در دنیای فانتزی هری پاتر، شخصیتهایی هستن که از ابتدا تا انتهای داستان بهروشنی در یکی از دو سوی خیر یا شر قرار دارن. اما سوروس اسنیپ، نهتنها از این قاعده پیروی نمیکنه، بلکه تبدیل به یکی از چندلایهترین و مبهمترین شخصیتهای کل این مجموعه شده.
کسی که در نگاه اول ممکنه یک معلم سرد و خشن بهنظر برسه، ولی با مرور گذشتهاش، پرده از رازهایی برداشته میشه که تصویر کاملاً متفاوتی از او ارائه میده.
در این مقاله، زندگی سوروس اسنیپ رو بهصورت کامل، خطی و بدون حذف مرور میکنیم؛ از کودکی سختش، عشقش به لیلی، همکاریاش با ولدمورت، نقش کلیدیش در نقشههای دامبلدور، تا لحظهی مرگش در نبرد هاگوارتز.
کودکی در Spinner’s End

سوروس اسنیپ در محلهای فقیر و صنعتی به نام Spinner’s End به دنیا آمد؛ جایی نزدیک رودخانه با خانههایی دودزده و محیطی که بیشتر برای کارگران فرسوده مناسب بود تا کودکان.
مادرش، ایلین پرنس (Eileen Prince)، جادوگری از خانوادهای اصیل بود که با یک ماگل سختگیر و عصبی به نام توبیاس اسنیپ ازدواج کرده بود. زندگی این دو پر از درگیری، بیمحبتی و فضای خشن خانوادگی بود.
در چنین محیطی، سوروس تنها، گوشهگیر و بهشدت نیازمند پناهگاه عاطفی بود. از همون دوران، علاقهی عجیبی به جادو و کتابهای جادویی نشون میداد؛ چیزی که بعدها تبدیل به تنها راه فرارش از واقعیت شد.
شروع دوستی با لیلی ایوانز

نقطهی عطف کودکی اسنیپ، آشنایی با دختر همسایه، لیلی ایوانز بود. لیلی دختری باهوش، مهربون و بااستعداد بود که ناخواسته، علائم جادویی در رفتارش دیده میشد.
سوروس که خودش از خانوادهای جادوگر بود، زود متوجه این موضوع شد و تصمیم گرفت وارد زندگی لیلی بشه و بهش دربارهی دنیای جادو بگه.
با اینکه شروع رابطهشون با دلخوری همراه بود، کمکم به دوستی نزدیکی تبدیل شد. سوروس برای لیلی از هاگوارتز، دمنتورها و وزارت سحر و جادو گفت، و لیلی با کنجکاوی زیاد به حرفهاش گوش داد.
این دوستی در نگاه اول شاید ساده بهنظر برسه، ولی درواقع، پایهگذار مهمترین کشمکشهای درونی سوروس در سالهای بعد شد؛ چون اولین بار بود که کسی بهش اهمیت میداد، و اولین بار بود که احساساتش واقعی و عمیق شکل میگرفتن.
نامه پنهانی پتونیا و تنشهای خواهرانه

در یکی از دیدارهای سوروس و لیلی در خانهی خانوادهی ایوانز، اونها نامهای رو توی اتاق پتونیا پیدا میکنن؛ نامهای که پتونیا به دامبلدور نوشته بود.
تو این نامه، پتونیا از دامبلدور خواهش کرده بود اجازه بده همراه خواهرش به هاگوارتز بره. اما دامبلدور با لحن محترمانهای گفته بود که فقط کسانی که توانایی جادویی دارن میتونن وارد مدرسه بشن.
این اتفاق باعث شد پتونیا بیشتر از قبل احساس طرد شدن کنه. از اونجا به بعد، نهتنها نسبت به دنیای جادو، بلکه نسبت به خواهرش هم دلچرکین شد. اون تنش، درست از همینجا شروع شد؛
و هرچقدر لیلی بیشتر به جادو نزدیک میشد، فاصلهی بین دو خواهر بیشتر میشد.
قطار به سمت هاگوارتز و آغاز جداییها

با رسیدن سن یازدهسالگی، سوروس و لیلی وارد قطار هاگوارتز شدن. در همون مسیر، با جیمز پاتر و سیریوس بلک روبهرو شدن؛ دو پسری که بعدها دشمنی عمیقی با سوروس پیدا میکنن.
در همون برخورد اول، جیمز با افتخار گفت که دوست داره تو گریفیندور بیفته، در حالی که سوروس آرزوی اسلیترین رو داشت. همین تفاوت، پایهی اولین درگیری کلامی بینشون شد.
بعد از ورود به سالن گروهبندی، لیلی به گریفیندور و سوروس به اسلیترین فرستاده شد. این انتخابها، علیرغم میل قلبی سوروس، باعث شد مسیر زندگیشون از هم جدا بشه.
لحظهای که لیلی از سوروس جدا شد و به سمت میز گریفیندور رفت، اولین ترک جدی در رابطهی دوستیشون شکل گرفت.
اسنیپِ باهوش و عنوان «شاهزاده دورگه»

با شروع سالهای تحصیل در هاگوارتز، سوروس خیلی زود نشون داد که دانشآموزی باهوش و دقیق در زمینهی جادوهای پیچیدهست.
او تو درسهایی مثل معجونسازی و دفاع در برابر جادوی سیاه عملکرد فوقالعادهای داشت و حتی تغییراتی خلاقانه تو کتاب معجونسازی خودش ایجاد کرد که به نتایج بهتری منجر میشدن.
سوروس برای خودش لقبی انتخاب کرد: «شاهزادهی دورگه / Half-Blood Prince»
این اسم، ترکیبی از “دورگه” بودنش (فرزند یک جادوگر و یک ماگل) و نام خانوادگی مادرش «پرنس» بود.
او حتی جادوهای اختصاصی خودش مثل Sectumsempra رو توی حاشیهی کتابهاش نوشته بود؛ طلسمی که مثل تیغ قربانی رو میبُره.
در نگاه اول، سوروس یه نابغهی ساکت بود؛ ولی پشت اون نگاه جدی و سرد، جاهطلبی و عطش شدیدی برای اثبات خودش وجود داشت. جاهطلبیای که بعدها اون رو به سمت مسیرهای تاریکی کشوند.
دشمنی با جیمز پاتر و گروه «غارتگران»

در طول سالهای تحصیل در هاگوارتز، دشمنی بین سوروس اسنیپ و جیمز پاتر عمیقتر و آشکارتر شد.
جیمز که شخصیتی محبوب، بااعتمادبهنفس و البته شیطون داشت، اغلب با دوستانش، یعنی سیریوس بلک، ریموس لوپین و پیتر پتیگرو، شوخیهایی گاهی آزاردهنده با سوروس میکرد.
اونا به خودشون لقب “غارتگران (Marauders)” داده بودن و دائماً سوروس رو با اسم تحقیرآمیز «اسنیویلیوس / Snivellus» صدا میزدن.
این شوخیها گاهی به تحقیر علنی در مقابل جمع تبدیل میشدن؛ مثل وقتی که سوروس رو کنار دریاچه سر پا آویزون کردن .
با اینکه لیلی بارها از سوروس دفاع میکرد، ولی این درگیریها تصویر بدی از او تو ذهن اطرافیانش ایجاد کرده بود و اختلافش با جیمز، بهمرور به یک نفرت عمیق تبدیل شد.
ماجرای گرگینه و نجات ناخواسته
یکی از خطرناکترین اتفاقاتی که در سالهای تحصیل سوروس رخ داد، ماجرای گرگینهبودن ریموس لوپین بود. سوروس متوجه شده بود که لوپین هر ماه ناپدید میشه، و برای کشف حقیقت، کنجکاوی زیادی به خرج داد.
در یکی از این مواقع، سیریوس بلک بهطور عمدی به سوروس گفت چطور میتونه از کنار درخت بید کتکزن به کلبهی جیغکش (Shrieking Shack) بره؛ جایی که لوپین در شبهای تبدیلش به گرگینه اونجا مخفی میشد.
سوروس بیخبر از خطر، تصمیم گرفت دنبال ماجرا بره، ولی جیمز پاتر در آخرین لحظه نجاتش داد و مانع کشته شدنش توسط گرگینه شد.
با اینکه جون سوروس نجات پیدا کرد، اما اون هرگز این لطف رو قبول نکرد. از نگاه سوروس، جیمز فقط برای نجات خودش و دوستانش این کار رو کرده بود.
دامبلدور بعدها این ماجرا رو مخفی نگه داشت تا لوپین اخراج نشه، ولی همین اتفاق باعث شد نفرت سوروس از جیمز به اوج خودش برسه.
آغاز فاصله با لیلی
با گذشت زمان، مسیر سوروس و لیلی کمکم از هم جدا شد. سوروس وارد گروهی از دانشآموزان اسلیترین شد که دیدگاههایی تاریک و علاقههایی به جادوی سیاه داشتن.
در مقابل، لیلی این موضوع رو نادیده نمیگرفت و بارها به سوروس هشدار داد که راه خطرناکی رو در پیش گرفته.
این اختلافها به مشاجرههای مکرر منجر شد. لیلی میگفت که دوستان سوروس با جادوهای سیاه به دیگران آسیب میزنن، در حالی که سوروس از اعمال اونها دفاع میکرد و در عوض، جیمز و گروهش رو مقصر اصلی میدونست.
در نهایت، لحظهای فرا رسید که سوروس، در یکی از تحقیرهای علنی توسط جیمز، خطاب به لیلی، اون رو “Mudblood” صدا کرد؛ یکی از توهینآمیزترین واژهها در دنیای جادو.
همون لحظه، لیلی تصمیم گرفت که دیگه از سوروس دفاع نکنه. اون گفت سالهاست برایش بهانه میآره و دیگه خسته شده.
اینجا دقیقاً جایی بود که رابطهی سوروس و لیلی برای همیشه به پایان رسید.
ورود به دایرهی مرگخوارها
بعد از پایان رابطهاش با لیلی، سوروس کمکم از هر چیزی که به دنیای روشنتر هاگوارتز مربوط میشد فاصله گرفت.
در سالهای آخر تحصیل، بیش از پیش به سمت گروهی از دانشآموزان اسلیترین گرایش پیدا کرد که بعدها بسیاری از اونها به خدمت لرد ولدمورت دراومدن.
سوروس هم بهمرور، با باورهای این گروه همراه شد و با خروج از هاگوارتز، بهطور رسمی به عنوان یکی از مرگخوارها (Death Eaters) به جمع یاران ولدمورت پیوست.
برای سوروس، عضویت در حلقهی مرگخوارها فرصتی بود برای کسب قدرت، جایگاه و رهایی از تحقیرهایی که سالها تجربهش کرده بود. ولی این تصمیم خیلی زود به بزرگترین اشتباه زندگیش تبدیل شد…
شنیدن پیشگویی و خیانت ناخواسته

در یکی از شبها، سوروس بهطور اتفاقی گوشهای از گفتوگوی دامبلدور با پروفسور تریلانی رو شنید. در این گفتوگو، تریلانی پیشگوییای دربارهی پسری میکرد که میتونست باعث سقوط ولدمورت بشه.
سوروس بلافاصله این اطلاعات رو به ولدمورت منتقل کرد. اما چیزی که اون نمیدونست، این بود که پیشگویی، ممکن بود به هری پاتر – پسر لیلی ایوانز – اشاره داشته باشه.
وقتی متوجه شد ولدمورت قصد داره لیلی و خانوادهاش رو بکشه، وحشت کرد.
برای اولین بار، سوروس بهشدت از تصمیمش پشیمون شد. او به سراغ آلبوس دامبلدور رفت و با التماس ازش خواست تا لیلی رو نجات بده؛ حتی اگر قرار بود شوهر و پسرش بمیرن.
دامبلدور با عصبانیت بهش گفت:
«یعنی فقط مرگ لیلی مهمه؟ باقی خانوادهاش چی؟»
سوروس برای جبران، حاضر شد هر کاری بکنه. اینجا بود که پیمانی بین اون و دامبلدور شکل گرفت؛ پیمانی که سرنوشتش رو برای همیشه تغییر داد.
مرگ لیلی و آغاز مأموریت بزرگ

دامبلدور تلاش کرد تا خانوادهی پاتر رو مخفی کنه، ولی آنها به پیتر پتیگرو اعتماد کردن؛ کسی که جاسوس ولدمورت بود و محل مخفی شدنشون رو لو داد.
در شب حمله، ولدمورت اول جیمز رو کشت و بعد سراغ لیلی رفت.
لیلی حاضر نشد کنار بره و در برابرش ایستاد؛ و با جانفشانی خودش، حفاظت جادوییای روی هری بهجا گذاشت که باعث شد طلسم ولدمورت برگرده و خودش نابود بشه.
وقتی سوروس از مرگ لیلی باخبر شد، فروپاشید.
طبق روایت دامبلدور، روی زمین زانو زده و مثل مردی که صد سال رنج کشیده گریه میکرد.
از همون لحظه، وفاداری سوروس به لرد سیاه تموم شد.
و به قول خودش، از اون روز به بعد فقط برای محافظت از پسر لیلی زندگی کرد… حتی اگر اون پسر، فرزند جیمز پاتر هم بود.
بازگشت به هاگوارتز و جاسوس دوطرفه

بعد از سقوط موقت ولدمورت، سوروس اسنیپ به درخواست دامبلدور به هاگوارتز برگشت و بهعنوان استاد معجونسازی مشغول به کار شد.
از همون ابتدا، دامبلدور مأموریتی مشخص براش تعیین کرده بود:
محافظت از هری پاتر.
هرچند رابطهی بین سوروس و هری از ابتدا پرتنش و خصمانه بود، ولی در واقع، پشت اون نگاه سرد و رفتار خشک، همیشه نظارهگری پنهان برای محافظت از هری حضور داشت.
اسنیپ بهطور رسمی در ظاهر، عضوی از جامعهی جادوگری و معلم هاگوارتز بود،
اما همزمان، بهعنوان جاسوس برای دامبلدور در حلقهی مرگخوارها هم فعالیت میکرد؛ چیزی که بعدها مشخص شد حتی از اون هم فراتر رفته:
او عملاً تبدیل شده بود به «جاسوس دوجانبه»؛ کسی که هم از ولدمورت اطلاعات میگرفت، هم به دامبلدور گزارش میداد و هم اعتماد هر دو طرف رو نگه میداشت.
سالهای ابتدایی حضور هری در هاگوارتز
از سال اول ورود هری به هاگوارتز، رفتار اسنیپ با او با خصومت و قضاوت زودهنگام همراه بود.
او نهتنها مدام هری رو سرزنش میکرد، بلکه بهشدت از دانشآموزان اسلیترین مثل دراکو مالفوی جانبداری میکرد.
اما در پشت صحنه، اقدامات مهمی انجام داد؛ از جمله:
-
جلوگیری از جادو شدن جاروی هری در مسابقه کوییدیچ (سال اول)
-
زخمی شدن پاهاش در راه محافظت از سنگ جادو
-
تحت نظر گرفتن کوییرل که در نهایت مشخص شد در خدمت ولدمورت بوده
دامبلدور این رفتارها رو به نوعی جبران لطف جیمز در نجات سوروس توی ماجرای گرگینه میدونست.
ولی سوروس همیشه تأکید داشت که این کارها فقط برای ادای وظیفهست، نه علاقه.
بازگشت ولدمورت و مأموریت مخفی اسنیپ

در سال چهارم تحصیل هری، با بازگشت تدریجی ولدمورت، علامت مرگخوارها (Dark Mark) روی بازوی اسنیپ شروع به پررنگتر شدن کرد.
در پایان همان سال، ولدمورت بهطور کامل بازگشت و مرگخوارها را احضار کرد.
درحالیکه بسیاری از جادوگران در تردید بودن، سوروس بهعنوان یکی از اعضای قدیمی، به جمع مرگخوارها برگشت…
اما این بازگشت دقیقاً مطابق نقشهی دامبلدور بود.
اسنیپ موفق شد اعتماد ولدمورت رو حفظ کنه و طوری وانمود کنه که در سالهای غیبت لرد، صرفاً برای حفظ موقعیت خودش در هاگوارتز باقی مونده.
از اینجا به بعد، نقش اون حیاتیتر از همیشه شد:
یک جاسوس وفادار به دامبلدور، در دل گروهی که هر لحظه ممکن بود اونو بکشه.
حلقهی نفرینشده و شمارش معکوس برای دامبلدور

مدت کوتاهی قبل از شروع ششمین سال تحصیل هری، دامبلدور به یکی از هورکراکسهای ولدمورت دست پیدا کرد: حلقهای که متعلق به خاندان گانت بود.
دامبلدور، با وجود تجربه و آگاهی بالاش، بیاحتیاطی کرد و حلقه رو به دست کرد؛ و این باعث شد نفرینی مرگبار به بدنش منتقل بشه.
او فوراً از اسنیپ کمک خواست. اسنیپ با استفاده از مهارتش در معجونسازی، تونست جلو گسترش نفرین رو بگیره و اون رو به دست دامبلدور محدود کنه.
با این حال، مشخص شد که دامبلدور حداکثر یک سال دیگه زنده میمونه.
دامبلدور که از سرنوشت خودش آگاه شده بود، با اسنیپ وارد گفتوگویی مهم شد:
او از اسنیپ خواست تا زمانی که لازم شد، خودش رو بکشه.
دلیلش این بود که نمیخواست دراکو مالفوی که از طرف ولدمورت مأمور قتلش شده بود، مرتکب قتل بشه و روحش رو آلوده کنه.
پیمان ناگستنی و دو وفاداری متضاد

درست چند هفته بعد از گفتوگوی دامبلدور و اسنیپ، مادر دراکو یعنی نارسیسا مالفوی بههمراه خواهرش بلا تریکس لسترنج به خانهی اسنیپ اومد.
نارسیسا، که نگران مأموریت مرگبار پسرش بود، از اسنیپ خواست تا از دراکو محافظت کنه و در صورت لزوم، کار ناتمومش رو خودش انجام بده.
برای اطمینان از وفاداری اسنیپ، بلا تریکس او رو وادار به انجام پیمان ناگستنی (Unbreakable Vow) کرد.
سوگندی که در صورت شکستن اون، فرد بلافاصله میمیره.
با این سوگند، اسنیپ خودش رو در نقطهای قرار داد که هم باید به قولش به دامبلدور عمل میکرد، و هم سوگند مرگخوارها رو زیر پا نمیذاشت.
قتل دامبلدور و فرار از هاگوارتز

در پایان سال ششم، دراکو مالفوی موفق شد مسیر مخفی ورود مرگخوارها به هاگوارتز رو پیدا کنه و دامبلدور رو در بالای برج ستارهشناسی به دام بندازه.
ولی درست در لحظهای که باید جادوی مرگبار رو اجرا میکرد، نتونست این کارو انجام بده.
اینجا بود که اسنیپ وارد عمل شد…
و در سکوت، طلسم مرگ (Avada Kedavra) رو اجرا کرد و دامبلدور رو کشت.
با این کار، اسنیپ هم به قولی که به دامبلدور داده بود عمل کرد، و هم ظاهر وفاداری خودش به ولدمورت و مرگخوارها رو حفظ کرد.
او بلافاصله همراه با دراکو، بلا تریکس و دیگر مرگخوارها از هاگوارتز فرار کرد.
از اون شب به بعد، تصویر اسنیپ بهعنوان یک خائن مطلق در ذهن هری و همهی اعضای محفل شکل گرفت.
ولی واقعیت هنوز پشت پرده باقی مونده بود…
بازگشت پنهانی، نقشهی «هفت هری» و اشتباه دردناک

بعد از قتل دامبلدور، اسنیپ دوباره بهطور کامل به جمع مرگخوارها برگشت؛ البته فقط در ظاهر.
او حالا بهعنوان یکی از افراد مورد اعتماد ولدمورت شناخته میشد، ولی در واقع همچنان طبق نقشهی دامبلدور، به دنبال محافظت از هری از دور بود.
یکی از مهمترین اقدامات اسنیپ در این دوره، دادن اطلاعات بهظاهر واقعی به ولدمورت دربارهی شب انتقال هری از خانهی خانوادهی دورسلی بود.
او با استفاده از رابطهاش با ماندانگاس فلچر، نقشهی استفاده از پلیجوسپوشن و ساخت «هفت هری» رو از طریق اون به محفل القا کرد.
اسنیپ بعداً با استفاده از طلسم معروف خودش، Sectumsempra، تلاش کرد تا از پشت، چوبدستی یکی از مرگخوارها رو که داشت به ریموس لوپین حمله میکرد، بزند.
اما طلسم بهاشتباه به جورج ویزلی برخورد کرد و باعث شد گوشش بهشدت آسیب ببیند.
این اتفاق، یکی از دردناکترین لحظات برای اسنیپ بود؛ چون برخلاف همه، واقعاً قصد آسیبزدن نداشت.
هدیهای از گذشته، شمشیری برای آینده

در طول سال هفتم، اسنیپ بهطور رسمی بهعنوان مدیر هاگوارتز منصوب شد.
اکثر دانشآموزان و اساتید از این تصمیم بیزار بودن و اون رو خائن میدونستن، ولی در حقیقت، اسنیپ همچنان در مسیر مأموریتی که دامبلدور براش تعیین کرده بود حرکت میکرد.
یکی از مهمترین اقداماتش در این دوره، جایگزینی شمشیر اصلی گریفیندور با یک نسخهی تقلبی بود.
وزارت سحر و جادو فکر میکرد شمشیر واقعی رو در اختیار داره، ولی اسنیپ شمشیر اصلی رو پشت پرترهی دامبلدور در دفتر مدیریت هاگوارتز پنهان کرده بود.
وقتی از طریق پرتره فهمید که هری، هرمیون و ران توی جنگل دین هستن، تصمیم گرفت شمشیر رو بهشون برسونه.
ولی برای اینکه هویتش فاش نشه، از راه دور با پاترونوس خودش – یک آهو، مشابه پاترونوس لیلی – اونها رو راهنمایی کرد.
مدیر در سایه، محافظی نادیده گرفتهشده
اسنیپ در زمان مدیریت هاگوارتز مجبور شد در ظاهر، تحت کنترل مرگخوارها باشه؛
اما در عمل، تلاش میکرد تا دانشآموزان رو تا حد امکان از خشونتهای کارو و دیگر اعضای خشن جلوگیری کنه.
او وظایفی سخت رو تحمل میکرد، بدون اینکه کسی از نیت واقعیاش خبر داشته باشه.
تنها کسانی که احتمالاً به حقیقت نزدیک شده بودن، پرترهی دامبلدور و شاید تا حدی مینروا مکگوناگل بودن.
با اینکه خیلیها ازش متنفر بودن، ولی توی پشتصحنه، همچنان برای نجات جان هری تلاش میکرد؛ حتی به قیمت تنفر کل جامعهی جادوگری.
بازگشت هری و آغاز نبرد نهایی

در آخرین روزهای جنگ دوم جادوگری، هری، هرمیون و ران به هاگوارتز برگشتن تا آخرین هورکراکسها رو نابود کنن.
همزمان، اعضای ارتش دامبلدور، محفل ققنوس و اساتید هاگوارتز برای آخرین نبرد علیه ولدمورت و نیروهای تاریکی آماده شدن.
با شروع جنگ در قلعه، اسنیپ که حالا به ظاهر در جایگاه مدیر مدرسه بود، توسط مکگوناگل و بقیه اساتید تحت فشار قرار گرفت.
درگیری مستقیمی بین اون و مکگوناگل رخ داد، ولی اسنیپ، بدون اینکه آسیبی بزنه، عقبنشینی کرد و از قلعه خارج شد.
با این اتفاق، مشخص شد که اسنیپ از درگیری مستقیم با متحدان دامبلدور امتناع کرده؛ اما هنوز هم کسی به نیت واقعی اون شک نداشت.
مرگ در کلبهی جیغکش

با شروع مرحلهی نهایی نبرد، ولدمورت به دنبال راهی بود تا مالکیت کامل چوبدستی ارشد (Elder Wand) رو بهدست بیاره.
او باور داشت که چون اسنیپ، دامبلدور رو کشته، باید چوبدستی به اسنیپ وفادار باشه.
برای شکستن این وفاداری، ولدمورت تصمیم گرفت اسنیپ رو از بین ببره.
در کلبهی جیغکش (Shrieking Shack)، ولدمورت به مار خود یعنی ناگینی دستور داد تا اسنیپ رو بکشه.
مار دور گردن او پیچید، در حالی که ولدمورت بدون هیچ نشانی از احساس، ایستاده تماشا میکرد.
اسنیپ، در حالی که در حال مرگ بود، هری رو که پشت پردهی نامرئی ایستاده بود دید و آخرین خواستهاش رو گفت:
«Look…at…me»
درواقع اون میخواست آخرین چیزی که قبل از مرگش
خاطرات، کلید تمام حقیقتها
در لحظات پایانی عمرش، اسنیپ از هری خواست تا خاطراتش رو در بطری بریزه.
خاطراتی که در اونها، حقیقت کامل زندگی او، از عشقش به لیلی تا همکاری با دامبلدور و مأموریت نجات هری، ثبت شده بود.
هری با ورود به پنسیو، متوجه شد که اسنیپ:
-
از کودکی عاشق لیلی بوده
-
تا لحظهی مرگ به دامبلدور وفادار مونده
-
از قتل لیلی بهشدت شکسته شده
-
و همهی این سالها، در سکوت و تنهایی، برای نجات جان هری تلاش کرده
اون صحنهی پاترونوس «آهو» که درست شبیه پاترونوس لیلی بود، بهعنوان نماد عشقی که هرگز خاموش نشد، در ذهن هری و مخاطب حک شد.
فصل پایانی | شجاعترین مردی که هری پاتر شناخت
بعد از مرگ سوروس اسنیپ، تمام حقیقتهایی که سالها پشت چهرهی سرد و رفتار خشک او پنهان شده بودن، آشکار شد.
معلوم شد که مردی که همه به چشم خائن نگاه میکردن، در واقع یکی از وفادارترین و فداکارترین جادوگران دنیای جادوگری بوده؛ کسی که از جانش گذشت تا عشقش رو زنده نگه داره، حتی اگر اون عشق دیگه زنده نبود.
هری پاتر، کسی که سالها از اسنیپ متنفر بود، در نهایت نام پسر خودش رو «آلبوس سوروس پاتر» گذاشت؛
و به وضوح گفت:
«او شجاعترین مردی بود که تا حالا شناختم.»
اسنیپ در سکوت جنگید، در تاریکی ایستاد، و هیچوقت برای قهرمان بودن، دنبال دیده شدن نرفت.
ولی حالا، جایگاهش در دل ما و در تاریخ هاگوارتز، همیشه روشن خواهد ماند.
حالا نوبت توئه!
اگه زندگی سوروس اسنیپ تو رو هم مثل ما تحتتأثیر قرار داده، تو کامنتها برامون بنویس:
بهنظرت اسنیپ واقعاً یه قهرمان بود یا صرفاً یه آدم خاکستری؟
و اگه دنبال مقالههای بیشتر درباره شخصیتهای خاکستری و پیچیدهی دنیای فانتزی هستی،
حتماً یه سر به به بقیه مقاله هامون هم بزن!در ضمن مارو با دوستات به معرفی کن .

