Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

چرا The Handmaid’s Tale ترسناک‌تر از یک داستان تخیلیه؟

اگه بگیم The Handmaid’s Tale اون‌قدرها هم که فکر می‌کنیم تخیلی نیست، چی؟ شاید در نگاه اول، گیلیاد شبیه یک کابوس دیستوپیایی به نظر برسه؛ جهانی تاریک که توش زن‌ها اسم، حق انتخاب، آزادی و حتی کنترل بدن خودشون رو از دست دادن. اما ترس واقعی این داستان دقیقاً از همین‌جا میاد؛ از اینکه مارگارت اتوود این جهان رو از هیچ نساخته.

اتوود موقع نوشتن رمان The Handmaid’s Tale برای خودش یک قانون مهم گذاشته بود: چیزی وارد داستان نکنه که قبلاً در جایی از جهان واقعی اتفاق نیفتاده باشه. همین جمله باعث می‌شه نگاه‌مون به گیلیاد کاملاً عوض بشه. چون ناگهان دیگه فقط با یک آینده ترسناک طرف نیستیم؛ با تکه‌هایی از تاریخ طرفیم که کنار هم چیده شدن و اسمشون شده گیلیاد.

یکی از چیزهایی که The Handmaid’s Tale رو این‌قدر ترسناک می‌کنه، اینه که گیلیاد شبیه یک دنیای کاملاً خیالی و دور از ذهن نیست. شاید لباس‌های قرمز، مراسم‌های خشک و قوانین افراطی‌اش در نگاه اول اغراق‌شده به نظر برسن، اما وقتی کمی عمیق‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم خیلی از پایه‌های این جهان از اتفاق‌هایی اومدن که واقعاً در تاریخ رخ دادن.

مارگارت اتوود موقع نوشتن رمان، یک قانون مهم برای خودش گذاشته بود: هیچ چیزی وارد داستان نکنه که قبلاً جایی در جهان واقعی اتفاق نیفتاده باشه. برای همین، گیلیاد فقط یک کابوس دیستوپیایی نیست؛ بیشتر شبیه ترکیبی از خاطره‌های تلخ تاریخیه. جهانی که توش بدن زنان کنترل می‌شه، سواد و آگاهی تهدید حساب می‌شه، کتاب‌ها کنار گذاشته می‌شن و آدم‌ها براساس نقش‌هایی که حکومت براشون تعیین کرده، دسته‌بندی می‌شن.

همینجاست که The Handmaid’s Tale از یک داستان ترسناک معمولی فراتر می‌ره. چون به جای اینکه فقط بپرسه «اگه روزی چنین اتفاقی بیفته چی؟»، یادمون می‌اندازه که بخش‌هایی از این اتفاق‌ها قبلاً افتاده. شاید نه دقیقاً با اسم گیلیاد، نه با همان لباس‌ها و نه با همان قوانین، اما با همان منطق ترسناک: کنترل کردن بدن، خاموش کردن صدا و گرفتن حق انتخاب از زن‌ها.

وقتی بدن زنان تبدیل به ابزار حکومت می‌شود

یکی از ترسناک‌ترین چیزهایی که توی The Handmaid’s Tale می‌بینیم، اینه که بدن زن‌ها دیگه مال خودشون نیست. توی گیلیاد، ارزش زن‌ها رو با چیزی می‌سنجن که حکومت ازشون می‌خواد؛ یعنی بچه‌دار شدن. Handmaidها دیگه آدم‌هایی با اسم، گذشته، احساس و انتخاب نیستن. سیستم اون‌ها رو تبدیل کرده به بدن‌هایی که فقط باید برای ادامه پیدا کردن همین حکومت، بچه به دنیا بیارن.

این ایده شاید اولش خیلی اغراق‌شده و دیستوپیایی به نظر برسه، اما دقیقاً همین‌جا ترس اصلی داستان شروع می‌شه. چون کنترل بدن زن‌ها فقط یک کابوس خیالی نیست. تاریخ نمونه‌های واقعی زیادی ازش داره و یکی از معروف‌ترینش رومانی دوران نیکولای چائوشسکوئه؛ جایی که حکومت برای بالا بردن جمعیت، قوانین خیلی سختی علیه سقط جنین و جلوگیری از بارداری گذاشت و عملاً بدن زن‌ها رو وارد برنامه سیاسی خودش کرد.

اینجاست که The Handmaid’s Tale از یک داستان تلخ معمولی فراتر می‌ره. چون نشون می‌ده وقتی حکومت تصمیم بگیره روی خصوصی‌ترین بخش زندگی آدم‌ها دست بذاره، حتی چیزی مثل بچه‌دار شدن هم دیگه انتخاب شخصی نیست. تبدیل می‌شه به وظیفه. تبدیل می‌شه به دستور. تبدیل می‌شه به چیزی که قدرت از زن می‌خواد، نه چیزی که خود زن برای زندگی خودش انتخاب کرده.

برای همین، Handmaidها فقط شخصیت‌های یک داستان تخیلی نیستن. اون‌ها تصویر افراطی‌شده‌ی ترسی‌ان که قبلاً هم در شکل‌های مختلف وجود داشته؛ ترس از اینکه زن فقط وقتی ارزش داشته باشه که به درد هدف‌های حکومت بخوره. گیلیاد دقیقاً از همین‌جا ترسناک می‌شه؛ از جایی که زن دیگه صاحب بدن خودش نیست و زندگی‌اش با قانون‌هایی تعریف می‌شه که هیچ‌وقت خودش ننوشته.

Magdalene Laundries؛ زن‌هایی که به اسم اخلاق پنهان شدن

یکی دیگه از بخش‌های ترسناک The Handmaid’s Tale اینه که گیلیاد فقط بدن زن‌ها رو کنترل نمی‌کنه؛ هویت و جایگاه‌شون رو هم ازشون می‌گیره. توی این دنیا، هر زنی باید دقیقاً همون نقشی رو بازی کنه که حکومت براش تعیین کرده. یکی Handmaid می‌شه، یکی Martha، یکی Wife، یکی Aunt و اگه هیچ‌کدوم از این قالب‌ها به دردش نخوره، خیلی راحت از جامعه حذف می‌شه.

این نگاه، یعنی دسته‌بندی کردن زن‌ها براساس «پاکی»، «گناه»، «وظیفه» و «اطاعت»، فقط مخصوص گیلیاد نیست. یکی از نمونه‌های واقعی و تلخش رو می‌شه توی Magdalene Laundries ایرلند دید؛ جاهایی که زن‌ها و دخترها رو به اسم اخلاق، توبه و پاک‌سازی از جامعه جدا می‌کردن و پشت دیوارهایی نگه می‌داشتن که قرار بود هیچ‌کس پشتشون رو نبینه.

خیلی از زن‌هایی که وارد این رختشوی‌خانه‌ها می‌شدن، الزاماً جرمی نکرده بودن. بعضی‌ها فقط باردار شده بودن، بعضی‌ها با معیارهای سخت‌گیرانه جامعه جور نبودن، بعضی‌ها قربانی قضاوت خانواده یا کلیسا شده بودن. اما سیستم به‌جای اینکه اون‌ها رو ببینه و صدای‌شون رو بشنوه، ترجیح می‌داد پنهان‌شون کنه؛ انگار مشکل واقعی نه بی‌عدالتی، بلکه دیده شدن خود این زن‌ها بود.

اینجاست که شباهت ماجرا با گیلیاد دردناک‌تر می‌شه. چون توی The Handmaid’s Tale هم زن‌ها به جای اینکه انسان‌های کامل و پیچیده‌ای باشن، تبدیل می‌شن به برچسب. یا مطیعن، یا گناهکار. یا به درد سیستم می‌خورن، یا باید حذف بشن. گیلیاد فقط با قانون حکومت نمی‌کنه؛ با شرم، ترس و قضاوت هم آدم‌ها رو کنترل می‌کنه.

برای همین وقتی از Magdalene Laundries حرف می‌زنیم، فقط درباره یک بخش تاریک از تاریخ ایرلند حرف نمی‌زنیم. داریم درباره همون منطقی حرف می‌زنیم که The Handmaid’s Tale رو این‌قدر آشنا و ترسناک می‌کنه؛ منطقی که می‌گه اگه زنی با تعریف رسمی جامعه از «زن خوب» جور نبود، می‌شه اسمش رو پاک کرد، صدایش رو خاموش کرد و خودش رو پشت دیوارهای اخلاق پنهان کرد.

چرا گیلیاد از سواد زنان می‌ترسه؟

گیلیاد فقط از بدن زن‌ها نمی‌ترسه؛ از ذهن‌شون هم می‌ترسه. برای همین توی The Handmaid’s Tale، خواندن و نوشتن برای زن‌ها ممنوعه. این قانون شاید در نگاه اول فقط یکی از نشونه‌های افراطی بودن حکومت به نظر برسه، اما در اصل یکی از مهم‌ترین پایه‌های کنترل گیلیاده. چون زنی که بخونه، یاد می‌گیره. زنی که یاد بگیره، سؤال می‌پرسه. و زنی که سؤال بپرسه، دیگه به این راحتی زیر بار هر چیزی نمی‌ره.

برای گیلیاد، سواد فقط توانایی خواندن کلمه‌ها نیست؛ راهیه برای فکر کردن، مقایسه کردن، به یاد آوردن و شک کردن. وقتی زنی بتونه بخونه، می‌تونه بفهمه دنیا همیشه این شکلی نبوده. می‌تونه گذشته رو به یاد بیاره، قانون‌ها رو زیر سؤال ببره و بفهمه چیزی که حکومت به اسم «نظم» بهش فروخته، در واقع همون زندانه.

اینجاست که The Handmaid’s Tale دوباره از یک داستان تخیلی ساده فراتر می‌ره. چون حذف زن‌ها از آموزش و آگاهی، فقط مخصوص گیلیاد نیست. همین امروز هم در افغانستان، میلیون‌ها دختر از مدرسه و دانشگاه محروم شدن و حکومت طالبان عملاً آموزش دختران رو به یکی از خط قرمزهای خودش تبدیل کرده. این یعنی ترسی که گیلیاد از سواد زنان داره، هنوز هم در دنیای واقعی نفس می‌کشه.

دانش همیشه برای قدرت‌های بسته خطرناکه، چون آدم آگاه راحت‌تر کنترل نمی‌شه. برای همین هم گیلیاد کتاب رو از زن‌ها می‌گیره، تابلوها و نوشته‌ها رو حذف می‌کنه و حتی اجازه نمی‌ده زن‌ها با زبان خودشون جهان رو بفهمن. چون وقتی کلمه‌ها ازت گرفته بشن، کم‌کم روایت زندگی‌ات هم از دستت خارج می‌شه.

در The Handmaid’s Tale، ممنوعیت خواندن فقط یک قانون عجیب نیست؛ یک جور پاک کردن هویت زن‌هاست. گیلیاد می‌خواد زن‌ها فقط چیزی باشن که حکومت تعریف کرده، نه چیزی که خودشون می‌فهمن، انتخاب می‌کنن یا به یاد میارن. برای همین از سواد زنان می‌ترسه؛ چون سواد می‌تونه اولین ترک روی دیوارهای گیلیاد باشه.

کتاب‌هایی که از قفسه‌ها حذف می‌شن

توی The Handmaid’s Tale، کنترل فقط با اسلحه و قانون اتفاق نمی‌افته. گیلیاد خوب می‌دونه برای ساختن یک جامعه مطیع، فقط کافی نیست بدن آدم‌ها رو کنترل کنه؛ باید ذهن‌شون رو هم محدود کنه. برای همین کتاب، نوشته، آموزش و حتی کلمه‌ها تبدیل می‌شن به چیزهایی خطرناک. چون هر کتابی می‌تونه یک پنجره باز کنه؛ پنجره‌ای به دنیایی که حکومت نمی‌خواد کسی ببینه.

وقتی کتاب‌ها از قفسه‌ها حذف می‌شن، ماجرا فقط حذف چندتا صفحه و جلد نیست. در واقع یک بخش از حافظه جمعی داره پاک می‌شه. آدم‌ها کم‌کم فراموش می‌کنن قبل از این سیستم چه زندگی‌ای داشتن، چه حق‌هایی داشتن، چه چیزهایی ممکن بوده و چه چیزهایی ازشون گرفته شده. گیلیاد هم دقیقاً روی همین فراموشی حساب باز کرده؛ چون مردمی که گذشته رو یادشون نیاد، سخت‌تر می‌تونن بفهمن چه چیزی رو از دست دادن.

این بخش از داستان هم فقط مخصوص جهان اتوود نیست. در دنیای واقعی هم بارها دیدیم که کتاب‌ها، مخصوصاً کتاب‌هایی که درباره زنان، اقلیت‌ها، بدن، آزادی، تاریخ یا نقد قدرت حرف می‌زنن، هدف حذف و سانسور قرار گرفتن. چون کتاب فقط اطلاعات نمی‌ده؛ آدم رو مجبور می‌کنه فکر کنه. و برای هر سیستمی که از سؤال پرسیدن می‌ترسه، همین فکر کردن خطرناک‌ترین اتفاق ممکنه.

برای همین حذف کتاب‌ها در The Handmaid’s Tale فقط یک جزئیات پس‌زمینه‌ای نیست. این یکی از ستون‌های اصلی گیلیاده. حکومتی که اجازه نمی‌ده زن‌ها بخونن، در واقع فقط دسترسی‌شون به کتاب رو نمی‌گیره؛ راه فهمیدن، یادآوری کردن و روایت کردن زندگی خودشون رو هم ازشون می‌گیره. وقتی کلمه‌ها از آدم گرفته بشن، کم‌کم حتی تعریف خودش از خودش هم از دستش خارج می‌شه.

ترسناک‌ترین بخش ماجرا اینه که گیلیاد خوب فهمیده قدرت واقعی همیشه از جایی شروع می‌شه که آدم‌ها می‌تونن بخونن، بفهمن و به چیزی که بهشون گفته شده شک کنن. پس کتاب‌ها باید ناپدید بشن، چون هر کتابی ممکنه یک نفر رو بیدار کنه. و در دنیایی مثل گیلیاد، بیدار شدن آدم‌ها دقیقاً همون چیزیه که حکومت ازش وحشت داره.

حرف آخر: ترس واقعی The Handmaid’s Tale از کجا میاد؟

ترس واقعی The Handmaid’s Tale از لباس‌های قرمز، مراسم‌های عجیب یا حتی خشونت آشکار گیلیاد نمیاد. این‌ها همه مهمن، اما چیزی که واقعاً این داستان رو زیر پوست آدم می‌بره، آشنا بودنشه. گیلیاد ترسناکه چون شبیه یک کابوس کاملاً دور و غیرممکن نیست؛ شبیه ترکیبی از چیزهاییه که تاریخ قبلاً تجربه‌شون کرده و هنوز هم ردشون توی جهان واقعی دیده می‌شه.

مارگارت اتوود با The Handmaid’s Tale یک هیولای کاملاً خیالی نساخته. اون تکه‌هایی از واقعیت رو برداشته و کنار هم گذاشته؛ کنترل بدن زن‌ها، حذف سواد، سانسور کتاب‌ها، طبقه‌بندی آدم‌ها، شرم‌زده کردن زن‌ها و تبدیل کردن اخلاق به ابزار سرکوب. نتیجه‌اش شده گیلیاد؛ جایی که همه چیز شاید افراطی‌تر و منظم‌تر به نظر برسه، اما ریشه‌هاش کاملاً واقعی‌ان.

برای همین وقتی سریال یا رمان رو می‌بینیم، ترس‌مون فقط از این نیست که «شاید یک روز چنین چیزی اتفاق بیفته». ترس اصلی از اینه که می‌فهمیم بخش‌هایی ازش قبلاً اتفاق افتاده. شاید نه با اسم Handmaid، نه با لباس‌های قرمز و نه با همان قوانین دقیق، اما با همان منطق؛ اینکه قدرت تصمیم بگیره زن‌ها چه بپوشن، چه بخونن، چه یاد بگیرن، کی مادر بشن و حتی چطور درباره خودشون فکر کنن.

The Handmaid’s Tale به ما آینده‌ای عجیب و بی‌ربط نشون نمی‌ده؛ بیشتر یک هشدار درباره حال و گذشته است. درباره اینکه هیچ حقی تا ابد تضمین‌شده نیست، اگر جامعه یادش بره چطور به دست اومده. درباره اینکه آزادی معمولاً یک‌باره از بین نمی‌ره؛ کم‌کم محدود می‌شه، کم‌کم عادی می‌شه و بعد یک روز آدم به خودش میاد و می‌بینه چیزی که زمانی حق طبیعی‌اش بوده، تبدیل شده به جرم.

اینجاست که گیلیاد ترسناک‌تر از خیلی از دنیاهای دیستوپیایی دیگه می‌شه. چون هیولای این داستان از فضا نیومده، جادو نشده و با یک فاجعه عجیب خلق نشده. گیلیاد از دل ترس‌های واقعی، تاریخ واقعی و تصمیم‌های واقعی آدم‌ها ساخته شده. برای همین The Handmaid’s Tale هنوز بعد از این همه سال اثرش رو از دست نداده؛ چون تا وقتی کنترل، سانسور و حذف صدای زنان در جهان وجود داشته باشه، گیلیاد فقط یک داستان باقی نمی‌مونه. بیشتر شبیه هشداریه که هر بار باید دوباره جدی گرفته بشه.
نمیدونم چرا ولی حس کردم بد نیست افکارمو به اشتراک بزارم و با یه سری وقایع تاریخی براتون ترکیبش کنم …البته که مطمئنم میدونید ولی خب !

Leave a comment