Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

بررسی تفاوت های کتاب و فیلم Five Feet Apart

“آیا میتونی عاشق کسی بشی که هیچوقت نمیتونی لمسش کنی؟”

اگر بخوام در یه جمله داستان فیلم و کتاب پنج قدم/فوت فاصله(Five Feet Apart) رو تعریف کنم،قطعا این جمله استلا رو میگم.

در سال ۲۰۱۸ ریچل لیپینکات،پس از فارغ التحصیلی از رشته ادبیات نویسی برای جوانان،اولین کتاب Five Feet Apart رو نوشت. اثری که بلافاصله مورد استقبال قرار گرفت و خیلی ها هم بخاطر شباهتی که با کتاب The fault in our stars (خطای ستارگان بخت ما/بخت پریشان) اثر جان گرین داشت، با هم مقایسه شون کردن.میزان استقبال به حدی بود که در سال ۲۰۱۹ یک فیلم اقتباسی با بازی هیلی ریچاردسون و کول اسپراوس ازش منتشر شد.

در ادامه خلاصه ای از اثر رو میگیم و بعدم میریم سر وقت بررسی تفاوت های بین کتاب و فیلمش.

خلاصه داستان Five Feet Apart:

استلا گرنت از وقتی که به دنیا اومده،با بیماری Cystic fibrosis(فیبروز سیستیک) دست و پنجه نرم میکرده و بیمارستان عملا شده خونه اش.تنها راهی که برای نجاتش-به صورت موقت-هست،ریه های جدیده. اون با تمام وجودش دستور العمل ها و روش های درمانی رو انجام میده.

تا اینکه به طور اتفاقی با ویل نیومن سرخوش و از زندگی ناامید،که علاوه بر فیبروز سیستیک،به باکتری بی سپیشیا هم مبتلاست،آشنا میشه.طبق قوانین،همیشه باید شش قدم فاصله ایمن رو از هم داشته باشن تا مبادا باعث تشدید بیماری و حتی مرگ هم بشن.ولی مگه میشه جلوی عشق رو گرفت؟‌ این دو به مرور به هم علاقه مند میشن.ولی وقتی حتی اجازه لمس همدیگه رو ندارن،چطور میتونن به هم برسن؟

برای دوستانی که نمی‌دونن، فیبروز سیستیک یه بیماری ژنتیکی مزمنه که باعث می‌شه توی ریه و بعضی اندام‌های دیگه مخاط خیلی غلیظ و چسبنده ساخته بشه. همین مخاطه که نفس‌کشیدن رو سخت می‌کنه، بدن رو مستعد عفونت می‌کنه و باعث می‌شه بیمار همیشه درگیر درمان‌های تنفسی و دارویی باشه تا اوضاعش پایدار بمونه.

تفاوت های کتاب و فیلم Five Feet Apart:

۱-رابطه استلا و خواهر بزرگترش،اَبی

شاید مرگ ابی،بزرگترین دلیل تقلا های استلا برای زنده موندن باشه.تا مبادا والدینش مجبور بشن یه بار دیگه فقدان فرزند رو احساس کنن.اونم در حالی که توقع می‌رفت کسی که میمیره استلا باشه نه ابی.

توی فیلم بیشتر از چند اشاره مختصر و ویدیو های کوتاهی که استلا از خودشون توی یوتوب گذاشته،چندان به عمق رابطه این دو خواهر پرداخته نمیشه.همون اشارات هم زیادی زود گذره و خیلی فرصت تعامل بهمون نمیده.

اما توی کتاب از همون صفحه اول،متوجه استعداد هنری ابی و عشقش به استلا میشیم.اینکه وجودش به استلا امید میداد،براش نقاشی می‌کشید و یه عروسک پاندا خرید که تبدیل شد به یار همیشگیش.آهنگ خنده داری که قبل ازجراحی ها براش میخوند و مسافرت هایی که با هم رفتن.توی فیلم هم اینا هست ولی کتاب پرداخت دقیق تری داره. در جای جای داستان،به ابی اشاره میشه و ما با تمام وجود متوجه حس گناه استلا و تنهاییش میشیم.

۲-رابطه والدین استلا بعد از طلاق

والدین استلا تقریبا هیچ نقش خاصی توی فیلم ندارن.فقط میدونیم که بعد مرگ ابی،طلاق گرفتن ولی هر دو زمانی که استلا میخواست ریه های جدید بگیره،کنارش بودن.همین! دیالوگ های کوتاهی هم که بینشون شکل میگیره،گذرا ست و تاثیر آن چنانی روی مخاطب نمیذاره.

ولی توی کتاب،اوضاع خیلی پیچیده تره.وقتی استلا بخاطر عفونت لوله تغذیه میره اتاق عمل،ویل پدر و مادرش رو می بینه که هر کدوم در ردیف صندلی مقابل هم نشستن تا فاصله شون رو حفظ کنن.با اینحال از دیالوگ هاشون می فهمیم که جدایی اونقدر ها هم بهشون نساخته.پدر استلا،به شدت منزوی شده و حتی سر کوچیکترین چیز ها مثل چیدمان وسایل خونه و انتخاب رنگ حوله حموم، با مشکل مواجه شده؛مادر استلا هم تنها و بی همدرد مونده.

وقتی بحث بینشون شدت میگیره،پرستار سختگیر اما مهربان داستان،بارب وارد میشه و بهشون یادآوری میکنه که الان وقت دعوا نیست؛اونم در حالی که دخترشون ممکنه حتی زنده از زیر تیغ جراحی بیرون نیاد.این باعث میشه جفتشون به خودشون بیان.چیزی که به کل از فیلم حذف شده.

نکته جالبش اینجاست که ما از زبان استلا متوجه نزدیکی تدریجی مجدد پدرومادرش به هم میشیم.اینکه دیگه از هم فاصله فیزیکی نمی گیرن و حتی دو نفره به ملاقاتش میرن چون به این نتیجه میرسن که استلا دختر هر دوشونه.

۳-رابطه ویل و مادرش

نقش مادر ویل توی فیلم به یه صحبت ساده با دکتر و حضورش در زمانی که برای استلا ریه های جدید آوردن،خلاصه شده.ویل صرفا یه اشاره ای به اینکه پدرش بعد از تشخیص بیماریش،ترکشون کرده،میکنه.

اما در کتاب می بینیم که مادر ویل تا چه حد پس از رفتن همسرش،به دست و پا زدن میفته و تمام تلاشش رو برای تامین هزینه های بیمارستان پسرش میکنه؛ ولی ویل به عنوان نوجوانی که دوست نداره پشت دیوار های بیمارستان زندانی باشه و آرزوش دیدن دنیا قبل از مرگشه، از این حرکت برداشت درستی نداره و به نظرش مادرش بیشتر روی زنده نگه داشتنش تمرکز کرده تا اینکه بذاره زندگی کنه.مشاجره ای که به دنبالش پیش میاد،در ابتدا باعث میشه ما هم طرف ویل رو بگیریم ولی بعد که می بینیم چه هدیه ای برای پسرش گرفته، می فهمیم که ما هم درست مثل ویل درست قضاوت نکردیم.رابطه مادر-پسری اونا به مرور از اون حالت خشکی در میاد و ما احساس واقعی که مادر ویل به پسرش داره رو متوجه میشیم.

۴-شخصیت پردازی پو

اگر بگم پو مظلوم ترین و دست کم گرفته شده ترین شخصیت داستانه،اغراق نکردم.یه پسر مهربون و بامزه که صرف حضورش در یه صحنه،دلگرم کننده ست.

منتها توی فیلم فقط روی یکی از ابعاد شخصیتیش مانور داده میشه.اینکه تا حالا از پسر های زیادی خوشش اومده اما بخاطر بیماری فیبروز سیستیک و ترس از مرگ،با هیچ کدوم وارد رابطه جدی نشده.از اینکه سربار دیگران باشه و مجبور بشن بعد از ۱۸ سالگی،هزینه درمانش رو بدن،بیزاره.درسته که این قضیه به خودی خود کافیه تا باهاش همذات پنداری کنیم اما…

این قضیه یه سوی دیگه هم داره که توی کتاب متوجهش میشیم.وقتی ویل از کنار کلیسای بیمارستان رد میشه،اتفاقی پو که داره از طریق تماس تصویری با مادرش حرف میزنه رو می بینه.اینجاست که می فهمیم در واقع والدینش مهاجر های غیر قانونی کلمبیایی بودن. اونا دیپورت شدن ولی پو چون متولد آمریکاست،با هزینه بیمه توی کشور مونده تا درمان بشه.با اینحال بعد از ۱۸ سالگی دیگه حمایتی در کار نیست و بخاطر بیماری هم نمی‌تونه کار کنه.راضی هم نیست که والدینش با وجود وضعیت مالی بدشون،براش پول بفرستن.پس چاره ای نداره جز اینکه اجازه بده دوست پسرش،مایکل بهش کمک کنه ولی این یعنی بپذیره که کسی بهش وابسته بشه و بخاطر مرگش عذاب بکشه.

حتی تصور تنهایی و بیچارگی که پو داره یه تنه به دوش میکشه،قلب آدم رو به درد میاره.برای همینه که وقتی بالاخره قبول میکنه با مایکل باشه اما درست یه روز قبلش و در تولد ویل،جونش رو از دست میده، ما هم مثل استلا شوکه میشیم و جای خالیش پس از اون احساس میشه.

۵-دلیل رد کردن ریه ها توسط استلا

مرگ پو بیشتر از همه،استلا رو تحت تاثیر قرار داد. هر چی باشه،از بچگی توی بیمارستان با هم بزرگ شدن.ولی این حقیقت که هر چقدرم درمان ها رو دقیق انجام بدن،در نهایت بدون ریه های جدید دووم نمیارن و همون ریه های جدید هم نهایتا ۵ سال براشون کفایت میکنه،این سوال رو در ذهنش به وجود آورد که “این همه تلاش کردیم که تهش این بشه؟ اگر در نهایت قراره بمیرم اصلا چرا تلاش می‌کنم زنده بمونم؟” 

این قضیه از طریق توصیفاتی که خود استلا در کتاب میکنه برای ما خیلی قابل درک تره.برای همینه که وقتی در یه شب برفی مشغول خوش گذرونی با ویله و پیامک ریه های جدید براش میاد،اهمیتی نمیده و حاضر نمیشه قبولشون کنه.

در فیلم چون ما از افکار درونی استلا خبردار نمیشیم، درک اینکه چرا به پیامک توجهی نکرد یکم سخته.ممکنه تنها تصورمون این باشه که اینقدر در لحظه داره بهش خوش میگذره که دیگه اصلا به عواقبش فکر نمیکنه.

۶-شیوه روایت ماجرا

فیلم به صورت کلی بیشتر از دیدگاه استلا روایت میشه.برای همین ما تمام اتفاقات رو از دیدگاه اون می بینیم.

اما کتاب دو راوی داره.استلا و ویل؛ اگر خرده داستانی مربوط به استلا باشه،از زبان اون روایت میشه و اگر مربوط به ویل،از زبان اون.برای همین درک احساسات متغیر و در عین حال پیچیده شون به عنوان دو نوجوان که مجبورن انتخاب های ناگزیری بکنن، ما راحت تره.

۷-نحوه پایان بندی

اگر تمام حذفیاتی که تا الان بهشون اشاره کردم بخاطر زمان محدود و شیوه روایت متفاوت فیلم با کتاب قابل درک باشه،این یکی دیگه نیست.چیزی که باعث میشه فیلم غم انگیز اما کتاب امیدوار کننده باشه.

در فیلم،بعد از اینکه استلا ریه های جدید گرفت،ویل برای اینکه مطمئن بشه زندگی دختر مورد علاقش دیگه هیچوقت به خطر نمیفته،بعد از تقدیم یه هدیه زیبا و دوست داشتنی،از پشت شیشه برای همیشه باهاش خداحافظی کرد.

اما کتاب یه فصل اضافه داره که به ۸ ماه بعد مربوط میشه.ویل بالاخره مادرش رو راضی کرده که بذاره تنهایی بره سفر و از زمان کمی که براش مونده برای دیدن جای جای دنیا استفاده کنه.

از اون طرف استلا با ریه های جدید و هوایی که دیگه برای تنفسش هیچ مشکلی نداره،قراره همراه دوستاش بره سفری که مدت ها انتظارش رو می‌کشید.

نخ سرنوشت این دو دوباره به هم گره میخوره. استلای سرزنده و ویلی که ذره ذره داره به کام مرگ میره،توی فرودگاه همدیگه رو می بینن،به هم لبخند میزنن و در فاصله ۵ قدم نه ۶ قدمی هم می ایستن.

با اینکه ویل در نهایت بخاطر باکتری بی سپیشیا هیچ راه نجاتی نداره اما دیدن اینکه جداییشون اینقدر دردناک تموم نشد،خیلی دلگرم کننده بود.از من بپرسید به نظرم عاشقونه های تینیجری نیازی نیست همیشه پایان غم انگیزی داشته باشن.گاهی ارزششون به همینه که کورسویی از امید رو در دلمون روشن کنن.

کلام آخر:

درسته که توی این مقاله بیشتر به برتری های کتاب بر فیلم اشاره کردم ولی این دلیل نمیشه که فیلمش خوب از آب در نیومده باشه.اگر کتاب Five Feet Apart رو بخونید و بعد برید سراغ فیلمش میتونید یه تجربه دلچسب از عشق محال استلا و ویل با بازیگر های فوق العاده شون در قالب یه اثر سینمایی داشته باشید.

حتما نظراتتون رو درباره کتاب و فیلم پنج قدم فاصله باهامون در میون بذارید ؛)

1 Comment

  • بهناز
    Posted ۲۲ آذر ۱۴۰۴ at ۱۱:۰۱

    من چند سال قبل فیلم رو دیدم و با این نقد زیبا،دوباره برام تداعی شد.ولی کتاب رو نخوندم.احتمالا مثل اکثر آثار برگرفته از کتابها،اینهم کتابش از فیلم جذابتر باشه

Leave a comment