خب من کلهسحری پاشدم قسمت جدید رو دیدم و همین الان براتون نقدشو نوشتم، چون واقعاً نمیشد این شروع طوفانی فصل سوم House of the Dragon رو گذاشت برای بعد! بعد از اون پایان نصفهنیمه و اعصابخردکن فصل دوم(البته نه این که بد باشه ها از این نظر که گذاشتنمون تو خماری)، بالاخره سریال تصمیم گرفت از حالت مقدمهچینی، نگاههای سنگین و جلسههای طولانی بیرون بیاد و مستقیم پرتمون کنه وسط جنگ؛ اونم نه هر جنگی، نبرد گالت، یکی از مهمترین و خونینترین درگیریهای Dance of the Dragons.
قسمت اول فصل سوم دقیقاً همون چیزی بود که خیلیها از پایان فصل دوم انتظار داشتن؛ اژدها، کشتی، آتش، خیانت، تصمیمهای احساسی و البته مرگی که احتمالاً تا مدتها دربارهاش حرف میزنیم. اما خب ماجرا فقط این نیست که سریال بالاخره اکشن تحویلمون داده. این قسمت از نظر اقتباس از کتاب Fire & Blood هم کلی تغییر مهم و بحثبرانگیز داره؛ تغییراتی که بعضیهاشون جواب میدن، بعضیهاشون آدم رو گیج میکنن و بعضیهاشون واقعاً جای سؤال دارن.
پس تو این نقد قراره هم خود قسمت رو مرور کنیم، هم ببینیم نبرد گالت چرا اینقدر مهمه، هم درباره مرگ جیس، نقش رینا و Sheepstealer، وضعیت رنیرا، ایموند، آلیسنت و تفاوتهای بزرگ سریال با کتاب حرف بزنیم. خلاصه اینکه اگه هنوز قسمت رو ندیدین، از همینجا بگم: ادامه متن اسپویل داره، اونم از نوع اژدهایی و بیرحمش.
نبرد گالت چیه و چرا اینقدر مهمه؟
نبرد گالت از اون اتفاقهایی نیست که فقط چون چندتا کشتی آتیش میگیرن و چندتا اژدها از آسمون رد میشن مهم شده باشه. این نبرد تو دل جنگ داخلی تارگرینها، یا همون Dance of the Dragons، یکی از نقطههای خیلی تعیینکنندهست؛ هم برای رنیرا، هم برای خاندان ولاریون، هم برای کل تیم سیاه.
من قبلاً این ماجرا رو مفصل و کامل، بر اساس کتابهای جورج آر. آر. مارتین براتون نوشته بودم و اونجا توضیح دادم که نبرد گالت تو نسخهی کتابی دقیقاً چطور اتفاق میافته، چه شخصیتهایی توش نقش دارن و چرا یکی از سنگینترین ضربهها به رنیرا و جبههی سیاه حساب میشه.که لینکشو براتون این زیر میزارم 😁👇🏻
اما اگه کتاب Fire & Blood رو نخوندین و فقط سریال رو دنبال میکنین، خیلی ساده بخوام بگم، گالت یه مسیر آبی مهم نزدیک دراگوناستون و دریفتمارکه؛ جایی که ناوگان ولاریون با رهبری کورلیس ولاریون، راه ارتباطی کینگزلندینگ رو بسته و عملاً داره به تیم سیاه کمک میکنه فشار رو روی سبزها بیشتر کنه.
برای همین وقتی ناوگان تریآرکی وارد ماجرا میشه، قضیه فقط یه نبرد دریایی ساده نیست. این حمله قرار نیست فقط چندتا کشتی رو نابود کنه؛ قراره محاصرهی کینگزلندینگ رو بشکنه، قدرت دریایی ولاریونها رو خرد کنه و یکی از مهمترین برگهای برندهی رنیرا رو از دستش بگیره. به همین خاطره که نبرد گالت در تاریخ وستروس بهعنوان بزرگترین نبرد دریایی این دنیا شناخته میشه؛ نبردی که آب، آتش، اژدها و خون رو با هم قاطی میکنه و نتیجهاش برای هیچکس تمیز و بیهزینه تموم نمیشه.
نکته جالبتر اینجاست که سریال تصمیم گرفته فصل سوم رو دقیقاً با همین نبرد شروع کنه. یعنی به جای اینکه اول چند قسمت دوباره آدمها دور میز بشینن، نقشه بکشن و همدیگه رو تهدید کنن، مستقیم رفتیم وسط یکی از بزرگترین درگیریهای Dance of the Dragons. از یه طرف این تصمیم باعث شده فصل سوم شروع پرقدرتتری داشته باشه و مخاطب حس کنه بالاخره جنگ واقعی از راه رسیده؛ اما از طرف دیگه، یه دلیل هم هست که پایان فصل دوم برای خیلیها زیادی ناقص و ناتمام به نظر میرسید.
چون طبق گزارشها، نبرد گالت در اصل قرار بوده نقطهی پایانی فصل دوم باشه، نه شروع فصل سوم. برای همین هم فصل دوم یه جوری تموم شد که انگار همه چیز فقط آماده شده بود، اما ضربهی اصلی هیچوقت فرود نیومد. حالا سریال همون ضربه رو آورده اول فصل سوم؛ تصمیمی که از نظر هیجان جواب میده، اما ریتم کلی داستان رو کمی عجیب میکنه. انگار اپیزودی که باید فصل قبل رو منفجر میکرد، حالا اومده تا فصل جدید رو روشن کنه.
و خب سؤال اصلی همینجاست: آیا این شروع بزرگ، همون چیزی بود که House of the Dragon لازم داشت؟ از نظر اکشن و مقیاس، قطعاً بله. اما از نظر اقتباس از کتاب و احساسی که باید از این فاجعه بگیریم، ماجرا کمی پیچیدهتره؛ چون سریال چندتا تغییر خیلی مهم داده که روی معنی نبرد، نقش شخصیتها و حتی مرگ جیس تأثیر مستقیم میذاره. و من آخر این مقاله بهتون میکم که چه خبره فعلا بریم اول بررسی هارو انجام بدیم!
رینا و Sheepstealer؛ دختر و اژدهای وحشی
یکی از خطهای داستانی مهم قسمت اول فصل سوم، ماجرای رینا و Sheepstealer تو ویل بود؛ همون جایی که فصل دوم رهاش کرده بود و ما رو با این سؤال تنها گذاشته بود که بالاخره رینا قراره این اژدهای وحشی رو رام کنه یا نه.
قسمت جدید دقیقاً از همون حس ترس و گرسنگی و تنهایی شروع میکنه. رینا بعد از مدتها سرگردونی، بالاخره دوباره با Sheepstealer روبهرو میشه؛ اژدهایی که نه مثل اژدهایای تربیتشدهی تارگرینها رفتار میکنه، نه اصلاً معلومه چقدر قراره به حرف سوارش گوش بده. رینا با تمام ترسی که داره، خودش رو به اژدها نزدیک میکنه و بالاخره سوارش میشه، اما نکته مهم اینجاست که این سوار شدن اصلاً به معنی کنترل داشتن نیست.
Sheepstealer هنوز یه اژدهای کاملاً وحشیه. رینا شاید تونسته باشه روی پشتش بشینه، اما هنوز نمیتونه بهش دستور بده، مسیرش رو مشخص کنه یا جلوی واکنشهای خطرناکش رو بگیره. همین هم باعث میشه حضورش تو ادامهی قسمت، مخصوصاً وقتی پای نبرد گالت وسط میاد، بیشتر از اینکه یک کمک حساب بشه، تبدیل به یک عامل آشوب بشه. یعنی سریال از همون اول نشون میده که داشتن اژدها همیشه به معنی قدرت مطلق نیست؛ گاهی فقط یعنی یه فاجعهی بزرگتر زیر پاته و تو هنوز بلد نیستی چطور مهارش کنی.
اما اهمیت این خط داستانی فقط به خود رینا محدود نمیشه. این یکی از بزرگترین تغییرات سریال نسبت به کتاب Fire & Blood هم هست. تو نسخهی کتابی، Sheepstealer با شخصیتی به نام Nettles گره خورده؛ دختری که نقش خیلی خاص و مهمی تو ماجرای اژدهاسوارها داره و رابطهاش با این اژدهای وحشی یکی از بخشهای متفاوت و جذاب روایت کتابه. اما سریال تصمیم گرفته Nettles رو کنار بذاره و این مسیر رو به رینا بده.
از یه طرف، این تغییر قابل درکه. رینا تو دو فصل قبل بیشتر از اینکه نقش فعال داشته باشه، کنار داستان ایستاده بود و حس میکردیم سریال نمیدونه دقیقاً باید باهاش چیکار کنه. حالا با دادن Sheepstealer به رینا، شخصیتش بالاخره از حالت تماشاچی بیرون میاد و وارد یکی از مهمترین خطهای داستانی فصل میشه. این تصمیم میتونه برای نسخهی سریالی جواب بده، چون به جای معرفی یک شخصیت تازه، از کاراکتری استفاده میکنه که مخاطب از قبل میشناسه.
اما از طرف دیگه، حذف Nettles برای طرفداران کتاب اصلاً تغییر کوچیکی نیست. Nettles فقط یک اژدهاسوار اضافی نبود که بشه راحت حذفش کرد. حضورش تو کتاب به موضوعاتی مثل طبقه اجتماعی، خون تارگرینی، افسانهی «چه کسی میتونه اژدهاسوار بشه؟» و حتی رابطههای پیچیدهی بعدی داستان وصل میشه. برای همین وقتی سریال نقش او رو به رینا میده، فقط یک اسم رو حذف نمیکنه؛ بخشی از معنای داستان رو هم عوض میکنه.
فعلاً باید دید سریال با این تغییر میخواد به کجا برسه. اگر رینا با Sheepstealer مسیر درست و پرتنشی پیدا کنه، این تصمیم شاید در نسخهی تلویزیونی جواب بده. اما اگر این تغییر فقط برای سادهتر کردن داستان و کم کردن تعداد شخصیتها باشه، احتمالاً حذف Nettles یکی از همون تصمیمهایی میشه که طرفداران کتاب تا آخر فصل فراموشش نمیکنن.
کینگزلندینگ؛ اگان فرار کرده، ایموند روی تخت نشسته
در حالی که سمت تیم سیاه همه چیز داره به سمت نبرد گالت کشیده میشه، کینگزلندینگ هم خودش کم آشوب نداره. فصل دوم با این ایده تموم شده بود که آلیسنت بالاخره تصمیم گرفته راهی برای پایان دادن به جنگ پیدا کنه؛ حتی اگر این راه به معنی قربانی کردن پسر خودش، اگان، باشه. اما خب طبق معمول در وستروس، هیچ نقشهای همونطور که روی کاغذ قشنگ به نظر میرسه، اجرا نمیشه.
اولین مشکل بزرگ اینه که اگان دیگه تو ردکیپ نیست. او همراه لریس استرانگ فرار کرده و همین یک اتفاق، کل نقشهی آلیسنت رو بههم میریزه. چون قرار بود آلیسنت کینگزلندینگ رو برای ورود رنیرا آماده کنه و اگان رو هم بهعنوان بخشی از معامله تحویل بده، اما حالا شاهِ سوخته و شکستهی تیم سبزها خودش رو از بازی بیرون کشیده و هیچکس دقیقاً نمیدونه کجاست.
از اون طرف، ایموند هم خیلی سریع فرصت رو میقاپه. اگان نیست، قدرت خالی مونده و ایموند هم از اون آدمهایی نیست که کنار بایسته و با ادب منتظر بمونه ببینه بقیه چی تصمیم میگیرن. او عملاً خودش رو صاحب قدرت میدونه و روی تخت آهنین میشینه؛ کاری که شاید هنوز از نظر رسمی و سیاسی کامل تثبیت نشده باشه، اما از نظر شخصیت ایموند کاملاً منطقیه. چون ایموند همیشه خودش رو شایستهتر، قویتر و خطرناکتر از اگان میدونسته و حالا انگار بالاخره فرصتی پیدا کرده که این باور رو به بقیه هم تحمیل کنه.
آلیسنت وقتی با این وضعیت روبهرو میشه، خیلی زود میفهمه همهچیز داره از کنترلش خارج میشه. نقشهای که با رنیرا چیده بود، روی نبودن ایموند و کنترل داشتن روی اگان حساب کرده بود؛ اما حالا نه اگان در دسترسه، نه ایموند حاضر میشه از قدرت عقب بکشه، نه کینگزلندینگ واقعاً آمادهی یک انتقال بیدردسر قدرت به رنیراست. در واقع آلیسنت تو همین قسمت دوباره گیر همون کابوسی میافته که مدتهاست داره ازش فرار میکنه: مردهایی که هرکدوم با غرور، ترس یا خشونت خودشون تصمیم میگیرن و بعد او باید وسط خرابکاریهاشون دنبال راه نجات بگرده.
اینجاست که هلینا هم دوباره با همون حرفهای عجیب و مبهمش وارد ماجرا میشه. هلینا شاید از بیرون آدمی به نظر بیاد که از سیاست و جنگ فاصله داره، اما سریال بارها نشون داده حرفهایش رو نباید ساده گرفت. او چیزهایی میبینه، حس میکنه یا میفهمه که بقیه هنوز بهش نرسیدن. همین هم باعث میشه هر جملهی کوتاهش یه جور هشدار پنهان به نظر بیاد؛ مخصوصاً وقتی حرفش به ترس ایموند و آیندهی خطرناکی که در انتظارشه وصل میشه.
اما نکتهی مهمتر این بخش اینه که سریال هنوز هم رابطهی رنیرا و آلیسنت رو مرکز اصلی تصمیمهای سیاسی و احساسی داستان نگه داشته. این دوستی قدیمی، یا بهتر بگم زخمی که از اون دوستی مونده، همچنان روی مسیر جنگ اثر میذاره. آلیسنت هنوز سعی میکنه با رنیرا به یک توافق برسه، رنیرا هنوز نمیدونه باید بهش اعتماد کنه یا نه، و انگار سریال نمیخواد این پیوند قدیمی رو رها کنه.
این همون چیزیه که بعضی منتقدها، از جمله Forbes، بهش ایراد گرفتن. چون در کتاب Fire & Blood، رابطهی رنیرا و آلیسنت اینقدر شخصی، عاطفی و دوستیمحور نیست. سریال از فصل اول تصمیم گرفت این دو نفر رو از کودکی به هم وصل کنه و حالا همین تصمیم داره مسیر شخصیتها رو از نسخهی کتابیشون دورتر و دورتر میکنه. نتیجهاش اینه که آلیسنت و رنیرا در سریال انسانیتر و شاید قابلدرکتر شدن، اما در عوض بخشی از تلخی، جاهطلبی و خشونتی که در نسخهی کتابی وجود داشت، کمرنگتر شده.
برای همین خط داستانی کینگزلندینگ تو این قسمت فقط درباره فرار اگان یا نشستن ایموند روی تخت نیست. این بخش عملاً نشون میده که جنگ دیگر فقط بین تیم سبز و تیم سیاه نیست؛ داخل هر تیم هم شکاف هست. اگان از برادر خودش فرار کرده، ایموند دنبال قدرت خودشه، آلیسنت میخواد جنگ رو کنترل کنه اما ابزارش رو از دست داده، و هلینا مثل همیشه انگار جلوتر از همه سایهی فاجعه رو میبینه. این یعنی حتی قبل از اینکه رنیرا به کینگزلندینگ برسه، خود شهر از داخل ترک برداشته.
صحنه بحثبرانگیز آلیسنت و ایموند
یکی از عجیبترین و ناخوشایندترین لحظههای قسمت اول فصل سوم، بدون شک صحنهی بین آلیسنت و ایمونده؛ صحنهای که سریال خیلی واضح میخواد باهاش هم قدرتطلبی ایموند رو نشون بده، هم گیر افتادن آلیسنت بین آدمهایی که هرکدوم به شکلی زندگی و تصمیمهایش رو کنترل میکنن.
ماجرا از جایی شروع میشه که آلیسنت میفهمه برای جلو بردن نقشهاش باید ایموند رو از کینگزلندینگ دور کنه. چون تا وقتی ایموند و ویگار تو شهر باشن، عملاً هیچ راهی برای ورود بیدردسر رنیرا وجود نداره. پس آلیسنت سعی میکنه از همون چیزی استفاده کنه که همیشه نقطهضعف ایموند بوده: غرور، ترس پنهان، نیاز به تأیید و حس برتری نسبت به اگان.
او اول ایموند رو با حرفهایی درباره شجاعت و لیاقتش نرم میکنه، بعد از ترسش از اژدهایان رنیرا حرف میزنه و در نهایت تلاش میکنه او رو قانع کنه که رفتن به هرنهال و روبهرو شدن با دیمون، بهترین حرکت ممکنه. اما درست همینجاست که صحنه وارد فضای خیلی ناراحتکنندهای میشه. ایموند به جای اینکه فقط حرفهای مادرش رو بپذیره، جلو میآد و او رو میبوسه؛ لحظهای که آلیسنت رو کاملاً شوکه و منزجر میکنه، اما چون هنوز به نقشهاش نیاز داره، مجبور میشه خودش رو جمعوجور کنه و واکنش واقعیاش رو قورت بده.
این صحنه از اون لحظههاییه که دیدنش راحت نیست و قرار هم نیست راحت باشه. سریال میخواد نشون بده آلیسنت تا چه حد بین مردهای خطرناک زندگیاش گیر افتاده؛ پدری که ازش ابزار سیاسی ساخت، پسری مثل اگان که فاجعه پشت فاجعه آفرید، پسری مثل ایموند که هم قدرتمنده، هم ترسناکه، هم از نظر روانی کاملاً لب مرزه. آلیسنت اینجا نه از موضع قدرت، بلکه از موضع کسی حرف میزنه که داره با آخرین تکههای نفوذش تلاش میکنه جلوی یک جنگ بزرگتر رو بگیره.
از طرف دیگه، این صحنه دوباره ما رو برمیگردونه به یکی از تمهای قدیمی و همیشه آزاردهندهی خاندان تارگرین؛ جایی که مرز بین خانواده، قدرت، مالکیت و میل همیشه بههمریختهست. House of the Dragon بارها نشون داده که در این خاندان، رابطههای خانوادگی هیچوقت فقط خانوادگی نمیمونن. همهچیز با سیاست، خون، سلطنت و میل به کنترل قاطی میشه و نتیجهاش معمولاً چیزی جز فاجعه نیست.
البته میشه بحث کرد که آیا سریال واقعاً به چنین صحنهای نیاز داشت یا نه. چون از یک طرف، این لحظه خیلی واضح به ما میگه ایموند چقدر خطرناک و نامتعادل شده و آلیسنت چقدر دستش بستهست. اما از طرف دیگه، ممکنه برای بعضی مخاطبها حس شوکآفرینی اضافه داشته باشه؛ یعنی سریال برای اینکه دوباره یادمان بیندازد تارگرینها خانوادهای سالم و معمولی نیستند، یک صحنه خیلی سنگین و آزاردهنده وارد داستان کرده. در هر صورت، چیزی که مشخصه اینه که بعد از این صحنه، رابطهی آلیسنت و ایموند دیگر حتی همان حالت شکنندهی قبلی را هم نداره. اینجا آلیسنت شاید ظاهراً موفق میشه ایموند رو به سمت هرنهال بفرسته، اما هزینهی روانی این موفقیت کاملاً از صورتش پیداست.
اگان و لریس؛ فرار شاه سوخته
در کنار تمام آشوبهای کینگزلندینگ، خط داستانی اگان و لریس هم یکی از بخشهای مهم قسمت اول بود؛ هرچند هنوز سریال همهی کارتهای این مسیر رو رو نکرده. اگان بعد از اتفاقات فصل دوم، حالا نه فقط از نظر جسمی، بلکه از نظر روانی هم یک آدم کاملاً شکستهست. او دیگر آن شاه مغرور، بیفکر و لوس قبلی نیست؛ هنوز زبان تند و رفتار آزاردهندهاش را داره، اما حالا پشت همهی اینها یک ترس واقعی خوابیده.
اگان همراه لریس از ردکیپ فرار کرده، اما این فرار اصلاً شبیه یک حرکت قهرمانانه یا نقشهی باشکوه سلطنتی نیست. بیشتر شبیه دو نفره که از میان خاکستر یک دربار سوخته بیرون زدهاند و حالا نمیدونن دقیقاً باید از کی بترسن. اگان از رنیرا میترسه، چون میدونه اگر به دست تیم سیاه بیفته، سرنوشتش اصلاً روشن نیست. از ایموند هم میترسه، چون برادرش حالا بیشتر از هر دشمنی برایش خطرناکه. و شاید از همه مهمتر، از خودش و چیزی که بهش تبدیل شده هم میترسه.
لریس طبق معمول کنارشه؛ هم ناجی، هم همراه، هم کسی که هیچوقت نمیشه فهمید دقیقاً تا کجا داره وفاداری میکنه و از کجا به بعد فقط دنبال نجات خودش و بازی خودش است. وقتی سربازان وفادار به رنیرا راهشان را میگیرند، وضعیت خیلی سریع خطرناک میشه. اگان با آن غرور زخمی و زبان کنترلنشدهاش نمیتونه خودش رو نجات بده، اما لریس خیلی زود تصمیم میگیره کارت اصلی رو رو کنه. او هویت اگان رو لو میده، نه از سر وفاداری ساده، بلکه چون میفهمه زنده تحویل دادن یک شاه، ارزش بیشتری از کشتن یک فراری ناشناس داره.
این حرکت لریس خیلی جالبه، چون دوباره نشون میده او همیشه تو لحظه دنبال بهترین راه بقا میگرده. شاید از بیرون به نظر بیاد به اگان خیانت کرده، اما در واقع شاید تنها راهی که میتونست هر دو نفرشان را زنده نگه داره همین بوده. لریس اهل قهرمانی نیست، اهل وفاداری پاک و ساده هم نیست؛ او اهل محاسبهست. و تو دنیای House of the Dragon، آدمهایی که بهتر حساب میکنن، معمولاً بیشتر زنده میمونن.
این خط داستانی هنوز کامل باز نشده، اما پتانسیل زیادی برای ادامه فصل داره. چون اگان حالا در عجیبترین وضعیت ممکنه؛ نه واقعاً شاهه، نه کاملاً قربانی، نه قهرمان، نه حتی یک مهرهی بیارزش. او هنوز برای هر دو طرف جنگ اهمیت داره. برای رنیرا میتونه یک ابزار سیاسی مهم باشه، برای ایموند یک تهدید یا مانع، و برای لریس شاید هنوز یک سرمایهی قابل معامله.
از اینجا به بعد، اگان فقط با دشمنان بیرونی طرف نیست. او باید با ترس از برادرش، ترس از رنیرا، درد بدن خودش و تحقیر از دست دادن قدرت هم کنار بیاد. و این دقیقاً میتونه او را به یکی از غیرقابلپیشبینیترین مهرههای فصل سوم تبدیل کنه؛ چون شاهی که همهچیزش را از دست داده، گاهی از شاهی که روی تخت نشسته خطرناکتره.
دیمون، استارکها و ورود Roddy the Ruin
در کنار نبرد گالت و آشوب کینگزلندینگ، سریال یک سر هم به ریورلندز میزنه؛ جایی که دیمون بالاخره بعد از آن همه درگیری ذهنی، توهم، سرگردانی و گیر افتادن در فضای عجیب هرنهال، دوباره در قامت یک فرمانده جنگی دیده میشه. این بار خبری از آن دیمون آشفتهای نیست که خودش هم نمیدونست دقیقاً دنبال چیه. اینجا با دیمونی طرفیم که روی زمین جنگ ایستاده، دشمن رو شکست داده و دوباره داره خودش رو بهعنوان یکی از مهرههای اصلی تیم سیاه تثبیت میکنه.
بعد از پیروزی در ریورلندز، نیروهای تازهای وارد میدان میشن؛ نیروهایی با پرچمهای شمالی. و خب برای هرکسی که ذرهای با دنیای Game of Thrones خاطره داره، دیدن نشانههای شمال همیشه یه حس خاصی داره. حتی اگر استارکها هنوز مرکز داستان نباشن، همین که رد پای شمال به جنگ داخلی تارگرینها باز میشه، یعنی مقیاس ماجرا داره بزرگتر میشه.
اینجا رادریک داستین، معروف به Roddy the Ruin، وارد داستان میشه؛ شخصیتی که با همان حضور کوتاهش خیلی سریع خودش رو تو ذهن مخاطب ثبت میکنه. او با سر جیسون لنیستر از راه میرسه و خیلی صاف و بیتعارف اعلام میکنه که نیروهای شمالی آمدهاند تا برای ملکه اژدها بکشند. نه مذاکره، نه مقدمهچینی، نه حرفهای قشنگ سیاسی؛ فقط یک پیام روشن از سمت شمال: ما وارد جنگ شدیم.
این بخش شاید در مقایسه با نبرد گالت کوتاهتر باشه، اما اصلاً بیاهمیت نیست. چون ورود نیروهای شمالی یعنی جنگ دیگر فقط محدود به کینگزلندینگ، دراگوناستون و ناوگان ولاریون نیست. حالا خاندانهای بزرگتر و مناطق دورتر وستروس هم دارند یکییکی وارد بازی میشن. برای تیم سیاه، این یک خبر مهمه؛ چون رنیرا حالا فقط به اژدهاها و ولاریونها تکیه نداره و حمایت زمینی جدیتری هم پشتش شکل میگیره.
از طرفی حضور Roddy the Ruin برای طرفداران کتاب و حتی طرفداران قدیمی Game of Thrones جذابه، چون آن حس خشن، سرد و بیرحم شمالی رو وارد فضای سریال میکنه. او قرار نیست یک سیاستمدار خوشزبان باشه؛ بیشتر شبیه آدمیه که مستقیم از دل زمستون آمده و برای جنگیدن ساخته شده. همین هم باعث میشه با چند ثانیه حضور، انرژی متفاوتی به خط داستانی دیمون بده.
در کل، این بخش بیشتر از اینکه یک اتفاق بزرگ مستقل باشه، یک وعدهست. وعدهی اینکه جنگ داره از حالت محدود خارج میشه، جبههها وسیعتر میشن و نیروهایی وارد میدان میشن که احتمالاً در ادامه فصل نقش مهمتری خواهند داشت. مخصوصاً حالا که دیمون دوباره در مسیر جنگ قرار گرفته، ورود شمالیها میتونه تعادل قدرت روی زمین رو به نفع تیم سیاه تغییر بده.
کریستن کول؛ شوالیهای که دیگر به شرافت باور ندارد
کریستن کول در این قسمت یکی از آن شخصیتهایی است که شاید زمان زیادی از اپیزود رو نمیگیره، اما همان چند صحنهاش برای فهمیدن وضعیت روانیاش کافیست. این همان کریستنی نیست که خودش رو با عنوان شوالیه، نگهبان، عاشق شکستخورده یا مردی با اصول اخلاقی توجیه میکرد. حالا با آدمی طرفیم که انگار بعد از دیدن قدرت واقعی اژدهاها، تمام باورهای قبلیاش فرو ریخته.
کریستن همراه ارتش سبزها در حال حرکته، اما بیشتر از اینکه شبیه یک فرمانده مصمم و آمادهی جنگ باشه، شبیه مردیه که از درون خالی شده. او هنوز زندهست، هنوز مقام داره، هنوز ارتش همراهشه، اما انگار دیگر هیچ چیز برایش معنای قبلی رو نداره. نه افتخار، نه شرافت، نه عنوان شوالیهگری، نه حتی آن نقشی که خودش سالها برای خودش ساخته بود.
این فروپاشی وقتی واضحتر میشه که گوین هایتاور درباره رفتار یکی از سربازها با یک دختر روستایی اعتراض میکنه. گوین از کریستن انتظار داره واکنش نشان بده، نظم برقرار کنه و حداقل بهعنوان فرمانده و شوالیه، مرزی برای افرادش مشخص کنه. اما واکنش کریستن تقریباً بیتفاوته. نه اینکه نفهمه چه اتفاقی افتاده؛ اتفاقاً مشکل همینجاست که میفهمه، اما انگار دیگر باور نداره کاری مثل مجازات، عدالت یا حفظ شرافت واقعاً چیزی رو عوض میکنه.
کریستن بعد از دیدن اژدهاها، مخصوصاً آن چیزی که در جنگ ویرانی به بار آوردند، به یک جور پوچی رسیده. برای او دیگر شوالیهگری شبیه یک نمایش مسخرهست؛ نمایشی که تا وقتی معنا داره که آدمها با شمشیر و سپر و قانونهای انسانی بجنگن. اما وقتی یک اژدها میتونه در چند لحظه ارتش، قلعه، آدم و افتخار رو با هم بسوزونه، دیگر این سوال برایش پیش آمده که اصلاً شرافت به چه درد میخوره؟
این نگاه کریستن خطرناکه، چون مردی که خودش رو از اصول اخلاقی جدا کرده، راحتتر میتونه به هر چیزی تن بده. او قبلاً هم شخصیت سالم و بیتناقضی نبود؛ همیشه میان عشق، نفرت، غرور، گناه و وفاداری گیر کرده بود. اما حالا انگار همان چارچوب نصفهنیمهای هم که نگهش داشته بود، شکسته. کریستن کول شاید هنوز در ظاهر فرماندهی سبزها باشد، اما درونش بیشتر شبیه کسی است که منتظر سقوط نهایی خودش نشسته.
برای همین این بخش میتونه مقدمهی مهمی برای مسیر بعدی او باشه. سریال دارد آرامآرام نشان میدهد که جنگ فقط شهرها و خاندانها رو نابود نمیکنه؛ آدمها رو هم از داخل میخوره. کریستن نمونهی کامل همین اتفاقه؛ شوالیهای که روزی خودش رو آدمی پایبند به قانون و افتخار میدید، حالا به جایی رسیده که دیگر حتی خودش هم نمیدونه چرا باید به این چیزها باور داشته باشه.
حق داری، زیادی رسمی و مقالهای رفتم جلو. باید خیلی خودمونیتر، راحتتر و ویزاردوردیتر بنویسم؛ نه این مدل خشکِ «این خط داستانی اهمیت دارد» و «از نظر احساسی».
الف، هیو و آدام؛ سه اژدهاسوار تازهکار وسط جزیرهی عجیبوغریب
یه گوشهی دیگهی داستان، سهتا اژدهاسوار تازهنفسمون یعنی الف، هیو و آدام رو داریم که قراره منتظر ایموند و ویگار بمونن. یعنی روی کاغذ، نقشه خیلی خفن و حسابشدهست: ایموند با اون اژدهای غولآساش بیاد، این سهتا هم با اژدهاهاشون غافلگیرش کنن. ولی خب مشکل اینجاست که این سه نفر هنوز بیشتر شبیه آدماییان که تازه بهشون یه سلاح هستهای دادن و خودشونم دقیق نمیدونن باید باهاش چیکار کنن.
مخصوصاً الف که همچنان همون الف همیشگیه؛ پرحرف، بیفیلتر و بیشتر از اینکه نگران جنگ و مرگ و ویگار باشه، تو فکر اینه که آخرش بهش چی میرسه. قلعه؟ عنوان؟ جایگاه؟ انگار تو ذهنش اژدهاسوار شدن یعنی از فردا همه باید جلوش تعظیم کنن. درحالیکه هیو و آدام خیلی بیشتر میفهمن ماجرا شوخیبردار نیست و هر لحظه ممکنه همین قدرتی که بهشون رسیده، بلای جونشون بشه.
اما چیزی که این بخش رو جذابتر میکنه، خود جزیرهی چهرههاست. اینجا از همون لوکیشنهاییه که انگار یه چیزی زیر پوستش میجوشه. نه فقط به خاطر درختها و فضای تاریک و وهمآلودش، بلکه چون تو دنیای وستروس، این جور جاها معمولاً همینطوری الکی وارد داستان نمیشن. وقتی اون موجود عجیب شبیه Green Man ظاهر میشه، کاملاً حس میکنی سریال داره دوباره درِ بخش جادوییتر داستان رو باز میکنه.
بعد هم آلیس ریورز از راه میرسه؛ زنی که هر وقت پیداش میشه، آدم مطمئن میشه یه جای کار قراره عجیبتر از قبل بشه. آلیس از اون شخصیتهاست که انگار همیشه بیشتر از بقیه میدونه و خیلی هم علاقه نداره همهچیز رو واضح توضیح بده. پس حضورش کنار این سهتا اژدهاسوار تازه، اونم تو جزیرهی چهرهها، احتمالاً فقط برای ترسوندن الف نیست. سریال داره یه چیزی برای هرنهال، Gods Eye و برخوردهای بعدی آماده میکنه.
نبرد گالت؛ بالاخره اژدهایان و کشتیها به جون هم افتادن
اما خب برسیم به اصل کاری؛ نبرد گالت. همون چیزی که فصل دوم هی وعدهاش رو داد، هی همه رو آماده کرد، هی گفت الان جنگ میشه، الان میشه، بعد یهو فصل تموم شد و ما موندیم و یه عالمه نقشهی نیمهکاره. حالا فصل سوم بالاخره تصمیم گرفته دیگه ادا درنیاره و همون اول کار بندازدمون وسط یکی از مهمترین نبردهای جنگ داخلی تارگرینها.
تریآرکی با فرماندهی شوراکو لوهار به ناوگان ولاریون حمله میکنه؛ یعنی درست به همون نیرویی که برای تیم سیاه حکم ستون فقرات دریایی رو داره. کورلیس ولاریون با اون سابقه و ابهتش وسط ماجراست، آلین هم کنارش گیر افتاده، و قبل از اینکه اصلاً فرصت بشه این رابطهی پدر و پسری درست باز بشه، جنگ مثل همیشه میزنه زیر همهچیز.
لوهار هم اینجا فقط یه فرمانده معمولی نیست. سریال بهش یه دشمنی شخصی با کورلیس داده و همین باعث میشه نبرد از حالت «دو تا ناوگان خوردن به هم» بیاد بیرون و یه حالت شخصیتر پیدا کنه. لوهار میخواد Sea Snake رو نابود کنه، کورلیس هم طبیعتاً آدمی نیست که راحت کنار بکشه. وسط این درگیری هم هایتاید آتیش میگیره؛ یعنی فقط کشتیها نیستن که دارن میسوزن، میراث ولاریونها هم داره جلوی چشم کورلیس خاکستر میشه.
بعد جیس و بیلا با اژدهاهاشون وارد میشن و تازه اونجاست که قسمت واقعاً رنگ House of the Dragon میگیره. تا قبلش یه نبرد دریایی شلوغ و خونین داشتیم، اما با ورود ورمکس و موندنسر، همهچیز چند برابر خطرناکتر میشه. اژدهاها کشتیها رو میسوزونن و برای چند لحظه فکر میکنی تیم سیاه دوباره ورق رو برگردونده، ولی سریال خیلی زود یادمون میندازه که حتی اژدها هم تو جنگ، شکستناپذیر نیست.
تریآرکی با هارپونهای سنگین ورمکس رو هدف میگیره و اینجا دیگه اوضاع واقعاً بد میشه. بیلا یه بار کمک میکنه ورمکس نجات پیدا کنه، اما این نبرد اونقدر شلوغ و بیرحمه که فرصت نفس کشیدن به کسی نمیده. بعد هم رینا با Sheepstealer از راه میرسه؛ لحظهای که ظاهراً باید کمک باشه، ولی چون رینا هنوز هیچ کنترلی روی اون اژدهای وحشی نداره، اوضاع رو بیشتر به هم میریزه.
Sheepstealer دوست و دشمن نمیشناسه. برای خودش میچرخه، حمله میکنه، همه رو میترسونه و عملاً باعث میشه آسمون نبرد از خود دریا هم خطرناکتر بشه. جیس هم وسط همین آشوب گیر میافته. ورمکس دوباره هدف قرار میگیره، سقوط میکنه و جیس با هزار بدبختی خودش رو از آب بیرون میکشه؛ اما درست وقتی فکر میکنی شاید هنوز راه نجاتی هست، تیرهای دشمن از راه میرسن و همهچیز تموم میشه.
مرگ جیس از اون لحظههاییه که این قسمت رو کامل عوض میکنه(حتی داستان رو!). تا قبلش با یه نبرد بزرگ طرف بودیم، ولی بعد از مرگ جیس، ماجرا برای رنیرا تبدیل به یه زخم شخصی تازه میشه. این فقط از دست دادن یک اژدهاسوار نیست؛ این مرگ یکی دیگه از پسرهای رنیراست. و با شناختی که از این خاندان داریم، بعیده این اتفاق بدون خونخواهی و فاجعههای بعدی تموم بشه.
مرگ جیس؛ یکی از تلخترین لحظههای سریال
مرگ جیس این قسمت رو از یه نبرد بزرگ و پر سر و صدا، تبدیل میکنه به یه فاجعهی شخصی. تا قبل از اون، داریم کشتی میبینیم، اژدها میبینیم، آتیش و دود و شمشیر میبینیم؛ اما وقتی ورمکس سقوط میکنه و جیس تو آب گیر میافته، یهو همهی اون شلوغیها یه معنی دیگه پیدا میکنن. این دیگه فقط جنگ نیست؛ این از دست دادن یکی دیگه از بچههای رنیراست.
سریال مرگ جیس رو خیلی ساده و قهرمانانه نمیچینه. یعنی جوری نیست که بگیم خب، جیس رفت وسط جنگ، همه رو نجات داد و با افتخار مرد. نه. مرگش ترکیبیه از شجاعت، اشتباه، عجله، غرور جوانی و البته اون آشوب لعنتیای که اژدهاها همیشه با خودشون میارن. جیس میخواد خودش رو ثابت کنه. میخواد نشون بده فقط پسر رنیرا نیست، خودش هم میتونه تصمیم بگیره، بجنگه و از تیم سیاه دفاع کنه. اما همین عجله و همین حس «من باید کاری کنم» آخرش به جایی میرسه که کنترل اوضاع کاملاً از دستش درمیره.
ورمکس هم این وسط قربانی همین آشوبه. اژدهای جیس اول زخمی میشه، بعد با هارپون به پایین کشیده میشه و آخرش تو آب سقوط میکنه. دیدن اژدهایی که تا چند دقیقه قبل تو آسمون میچرخید و کشتیها رو میسوزوند، حالا زخمی و درمانده تو دریا فرو میره، واقعاً تصویر تلخیه. سریال اینجا خوب یادمون میاندازه که اژدهاها با همهی عظمتشون، وقتی وارد جنگ آدمها میشن، خودشون هم از این خشونت سالم بیرون نمیان.
اما ضربهی اصلی وقتی میخوره که جیس خودش رو از ورمکس جدا میکنه و از آب بیرون میاد. برای یه لحظه کوتاه انگار هنوز امید هست. انگار شاید بیلا برگرده، شاید یکی نجاتش بده، شاید این یکی پسر رنیرا از مرگ فرار کنه. ولی نه. تیرها یکییکی میخورن به بدنش و جیس همونجا، وسط آب و دود و لاشهی کشتیها، از پا درمیاد. نه مرگ باشکوهی داره، نه فرصت خداحافظی، نه حتی یک لحظهی آرام. و همین بیرحمی، صحنه رو ماندگارتر میکنه.
ولی خب این مرگ یه ایراد هم داره. مشکل اینه که مرگ جیس تو سریال زیادی شبیه مرگ لوک از آب درمیاد. لوک هم وقتی مرد که یک اژدهای عظیم از کنترل سوارش خارج شد و فاجعه ساخت. اینجا هم دوباره با اژدهایی طرفیم که کنترلش از دست سوار جوانش خارجه و همین آشوب باعث مرگ یکی از پسرهای رنیرا میشه. حالا شاید سریال میخواسته یه خط موازی بین مرگ دو پسر رنیرا بسازه؛ اینکه تارگرینها با اژدها قدرت میگیرن، اما همون اژدهاها هم بچههاشون رو میبلعن. ولی از اون طرف، این شباهت کمی تو ذوق میزنه، چون حس میکنی سریال برای مرگ جیس میتونست مسیر متفاوتتر و خاصتری بچینه.
با همهی اینها، مرگ جیس هنوز هم یکی از سنگینترین لحظههای قسمت اول فصل سومه. چون از اینجا به بعد، رنیرا فقط با یک شکست نظامی طرف نیست. او یک پسر دیگهاش رو از دست داده، یک اژدهای دیگه از تیم سیاه نابود شده و جنگ برایش شخصیتر، خونینتر و غیرقابلکنترلتر میشه. اگه سریال واقعاً بخواد رنیرا رو به سمت تاریکی بیشتری ببره، مرگ جیس دقیقاً همون زخمیه که میتونه این مسیر رو شروع کنه.
شوراکو لوهار؛ شخصیت خفن یا کاریکاتوری؟
شوراکو لوهار از اون شخصیتهاییه که احتمالاً سرش بین مخاطبها دعوا میشه. بعضیها ممکنه بگن حضورش تو قسمت انرژی آورده، نبرد دریایی رو زندهتر کرده و بالاخره یه فرماندهی تریآرکی داشتیم که فقط گوشهی کشتی نایستاده دستور بده. بعضیها هم احتمالاً میگن نه، سریال یه شخصیت خیلی اغراقشده رو یهو وسط داستان انداخت، کاری کرد همهفنحریف به نظر بیاد، بعد هم همون قسمت حذفش کرد و رفت.
واقعیت اینه که لوهار از نظر اجرایی حضور پررنگی داره. از همون لحظهای که وارد میشه، معلومه سریال میخواد ما حس کنیم با یه آدم معمولی طرف نیستیم. بیپرواست، از تایلند لنیستر حساب نمیبره، با قواعد خودش بازی میکنه و بیشتر از اینکه دنبال اجرای یک قرارداد ساده باشه، دنبال نابود کردن کورلیس ولاریونه. همین انگیزهی شخصی باعث میشه نبرد گالت تو نسخهی سریال حالت مستقیمتر و شخصیتری بگیره.
از یک زاویه، لوهار یه شخصیت پرانرژی و مناسب فضای نبرد دریاییه؛ کسی که میتونه وسط آن همه دود و کشتی و شمشیر، یه چهرهی مشخص به دشمن بده. چون اگه تریآرکی فقط یه مشت کشتی بینامونشان بود، نبرد شاید از نظر بصری بزرگ میشد، اما از نظر درگیری انسانی کمی بیجان میموند. لوهار به این طرف جنگ یک صورت، یک صدا و یک دیوانگی مشخص میده.
اما مشکل لوهار اینه که خیلی ناگهانی وارد میشه و زیادی سریع میخواد خودش رو ثابت کنه. انگار سریال در یک قسمت میخواد به ما بگه این شخصیت فرماندهست، جنگجوی فوقالعادهست، تاکتیک بلده، از همه نترستره، با کورلیس دشمنی شخصی داره، روی کشتی عالی میجنگه و حتی میتونه چند نفر رو همزمان به دردسر بندازه. خب وقتی همهی اینها یکجا و بدون زمینهچینی قبلی اتفاق میافته، طبیعیه که برای بعضی مخاطبها شبیه یک ویلن کارتونی یا کاراکتر بیش از حد اغراقشده به نظر بیاد.
مشکل دوم هم اینه که لوهار همان قسمت اول کشته میشه. یعنی سریال کلی انرژی میذاره تا این شخصیت رو پررنگ و عجیب و ترسناک نشون بده، اما قبل از اینکه واقعاً فرصت کنیم بشناسیمش، حذفش میکنه. این باعث میشه حضورش بیشتر شبیه یک ابزار برای بزرگتر کردن نبرد باشه تا یک شخصیت کامل. انگار اومده که کورلیس و آلین رو وسط یک نبرد شخصیتر ببره، چندتا صحنه اکشن بسازه و بعد راه رو برای ادامه داستان باز کنه.
به نظرم لوهار میتونست خیلی بهتر جواب بده، اگر یا زودتر معرفی میشد، یا حداقل بیشتر تو فصل میموند. چون ایدهی یک فرمانده دریایی بیرحم که با Sea Snake دشمنی شخصی داره، ایدهی بدی نیست. حتی میتونست یکی از ویلنهای جذابتر فصل باشه. اما وقتی همهچیزش تو همین یک قسمت خلاصه میشه، نتیجه کمی نصفهنیمه درمیاد.
در نهایت، لوهار نه کاملاً شکستخوردهست، نه کاملاً موفق. صحنههاش انرژی دارن و به نبرد گالت یک چهرهی مشخص میدن، اما چون شخصیتش فرصت نفس کشیدن پیدا نمیکنه، بیشتر شبیه یک جرقهی پر سر و صدا میمونه تا یک آتش واقعی.
تفاوتهای مهم نبرد گالت در سریال و کتاب
حالا برسیم به بخشی که برای طرفدارای کتاب خیلی مهمه؛ چون نبرد گالت تو سریال فقط بازسازی مستقیم اتفاقات Fire & Blood نیست. سریال اینجا کلی تغییر داده، بعضیهاش برای سادهتر کردن داستان قابل درکه، بعضیهاش هم واقعاً جای بحث داره. مخصوصاً اگر قبل از دیدن قسمت، نسخهی کتابی این نبرد رو خونده باشین، خیلی زود میفهمین که سریال از همون اول مسیر خودش رو جدا کرده.
اولین تفاوت بزرگ، ماجرای کشتی Gay Abandon و ویسریسه. تو کتاب، این کشتی نقش خیلی مهمی تو شروع فاجعه داره، چون بچههای رنیرا در مسیر امنتری قرار نیستن و حملهی تریآرکی دقیقاً همینجا همهچیز رو به هم میریزه. ویسریس درگیر ماجرا میشه و اسارتش یکی از ضربههای مهمیه که این نبرد به رنیرا میزنه. اما تو سریال فعلاً این بخش یا حذف شده، یا حداقل گذاشته شده برای بعد. یعنی ما آن شروع دردناک و شخصی کتاب رو نمیبینیم و نبرد بیشتر از سمت ناوگان ولاریون و حملهی مستقیم تریآرکی جلو میره.
تفاوت بعدی، ماجرای اگان کوچیک و اژدهایش Stormcloudه. تو کتاب، اگان با Stormcloud فرار میکنه و خبر حمله رو میرسونه. این بخش خیلی مهمه، چون هم به نبرد گالت وزن احساسی بیشتری میده، هم باعث میشه فاجعه فقط یک درگیری نظامی نباشه و مستقیم به بچههای رنیرا وصل بشه. اما تو سریال چنین چیزی نمیبینیم. نه Stormcloud وارد ماجرا میشه، نه فرار اگان کوچیک، نه آن هشدار اضطراریای که تو کتاب باعث حرکت اژدهاسوارها میشه.
تعداد اژدهاسوارهای حاضر در نبرد هم کاملاً فرق کرده. تو کتاب، تیم سیاه با چند اژدهاسوار وارد نبرد میشه؛ جیس، آدام، هیو، الف و Nettles هرکدوم نقش خودشون رو دارن. یعنی نبرد از همان اول حس یک درگیری بزرگ اژدهایی رو داره. اما تو سریال، ابتدا فقط جیس و بیلا وارد نبرد میشن و بقیهی اژدهاسوارها جای دیگری منتظر ایموند و ویگار هستند. این تصمیم باعث میشه نبرد از نظر داستانی جمعوجورتر بشه، اما از آن حس عظمت و شلوغی نسخهی کتابی کم میکنه.
حضور بیلا هم خودش یک تغییر مهمه. تو کتاب، بیلا در این نبرد حضور نداره، چون اژدهایش هنوز خیلی کوچکتر از اونه که وارد چنین جنگ عظیمی بشه. اما سریال تصمیم گرفته بیلا و Moondancer رو وارد نبرد کنه تا هم رابطهاش با جیس پررنگتر بشه، هم صحنههای اکشن آسمانی بیشتری داشته باشیم. از نظر تلویزیونی شاید این تصمیم جواب بده، چون بیلا بالاخره نقش فعالتری پیدا میکنه، اما باز هم یک فاصلهی جدی با نسخهی کتابی میسازه.
یکی از بحثبرانگیزترین تغییرها هم حضور رینا و Sheepstealer وسط نبرده. تو سریال، رینا با اژدهای وحشی خودش از راه میرسه، اما چون هنوز هیچ کنترلی روی Sheepstealer نداره، عملاً بهجای اینکه کمک قطعی باشه، آسمون نبرد رو به هم میریزه. همین آشوب مستقیم روی مرگ جیس اثر میذاره و باعث میشه نقش رینا در فاجعه خیلی پررنگتر از چیزی باشه که انتظار داشتیم. این تغییر از نظر درام تلویزیونی شاید هیجان بسازه، اما از نظر اقتباس، مسیر مرگ جیس رو کاملاً عوض میکنه.
تفاوت مهم بعدی هم رفتار جیس با رنیراست. تو کتاب، رنیرا و جیس در مسیر تصمیمهای جنگی کنار هم قرار دارن و جیس با فرمان مادرش وارد نبرد میشه. اما تو سریال، جیس عملاً از رنیرا عبور میکنه، او را در اتاق حبس میکنه و خودش با بیلا به سمت نبرد میره. این تغییر شخصیت جیس رو عجولتر، سرکشتر و حتی کمی خامتر نشان میده. از طرفی به مرگش حس تراژدی بیشتری میده، چون انگار نتیجهی تصمیم احساسی خودش رو میبینه. از طرف دیگر، باز هم رنیرا رو در موقعیتی میذاره که بهجای فرماندهی فعال، بیشتر گیر افتاده و ناتوان به نظر میرسه.
خود نبرد کورلیس و لوهار هم در سریال خیلی سینماییتر و شخصیتر شده. تو کتاب، تمرکز بیشتر روی مقیاس جنگ، نابودی کشتیها، حمله به دریفتمارک، سرنوشت بچهها و پیامدهای بزرگ نبرده. اما سریال تصمیم گرفته بین کورلیس و لوهار یک دشمنی مستقیمتر بسازه؛ چیزی شبیه دو فرماندهی دریایی که بالاخره روبهروی هم قرار گرفتن. این تصمیم از نظر صحنهپردازی جذابه، ولی باعث میشه بخشی از وسعت واقعی نبرد گالت کمتر حس بشه. یعنی ما یک دوئل سینماییتر میگیریم، اما در عوض آن حس «بزرگترین نبرد دریایی تاریخ وستروس» کمی محدودتر به نظر میرسه.
در کل، سریال نبرد گالت رو کاملاً برای تلویزیون بازچینی کرده. نسخهی سریالی پر از صحنههای دیدنی، تصمیمهای احساسی و لحظههای شوکهکنندهست، اما نسخهی کتابی از نظر مقیاس، پیامد و زنجیرهی فاجعهها سنگینتره. برای همین اگر کتاب رو نخونده باشین، احتمالاً با یک اپیزود پرحادثه و تماشایی طرفین؛ اما اگر نسخهی کتابی رو میشناسین، سخت میتونین موقع دیدن قسمت مدام نگین: «خب پس این بخش چی شد؟ پس اون شخصیت کجاست؟ چرا این اتفاق اینطوری عوض شد؟»
آیا نبرد گالت در سریال موفق بود؟
حالا سؤال اصلی اینه که با همهی این تغییرها، نبرد گالت در سریال جواب داد یا نه؟ به نظرم جوابش هم بلهست، هم نه. از نظر شروع فصل، قطعاً انتخاب قدرتمندیه. بعد از فصل دومی که خیلیها حس میکردن زیادی درگیر مقدمهچینی شده، شروع کردن فصل سوم با یک نبرد دریایی بزرگ، اژدها، مرگ مهم و کلی آشوب، دقیقاً همان چیزی بود که سریال لازم داشت تا دوباره انرژی بگیره.
از نظر تصویری هم نمیشه انکار کرد که قسمت جاهطلبانهست. کشتیهای درگیر، آتیش، دود، هارپونها، اژدهاهایی که از بالای آب رد میشن، سقوط ورمکس، سوختن هایتاید و آن تصویر آخر از جیس، همهشون نشان میدن که سریال برای این افتتاحیه کم نگذاشته. بالاخره حس میکنی بودجه خرج شده و قرار نیست جنگ داخلی تارگرینها فقط با حرف زدن دور میز جلو بره.
اما مشکل اینجاست که نبرد گالت فقط نباید بزرگ دیده میشد؛ باید از نظر احساسی هم ویرانکنندهتر از این درمیاومد. سریال تو فصل دوم خیلی روی جیس، رینا، ویسریس، اگان کوچیک و حتی خود لوهار وقت نگذاشته بود. برای همین وقتی این نبرد اتفاق میافته، بعضی ضربهها به آن شدتی که باید نمیخورن. مرگ جیس تلخه، اما اگر سریال قبلتر بیشتر روی رابطهاش با رنیرا، بیلا و حتی نقش او بهعنوان وارث تیم سیاه کار کرده بود، این مرگ میتونست خیلی خردکنندهتر باشه.
رینا هم همین مشکل رو داره. ایدهی اینکه یک دختر بالاخره به اژدهایی وحشی میرسه و بعد نمیتونه کنترلش کنه، از نظر درام ایدهی خوبیه. اما چون همهچیز خیلی سریع اتفاق میافته، حضورش در نبرد بیشتر شبیه یک ابزار برای ساختن آشوب میشه تا نتیجهی یک مسیر کامل شخصیتی. همین را درباره لوهار هم میشه گفت. شخصیت انرژی داره، حضورش صحنهها رو زندهتر میکنه، اما چون همان قسمت معرفی و حذف میشه، بیشتر حس یک جرقهی کوتاه رو داره تا یک تهدید واقعی و ماندگار.
از طرفی، نبرد از نظر مقیاس هم میتونست عظیمتر حس بشه. وقتی داریم درباره بزرگترین نبرد دریایی تاریخ وستروس حرف میزنیم، انتظار داریم بیشتر از چند کشتی و چند تعقیب دریایی ببینیم. بعضی لحظهها خیلی خوبن، اما گاهی نبرد کمی فشرده و محدود به نظر میرسه. انگار سریال بیشتر روی چند صحنهی مشخص تمرکز کرده تا اینکه واقعاً حس یک جنگ دریایی بیانتها رو منتقل کنه.
با همهی اینها، نمیشه گفت نبرد گالت شکست خورده. اتفاقاً برای افتتاحیه فصل سوم، کار خودش رو میکنه. ریتم فصل رو بالا میبره، جنگ رو جدیتر میکنه، یک مرگ بزرگ تحویل میده و مسیر رنیرا رو برای قسمتهای بعدی تاریکتر میسازه. فقط حیف که با کمی زمینهچینی بیشتر، این نبرد میتونست بهجای یک افتتاحیهی خوب، تبدیل به یکی از بهترین و دردناکترین لحظههای کل سریال بشه.
قسمت اول فصل سوم با یک وضعیت کاملاً بههمریخته تموم میشه. جیس مرده، ورمکس نابود شده و تیم سیاه یکی از مهمترین چهرههای جوان خودش رو از دست داده. این فقط یک شکست جنگی نیست؛ یک زخم تازه برای رنیراست. رنیرا هنوز کامل با خبر مرگ پسرش روبهرو نشده، اما همهمون میدونیم وقتی این خبر بهش برسه، قرار نیست واکنش معمولی و آرامی داشته باشه.
حالا رنیرا یک پسر دیگهاش رو هم از دست داده. بعد از لوک، مرگ جیس میتونه آن چیزی باشه که باقیماندهی تردید و احتیاطش رو بسوزونه. اگر سریال واقعاً بخواد رنیرا رو به نسخهی خشمگینتر، خونخواهتر و تاریکتر خودش نزدیک کنه، این دقیقاً بهترین نقطهی شروعه. چون از اینجا به بعد، جنگ برایش دیگر فقط جنگ تاجوتخته نیست؛ جنگ انتقام هم هست.
از اون طرف، وضعیت کورلیس و آلین هم کاملاً روشن نیست. نبرد گالت برای خاندان ولاریون هم فاجعهبار بوده؛ هایتاید سوخته، ناوگان ضربه خورده و خود کورلیس هم در میانهی آشوب سرنوشت نامشخصی پیدا کرده. آلین هم با اینکه در نبرد خودش رو ثابت میکنه، اما حالا بیشتر از قبل درگیر میراثی شده که سالها ازش دور نگه داشته شده بود.
اگان و لریس هم اسیر شدن و این یعنی بازی سیاسی تازهای شروع میشه. اگان برای تیم سیاه میتونه یک برگ برنده باشد، برای ایموند یک دردسر، و برای لریس شاید هنوز یک مهرهی قابل معامله. مخصوصاً حالا که ایموند خودش را صاحب قدرت میدونه و به سمت هرنهال میره، نبودن اگان از یک طرف دستش رو باز میذاره و از طرف دیگر میتونه بعداً علیه خودش استفاده بشه.
ایموند هم با ویگار در مسیر هرنهاله و این یعنی سایهی برخوردهای بزرگتر کاملاً روی داستان افتاده. وقتی اسم هرنهال، دیمون، ایموند، ویگار و کاراکسس کنار هم میاد، همه میدونیم سریال داره ما رو به سمت یکی از آن لحظههایی میبره که مدتهاست منتظرشیم. از آن طرف، نیروهای هایتاور و استارکها هم وارد میدان شدن و این یعنی جنگ از حالت درگیری محدود بین چند نفر و چند اژدها داره تبدیل میشه به یک نبرد سراسری در وستروس.
پس پایان قسمت اول، بیشتر از اینکه یک جمعبندی باشه، یک درِ باز به سمت فاجعههای بعدیه. نبرد گالت تمام شده، اما موجی که ساخته تازه داره به ساحل میرسه. حالا باید دید رنیرا با مرگ جیس چه میکنه، ایموند در هرنهال به چه چیزی میرسه، اگان چه نقشی در بازی قدرت پیدا میکنه و تیم سیاه بعد از این ضربه، چقدر بیشتر به سمت آتش و خون میره. فعلا منم پاشم برم سرکار بعد بیام دوباره باهاتون حرف ها دارم!حرف های زیاد!
2 Comments
ایلیا
یکی از دردناک ترین صحنه های فیلم،مرگ جسریس،حتی ناراحت کننده تر از مرگ لوسریس بود،واقعا باید یه طور دیگه میمرد،زخم عمیقی به بینندگان وارد شد.
Shiva
آره واقعا !
با اینکه میدونستم میمیره ولی فک نمیکردم قسمت اول باشه 🥲