خیلی سال پیش، شبکهٔ چهار (همون شبکهای که تقریباً هیچکس نگاهش نمیکرد، جز خودم فک کنم!😂😂) یه سریال پخش کرد که هنوزم فکر میکنم یکی از بهترین علمیتخیلیهای زمان خودش بود. حتی الان هم، با اینکه کلی سریال پرزرقوبرق اومده، هنوز از ته دل معتقدم از دکتر هو هم بهتره! بله، همینقدر مطمئنم.
اون سریال چیزی نبود جز «دوران کهن» (Primeval)؛ یه جواهر فراموششده که حقش بود خیلی بیشتر از اینها دیده بشه.
«دوران کهن» بین ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۱ پخش شد و توی همون دوره، تبدیل شد به یکی از خاصترین سریالهای علمیتخیلی بریتانیایی. نه فقط بهخاطر هیولاها یا جلوههای ویژهاش؛ بلکه بهخاطر ایدهای که واقعاً برای زمان خودش تازه و هیجانانگیز بود. همهچیز از یه مفهوم عجیب شروع میشه: آنومالیها یا ناهنجاری ؛ شکافهایی توی زمان که هر لحظه ممکنه باز بشن و هر موجودی از هر دورهای، چه گذشتهٔ خیلی دور چه آیندهٔ خیلی عجیب، پا بذاره توی دنیای امروز.
همین ایدهٔ ساده ولی دیوانهوار، پایهٔ دنیاییه که سریال روش بنا میشه؛ دنیایی پر از ماجراجویی، ترس، شوخی، تنش و البته کلی دردسر که فقط از یک اثر علمیتخیلی درجهیک برمیاد.
خلاصهٔ داستان سریال دوران کهن

ناهنجاریها ،قلب داستا سریال
هستهٔ اصلی «دوران کهن» روی پدیدههایی به اسم ناهنجاری بنا شده؛ شکافهای زمانی عجیب و غیرقابلپیشبینی که هر جای کشور ممکنه باز بشن و رسماً قوانین گذشته، حال و آینده رو به هم بریزن. باز شدن این ناهنجاریها یعنی احتمال ورود هر موجودی از هر دورهای وجود داره؛ از دایناسورهای خشمگین گرفته تا شکارچیهای تکاملیافتهٔ آینده.
سریال همین برخورد دنیای مدرن با موجودات زمانهای دیگر رو تبدیل میکنه به یک ماجراجویی پرریتم، گاهی ترسناک و گاهی بامزه، که همیشه مخاطب رو در حالت آمادهباش نگه میذاره.
شروع ماجرا و داستان!
در مرکز داستان، پروفسور نیک کاتر قرار داره؛ یه دانشمند سرسخت و کمی عجیب که مرگِ نهچندانشفاف همسرش، او رو به پیگیری ناهنجاریها میکشونه. کمکم روشن میشه که گمشدن همسرش بیربط به این پدیدهها نیست و همین موضوع داستان رو از یک سریال صرفاً هیولامحور، تبدیل میکنه به روایتی احساسی و معمایی.
برای مقابله با این ناهنجاریها و کنترل آشوبی که ایجاد میکنن، یک تیم تحقیقاتی تشکیل میشه: دانشمندان، جانورشناسها، متخصص فناوری، مأموران عملیاتی و بعدها نیروهای جدیدی که هرکدوم دنیای سریال رو کمی گستردهتر و شخصیتمحورتر میکنن.
این تیم هم باید موجودات واردشده رو مهار کنه، هم ارتباط ناهنجاریها با گذشتهٔ شخصی کاتر رو کشف کنه.
ماجرا و داستان در فصل های بعدی:
با حرکت فصلها به جلو، سریال از ماجراجوییهای اپیزودیک فاصله میگیره و داستانهای بلندتر و عمیقتری رو دنبال میکنه. شخصیتهای جدید وارد میشن، بعضیها میمیرن یا ناپدید میشن، و شکل تیم چندبار بهطور جدی تغییر میکنه.
در فصلهای بعد، ناهنجاریها دیگه فقط «دروازهای برای ورود موجودات» نیستن؛ کمکم تبدیل میشن به تهدیدی برای ساختار زمان، چیزی که اگر کنترل نشه میتونه تاریخ رو دوباره بنویسه. نقش این ناهنجاریها پیچیدهتر میشه، روابط تیمی دگرگون میشه و سریال وارد فضایی جدیتر و پرتنشتر میشه.
معرفی شخصیتها و بازیگران سریال

شخصیتهای اصلی
پروفسور نیک کاتر – Nick Cutter
بازیگر: Douglas Henshall
مغز روشنفکر تیم؛ همون آدمی که کل این دردسر ناهنجاریها رو از یک راز شخصی شروع میکنه. عملاً ستون اصلی سریال تو فصلهای اول.
استفن هارت – Stephen Hart
بازیگر: James Murray
نیروی عملیاتی گروه و آدمِ همیشهحاضر در صحنهٔ خطر. رابطهٔ پیچیدهاش با گذشتهٔ پروفسور و هلن، حسابی ریتم داستان رو تکان میدهد.
کانر تمپل – Connor Temple
بازیگر: Andrew-Lee Potts
نرد دوستداشتنی سریال. هم مخ تکنولوژی تیمه، هم از اون شخصیتهایی که آرامآرام رشد میکنن و آخرش میبینی نصف پروژه بدون اون نمیچرخه.
ابی میتلند – Abby Maitland
بازیگر: Hannah Spearritt
کارشناس جانورشناسی با قلب بزرگ. کسی که هم با حیوانات راحتتره تا آدمها، هم از نزدیکترین افراد به کانر و بخش مهمی از هویت احساسی سریاله.
کلودیا براون / جنی لوییس – Claudia Brown / Jenny Lewis
بازیگر: Lucy Brown
یکی از بهترین کاراکترهای سریال که تغییرات زمانی سرنوشتش رو کاملاً عوض میکنه. حضورش باعث میشه سریال فقط “هیولا بجنگ–هیولا فرار کن” نباشه.
جیمز لستر – James Lester
بازیگر: Ben Miller
مدیر پروژه، خشک، دقیق، اما بهشدت بامزه. همزمان که از تیم حرص میخوره، نمیتونه جلوی خودش رو بگیره که حمایتشون نکنه.
هلن کاتر – Helen Cutter
بازیگر: Juliet Aubrey
شخصیت خاکستری واقعی سریال. نه کاملاً villain، نه کاملاً قربانی؛ نگاهش به ناهنجاریها اونقدر متفاوت و بیرحمانهست که کل مسیر داستان رو چندبار زیر و رو میکنه.
شخصیتهای مهم فصول بعد

دنی کویین – Danny Quinn
بازیگر: Jason Flemyng
یه انرژی تازه وسط سریال. شخصیتی ماجراجو، بیپروا و از اون آدمهایی که انگار دنیا براش یک زمین بازی بزرگه.
سارا پیج – Sarah Page
بازیگر: Laila Rouass
کسی که اسطورهها رو با علم قاطی میکنه و surprisingly جواب هم میگیره. بخش تحلیلی سریال با حضورش خیلی قویتر میشه.
کاپیتان بکر – Captain Becker
بازیگر: Ben Mansfield
نیروی نظامی شستهرفتهٔ تیم. بیش از حد جدیه، ولی وقتی پای حفاظت از گروه وسط باشه، یکی از قابلاعتمادترین آدمهاست.
مت اندرسون – Matt Anderson
بازیگر: Ciarán McMenamin
با ورودش، داستان وارد فاز کاملاً جدیدی میشه. شخصیتی مرموز با ارتباطی عجیب به آیندهٔ دنیا.
جس پارکر – Jess Parker
بازیگر: Ruth Kearney
چشم و گوش تیم از پشت مانیتورها. کسی که موقعیت ناهنجاریها رو ردیابی میکنه و عملاً بدون حضورش تیم نمیتونه دو قدم جلو بره.
فیلیپ برتن – Philip Burton
بازیگر: Alexander Siddig
دانشمند جاهطلبی که به ناهنجاریها نهتنها بهعنوان خطر، بلکه بهعنوان فرصتی بزرگ نگاه میکنه… و خب، این نگاه همیشه هم بیخطر نیست.
نقد و بررسی سریال دوران کهن

نقاط قوت
یکی از بزرگترین برگهای برندهٔ «دوران کهن» همون ایدهٔ علمی–تخیلی دیوانهواریه که سریال روش ساخته شده. ناهنجاریهایی که هر لحظه ممکنه باز بشن و یک موجود عجیب از دل تاریخ پرت کنن وسط پارک، فرودگاه یا حتی اتاق خواب مردم… خب معلومه جذاب از آب درمیاد.
برای زمان خودش، سریال واقعا جاهطلبانه بود؛ تنوع موجودات، ترکیب مدلهای واقعی با CG، و طراحی صحنهها باعث میشد حس کنی وسط یک ماجراجویی واقعی هستی، نه یک کار تلویزیونی کمبودجه.
از طرف دیگه، ریتم داستانی سریال معمولاً تند و اکشنمحوره؛ یعنی تقریباً در هر قسمت یک بحران، یک هیولا، یک مأموریت و یک چیز برای هیجانزده شدن وجود داره. همین هم باعث میشه تماشای سریال خیلی راحت «اپیزود پشت اپیزود» پیش بره.
تیم شخصیتها هم یکی از دلایل موندگاری سریاله. هرکسی نقش خودش رو داره، شخصیتها مکمل هم هستن و رابطههاشون کمکم باعث میشه بهشون وابسته بشی. بهخصوص برای مخاطب نوجوان و خانوادهها، فضای سریال خیلی قابلقبول و در دسترسه.
نقاط ضعف
خب، طبیعتاً هیچ سریالی کامل نیست، «دوران کهن» هم همینطوره. چون با سفر در زمان و موجودات پیشاتاریخی سروکار داریم، گاهی سادهسازی علمی زیادی توی داستان دیده میشه؛ از رفتار عجیب حیوانات گرفته تا قوانین فیزیکیای که اصلاً جدی گرفته نمیشن.
فرمول قسمتها هم توی فصلهای میانی کمی تکراری میشه: ناهنجاری باز میشود → هیولا حمله میکند → تیم میرسد → همهچیز در دقیقهٔ آخر حل میشود. البته جذابیتش رو از دست نمیده، ولی این تکرار قابلاحساسه.
در بعضی بخشها، سریال روی شخصیتپردازی عمیق سرمایهگذاری نمیکنه؛ یعنی بعضی کاراکترها فرصت پیدا نمیکنن تا بهاندازهٔ ظرفیتشون رشد کنن، یا داستانهای شخصیشون سرسری جمع میشه.
خطوط داستانی رهاشده هم داریم: گاهی یک موضوع خیلی مهم معرفی میشه اما بعد بیسر و صدا کنار گذاشته میشه. همین هم باعث میشه مخاطب بگه «خب چی شد؟!»
و البته کیفیت جلوهها در بعضی اپیزودها نوسان داره. بعضی قسمتها فوقالعادهان، بعضی جاها هم انگار بودجه یکهو ته کشیده.
روند پیشرفت سریال در فصلها
فصل سوم جاییه که سریال از نظر روایی و اکشن واقعاً جان میگیره. شخصیتها جدیتر میشن، تهدیدها بزرگتر، و داستانها انسجام بیشتری پیدا میکنن.
در فصل چهارم، با تغییرات بزرگی در تیم و ورود شخصیتهای تازه، سریال وارد فضای متفاوتی میشه. ساختار اپیزودها کمی تغییر میکنه و تمرکز روی پیامدهای ناهنجاریها بیشتر میشه.
فصل پنجم اما زیر سایهٔ کاهش بودجه ساخته شده، و این موضوع هم در مقیاس صحنهها و هم جلوهها دیده میشه. با این حال، سریال تلاش میکنه با تمرکز روی داستان اصلی همهچیز رو جمعوجور نگه داره.
نکتهٔ مثبت اینه که تقریباً در تمام فصلها، قسمتهای پایانی بهشدت قویان؛ جایی که اکشن، تعلیق و آشوب ناهنجاریها به اوج میرسه و سریال بهترین نسخهٔ خودش میشه.
نگاه مخاطبان و طرفداران

«دوران کهن» از همون اول راهش رو بین نوجوانها و خانوادهها پیدا کرد؛ نه فقط به خاطر موجودات عجیبوغریب و لحظههای اکشن، بلکه چون سریال ترکیب بامزهای از هیجان، طنز ملایم و روابط انسانی داشت. از اون کارهایی بود که میشد راحت دورهم تماشا کرد؛ بدون صحنههای آزاردهنده، بدون پیچیدگیهای خیلی سنگین، و درعینحال با کلی اتفاق غیرقابلپیشبینی.
خیلی از اپیزودها، مخصوصاً اپیزودهای فصل اول و سوم، برای طرفدارها تبدیل شده به نوستالژیِ ناب. همون قسمتهایی که سالها بعد هم وقتی حرفشون میشه، همه میگن «یادته اون یکی که موجود فلان اومد؟!» انگار یک تکه از خاطرهٔ کودکی یا نوجوانیشون لابهلای این سریال گیر کرده.
یکی از جذابترین بخشها برای مخاطبها، رابطهٔ کانر و ابی بود. این دو نهفقط بهعنوان یک زوج، بلکه بهعنوان دو شخصیت که کنار هم رشد میکنن، اشتباه میکنن، و دوباره برمیگردن، حسابی دل مخاطب رو بردن. از اون زوجهایی که بیسروصدا اما کاملاً طبیعی محبوب میشن.(جالبه بدونید این دو نفر تو واقعیت هم یک مدتی با هم بودن . بعدش جدا شدن)
محبوبیت سریال بهحدی بود که بعدها باعث شد یک اسپینآف به نام Primeval: New World هم ساخته بشه. هرچند اسپینآف به اندازهٔ سریال اصلی دوام نیاورد(به معنای واقعی کلمه افتضاح بود)، اما همین که ساخته شد، نشان داد چقدر «دوران کهن» در زمان خودش تأثیر گذاشته و چطور طرفدارانش دنبال دنیای بزرگتر این داستان بودن.
حرف آخر
آخرش که بخوایم نگاه کنیم، «دوران کهن» اون سریالیه که شاید نصف دنیا یادش رفته باشه، ولی برای ماهایی که باهاش بزرگ شدیم یا یه دورهای با هیجان دنبالش کردیم، هنوز یه گوشهٔ مغز جا خوش کرده. سریالی که قرار نبود خیلی ژست بگیره یا ادای آثار پیچیدهٔ علمیتخیلی رو دربیاره؛ فقط میخواست حالمون رو خوب کنه، یه هیولا بندازه وسط شهر، تیم رو بریزه تو دردسر، و پنج دقیقه بعد دوباره غافلگیرمون کنه.
با تمام سادگیهاش، با تمام ناهماهنگی جلوههای ویژهاش، با تمام ایرادهایی که میشه ازش گرفت… باز هم یه چیزی داشت که خیلی از سریالهای پرزرقوبرق امروز ندارن: دل. همون دلوجرأتِ ساخت یه دنیای عجیب با بودجهٔ تلویزیونی و کلی ایدهٔ خام ولی هیجانانگیز.
برای من، «دوران کهن» همیشه میمونه بهترین علمیتخیلیِ فراموششده؛ یه جهان پر از ناهنجاریهای عجیب، دویدنهای بیپایان، رابطههای بامزه، و اتفاقاتی که باعث میشن هنوزم وقتی اسم Primeval میاد، یه لبخند یواشکی روی لبم بشینه.خلاصه که من چون تازه ریواچ کرده بودم گفتم برای شمام بنویسم و معرفیش کنم اگر دنبال سریال خوب میگردید برید ببینیدش!اگر هم دیدینش بیاید بگید نظرتون چیه؟


2 Comments
PDy
من دارم دوباره میبینمش خیلی خوبه🫠
Shiva
آره واقعا در و بلاش بخوره تو سر سریالای جدید😁🌟