Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

مردان بی‌چهره در Game of Thrones چه کسانی هستند؟

بین تمام گروه‌ها، فرقه‌ها و سازمان‌هایی که توی دنیای Game of Thrones می‌بینیم، شاید هیچ‌کدوم به اندازه مردان بی‌چهره یا همان Faceless Men مرموز نباشن. ما اولین‌بار جدی با این گروه از طریق جکن هگار آشنا می‌شیم؛ مرد عجیبی که انگار نه از مرگ می‌ترسه، نه قتل براش مسئله بزرگیه و حتی صورت خودش هم چیزی نیست که بشه بهش اعتماد کرد. بعدتر وقتی آریا استارک به براووس می‌رسه و وارد خانه سیاه و سفید می‌شه، تازه می‌فهمیم ماجرا خیلی بزرگ‌تر از یک قاتل حرفه‌ایه که می‌تونه قیافه‌اش رو تغییر بده.

مردان بی‌چهره درواقع اعضای یک فرقه مذهبی بسیار قدیمی هستن که مرگ رو نه فقط پایان زندگی، بلکه نوعی «هدیه» می‌دونن. اون‌ها اعتقاد دارن تمام خدایان مرگ در فرهنگ‌های مختلف در اصل چهره‌های متفاوت یک خدای واحد هستن؛ خدایی که با نام خدای هزارچهره یا Many-Faced God شناخته می‌شه. از طرف دیگه، اعضای این فرقه باید هویت شخصی خودشون رو کنار بذارن، احساسات، انتقام و وابستگی‌هاشون رو فراموش کنن و تبدیل به «هیچ‌کس» بشن.

ولی عجیب‌ترین بخش ماجرا اینه که ریشه این سازمان حتی به قبل از شکل‌گیری شهر براووس برمی‌گرده و داستانش به معادن وحشتناک والریا، بردگان تحت شکنجه و شاید حتی نابودی خود امپراتوری والریا وصل می‌شه. پس اگر تا امروز فکر می‌کردید مردان بی‌چهره فقط یک انجمن قاتل با چند ماسک جادویی هستن، باید بگم داستانشون خیلی تاریک‌تر و پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.

مردان بی‌چهره چه کسانی هستند و از کجا آمدند؟

ساده‌ترین تعریفی که می‌شه از Faceless Men داد اینه که اون‌ها یکی از حرفه‌ای‌ترین و خطرناک‌ترین انجمن‌های قاتلان در دنیای A Song of Ice and Fire هستن، اما اگر فقط همین رو درباره‌شون بگیم، بخش مهم ماجرا رو از دست دادیم. مردان بی‌چهره قبل از هر چیزی یک فرقه مذهبی هستن و قتل برای اون‌ها فقط یک شغل یا راه پول درآوردن نیست.

از نگاه اون‌ها مرگ بخشی طبیعی از جهان محسوب می‌شه و کسی که مرگ رو به دیگری می‌رسونه، لزوماً نقش یک قاتل عادی رو نداره. اعضای فرقه خودشون رو خدمتگزاران خدای هزارچهره می‌دونن و از عبارت «هدیه» برای مرگ استفاده می‌کنن. همین نگاه باعث می‌شه فلسفه اون‌ها با قاتلان مزدوری که توی وستروس زیاد می‌بینیم کاملاً فرق داشته باشه.

یک مزدور ممکنه کسی رو به خاطر پول، کینه یا دستور اربابش بکشه، ولی یک مرد بی‌چهره از نظر ایدئولوژیک قرار نیست درباره خوب یا بد بودن هدف قضاوت کنه. او فقط مأمور اجرای مرگیه که به شکلی خاص به خدای هزارچهره سپرده شده. همین‌جا اولین تناقض عجیب Faceless Men خودش رو نشون می‌ده؛ فرقه‌ای که قتل می‌کنه، اما مدعی می‌شه حق قضاوت درباره اینکه چه کسی باید بمیره رو نداره.

برای پیدا کردن ریشه مردان بی‌چهره باید خیلی عقب‌تر از Game of Thrones و حتی عقب‌تر از شکل‌گیری براووس بریم. داستان اون‌ها از امپراتوری والریا شروع می‌شه؛ تمدنی که در اوج قدرتش بخش بزرگی از ایسوس رو تحت کنترل داشت و قدرتش رو با اژدها، جادو و برده‌داری حفظ می‌کرد.

در معادن عظیمی که زیر آتشفشان‌های والریا قرار داشتن، هزاران برده از ملت‌ها و فرهنگ‌های مختلف مجبور به کار بودن. شرایط این معادن اون‌قدر وحشتناک بود که مرگ برای خیلی از برده‌ها بیشتر شبیه نجات به نظر می‌رسید تا مجازات. بعضی از اون‌ها به خدایان خودشون دعا می‌کردن که آزادشون کنن و بعضی دیگه فقط آرزو می‌کردن بمیرن تا از شکنجه، گرما، کار اجباری و زندگی جهنمی‌شون خلاص بشن.

طبق روایت مذهبی Faceless Men، در همین معادن فردی ناشناس متوجه شد با اینکه این برده‌ها از سرزمین‌های مختلف اومدن و خدایان متفاوتی رو صدا می‌زنن، همه عملاً برای یک چیز دعا می‌کنن؛ مرگ.

همین شخص بعدها به چیزی رسید که می‌شه اون رو پایه اعتقاد خدای هزارچهره دونست. از نگاه او، شاید تمام اون خدایانی که برده‌ها صدا می‌زدن درواقع چهره‌های متفاوت یک نیروی واحد بودن. اولین «هدیه» هم زمانی داده شد که او یکی از برده‌هایی رو که بیش از همه رنج می‌کشید از زندگی خلاص کرد.

بعدتر برده دیگری از او خواست اربابش رو بکشه و همین اتفاق کم‌کم به شکل‌گیری چیزی منجر شد که بعدها Faceless Men نام گرفت. بنابراین برخلاف بسیاری از انجمن‌های قاتلان فانتزی، ریشه مردان بی‌چهره از میل به ثروت یا قدرت نمیاد؛ ریشه‌شون به بردگانی برمی‌گرده که مرگ رو تنها راه آزادی می‌دیدن.

آیا مردان بی‌چهره باعث نابودی والریا شدند؟

یکی از جذاب‌ترین نظریه‌هایی که درباره Faceless Men وجود داره اینه که شاید اون‌ها فقط قربانیان والریا نبودن و در نهایت نقشی مستقیم در نابودی بزرگ‌ترین امپراتوری اون دوران داشتن.

نابودی والریا یا Doom of Valyria هنوز هم یکی از بزرگ‌ترین معماهای دنیای جرج آر. آر. مارتینه. ما می‌دونیم مجموعه‌ای از انفجارهای آتشفشانی و فجایع عظیم طبیعی در مدت زمان بسیار کوتاهی تقریباً تمام Valyrian Freehold رو نابود کرد، ولی علت دقیق این اتفاق هنوز مشخص نیست.

یکی از روایت‌های داخل جهان داستان می‌گه جادوگران قدرتمندی وجود داشتن که به شکلی در کنترل یا مهار Fourteen Flames، یعنی چهارده آتشفشان بزرگ منطقه، نقش داشتن. اگر این افراد کشته شده باشن و جادوهایی که آتشفشان‌ها رو مهار می‌کرده از بین رفته باشه، احتمالاً نتیجه‌اش می‌تونسته یک فاجعه عظیم باشه.

اینجاست که Faceless Men وارد نظریه می‌شن. ما می‌دونیم اولین مردان بی‌چهره دقیقاً در همین منطقه فعالیت می‌کردن و کشتن اربابان والریایی بخشی از تاریخ اولیه اون‌ها بوده. برای همین این احتمال مطرح شده که شاید در مقطعی تعداد زیادی از جادوگران یا افراد کلیدی والریا به دست Faceless Men ترور شدن و همین اتفاق زنجیره‌ای از مشکلات رو ایجاد کرده که در نهایت Doom رو رقم زده.

البته باید حتماً یک مرز مشخص اینجا داشته باشیم؛ هیچ‌جا به شکل قطعی گفته نشده که مردان بی‌چهره والریا رو نابود کردن. این یکی از نظریه‌های مهم دنیای A Song of Ice and Fire محسوب می‌شه، ولی با توجه به گذشته فرقه و نفرت تاریخی اون‌ها از اربابان والریایی، نظریه‌ای نیست که بشه خیلی راحت از کنارش رد شد.

براووس، خدای هزارچهره و خانه سیاه و سفید

برای فهمیدن اینکه چرا House of Black and White دقیقاً در براووس قرار گرفته، باید تاریخ خود براووس رو هم بشناسیم. برخلاف بیشتر Free Cities، براووس مستعمره والریا نبود. این شهر رو بردگان فراری ساختن.

گروهی از برده‌ها که قرار بود با کشتی به یکی از مستعمرات والریا منتقل بشن شورش کردن، کشتی‌هاشون رو تصاحب کردن و فرار کردن. اون‌ها در منطقه‌ای دورافتاده و پوشیده از مه پنهان شدن و شهری ساختن که برای مدت‌ها وجودش از چشم والریا مخفی موند.

همین پیشینه باعث شد یکی از مهم‌ترین اصول براووس مخالفت با برده‌داری باشه. در براووس انسان نمی‌تونه مالک انسان دیگه‌ای باشه و همین مسئله کاملاً با ریشه Faceless Men جور درمیاد.

درواقع هم براووس و هم مردان بی‌چهره محصول یک زخم تاریخی مشترکن؛ برده‌داری والریا. یکی تبدیل به شهری شد که آزادی رو یکی از اصولش قرار داد و دیگری تبدیل به فرقه‌ای شد که مرگ رو برای انسان‌های گرفتار در رنج نوعی رهایی می‌دید.

خدای هزارچهره یا Many-Faced God شاید از نظر فلسفی یکی از جالب‌ترین مذاهبی باشه که مارتین وارد داستان کرده. Faceless Men اعتقاد ندارن هر ملت خدای مرگ مخصوص خودش رو داره. از نظر اون‌ها تمام این خدایان در اصل یک موجود واحد هستن که ملت‌های مختلف با اسم‌ها و چهره‌های متفاوت می‌شناسنش.

برای مثال Stranger در مذهب هفت‌گانه، Black Goat در Qohor و Lion of Night در فرهنگ Yi Ti می‌تونن از نگاه Faceless Men تجلی‌های مختلف همین خدای واحد باشن. به همین دلیله که داخل House of Black and White مجسمه‌ها و نشانه‌هایی از خدایان مختلف دیده می‌شه.

حتی خود اسم «خدای هزارچهره» هم دقیقاً به همین موضوع اشاره داره. او یک خدا با یک ظاهر ثابت نیست، بلکه مرگ در فرهنگ‌های مختلف چهره‌های متفاوتی پیدا کرده و Faceless Men ادعا می‌کنن پشت تمام این چهره‌ها یک حقیقت وجود داره.

دو عبارت معروف «Valar Morghulis» و «Valar Dohaeris» هم مستقیماً به همین جهان‌بینی وصل می‌شن. Valar Morghulis یعنی «همه انسان‌ها باید بمیرند» و Valar Dohaeris یعنی «همه انسان‌ها باید خدمت کنند». این دو جمله در ظاهر ساده‌ان، ولی تقریباً کل فلسفه این فرقه رو توضیح می‌دن؛ همه دیر یا زود می‌میرن و تا رسیدن اون لحظه، هرکسی به شکلی در حال خدمت کردنه.

House of Black and White هم فقط مقر عملیات Faceless Men نیست و در اصل یک معبد مذهبیه. ظاهر ساختمان هم کاملاً با فلسفه فرقه هماهنگه. دو در اصلی معبد از دو چوب کاملاً متفاوت ساخته شدن؛ یکی از Weirwood سفید و دیگری از Ebony سیاه. همین تضاد سیاه و سفید از همون لحظه ورود به ساختمان به چشم میاد و مفهوم چند چهره داشتن یک حقیقت واحد رو یادآوری می‌کنه.

داخل معبد هم برخلاف چیزی که شاید از یک انجمن قاتلان انتظار داشته باشیم، فقط اسلحه، نقشه و اتاق‌های مخفی وجود نداره. مجسمه‌ها و نمادهای خدایان مختلف در سالن دیده می‌شن و مردمی که به ادیان مختلف اعتقاد دارن می‌تونن اونجا خدای خودشون رو پیدا کنن.

یکی از عجیب‌ترین قسمت‌های معبد حوضچه‌ای سیاه‌رنگه که آب اون مرگ‌آوره. بعضی افراد خسته، بیمار یا کسانی که دیگه نمی‌خوان به زندگی ادامه بدن به House of Black and White میان، از این آب می‌نوشن و در آرامش منتظر مرگ می‌مونن.

از نگاه Faceless Men این افراد خودکشی نکردن، بلکه «هدیه» خدای هزارچهره رو دریافت کردن. همین مسئله دوباره نشون می‌ده رابطه این فرقه با مرگ چقدر با چیزی که بقیه شخصیت‌های داستان تجربه می‌کنن فرق داره.

مردان بی‌چهره چطور هویت و چهره خودشان را عوض می‌کنند؟

یکی از ترسناک‌ترین بخش‌های House of Black and White چیزی شبیه همون Hall of Faces معروف سریاله، هرچند نسخه کتابی جزئیات متفاوت و پیچیده‌تری داره. در قسمت‌های زیرزمینی معبد، صورت مردگان نگهداری می‌شه و Faceless Men بعداً می‌تونن از بعضی از این چهره‌ها استفاده کنن.

نکته مهم اینه که تمام این صورت‌ها لزوماً متعلق به افرادی نیستن که توسط مردان بی‌چهره کشته شدن. بسیاری از اون‌ها متعلق به افرادی هستن که خودشون برای دریافت «هدیه» به معبد اومدن و بعد از مرگ، بدنشون به خدمت فرقه درمیاد.

درواقع این فرقه حتی بعد از مرگ هم هویت انسان رو تبدیل به ابزار می‌کنه. بدن می‌میره، اما چهره می‌تونه بارها توسط افراد مختلف استفاده بشه و زندگی تازه‌ای پیدا کنه؛ مفهومی که به شکل عجیبی با ایده «هیچ‌کس بودن» هماهنگه.

سریال Game of Thrones عمداً سازوکار تغییر چهره رو خیلی مبهم نگه داشت و برای همین خیلی از بیننده‌ها تصور کردن اعضای فرقه فقط ماسک‌هایی رو روی صورتشون می‌ذارن و جادو بقیه کار رو انجام می‌ده، اما کتاب‌ها توضیحات خیلی عجیب‌تری درباره این فرایند دارن.

صورت‌هایی که استفاده می‌شن واقعاً از مردگان گرفته شدن. وقتی یک عضو فرقه می‌خواد چهره‌ای جدید به خودش بگیره، مراسمی انجام می‌شه که در اون پوست صورت مرده روی صورت فرد قرار می‌گیره و خون و جادو باعث می‌شن این چهره به شکل کاملاً طبیعی با بدن جدید هماهنگ بشه.

نتیجه فقط این نیست که شکل کلی صورت عوض بشه. ویژگی‌هایی مثل جای زخم، فرم دندان‌ها و بعضی نقص‌های ظاهری صاحب اصلی چهره هم ممکنه روی فرد جدید ظاهر بشن.

حتی عجیب‌تر از ظاهر فیزیکی، مسئله خاطراته. در بعضی موارد فردی که یک چهره جدید رو می‌پوشه ممکنه تکه‌هایی از خاطرات یا احساسات صاحب قبلی اون صورت رو تجربه کنه. این خاطرات معمولاً کامل و منظم نیستن، ولی می‌تونن به شکل تصویر، خواب یا حس‌های نامفهوم ظاهر بشن.

برای همین تغییر چهره در Faceless Men چیزی بیشتر از پوشیدن ماسکه. انگار بخشی از هویت مرده برای مدتی روی هویت فرد زنده قرار می‌گیره.

ولی قدرت مردان بی‌چهره فقط همین جادو نیست. اگر تمام جادوی تغییر چهره رو هم از Faceless Men بگیریم، باز هم با یکی از خطرناک‌ترین گروه‌های جاسوسی و ترور در جهان داستان روبه‌رو هستیم. اعضای این فرقه سال‌ها تمرین می‌کنن تا زبان‌های مختلف یاد بگیرن، لهجه خودشون رو تغییر بدن، نحوه راه رفتن افراد رو تقلید کنن، حالت بدنشون رو کنترل کنن و حتی دروغ گفتن رو به یک مهارت حرفه‌ای تبدیل کنن.

اون‌ها همچنین یاد می‌گیرن دروغ بقیه رو تشخیص بدن، اطلاعات جمع کنن، سم‌ها رو بشناسن و ساعت‌ها یا حتی روزها رفتار یک هدف رو زیر نظر بگیرن تا بهترین روش برای نزدیک شدن بهش رو پیدا کنن.

بنابراین چهره جادویی فقط آخرین لایه استتاره. اگر یک Faceless Man قرار باشه نقش پیرمرد، تاجر، خدمتکار یا حتی فردی از یک فرهنگ دیگه رو بازی کنه، باید رفتار و شخصیت اون هویت رو هم کاملاً بسازه. در غیر این صورت حتی بهترین صورت جادویی دنیا هم دیر یا زود لو می‌ره.

آموزش Faceless Men و ماجرای آریا استارک

آموزش آریا بهترین پنجره‌ایه که ما برای دیدن روش تربیت Faceless Men داریم. شاید عجیب باشه، ولی بخش زیادی از این آموزش اصلاً درباره کشتن نیست. قبل از اینکه شاگرد به قاتل حرفه‌ای تبدیل بشه، باید اول یاد بگیره خودش نباشه.

اسم، گذشته، خانواده، آرزوها و حتی نفرت‌های شخصی باید کنار گذاشته بشن. شاگرد باید یاد بگیره دروغ بگه بدون اینکه بدنش حقیقت رو لو بده، باید دروغ دیگران رو تشخیص بده، باید زبان یاد بگیره، سم‌شناسی بدونه و بتونه برای مدت طولانی در یک هویت جعلی زندگی کنه.

مفهوم No One یکی از مهم‌ترین بخش‌های فلسفه Faceless Men ـه و دلیلش فقط مخفی نگه داشتن هویت اعضا نیست. از نگاه فرقه، داشتن هویت شخصی یعنی داشتن علاقه، نفرت، انتقام، ترس و قضاوت، و تمام این چیزها می‌تونن یک قاتل رو از وظیفه‌اش منحرف کنن.

اگر کسی از هدفش متنفر باشه، ممکنه از قتل لذت ببره. اگر هدف رو دوست داشته باشه، شاید از انجام مأموریت منصرف بشه. اگر خاطره شخصی با او داشته باشه، ممکنه تصمیم خودش رو به فرمان خدای هزارچهره ترجیح بده.

Faceless Men می‌خوان اعضاشون ابزار اجرای مرگ باشن، نه قاضی. برای همین شخصی که مأمور قتل می‌شه معمولاً نباید هدف رو از قبل بشناسه.

این دقیقاً همون چیزیه که باعث می‌شه آریا شاگرد عجیبی برای فرقه باشه، چون تقریباً تمام شخصیت آریا بر پایه خاطره ساخته شده. اون اسم اعضای خانواده‌اش رو فراموش نمی‌کنه، لیست دشمن‌هاش رو هر شب تکرار کرده و Needle رو که آخرین پیوند مستقیمش با جان اسنو و خانه استارکه مخفی نگه می‌داره.

آریا می‌تونه صد بار بگه «هیچ‌کس» شده، اما Needle ثابت می‌کنه یک گوشه ذهنش هنوز آریا استارکه.

آشنایی آریا با این فرقه خیلی قبل‌تر از رسیدنش به براووس شروع شد. جکن هگار همراه Rorge و Biter یکی از زندانی‌هایی بود که از King’s Landing به سمت Wall منتقل می‌شدن. وقتی گروه درگیر حمله و آتش شد، آریا باعث نجات جان این سه نفر شد.

جکن این اتفاق رو از دید خودش به شکل عجیبی تفسیر کرد. سه زندگی از خدای مرگ گرفته شده بود و بنابراین سه مرگ باید جای اون‌ها رو می‌گرفت.

به آریا اجازه داده شد سه اسم انتخاب کنه و جکن قول داد هر سه نفر رو بکشه. آریا ابتدا Chiswyck و بعد Weese رو انتخاب کرد، اما برای انتخاب سوم فهمید می‌تونه از قانون خود جکن علیه خودش استفاده کنه و اسم «Jaqen H’ghar» رو گفت.

جکن که نمی‌خواست خودش کشته بشه مجبور شد برای پاک شدن اسمش خواسته بزرگ‌تری از آریا رو انجام بده و در اتفاقات Harrenhal بهش کمک کنه. همین برخورد باعث شد جکن در نهایت سکه آهنی معروف رو به آریا بده و بهش یاد بده اگر روزی به کمک نیاز داشت به Braavos بره و عبارت Valar Morghulis رو بگه.

همین سکه بعداً بلیت ورود آریا به یکی از مخفی‌ترین سازمان‌های جهان شد.

چرا آریا نابینا شد؟

اینجا کتاب و سریال مسیرهای متفاوتی دارن و بهتره این دو رو با هم قاطی نکنیم. در کتاب‌ها آریا شخصی به نام Dareon رو می‌کشه؛ عضوی از Night’s Watch که سوگندش رو شکسته و فرار کرده. از دید آریا، به‌عنوان یکی از فرزندان ند استارک، فراری Night’s Watch مستحق مرگه.

مشکل اینه که آریا دیگه قرار نیست در اون لحظه آریا استارک باشه. او بدون دستور فرقه درباره زندگی یک انسان قضاوت کرده و تصمیم گرفته شخصاً مجازاتش کنه.

همین مسئله باعث می‌شه بینایی‌اش رو از دست بده و وارد مرحله Blind Beth بشه.

در سریال اتفاق کمی متفاوت پیش می‌ره. آریا مأمور کشتن Thin Man شده، اما وقتی Meryn Trant رو می‌بینه، مأموریت اصلی رو کنار می‌ذاره و برای انتقام شخصی سراغ کسی می‌ره که در لیست مرگش قرار داشته. او حتی بدون اجازه از یکی از صورت‌های House of Black and White استفاده می‌کنه و بعد از کشتن Trant مجازات می‌شه.

پس جزئیات دو نسخه فرق دارن، ولی اصل مسئله یکیه؛ آریا هنوز قتل رو شخصی می‌کنه و هنوز حاضر نشده آریا استارک رو کنار بذاره.

نابینایی آریا هم بخشی از آموزش اون بود. وقتی بینایی ازش گرفته شد، مجبور شد بیشتر به صدا، بو، لمس و حرکت هوا توجه کنه. این تمرین به ظاهر نوعی مجازات بود، اما در عمل باعث شد آریا توانایی‌های حسی خیلی قوی‌تری پیدا کنه.

Faceless Men قرار نیست صرفاً جنگجوهای خوبی باشن. اتفاقاً بهترین قتل از نظر اون‌ها قتلیه که اصلاً شبیه قتل به نظر نرسه. اگر هدف بدون سروصدا، بدون شاهد و بدون اینکه کسی بفهمه قاتلی وجود داشته بمیره، مأموریت تقریباً بی‌نقص انجام شده.

یکی از بهترین نمونه‌های این روش مأموریتی در کتاب‌هاست که آریا باید پیرمردی فعال در تجارت و بیمه کشتی‌ها رو بکشه.

او مستقیم سراغ شمشیر یا خنجر نمی‌ره. اول روزها هدف رو زیر نظر می‌گیره، عادت‌هاش رو بررسی می‌کنه و دنبال نقطه‌ای می‌گرده که بشه بدون جلب توجه ازش استفاده کرد.

در نهایت متوجه می‌شه مرد عادت داره سکه‌هایی که دریافت می‌کنه با دندان امتحان کنه. همین عادت کوچک تبدیل به روش قتل می‌شه. آریا سکه‌ای رو با سم آلوده می‌کنه و شرایطی می‌سازه که سکه به دست مرد برسه. او طبق عادت سکه رو گاز می‌زنه و بدون اینکه بفهمه لحظه قتلش چه زمانی بوده، خودش سم رو وارد بدنش می‌کنه.

این دقیقاً همون سبک قتلیه که Faceless Men ترجیح می‌دن؛ بدون دوئل، بدون نمایش و بدون قاتلی که با خنجر بالای سر جنازه دیده بشه.

آیا آریا واقعاً تبدیل به No One شد؟

شاید مهم‌ترین سؤال درباره تمام دوران حضور آریا در براووس همین باشه و جوابش فعلاً به نظر می‌رسه «نه» باشه.

آریا تقریباً هر مهارتی که Faceless Men می‌خواستن رو یاد می‌گیره. دروغ گفتنش بهتر می‌شه، توانایی مشاهده و تشخیصش بالا می‌ره، زبان‌های جدید یاد می‌گیره، با سم‌ها آشنا می‌شه و می‌تونه داخل هویت‌های مختلف زندگی کنه.

اما چیزی که هیچ‌وقت کامل از دست نمی‌ده خود آریاست.

Needle رو مخفی می‌کنه، خاطرات خانواده‌اش رو حفظ می‌کنه و وقتی با افرادی از گذشته خودش روبه‌رو می‌شه، احساسات Arya Stark دوباره بالا میان. حتی در فصل Mercy از The Winds of Winter که به شکل نمونه منتشر شده، می‌بینیم میل شخصی آریا به انتقام هنوز به‌شدت زنده است.

از یک نظر می‌شه گفت Faceless Men در آموزش مهارت‌ها کاملاً موفق بودن، ولی در نابود کردن هویت آریا شکست خوردن. شاید حتی خود آریا هم هیچ‌وقت واقعاً قصد نداشته آریا استارک رو بکشه؛ فقط می‌خواسته چیزهایی رو از مردان بی‌چهره یاد بگیره که برای زنده موندن و انتقام گرفتن لازم داره.

جکن هگار کیست و در Citadel چه می‌کند؟

اگر بخوایم جواب دقیق بدیم، باید بگیم احتمالاً اصلاً شخص ثابتی به اسم Jaqen H’ghar وجود نداره. جکن یکی از هویت‌هایی بوده که یک Faceless Man ازش استفاده کرده و ما حتی اسم واقعی، چهره واقعی یا گذشته این شخص رو نمی‌دونیم.

این دقیقاً با فلسفه فرقه جور درمیاد. چرا باید مردی که خودش رو «هیچ‌کس» می‌دونه یک اسم و چهره دائمی داشته باشه؟

در پایان ماجراهای Harrenhal، جکن جلوی چشم آریا ظاهرش رو عوض می‌کنه و با چهره‌ای کاملاً متفاوت اونجا رو ترک می‌کنه. این چهره جدید در کتاب اهمیت خیلی بیشتری پیدا می‌کنه، چون بعداً شخص دیگری با مشخصات تقریباً مشابه در Citadel ظاهر می‌شه.

سریال مسیر متفاوتی رفت و دوباره از همان بازیگر و ظاهر جکن در House of Black and White استفاده کرد، چون برای روایت تلویزیونی داشتن یک چهره آشنا خیلی ساده‌تر بود. اما در منطق کتاب‌ها، «Jaqen» بیشتر یک ماسکه تا یک شخصیت با هویت ثابت.

یکی از بزرگ‌ترین رازهای ادامه کتاب‌ها هم به شخصیتی مربوط می‌شه که با نام Alchemist شناخته می‌شه. در مقدمه A Feast for Crows، این مرد سراغ Pate می‌ره؛ جوانی که در Citadel حضور داره و به کلید مخصوصی دسترسی پیدا کرده.

Alchemist برای به دست آوردن اون کلید یک سکه طلا به Pate می‌ده و Pate مثل خیلی از مردم برای بررسی سکه اون رو گاز می‌زنه. کمی بعد می‌میره.

ماجرا از همین‌جا عجیب می‌شه، چون ظاهر Alchemist شباهت بسیار زیادی به چهره‌ای داره که جکن هنگام ترک Harrenhal به خودش گرفته بود. از اون عجیب‌تر اینکه وقتی سمول تارلی بعداً وارد Citadel می‌شه، شخصی به نام Pate رو می‌بینه، در حالی که خواننده می‌دونه Pate واقعی مرده.

نتیجه‌ای که تقریباً خودش جلوی چشم خواننده قرار داده می‌شه اینه که یک Faceless Man، احتمالاً همون فردی که زمانی با هویت جکن می‌شناختیم، صورت Pate رو گرفته و الان داخل Citadel نفوذ کرده.

اما سؤال بزرگ‌تر هنوز جواب نداره؛ او اونجا دنبال چیه؟

برای رسیدن به کلیدهای Citadel حاضر شده مأموریت پیچیده‌ای انجام بده و یک هویت جدید بسازه، بنابراین بعیده هدفش چیز ساده‌ای باشه. با توجه به کتاب‌ها، جادو، دانش قدیمی، اژدهاها و اطلاعات مربوط به والریا می‌تونن از گزینه‌های مهم باشن، ولی تا وقتی ادامه مجموعه منتشر نشه نمی‌شه با قطعیت گفت.

حتی حضور اولیه خود جکن در زندان King’s Landing هم یکی از رازهای حل‌نشده داستانه. Faceless Men قرار هست قاتلان و نفوذگرانی تقریباً افسانه‌ای باشن، پس چطور یکی از اون‌ها در سیاهچال‌های King’s Landing گیر افتاده بود و قرار بود همراه زندانی‌های معمولی به Wall فرستاده بشه؟

ممکنه واقعاً دستگیر شده باشه، اما احتمال دیگه اینه که حضورش در زندان خودش بخشی از یک مأموریت بوده.

مشکل اینه که هنوز اطلاعات کافی نداریم تا بفهمیم جکن قبل از ملاقات با آریا دنبال چه چیزی بوده. برای همین این سؤال فعلاً یکی از رازهای باز داستان باقی می‌مونه و هر جوابی قطعی درباره‌اش بیشتر از اینکه فکت باشه، نظریه است.

مردان بی‌چهره چطور قتل انجام می‌دهند و هزینه استخدامشان چیست؟

یکی از معروف‌ترین چیزهایی که درباره مردان بی‌چهره گفته می‌شه اینه که استخدام اون‌ها فوق‌العاده گرونه و این حرف تا حد زیادی درسته، ولی قرار نیست تصور کنیم House of Black and White یک لیست قیمت برای کشتن تاجر، لرد یا پادشاه داره.

قیمت هر مأموریت بر اساس شرایط تعیین می‌شه. اهمیت هدف، میزان محافظت از او، محل زندگی، سختی نفوذ و خطری که مأموریت برای فرقه ایجاد می‌کنه همگی می‌تونن قیمت رو بالا ببرن.

لیتل‌فینگر زمانی که بحث کشتن دنریس مطرح می‌شه اشاره می‌کنه که حتی استخدام Faceless Men برای کشتن یک تاجر عادی می‌تونه به اندازه‌ای گران باشه که با بخشی از همون پول بشه ارتشی از مزدورها جمع کرد. بنابراین اگر هدف کسی مثل یک شاه، شاهزاده یا شخصیت بسیار محافظت‌شده باشه، هزینه می‌تونه دیوانه‌کننده بشه.

اما نکته مهم‌تر اینه که «قیمت» در فلسفه Faceless Men همیشه الزاماً پول نیست. مفهوم فداکاری بخش مهمی از این فرقه است و چیزی که فرد می‌ده باید برای خودش ارزش داشته باشه. این ایده حتی در آموزش اعضا هم دیده می‌شه؛ اگر کسی واقعاً بخواد تبدیل به Faceless Man بشه، قیمت نهایی تقریباً خود هویتشه.

مشکل پیدا کردن قربانی‌های مردان بی‌چهره هم اینه که اگر اون‌ها کارشون رو درست انجام بدن، اصولاً نباید کسی بفهمه قتلی اتفاق افتاده. خیلی از مأموریت‌ها ممکنه مثل بیماری، حادثه یا مرگ طبیعی دیده بشن و اسم Faceless Men هیچ‌وقت وارد ماجرا نشه.

با این حال در تاریخ وستروس و ایسوس چندین مرگ به اون‌ها نسبت داده شده، ولی بیشتر این موارد در حد شایعه، روایت تاریخی یا نظریه باقی موندن. ماجراهایی مثل مرگ Harlan Hoare، بعضی اتفاقات سیاسی دوران تارگرین‌ها و البته Balon Greyjoy از نمونه‌هایی هستن که اسم Faceless Men کنار اون‌ها مطرح شده.

این ابهام خودش بخشی از ترسناک بودن سازمانه؛ وقتی نمی‌دونی کدوم مرگ واقعاً طبیعی بوده و کدوم نتیجه قراردادیه که شاید سال‌ها قبل در House of Black and White بسته شده.

آیا یک مرد بی‌چهره Balon Greyjoy را کشت؟

مرگ Balon Greyjoy یکی از مشکوک‌ترین مرگ‌های مجموعه است. طبق روایت رسمی، Balon هنگام عبور از پلی در Pyke سقوط می‌کنه و می‌میره، ولی پیشگویی Ghost of High Heart باعث شده خیلی‌ها باور کنن این سقوط اصلاً حادثه نبوده.

در یکی از رؤیاها تصویری از مردی بدون چهره روی پلی لرزان دیده می‌شه که کلاغی غرق‌شده روی شانه‌اش قرار داره.

«مرد بدون چهره» خیلی راحت می‌تونه اشاره‌ای به Faceless Men باشه و «کلاغ غرق‌شده» هم ترکیب عجیبی از دو نماد مرتبط با Euron Greyjoy ـه؛ Crow’s Eye و فرهنگ Drowned God خاندان گریجوی.

همین باعث شده نظریه‌ای بسیار معروف شکل بگیره که Euron برای باز کردن راه خودش به سمت قدرت، یک Faceless Man رو برای قتل برادرش استخدام کرده.

زمان بازگشت Euron بعد از مرگ Balon هم به اندازه کافی مشکوکه که این نظریه جدی گرفته بشه. با این حال، باز هم هنوز تأیید مستقیم و قطعی نداریم.

اگر Euron واقعاً Faceless Men رو برای کشتن برادرش استخدام کرده باشه، سؤال بعدی اینه که چطور هزینه چنین مأموریتی رو داده. اینجا یکی از محبوب‌ترین نظریه‌های طرفداران وارد می‌شه.

Euron ادعا می‌کنه زمانی یک تخم اژدها داشته و بعد در یک عصبانیت اون رو داخل دریا انداخته. مشکل اینه که Euron دقیقاً آدمی نیست که بشه حرف‌هاش رو خیلی راحت باور کرد، مخصوصاً وقتی داریم درباره چیزی به ارزش یک تخم اژدها صحبت می‌کنیم.

برای همین بعضی طرفدارها حدس می‌زنن او تخم رو داخل دریا ننداخه و درواقع از اون برای پرداخت هزینه قرارداد قتل Balon استفاده کرده.

تخم اژدها کالایی فوق‌العاده کمیاب، تاریخی و ارزشمنده و چیزی در این سطح می‌تونه دقیقاً همون نوع «قیمت»ی باشه که برای مأموریتی در سطح کشتن پادشاه Iron Islands درخواست بشه.

این نظریه قطعی نیست، اما وقتی پیشگویی Ghost of High Heart، مرگ مشکوک Balon، بازگشت به‌موقع Euron و تخم اژدهای گمشده رو کنار هم قرار می‌دیم، به سختی می‌شه گفت هیچ ارتباطی بین این اتفاق‌ها وجود نداره.

حتی خاندان تارگرین هم از شهرت Faceless Men در امان نبود. داشتن اژدها در بیشتر تاریخ وستروس تقریباً مترادف با قدرت مطلق بود، ولی حتی تارگرین‌ها هم نمی‌تونستن با خیال راحت فرض کنن در برابر مردان بی‌چهره شکست‌ناپذیرن.

در دوران Jaehaerys I، ماجرای چند تخم اژدها که به براووس رسیده بودن به یک بحران سیاسی جدی تبدیل شد. تارگرین‌ها طبیعتاً نمی‌خواستن قدرت اژدها به دست دیگران بیفته، اما از سمت براووس هم تهدیدهایی مطرح شد که یکی از اون‌ها استفاده احتمالی از Faceless Men علیه خاندان سلطنتی بود.

همین تهدید به‌تنهایی نشون می‌ده شهرت این گروه چقدر ترسناک بوده. حتی پادشاهی که خانواده‌اش اژدها داشت باید احتمال می‌داد قاتلی بدون چهره بتونه از تمام نگهبان‌ها عبور کنه.

تفاوت Faceless Men در کتاب و سریال

سریال برای ساده‌تر شدن روایت چند شخصیت و مفهوم رو با هم ترکیب کرد. بزرگ‌ترین نمونه خود جکنه. در کتاب، شخصی که آریا در House of Black and White با او بیشتر در ارتباطه Kindly Man نامیده می‌شه، نه جکن. جکن بعد از Harrenhal با چهره جدید ناپدید می‌شه و احتمالاً مسیر خودش رو تا Citadel ادامه می‌ده.

ولی سریال تصمیم گرفت همون چهره جکن رو به عنوان استاد آریا برگردونه تا مخاطب مجبور نباشه با شخصیت جدیدی ارتباط بگیره.

داستان Waif هم تغییرات زیادی کرده. در سریال اون رو بیشتر به شکل یک شاگرد جوان و رقیب مستقیم آریا می‌بینیم، اما نسخه کتابی شخصیت پیچیده‌تری داره.

ظاهر Waif به شکل یک دختر خیلی جوانه، ولی درواقع سنش بسیار بیشتر از چیزی به نظر می‌رسه که چهره‌اش نشون می‌ده. او در زمینه سم‌ها مهارت بالایی داره و یکی از کسانیه که آریا ازش زبان و شناخت مواد مختلف رو یاد می‌گیره.

داستانی هم درباره علت ظاهر غیرعادی اون گفته می‌شه که به سم و گذشته‌اش مربوطه، هرچند در محیطی مثل House of Black and White باید همیشه به یاد داشته باشیم که داستان‌هایی که اعضا درباره خودشون تعریف می‌کنن الزاماً حقیقت کامل نیستن.

بعضی مأموریت‌ها و علت اتفاق‌هایی مثل نابینایی آریا هم بین دو نسخه متفاوت شدن و حتی مسیر خروج آریا از فرقه در سریال با چیزی که فعلاً در کتاب‌ها داریم فرق داره.

بنابراین اگر کسی فقط Game of Thrones رو دیده باشه، تصویر ساده‌تری از Faceless Men داره؛ در حالی که کتاب‌ها این سازمان رو بسیار مذهبی‌تر، قدیمی‌تر و پیچیده‌تر نشون می‌دن.

هدف واقعی مردان بی‌چهره چیست؟

این شاید بزرگ‌ترین راز کل سازمان باشه. اگر مردان بی‌چهره فقط قاتلان مذهبی هستن، چرا یکی از اعضاشون باید به Citadel نفوذ کنه؟ چرا سابقه اون‌ها این‌قدر عمیق به Valyria وصل شده و چرا خود جرج آر. آر. مارتین تأکید کرده که منافع و اهداف اون‌ها فقط به آدمکشی محدود نمی‌شه؟

یکی از احتمال‌ها اینه که فرقه اهداف بلندمدت مذهبی یا سیاسی خودش رو دنبال می‌کنه. شاید دنبال دانش مربوط به اژدهاهاست، شاید اطلاعاتی درباره جادوی قدیمی می‌خواد یا شاید مسئله‌ای وجود داره که هنوز اصلاً وارد داستان نشده.

حضور احتمالی یک Faceless Man در Citadel به‌خصوص مهمه، چون این مکان یکی از بزرگ‌ترین مراکز دانش جهان محسوب می‌شه و اسناد بسیار قدیمی درباره اژدهاها، والریا، جادو و تاریخ وستروس داخلش نگهداری می‌شه.

اگر واقعاً کسی مثل جکن برای دسترسی به این اطلاعات مأمور شده باشه، یعنی داستان Faceless Men هنوز خیلی با پایان خودش فاصله داره.

همین موضوع باعث می‌شه حتی سؤال «مردان بی‌چهره خوب هستن یا بد؟» هم جواب ساده‌ای نداشته باشه. دنیای مارتین معمولاً آدم‌ها رو به دو گروه ساده خیر و شر تقسیم نمی‌کنه و Faceless Men یکی از بهترین نمونه‌های همین خاکستری بودنه.

از یک طرف ما با گروهی طرفیم که در ازای دریافت بها انسان‌ها رو می‌کشه و می‌تونه تقریباً به هر جایی نفوذ کنه. از طرف دیگه، فلسفه اولیه این گروه از آزاد کردن بردگانی شکل گرفته که زندگی براشون چیزی جز شکنجه نبوده.

برای خودشون مرگ لزوماً چیز بدی نیست و حتی ممکنه رحمتی باشه که یک انسان مدت‌ها منتظرش بوده. اما همین باور وقتی وارد سیاست، قرارداد قتل و آدم‌هایی می‌شه که اصلاً قصد مردن ندارن، شکل خیلی تاریک‌تری پیدا می‌کنه.

شاید درست‌ترین تعریف این باشه که Faceless Men خودشون رو نه خوب می‌دونن و نه بد. اون‌ها ادعا می‌کنن خدمتگزار چیزی هستن که بالاخره سراغ همه میاد.

مرگ.

حرف آخر

مردان بی‌چهره از اون بخش‌های دنیای Game of Thrones هستن که هرچی بیشتر درباره‌شون می‌خونیم، به جای اینکه جواب بگیریم سؤال‌های بیشتری پیدا می‌کنیم. در نگاه اول جکن هگار فقط یک قاتل عجیب با توانایی تغییر چهره بود، اما پشت اون چهره یک فرقه چند هزار ساله قرار داشت که احتمالاً قبل از خود براووس وجود داشته، ریشه‌اش به بردگان والریا می‌رسه و شاید حتی در نابودی بزرگ‌ترین امپراتوری تاریخ ایسوس هم نقشی داشته باشه.

House of Black and White هم فقط ساختمونی پر از صورت‌های ترسناک نیست. اونجا معبد خداییه که از نگاه پیروانش با هزار اسم و هزار چهره در تمام فرهنگ‌های دنیا حضور داره و دیر یا زود هدیه خودش رو به همه می‌ده.

در این بین آریا شاید عجیب‌ترین کسی باشه که وارد این فرقه شده، چون Faceless Men ازش می‌خواستن تمام چیزهایی رو کنار بذاره که شخصیتش رو ساخته بودن؛ اسمش، خانواده‌اش، گذشته‌اش و حتی نفرتش. اون خیلی از مهارت‌های مردان بی‌چهره رو یاد گرفت، اما یک چیز رو هیچ‌وقت نتونست کاملاً تحویل خدای هزارچهره بده و اون خود آریا استارک بود.

و شاید بزرگ‌ترین راز Faceless Men هم دقیقاً همین‌جاست. ما هنوز نمی‌دونیم پشت تمام این چهره‌ها چه هدفی پنهان شده، جکن یا هرکسی که زمانی جکن صداش می‌کردیم در Citadel دنبال چیه و آیا ارتباط این فرقه با والریا و اژدهاها قرار هست در پایان داستان اهمیت بسیار بیشتری پیدا کنه یا نه.

فقط یک چیز درباره‌شون قطعیه؛ فرقی نمی‌کنه پادشاه باشی، برده باشی، اژدها داشته باشی یا پشت بلندترین دیوارهای دنیا پنهان شده باشی، از نگاه خدای هزارچهره سرنوشت همه در نهایت یکیه.

Valar Morghulis.

Leave a comment