از اونجایی که بعضی از دوستان هنوز در تشخیص این مفاهیم مشکل دارن و به هر شخصیت اصلی میگن قهرمان و هر شرور خوشصحبتی رو هم ضدقهرمان صدا میزنن، بیاید یکبار برای همیشه تکلیف این اصطلاحات رو روشن کنیم.
واقعیت اینه که یه زمانی تشخیص آدم خوب و بد داستان خیلی راحت بود. قهرمان لباس روشن میپوشید، شرور هم با شنل سیاه گوشه قلعه میایستاد و با خندهای که از چند کیلومتر اونطرفتر هم معلوم بود خبرهای خوبی در راه نیست، درباره نابودی دنیا حرف میزد. اما داستانها کمکم پیچیدهتر شدن و حالا با شخصیتهایی طرفیم که نمیشه خیلی راحت برچسب خوب یا بد روشون زد.
ددپول آدمهای بد رو میکشه، اما روشهاش اصلاً قهرمانانه نیست. مگنیتو میخواد از جهشیافتهها محافظت کنه، ولی برای رسیدن به این هدف حاضر میشه انسانهای بیگناه رو قربانی کنه. لایت یاگامی شخصیت اصلی Death Noteـه، اما این موضوع خودبهخود اون رو به قهرمان داستان تبدیل نمیکنه. تانوس هم واقعاً باور داره داره جهان رو نجات میده، ولی راهحلش برای این مشکل پاککردن نصف موجودات زندهست؛ راهحلی که احتمالاً هیچوقت در جلسه سازمان ملل رأی نمیآورد.
همین شخصیتها باعث شدن اصطلاحهایی مثل قهرمان، ضدقهرمان، شرور، ضدشرور، پروتاگونیست، آنتاگونیست، ویجلنتی و ابرانسان بیشتر از قبل وارد بحثهای طرفداری بشن. مشکل اینجاست که خیلی وقتها این کلمات بهجای هم استفاده میشن، درحالیکه هرکدوم بخش متفاوتی از اخلاق، جایگاه داستانی، شیوه فعالیت یا تواناییهای یه شخصیت رو توضیح میدن. پس بیاید ببینیم هرکدوم دقیقاً چه معنیای دارن و چرا شخصیت اصلی داستان همیشه قهرمان نیست.
اول باید اخلاق شخصیت رو از نقشش در داستان جدا کنیم

برای اینکه بین این همه اصطلاح گیج نشیم، بهتره سه سؤال جدا از هم بپرسیم.
سؤال اول اینه که شخصیت از نظر اخلاقی چه جور آدمیه؟ هدفش چیه، برای رسیدن به اون هدف از چه روشهایی استفاده میکنه و چقدر حاضر میشه به دیگران آسیب بزنه؟ اصطلاحهایی مثل قهرمان، ضدقهرمان، شرور و ضدشرور به این بخش مربوط میشن.
سؤال دوم درباره جایگاه شخصیت در داستانه. روایت بیشتر مسیر چه کسی رو دنبال میکنه و چه کسی جلوی رسیدن اون به هدفش رو میگیره؟ پروتاگونیست و آنتاگونیست جواب این سؤال رو میدن.
سؤال سوم هم به شیوه فعالیت و نوع تواناییهای شخصیت مربوط میشه. آیا اون با مجوز قانونی کار میکنه یا خودش اجرای عدالت رو به دست گرفته؟ قدرت فراطبیعی داره یا فقط مهارتهای فوقالعادهای یاد گرفته؟ ابرقهرمانه یا صرفاً تواناییهایی فراتر از انسانهای عادی داره؟ اصطلاحهایی مثل ویجلنتی، قدرت، توانایی، ابرقهرمان و ابرانسان در این بخش قرار میگیرن.
برای مثال، بتمن در بیشتر داستانهای خودش پروتاگونیسته، از نظر اخلاقی قهرمان محسوب میشه، بهخاطر فعالیت خارج از قانون یه ویجلنتیه و درعینحال هویت ابرقهرمانی داره؛ بااینحال، در تعریف کلاسیک ابرانسان نیست. بله، یک شخصیت میتونه همزمان چند برچسب مختلف داشته باشه و ظاهراً نویسندهها تصمیم گرفتن کارمون رو تا جای ممکن سخت کنن.
قهرمان کیه؟

قهرمان معمولاً برای محافظت از دیگران، متوقفکردن یه تهدید یا رسیدن به هدفی اخلاقی وارد ماجرا میشه. اون ممکنه اشتباه کنه، عصبانی بشه، تصمیم بد بگیره یا حتی بعضی قوانین رو زیر پا بذاره، اما درنهایت حاضر نیست برای رسیدن به هدفش هر کاری انجام بده.
به همین دلیل، تعریف ساده «قهرمان همیشه از قوانین پیروی میکنه» چندان دقیق نیست. هری پاتر از همون سال اول حضورش در هاگوارتز به بیشتر قوانین مدرسه به چشم پیشنهادهای دوستانه نگاه میکرد، اما همچنان قهرمان داستانه؛ چون هدفش محافظت از دیگران و مقابله با ولدمورته.
کاپیتان آمریکا هم در Captain America: Civil War مقابل دولت ایستاد و توافقنامه سوکوویا رو نپذیرفت. بااینحال، قانونشکنی اون رو به شرور یا ضدقهرمان تبدیل نکرد، چون همچنان سعی میکرد از باکی و دیگران محافظت کنه و تا جای ممکن به آدمهای بیگناه آسیب نزنه.
فرودو در ارباب حلقهها نمونه متفاوتی از یه قهرمانه. اون قدرتمندترین جنگجوی سرزمین میانه نیست و حتی خودش مأموریت نابودی حلقه رو انتخاب نکرده، اما حاضر میشه مسئولیتی خیلی بزرگتر از توانش رو قبول کنه. تانجیرو در Demon Slayer هم با وجود جنگیدن با شیاطین، همدلی خودش رو از دست نمیده و حتی برای بعضی دشمنهایی که شکستشون داده ناراحت میشه.
پس قهرمان لازم نیست بینقص، شکستناپذیر یا کاملاً مطیع قانون باشه. چیزی که اون رو به قهرمان تبدیل میکنه، هدف اخلاقی، همدلی با دیگران و مرزهاییه که حاضر نیست بهراحتی ازشون عبور کنه.
ضدقهرمان کیه؟

ضدقهرمان معمولاً در سمت شخصیتهای مثبت داستان قرار میگیره، اما ویژگیهایی رو که از یه قهرمان سنتی انتظار داریم نداره. ممکنه خودخواه، خشن، بدبین، انتقامجو یا حتی قاتل باشه. اون اغلب کار درست رو انجام میده، ولی همیشه دلیل یا روش درستی نداره.
ددپول یکی از معروفترین ضدقهرمانهای ماروله. اون با آدمهای شرور مبارزه میکنه و گاهی حتی دنیا رو نجات میده، اما برای کشتن دشمنها عذاب وجدان چندانی نداره و رفتارش هیچ شباهتی به قهرمانهای کلاسیکی مثل کاپیتان آمریکا نداره.
پانیشر حتی از ددپول هم به مرز تاریکتری میره. فرانک کسل با جنایتکارها مبارزه میکنه، اما به سیستم قضایی، محاکمه یا فرصت دوباره اعتقادی نداره. اون خودش مجرم رو پیدا میکنه، حکم رو صادر میکنه و معمولاً همونجا اجراش میکنه. هدفش مبارزه با جنایته، ولی خشونت و انتقام تمام وجودش رو گرفته.
گرالت در مجموعه ویچر نمونه پیچیدهتریه. اون در ظاهر فقط در ازای پول هیولا میکشه و مدام ادعا میکنه نمیخواد در مشکلات دیگران دخالت کنه، اما معمولاً نمیتونه آدمهای بیدفاع رو به حال خودشون رها کنه. گرالت قهرمان سفید و بینقصی نیست؛ اشتباه میکنه، آدم میکشه و گاهی تصمیمهایی میگیره که نتیجه خوبی ندارن، ولی هنوز یه قانون اخلاقی شخصی داره.
سندور کلگین یا The Hound در Game of Thrones هم بهتدریج از یه شخصیت خشن و ترسناک به ضدقهرمانی تبدیل میشه که با وجود تمام تلخیهاش، هنوز میتونه از آریا یا سانسا محافظت کنه. اون ناگهان آدم خوب و مهربونی نمیشه، اما انتخابهاش نشون میدن بخشی از انسانیتش همچنان باقی مونده.
شرور کیه؟

شرور شخصیتیـه که خواستهها، انتخابها یا روشهاش به دیگران آسیب جدی میزنن. اون ممکنه دنبال قدرت، انتقام، کنترل یا نابودی باشه، اما لازم نیست حتماً خودش رو آدم بد داستان بدونه.
ولدمورت نمونه تقریباً کاملی از یه شرور کلاسیکه. هدفش رسیدن به جاودانگی، سلطه بر دنیای جادوگری و نابودی کسانیه که از نظر اون خون خالص ندارن. انگیزههاش بیشتر از ترس مرگ و میل به قدرت سرچشمه میگیرن و برای رسیدن به خواستههاش هیچ مرز اخلاقیای نداره.
سائورون در ارباب حلقهها هم میخواد تمام سرزمین میانه رو زیر سلطه خودش ببره. شاید اون در ذهن خودش نظم و کنترل رو به آشفتگی ترجیح بده، اما نتیجه برنامهاش نابودی آزادی مردمه.
پالپاتین در Star Wars حتی نمونه خالصتری از شرارته. اون جنگی بزرگ رو از دو طرف هدایت میکنه، جمهوری رو از بین میبره و آناکین رو به سمت تاریکی میکشونه تا قدرت بیشتری بهدست بیاره. برخلاف بعضی شرورها، انگیزه پالپاتین چندان پیچیده یا قابلدفاع نیست؛ مرد فقط کل کهکشان رو میخواست و ظاهراً با کمتر از اون هم راضی نمیشد.
البته شرور میتونه شخصیت اصلی داستان هم باشه. والتر وایت در Breaking Bad و لایت یاگامی در Death Note نمونههایی از شخصیتهای محوری هستن که بهتدریج وارد مسیر شرارت میشن. ما داستان رو از زاویه اونها دنبال میکنیم و حتی ممکنه بعضی وقتها نگرانشون بشیم، اما این موضوع اعمالشون رو اخلاقی نمیکنه.
ضدشرور کیه؟

ضدشرور در سمت منفی داستان قرار داره، اما انگیزه، هدف یا بعضی ویژگیهاش قابلدرکه. ممکنه با بخشی از حرفهاش موافق باشیم یا حتی برای گذشتهاش ناراحت بشیم، ولی روشهایی که انتخاب میکنه اون رو به یه تهدید واقعی تبدیل میکنن.
مگنیتو میخواد از جهشیافتهها در برابر نفرت و سرکوب انسانها محافظت کنه. با توجه به گذشته و تجربه هولوکاست، ترس اون از تکرار تاریخ کاملاً قابلفهمه. مشکل از جایی شروع میشه که برای نجات جهشیافتهها حاضر میشه انسانهای بیگناه رو بکشه یا اونها رو به موجوداتی درجهدو تبدیل کنه.
کیلمانگر در Black Panther هم از ظلم تاریخی، استعمار و رنج سیاهپوستان حرف میزنه و بخش زیادی از انتقادهاش به سیاستهای واکاندا درسته. حتی تیچالا بعد از شکستدادنش متوجه میشه که انزوای واکاندا اشتباه بوده. بااینحال، کیلمانگر برای اصلاح این وضعیت دنبال راهانداختن یه جنگ جهانیه و همین روش اون رو در جایگاه ضدشرور قرار میده.
تانوس هم باور داره کمبود منابع باعث نابودی جهان میشه و میخواد با حذف نیمی از موجودات زنده تعادل ایجاد کنه. اون واقعاً خودش رو ناجی جهان میدونه، ولی برنامهاش چیزی جز یه نسلکشی تصادفی نیست. بنابراین، حتی اگه نگرانی اون درباره منابع رو بفهمیم، راهحلش قابلدفاع نمیشه.
سیلکو در Arcane هم برای استقلال زائون مبارزه میکنه و به مردم شهر زیرین اهمیت میده، اما از خشونت، مواد مخدر و سوءاستفاده از دیگران برای رسیدن به هدفش استفاده میکنه. اون فقط یه شرور تشنه قدرت نیست و هدف سیاسی مشخصی داره، ولی روشهاش اجازه نمیدن قهرمان صداش کنیم.
فرق ضدقهرمان و ضدشرور دقیقاً چیه؟

مرز میان ضدقهرمان و ضدشرور گاهی خیلی باریکه، اما سادهترین راه تشخیص اینه که ببینیم شخصیت درنهایت در کدوم سمت درگیری ایستاده و نتیجه اعمالش چیه.
ضدقهرمان معمولاً به نتیجهای مثبت کمک میکنه، اما شخصیت یا روشهای قهرمانانهای نداره. ددپول آدم بیرحمیه، ولی معمولاً جلوی تهدیدی بزرگتر رو میگیره. گرالت ادعا میکنه فقط برای پول کار میکنه، اما بارها خودش رو برای نجات دیگران به خطر میاندازه.
ضدشرور ممکنه هدفی قابلدرک یا حتی ظاهراً مثبت داشته باشه، اما انتخابهاش اون رو به تهدید تبدیل میکنن. مگنیتو خواهان امنیت جهشیافتههاست، ولی وقتی برای رسیدن به اون حاضر میشه انسانهای بیگناه رو قربانی کنه، از مرز عبور میکنه.
به زبان ساده، ضدقهرمان آدم مسئلهداریه که اغلب کار درست رو انجام میده؛ ضدشرور آدم قابلدرکیه که درنهایت روش اشتباه و مخربی رو انتخاب میکنه.
پروتاگونیست کیه؟

پروتاگونیست شخصیت محوری داستانه؛ کسی که روایت بیشتر مسیر، هدف و تصمیمهای اون رو دنبال میکنه. این اصطلاح هیچ تضمینی درباره خوب یا اخلاقی بودن شخصیت به ما نمیده.
هری پاتر هم پروتاگونیسته و هم قهرمان، چون شخصیت اصلی داستانه و در سمت اخلاقی ماجرا قرار داره. اما لایت یاگامی پروتاگونیست Death Noteـه، درحالیکه از دفترچه مرگ برای کشتن آدمها استفاده میکنه و کمکم خودش رو بالاتر از قانون و باقی انسانها میبینه.
تانوس در Avengers: Infinity War شرور داستانه، اما ساختار بخش بزرگی از فیلم مسیر اون رو دنبال میکنه. تانوس هدف مشخصی داره، مراحل رسیدن به اون رو پشت سر میذاره، چیزهایی رو قربانی میکنه و در پایان هم به خواستهاش میرسه. به همین دلیل، میشه گفت اون در بخش زیادی از فیلم جایگاه پروتاگونیست رو گرفته، حتی اگه همچنان شرور اصلی ماجرا باشه.
ارن یگر در Attack on Titan نمونه پیچیدهتریه. اون داستان رو بهعنوان قهرمانی شروع میکنه که میخواد مردمش رو نجات بده، اما تصمیمهاش بهتدریج اون رو به ضدقهرمان و بعد شخصیتی بسیار نزدیک به شرور تبدیل میکنن. بااینحال، ارن همچنان یکی از پروتاگونیستهای اصلی داستان باقی میمونه.
آنتاگونیست کیه؟

آنتاگونیست شخص، گروه یا حتی نیروییه که جلوی رسیدن پروتاگونیست به هدفش قرار میگیره. آنتاگونیست معمولاً شروره، اما این دو اصطلاح همیشه یه معنی ندارن.
در Death Note، ال مقابل لایت میایسته و سعی میکنه هویت کیرا رو کشف کنه. چون لایت پروتاگونیسته، ال نقش آنتاگونیست رو داره؛ بااینحال، از نظر اخلاقی ال بیشتر در سمت درست ماجرا قرار گرفته.
در Captain America: Civil War هم تونی و استیو نسبت به داستان یکدیگر نقش نیروی مخالف رو دارن، درحالیکه هردو قهرمانن. هیچکدوم ناگهان شرور نشده؛ فقط هدفها، ترسها و نگاه متفاوتی دارن و همین اختلاف اونها رو مقابل هم قرار میده.
گاهی آنتاگونیست حتی یه شخصیت نیست. حلقه یگانه در ارباب حلقهها فقط یه وسیله معمولی نیست و مدام اراده فرودو رو تحت فشار قرار میده. طبیعت، جامعه، حکومت، بیماری یا حتی ترسها و ضعفهای درونی شخصیت هم میتونن نقش نیروی آنتاگونیستی داستان رو داشته باشن.
آیا نقش یه شخصیت میتونه تغییر کنه؟

شخصیتهای جذاب معمولاً برای همیشه داخل یه دسته باقی نمیمونن. لوکی کارش رو در MCU بهعنوان شرور و آنتاگونیست شروع کرد، بعد به ضدقهرمان تبدیل شد و در سریال خودش جایگاه پروتاگونیست رو گرفت.
آناکین اسکایواکر در ابتدا قهرمانه، اما ترس، خشم و میلش به کنترل سرنوشت اون رو به دارث ویدر تبدیل میکنن. ویدر سالها در جایگاه شرور باقی میمونه، ولی در پایان با نجات لوک بخشی از انسانیت خودش رو پس میگیره.
جیمی لنیستر در Game of Thrones ابتدا شخصیتی منفور به نظر میرسه، اما با شناخت گذشته و رابطهاش با برین، ابعاد متفاوتی از شخصیتش رو میبینیم. دنریس هم مسیرش رو بهعنوان قهرمانی آزادیخواه شروع میکنه، ولی بهتدریج به شخصیتی تبدیل میشه که برای رسیدن به قدرت حاضر میشه مردم بیگناه رو قربانی کنه.
تغییر نقش شخصیتها نشونه تناقض داستان نیست. آدمها با تصمیمهاشون تعریف میشن و هر انتخاب میتونه اونها رو یه قدم به قهرمان یا شرور نزدیکتر کنه. البته این تغییر زمانی باورپذیره که داستان زمینه لازم رو براش ساخته باشه؛ وگرنه نتیجه بیشتر شبیه اینه که نویسنده وسط راه یادش رفته با شخصیتش چه برنامهای داشته.
فرق قهرمان و ویجلنتی چیه؟

قهرمان کسیه که برای محافظت از دیگران یا متوقفکردن یه تهدید وارد عمل میشه، اما ویجلنتی (Vigilante) یا «عدالتجوی خودسر» کسیه که بدون داشتن اختیار رسمی، اجرای عدالت رو خودش به دست میگیره.
بنابراین، فرق اصلی این دو اصطلاح لزوماً خوب یا بد بودن شخصیت نیست؛ تفاوت اصلی به رابطه اون با قانون و نهادهای رسمی برمیگرده. قهرمان بودن درباره هدف و اخلاق شخصیته، اما ویجلنتی بودن شیوه فعالیت اون رو توضیح میده.
بتمن نمونه واضحیه. اون برای محافظت از مردم گاتهام با مجرمها مبارزه میکنه و در جایگاه قهرمان قرار داره، اما چون بدون مجوز قانونی مجرمها رو تعقیب و مجازات میکنه، همزمان یه ویجلنتی هم محسوب میشه.
پانیشر هم ویجلنتیه، ولی بهخاطر خشونت افراطی و تصمیمش برای کشتن مجرمها بیشتر در دسته ضدقهرمانها قرار میگیره. پس دو ویجلنتی میتونن از نظر اخلاقی فاصله زیادی با هم داشته باشن.
از اون طرف، هر قهرمانی که یه بار قانون رو زیر پا بذاره خودبهخود ویجلنتی نمیشه. این اصطلاح زمانی به کار میره که شخصیت بدون داشتن اختیار رسمی، عملاً نقش پلیس، قاضی یا مجری مجازات رو برای خودش برداشته باشه.
فرق Nemesis و Arch-nemesis چیه؟

Nemesis به دشمن یا رقیبی گفته میشه که بارها مقابل یه شخصیت قرار میگیره و به یکی از موانع همیشگی مسیر اون تبدیل میشه. یه قهرمان ممکنه چند Nemesis مختلف داشته باشه و هرکدوم در بخشی از داستان براش دردسر درست کنن.
Arch-nemesis یه پله بالاتره و به بزرگترین، مهمترین و معمولاً شخصیترین دشمن قهرمان گفته میشه؛ همون کسی که نبرد باهاش بخش مهمی از هویت و مسیر شخصیت رو شکل داده.
برای مثال، ریدلر، پنگوئن و بین همگی از دشمنان تکرارشونده بتمن هستن، اما جوکر معمولاً Arch-nemesis یا دشمن اصلی اون شناخته میشه. تضاد بتمن و جوکر فقط به چند درگیری خیابانی محدود نمیشه و این دو تقریباً دو نگاه کاملاً متفاوت به نظم، عدالت و هرجومرج رو نمایندگی میکنن.
ولدمورت هم فقط یکی از دشمنهای هری پاتر نیست. گذشته، سرنوشت، خانواده و کل مسیر زندگی هری مستقیم به اون گره خورده و به همین دلیل دشمن اصلی و شخصی اون به حساب میاد.
پس هر Arch-nemesis یه Nemesis هم هست، اما هر دشمن تکرارشوندهای لزوماً دشمن اصلی قهرمان نیست. تعداد دفعات حضور هم بهتنهایی تعیینکننده نیست؛ رابطه شخصی، تضاد فکری و تأثیری که دشمن روی هویت قهرمان میذاره اهمیت بیشتری دارن.
فرق قدرت و توانایی چیه؟

قدرت یا Power معمولاً به قابلیتی فراتر از حد عادی اشاره میکنه که از جادو، جهش ژنتیکی، فیزیولوژی بیگانه، آزمایش علمی، فناوری پیشرفته یا یه منبع خارقالعاده بهدست اومده.
پرواز و دید حرارتی سوپرمن، کنترل آب توسط پرسی جکسون، قدرتهای جهشیافتههای X-Men و توانایی اسکارلت ویچ در استفاده از جادو، همگی در دسته قدرتها قرار میگیرن.
توانایی یا Ability مفهوم گستردهتریه و هر کاری رو دربرمیگیره که یه شخصیت قادر به انجامشه. این توانایی میتونه ذاتی باشه، با تمرین بهدست بیاد یا حتی از یکی از قدرتهای شخصیت سرچشمه بگیره.
مهارت بتمن در کارآگاهی و مبارزه، تیراندازی هاوکی، شمشیرزنی آراگورن و دانش اسنیپ در معجونسازی قدرت فراطبیعی نیستن، اما تواناییهای مهم این شخصیتها محسوب میشن.
بنابراین، این تعریف که «قدرت فراطبیعیه ولی توانایی فقط مهارتیه که میشه یاد گرفت» برای شروع بد نیست، اما کامل هم نیست. قدرتها هم میتونن با تمرین قویتر و دقیقتر بشن. برای مثال، یه جادوگر ممکنه از اول توانایی استفاده از جادو رو داشته باشه، اما برای کنترل درست اون سالها آموزش ببینه.
از طرف دیگه، بعضی فیلمها، کتابها و مخصوصاً بازیها از واژه Ability برای حرکتهایی استفاده میکنن که مستقیماً از یه قدرت فراطبیعی بهوجود اومدن. بنابراین، معنی دقیق این دو اصطلاح ممکنه با توجه به قوانین هر جهان داستانی کمی تغییر کنه.
به زبان ساده، هر قدرتی میتونه نوعی توانایی محسوب بشه، اما هر تواناییای قدرت خارقالعاده نیست.
فرق ابرقهرمان و ابرانسان چیه؟

ابرقهرمان یا Superhero یه نقش و هویت داستانیه. این شخصیت از قدرتها، مهارتها، تجهیزات یا امکاناتش برای محافظت از دیگران و مقابله با تهدیدها استفاده میکنه.
برای ابرقهرمان بودن حتی لازم نیست قدرت فراطبیعی داشته باشی. بتمن و هاوکی از نظر زیستی انسانهای معمولیان، اما بهدلیل انتخابها، فعالیتها و نقشی که در مبارزه با تهدیدها دارن، ابرقهرمان محسوب میشن.
ابرانسان یا Superhuman فقط درباره سطح تواناییهای یه فرد حرف میزنه؛ یعنی کسی که از محدودیتهای معمول انسان فراتر رفته. این اصطلاح به ما نمیگه اون شخصیت آدم خوبیه، شروره یا اصلاً علاقهای به نجات دیگران داره.
کاپیتان آمریکا هم ابرقهرمانه و هم ابرانسان، چون تواناییهای جسمی تقویتشدهاش رو برای محافظت از مردم به کار میگیره. در مقابل، شخصیتی مثل ابومینیشن ابرانسانه، اما چون از قدرتش در مسیری ویرانگر استفاده میکنه، ابرقهرمان نیست.
به زبان ساده، ابرقهرمان بودن به انتخاب و کاری مربوط میشه که شخصیت با داشتههاش انجام میده، اما ابرانسان بودن فقط تواناییهای فراتر از حد معمول اون رو توصیف میکنه. یکی میپرسه «با تواناییهات چه کار میکنی؟» و اون یکی میپرسه «اصلاً چه تواناییهایی داری؟»
جدول تفاوت نقشهای مختلف شخصیتها
براتون جدولاشو مثالاشم گذاشتم که دیگه قاطی نکنین!
| نوع شخصیت | هدف و جایگاه | روشها | نمونه |
|---|---|---|---|
| قهرمان | معمولاً هدفی اخلاقی و مثبت داره | تا جای ممکن اخلاقی | هری پاتر، فرودو، تانجیرو |
| ضدقهرمان | معمولاً در سمت مثبت داستان قرار داره | خشن، خودخواهانه یا خاکستری | ددپول، گرالت، پانیشر |
| شرور | هدف یا اعمالش به دیگران آسیب میزنه | غیراخلاقی و مخرب | ولدمورت، سائورون، پالپاتین |
| ضدشرور | هدف یا انگیزهای قابلدرک داره | برای رسیدن به هدف از مرزهای اخلاقی عبور میکنه | مگنیتو، کیلمانگر، تانوس |
| پروتاگونیست | شخصیت محوری داستانه | میتونه خوب، بد یا خاکستری باشه | هری پاتر، لایت یاگامی، ارن یگر |
| آنتاگونیست | مقابل هدف پروتاگونیست قرار میگیره | میتونه اخلاقی یا غیراخلاقی باشه | ولدمورت، ال، تونی در برابر استیو |
جدول تفاوت اصطلاحهای نزدیک به هم
| اصطلاح اول | معنی | اصطلاح دوم | معنی |
|---|---|---|---|
| قهرمان | برای هدفی اخلاقی و محافظت از دیگران عمل میکنه | ویجلنتی | بدون اختیار رسمی، اجرای عدالت رو خودش به دست میگیره |
| Nemesis | دشمن یا رقیب تکرارشونده شخصیته | Arch-nemesis | بزرگترین و شخصیترین دشمن شخصیته |
| قدرت | قابلیتی معمولاً فراتر از محدودیتهای عادیه | توانایی | هر مهارت یا ظرفیتیـه که شخصیت در اختیار داره |
| ابرقهرمان | از داشتههاش برای کمک به دیگران استفاده میکنه | ابرانسان | تواناییهایی فراتر از انسان عادی داره، فارغ از خوب یا بد بودنش |
حرف آخر
درنهایت، جذابیت شخصیتهایی مثل لوکی، گرالت، مگنیتو، جیمی لنیستر و ارن یگر دقیقاً به همینه که نمیشه خیلی راحت اونها رو داخل یه دسته مشخص گذاشت. ممکنه همزمان دوستشون داشته باشیم، از دستشون حرص بخوریم و بابت بعضی تصمیمهاشون آرزو کنیم چند جلسه مشاوره درستوحسابی برن!
امیدوارم این راهنما به دردتون خورده باشه و کمک کرده باشم از این به بعد راحتتر نقش و جایگاه شخصیتهای مختلف رو تشخیص بدین. لطفاً اگه این مطلب رو دوست داشتین، برامون کامنت بذارین و ویزاردورلد رو به دوستاتون هم معرفی کنین؛ مخصوصاً همون دوستی که هنوز به هر شخصیت اصلی میگه قهرمان!

