سلام بر اهالی دنیای جادوگران! امیدوارم حالتون خوب باشه و قسمت ششم خاندان اژدها رو هم دیده باشید، چون اینجا قراره از همون چند دقیقه اول بزنیم تو دل اسپویل و چیزی هم سالم باقی نمیمونه!
قسمت پنجم بیشتر شبیه آماده کردن میز برای اتفاقهای اصلی بود؛ همه داشتن نقشه میکشیدن، تهدید میکردن یا به سمتی میرفتن که احتمالاً آخرش به مرگ ختم میشد. قسمت ششم اما بالاخره چندتا از این نقشهها رو به نتیجه رسوند. کریستون کول به پایان راه رسید، رنیرا بیشتر از قبل کنترل کینگز لندینگ رو از دست داد، رابطه ایموند و آلیس وارد مرحله تازهای شد و اورموند هم نشون داد فقط برای حرف زدن و تحقیر بقیه به این فصل اضافه نشده.
ولی فکر نکنید سریال یهو تصمیم گرفته به کتاب وفادار بمونه و همهچیز رو همونطور که جورج آر. آر. مارتین نوشته جلو ببره. برعکس، «Faceless Men» بعضی جاها به Fire & Blood نزدیک میشه و چند دقیقه بعد چنان ازش فاصله میگیره که انگار نویسندهها فقط اسم شخصیتها رو از کتاب قرض گرفتن.
حالا بریم ببینیم قسمت ششم فصل سوم خاندان اژدها دقیقاً چه بلایی سر شخصیتها و البته داستان کتاب آورده!
کریستون کول بالاخره به پایان راه رسید، اما خبری از مرگ باشکوه نبود

قسمت ششم وقت تلف نمیکنه و از همون اول ما رو میبره سراغ کریستون کول و باقیمانده ارتشش؛ مردهایی خسته، گرسنه و عملاً شکستخورده که هنوز دارن از وسط ریورلندز عبور میکنن، بدون اینکه مقصد یا امید مشخصی داشته باشن.
گوین هایتاور در قسمت قبل مسیرش رو از کریستون جدا کرد، چون بالاخره فهمید این لشکرکشی دیگه قرار نیست به پیروزی ختم بشه. کریستون دنبال راه نجات ارتشش نبود؛ اون فقط میخواست یه مرگ باشکوه برای خودش بسازه. مرگی که توی ترانهها ثبت بشه و شاید خبرش یه روز به آلیسنت برسه.
اما وستروس معمولاً همون چیزی رو به آدمها میده که لیاقتش رو دارن، نه چیزی رو که آرزوش رو دارن.
کریستون و تعداد کمی از مردهاش وارد میدانی میشن که پر از جنازهست. همهچیز بیش از حد ساکت و مرتب به نظر میرسه و خیلی زود معلوم میشه تعدادی از سربازهای تالی خودشون رو بین کشتهها پنهان کردن. حمله شروع میشه و کریستون برای چند دقیقه دوباره همون شوالیه ماهریه که در فصل اول تونست دیمون تارگرین رو توی مسابقات شکست بده.
حتی دوباره گرزی رو به دست میگیره که یادآور همون مبارزهست. مردها رو یکییکی میکشه و برای چند لحظه میشه فهمید چرا زمانی یکی از بهترین جنگجوهای وستروس حساب میشد. مشکل اینجاست که مهارت یه شوالیه جلوی چند هزار سرباز هیچ فایدهای نداره.
خیلی زود مشخص میشه سربازهای پنهانشده فقط طعمه بودن. هدف اصلی این بوده که کریستون و افرادش وارد محلی بشن که راه فراری ازش ندارن. وقتی رادریک داستین و اسکار تالی همراه ارتش اصلی ظاهر میشن، دیگه حتی خوشبینترین آدم میدان هم میفهمه جنگ تموم شده.
کریستون هنوز یه راه برای خودش میبینه. پیشنهاد میده در ازای زنده موندن سربازهاش، وارد مبارزه تنبهتن بشه. از نگاه خودش این یه معامله شرافتمندانهست؛ اون میمیره، افرادش نجات پیدا میکنن و مرگش هم تبدیل به آخرین حرکت قهرمانانه یه شوالیه میشه.
ولی چرا ارتشی که از قبل برنده شده باید چنین پیشنهادی رو قبول کنه؟
کریستون تمام عمرش دنبال این بود که خودش رو مردی شرافتمند ببینه؛ حتی وقتی به رنیرا خیانت کرد، حتی وقتی در کودتای سبزها نقش داشت و حتی وقتی آدمهای بیشماری رو به جنگی فرستاد که میدونست ممکنه هیچ برندهای نداشته باشه. حالا هم در آخرین لحظه انتظار داره دشمنهاش کمک کنن این تصویر قهرمانانه کامل بشه.
بلک الی چنین فرصتی بهش نمیده. کریستون هنوز درستوحسابی آماده نشده که تیر اول بهش میخوره. بعد تیر دوم و در نهایت تیری که مستقیم به صورتش برخورد میکنه. خبری از مبارزه افسانهای، شمشیر زدن تا آخرین نفس یا مرگی نیست که خوانندهها دربارهاش ترانه بسازن. شاهساز مثل یه سرباز معمولی از فاصله دور کشته میشه و ارتشش هم چند لحظه بعد از بین میره.
نکته تلختر اینه که کریستون قبل از مرگ، یادگاری آلیسنت رو به شمشیرش میبنده. قسمت قبل ادعا میکرد دیگه نمیخواد ابزار سیاهها یا سبزها باشه و تصمیم گرفته برای خودش بمیره، ولی در آخرین لحظه باز هم به همون زنی چسبید که بیشتر تصمیمهای سالهای اخیرش رو براساس رابطه با اون گرفته بود.
کریستون حتی وقتی میخواست برای خودش بمیره، باز هم نتونست واقعاً از آلیسنت جدا بشه.
بااینحال، سریال خیلی سریع از مرگش عبور میکنه. کریستون کول از فصل اول یکی از شخصیتهای اصلی داستان بود و نقش بزرگی در شروع جنگ داشت، ولی مرگش در چند دقیقه اول قسمت اتفاق میافته و بعد نزدیک به یک ساعت ماجرای تازه میبینیم. شاید این تصمیم عمدی بوده تا نشون بده مرگش برخلاف رؤیایی که داشت، اصلاً اتفاق مهم و ماندگاری برای دنیا نیست؛ اما از طرف دیگه باعث میشه یکی از مهمترین مرگهای فصل خیلی زود زیر بقیه داستانها دفن بشه.
تفاوت با کتاب؛ بلک الی جای قاتلان اصلی کریستون کول رو گرفت
مرگ کریستون یکی از بخشهایی از قسمت ششمه که حداقل روح کلی اتفاق کتاب رو حفظ کرده. در Fire & Blood هم کریستون و ارتشش محاصره میشن و اون تلاش میکنه با واگذار کردن جان خودش، مردهاش رو نجات بده. طرف مقابل هم اجازه نمیده مرگی قهرمانانه برای خودش بسازه.
بااینحال، آدمهای حاضر در این صحنه تغییر کردن. در کتاب، کریستون با رادریک داستین، گاریبالد گری و پیت لانگلیف روبهرو میشه. اون پیشنهاد میده سهنفری باهاش مبارزه کنن، اما هیچکدوم حاضر نیستن چنین فرصتی بهش بدن. تیراندازها کریستون رو هدف قرار میدن و سه تیر به بدنش برخورد میکنه.
پیت لانگلیف هم بعد از مرگش یکی از معروفترین جملههای رقص اژدهایان رو میگه: قرار نیست هیچ ترانهای درباره مرگ شجاعانه شاهساز ساخته بشه، چون مرگ دهها هزار نفر گردن اونه.
سریال این جمله رو حذف کرده و بلک الی رو به تیراندازی تبدیل کرده که شخصاً کریستون رو میکشه. اسکار تالی هم جایگاه مهمتری در محاصره پیدا کرده، درحالیکه گاریبالد گری و پیت لانگلیف از این صحنه کنار گذاشته شدن.
این تغییر لزوماً مفهوم مرگ کریستون رو خراب نمیکنه. اون هنوز هم بدون مبارزه قهرمانانه کشته میشه و به چیزی که آرزوش رو داشت نمیرسه. ولی حذف جمله پیت لانگلیف باعث شده بخش مهمی از قضاوت نهایی کتاب درباره کریستون از بین بره.
رنیرا در کینگز لندینگ؛ ملکهای که هم مردم رو از دست میده، هم تاج رو

درحالیکه ارتش کریستون در ریورلندز از بین رفته، رنیرا هنوز نتونسته حکومتی رو که به دست آورده کنترل کنه. اون روی تخت آهنین نشسته، بیشتر دشمنهای مستقیمش از پایتخت فرار کردن و اژدهاهای بیشتری هم در اختیار داره، اما کینگز لندینگ هر روز بیشتر از دستش خارج میشه.
جلسه شورای کوچک خیلی خوب نشون میده اطرافیان رنیرا هم دیگه درباره مسیر درست حکومت توافق ندارن. دیمون پیشنهاد میده کار اورموند رو یکسره کنن و تامبلتون رو با اژدها بسوزونن. از نظر اون، اورموند پشت قتل شنلطلاییها و آشوبهای کینگز لندینگه؛ پس تا وقتی زنده باشه، این حملهها هم ادامه پیدا میکنن.
راهحل دیمون هم مثل همیشه خیلی سادهست: شهر رو بسوزون، دشمن رو بکش و بعد درباره عواقبش فکر کن.
سابیتا فری و تورن مندرلی مخالفت میکنن. مردم تامبلتون در اصل دشمن رنیرا نیستن و سوزوندن یه شهر کامل فقط بهخاطر حضور ارتش هایتاور، تمام ادعاهای رنیرا درباره متفاوت بودنش با سبزها رو نابود میکنه. دیمون هم طبق معمول تحمل شنیدن مخالفت رو نداره و جامش رو سمت مندرلی پرت میکنه. احتمالاً تو ذهن خودش این حرکت بخشی از مدیریت حرفهای شورای سلطنتیه!
آلین پیشنهاد میده صبر کنن تا نیروهای ریورلندز از راه برسن و تامبلتون رو بدون سوزوندن شهر پس بگیرن. رنیرا هم این گزینه رو انتخاب میکنه، اما حاضر نیست کاملاً دست روی دست بذاره. به همین دلیل تصمیم میگیره گروهی از آدمکشها رو برای کشتن اورموند بفرسته.
دیمون فوراً داوطلب میشه، ولی رنیرا درست تشخیص میده فرستادن شوهرش به قلب تامبلتون احتمالاً بیشتر از اینکه مأموریت مخفی باشه، تبدیل به جشنواره جنازه و آتش میشه. پس ازش میخواد در کینگز لندینگ بمونه و شبکه قاتلهایی رو پیدا کنه که دارن شنلطلاییها رو از بین میبرن.
مشکل بعدی رنیرا خاندان براتیونه. نمایندههای بوروس براتیون وارد دربار میشن و خبر میدن که لردشون بهجای پاسخ دادن به فرمان ملکه، ارتشش رو به کوهستان برده تا با پادشاه کرکس مبارزه کنه. بهانه خیلی واضحی برای دور موندن از جنگه و رنیرا هم متوجهش میشه.
واکنش اولش اینه که پیامرسانها رو تهدید به اعدام کنه و بوروس رو خائن بنامه. این همون رنیرايیه که تا چند قسمت قبل تلاش میکرد خودش رو ملکهای صبور و متفاوت نشون بده. حالا کافیست کسی جواب دلخواهش رو نده تا اولین فکری که به ذهنش میرسه طناب دار باشه.
البته در نهایت نمایندهها رو نمیکشه. لباس و نشان اونها رو میگیره تا آدمکشهاش بتونن با هویت جعلی وارد تامبلتون بشن. نقشه روی کاغذ بد نیست؛ اورموند با براتیونها در ارتباطه و ورود چند نماینده از طرف این خاندان نباید عجیب به نظر برسه.
همین نقشه هم یه تفاوت مهم بین رنیرا و دیمون رو نشون میده. دیمون میخواد مشکل رو با آتش حل کنه، ولی رنیرا هنوز دنبال راهیه که بدون کشتن هزاران آدم بیگناه، اورموند رو از بازی حذف کنه. بااینحال، شکست نقشه ثابت میکنه رنیرا هم بهاندازهای که خودش فکر میکنه در بازی سیاسی و جاسوسی ماهر نیست.
اوضاع داخل شهر از این هم بدتره. مردم دوباره برای شکایت وارد دربار میشن. شنلطلاییها یا کشته شدن یا دارن خدمت رو ترک میکنن، امنیت خیابونها از بین رفته و آدمربایی به اتفاقی عادی تبدیل شده. یکی از زنها درباره دختر گمشدهای حرف میزنه و از ملکه کمک میخواد.
رنیرا بهجای اینکه حتی ظاهراً باهاش همدردی کنه، میگه دفعه بعد که به سپت بره، برای دختر شمع روشن میکنه. بعد هم مشکلات شهر رو گردن هایتاورها میاندازه؛ انگار دونستن اینکه چه کسی پشت آشوبه، قراره دختر ربودهشده رو به خونه برگردونه.
این همون اشتباهیست که حکومتها بارها مرتکب میشن. رنیرا انتظار داره مردم فقط بهخاطر اینکه خودش رو فرمانروای برحق میدونه، تمام ضعفها و اشتباههاش رو تحمل کنن. ولی برای مردم پایین شهر مهم نیست چه کسی اسمش روی فرمانهای سلطنتی نوشته شده. اونها غذا، امنیت و خیابونهایی میخوان که بچههاشون توش ناپدید نشن.
میساریا هم تمام صحنه رو میبینه. کسی که قبلاً رنیرا رو تشویق کرد برای مردم غذا بفرسته، حالا داره میفهمه ملکه بدون هدایت اون حتی زحمت تظاهر به همدلی رو هم به خودش نمیده.
بعد تخت آهنین وارد ماجرا میشه.
رنیرا دستش رو روی دسته تخت میذاره و یکی از تیغهها پوستش رو میبُره. زخم خیلی بزرگ نیست، اما برای کسی که مدام دنبال نشونهای از تأیید خدایانه، معنای وحشتناکی داره. در باور مردم وستروس، تخت آهنین فرمانروایی رو که شایسته ندونه زخمی میکنه. حالا رنیرا باید با این احتمال روبهرو بشه که شاید نشونهای که دنبالش میگشت، بالاخره ظاهر شده؛ فقط نه به شکلی که دوست داشت.
تفاوت با کتاب؛ تخت آهنین خیلی دیرتر رنیرا رو زخمی کرد
در Fire & Blood، زخمی شدن رنیرا درست بعد از تصرف کینگز لندینگ اتفاق میافته. براساس روایت سپتون یوستیس، رنیرا هنگام نشستن روی تخت آهنین از دستها و پاها زخمی میشه و خونش روی زمین میریزه.
البته باید حواسمون باشه که Fire & Blood از زبان راویهای کاملاً قابلاعتماد نوشته نشده. یوستیس از حامیان اگان بود و طبیعیه که بخواد تصرف تخت توسط رنیرا رو با یه نشونه شوم همراه کنه. ممکنه رنیرا واقعاً زخمی شده باشه و ممکن هم هست شدت اتفاق برای بدنام کردنش بیشتر شده باشه.
سریال اصل اتفاق رو نگه داشته، اما زمانش رو تغییر داده. رنیرا در لحظه ورود به پایتخت زخمی نمیشه؛ این اتفاق زمانی میافته که شروع کرده مردم رو نادیده بگیره، درباره اعدام پیامرسانها حرف بزنه و مسئولیت بحران شهر رو فقط گردن دشمنها بندازه.
این جابهجایی باعث میشه زخم تخت بیشتر از یه نشونه تصادفی معنا داشته باشه. انگار تخت صبر کرده تا رنیرا چند تصمیم اشتباه بگیره و بعد قضاوتش رو اعلام کنه.
نقشه فرستادن آدمکشهایی با لباس سربازهای براتیون به تامبلتون هم در کتاب وجود نداره. رنیرا در Fire & Blood چنین عملیات مخفیانهای برای کشتن اورموند ترتیب نمیده و رقابت از راه دور این دو شخصیت ساخته سریاله.
سریال اورموند رو به دشمن شخصیتر و فعالتری برای رنیرا تبدیل کرده؛ کسی که از تامبلتون شهرش رو به هم میریزه و مجبورش میکنه تصمیمهایی بگیره که کمکم وجهه حکومت خودش رو نابود میکنن.
دیمون و شنلطلاییها؛ وقتی شاهزاده شهر خودش رو هم نمیشناسه

دیمون سالها خودش رو شاهزاده واقعی کینگز لندینگ میدونست. شنلطلاییها رو از یه نیروی بینظم به ارتشی وفادار تبدیل کرد، کوچههای پایین شهر رو میشناخت و بین مردم عادی هم محبوبیت عجیبی داشت. حتی لقب «شاهزاده فلیباتم» هم برای همین بود.
ولی قسمت ششم نشون میده شهری که دیمون فکر میکنه هنوز مال اونه، مدتهاست تغییر کرده.
بعد از قتل لوتر لارجنت و بقیه فرماندهها، تعداد زیادی از شنلطلاییها تصمیم میگیرن خدمت رو ترک کنن. اونها نهتنها باید با قاتلهایی بجنگن که نمیدونن کجا پنهان شدن، بلکه از زمان ورود رنیرا حقوقی هم نگرفتن. خانوادههاشون گرسنهان و حکومت ازشون انتظار داره مجانی برای حفظ تاج ملکه کشته بشن.
دیمون سعی میکنه با شرمنده کردنشون جلوی رفتنشون رو بگیره. درباره وظیفه، وفاداری و شرافت حرف میزنه، ولی این کلمهها شکم خانوادههای اونها رو سیر نمیکنه. چند سال قبل شاید فقط حضور دیمون برای نگه داشتنشون کافی بود؛ حالا حتی آدمهای خودش هم دیگه تحتتأثیر اون جذبه قدیمی قرار نمیگیرن.
دیمون که میفهمه با سخنرانی به جایی نمیرسه، لباس یکی از شنلطلاییها رو میپوشه و خودش وارد خیابون میشه. هدفش اینه که طعمه بشه و یکی از قاتلهای هایتاور رو بیرون بکشه.
نقشه جواب میده و یکی از قاتلها بهش حمله میکنه. دیمون اونو گوشهای گیر میاندازه و میفهمه این مرد قبلاً از نگهبانهای هایتاور بوده؛ همون نیروهایی که آلیسنت موقع سقوط شهر مجبورشون کرد سلاحهاشون رو زمین بذارن.
مرد ادعا میکنه آدمهای اورموند همهجا هستن و با کشتن یکی از اونها چیزی تمام نمیشه. دیمون هم وقتی میفهمه اطلاعات بیشتری گیرش نمیاد، چاقو رو توی سرش فرو میکنه. مشکل اینه که با کشتن این مرد نه شبکه اورموند رو پیدا کرده، نه جلوی قتلهای بعدی رو گرفته و نه حتی فهمیده چند نفر دیگه داخل شهر فعالیت میکنن.
بعد هم در بدترین زمان ممکن به اولف برخورد میکنه.
اولف مخفیانه از رد کیپ بیرون اومده تا به میخانه بره. رنیرا اجازه نداده آزادانه در شهر بچرخه، چون حالا یکی از معدود اژدهاسوارهای حکومتشه و هر حرکتش میتونه خطر امنیتی داشته باشه. ولی اولف هنوز خودش رو بیشتر یه مرد فلیباتمی میدونه تا لردی که باید داخل قلعه زندانی بمونه.
دیمون که از استعفای شنلطلاییها، شکست تحقیقات و وضعیت شهر عصبانیه، تمام خشمش رو سر اولف خالی میکنه. اونو جلوی چشم مردم میزنه، روی زمین میاندازه و پاش رو روی بدنش میذاره. نکته مهم اینه که دیمون هنوز لباس شنلطلاییها رو پوشیده و مردم هم نمیدونن ماجرا دقیقاً چیه. اونها فقط میبینن یکی از نیروهای ملکه، اژدهاسوار محبوب فلیباتم رو وسط خیابون تحقیر میکنه.
اولف هرچقدر هم پرحرف، بیمسئولیت و اعصابخردکن باشه، هنوز بین مردم پایین شهر دوست و آشنا داره. داستان کتک خوردنش خیلی زود پخش میشه و احتمالاً هر بار که تعریف بشه، جزئیات تازهای هم بهش اضافه میکنن.
اورموند برای بدنام کردن حکومت رنیرا نقشه میکشه، جاسوس میفرسته و پول خرج میکنه؛ ولی دیمون مجانی همون کاری رو انجام میده که دشمن میخواد. اون اولف رو از حکومت دور میکنه، مردم رو عصبانیتر میکنه و تصویر شنلطلاییها رو هم خرابتر از قبل نشون میده.
تفاوت با کتاب؛ دشمنی دیمون و اولف ساخته سریاله
در Fire & Blood چنین درگیریای بین دیمون و اولف وجود نداره. کتاب اطلاعات شخصی زیادی درباره رابطه بذرهای اژدها با خانواده سلطنتی ارائه نمیده و خیانت بعدی اولف هم نتیجه کتک خوردن یا تحقیر شدن توسط دیمون معرفی نمیشه.
سریال با اضافه کردن این صحنه داره برای اتفاقهای تامبلتون دلیل شخصی میسازه. اولف حالا فقط مردی طمعکار نیست که پاداش بیشتری میخواد. اون احساس میکنه رنیرا زندانیش کرده و دیمون هم جلوی مردمی که زمانی همسطح خودش بودن تحقیرش کرده.
این یعنی اگه اولف در آینده علیه سیاهها بچرخه، سریال میتونه ادعا کنه خیانتش از مدتها قبل شروع شده بود. قدرت اژدها رو بهش دادن، ولی هیچوقت باهاش مثل عضوی واقعی از خاندان یا حتی یه متحد محترم رفتار نکردن.
هیولای خشمگین و بالنقرهای؛ سریال دارد خیانت هیو و اولف را آماده میکند
هیو و اولف تا اینجای فصل بیشتر شبیه دو سلاح پرنده بودن تا شخصیتهایی واقعی. رنیرا به اژدهاهاشون نیاز داشت، ولی خودش و اطرافیانش هیچوقت درست فکر نکردن وقتی دو مرد معمولی ناگهان قدرت نابود کردن یه ارتش کامل رو به دست بیارن، چه اتفاقی میافته.
قسمت ششم بالاخره کمی بیشتر وارد ذهن این دو نفر میشه.
ورمیتور و سیلوروینگ رو کنار هم میبینیم؛ دو اژدهایی که زمانی متعلق به جهیریس و آلیسان، پادشاه و ملکه محبوب وستروس بودن. ورمیتور کنار سیلوروینگ فرود میاد و با مهربانی بهش نزدیک میشه. این صحنه کوتاه یادآوری میکنه که ارتباط این دو اژدها خیلی قدیمیتر از هیو و اولفه.
سوارها ممکنه عوض بشن، حکومتها ممکنه سقوط کنن و جنگها ممکنه تمام بشن، ولی این دو موجود دهههاست که همدیگه رو میشناسن.
هیو و اولف هم درباره شرایط تازهشون صحبت میکنن. اولف از اینکه اجازه نداره آزادانه به فلیباتم بره ناراضیه. حالا لقب و لباس بهتر داره و سوار یکی از بزرگترین اژدهایان دنیاست، ولی اختیار زندگی خودش کمتر از گذشته شده.
بعد از هیو میپرسه آیا واقعاً زندگیشون بهتر شده؟
سؤال سادهایه، ولی هیو جواب راحتی براش نداره. قدرت به دست آورده، اما همسرش هنوز داخل تامبلتون گیر افتاده. بهش عنوان و جایگاه دادن، ولی نه زمین مشخصی داره، نه خونهای که واقعاً مال خودش باشه و نه میدونه بعد از جنگ قراره چه بلایی سرش بیاد.
هیو برای پیدا کردن کت مخفیانه وارد تامبلتون میشه. لباس یه بازرگان رو میپوشه و بالاخره بعد از مدتها همسرش رو پیدا میکنه. انتظار داره کت با دیدنش خوشحال بشه و وقتی بفهمه شوهرش حالا اژدهاسوار شده، با افتخار همراهش از شهر فرار کنه.اما کت از چیزی که میبینه خوشحال نیست. هیو درباره اژدها، قدرت و زندگی تازهش حرف میزنه، ولی برای کت اینها نشونه نجات نیستن. اون شوهری رو میبینه که دیگه شبیه مرد سابق نیست و قدرتی به دست آورده که حتی خودش هم نمیدونه چطور باید کنترلش کنه.
وقتی کت حاضر نمیشه همراهش بره، هیو تلاش میکنه به زور اونو با خودش ببره. این لحظه خیلی مهمه، چون نشون میده قدرت اژدها فقط جایگاه اجتماعی هیو رو عوض نکرده؛ نگاهش به آدمهای اطرافش هم تغییر کرده. حالا فکر میکنه چون قدرت بیشتری داره، بهتر از بقیه میفهمه چه چیزی به نفع اونهاست.
هیو شاید هنوز خودش رو مردی بد ندونه. احتمالاً فکر میکنه داره همسرش رو از شهری نجات میده که هر لحظه ممکنه تبدیل به میدان جنگ بشه. ولی کت فقط میبینه مردی که دوستش داشته، حالا حاضر شده برای رسیدن به خواسته خودش از زور استفاده کنه.
این اتفاق میتونه هیو رو به دو مسیر متفاوت ببره. شاید متوجه بشه قدرت داره ازش هیولا میسازه و عقب بکشه. یا شاید رد شدن از طرف کت باعث بشه بیشتر به قدرت و جایگاه تازهاش بچسبه؛ چون اگه خانواده سابقش رو از دست داده، حداقل میخواد چیزی که در عوض به دست آورده ارزشش رو داشته باشه.
تفاوت با کتاب؛ سریال برای خائنان تامبلتون انگیزه شخصی ساخته
در Fire & Blood گذشته و زندگی خصوصی هیو و اولف با این جزئیات تعریف نشده. هیو آهنگر بوده، اما کت و بحران ازدواجش ساخته سریاله. محدود شدن اولف داخل رد کیپ و برخورد خشونتآمیز دیمون با اون هم در کتاب اتفاق نمیافته.
در کتاب، جاهطلبی و نارضایتی این دو شخصیت نقش مهمی در تصمیمهای آیندهشون داره. اونها بعد از به دست آوردن اژدها احساس میکنن پاداش و جایگاهی که لیاقتش رو دارن دریافت نکردن. وقتی قدرتی در حد شاهزادهها دارن، دیگه حاضر نیستن مثل دو سرباز معمولی باهاشون رفتار بشه.
سریال همین پایه رو حفظ کرده، اما دلایل شخصی بیشتری بهش اضافه میکنه. اولف تحقیر شده و هیو هم احساس میکنه حتی قدرت ورمیتور نتونسته خانوادهاش رو بهش برگردونه. هر دو نفر حالا بیشتر از قبل آمادهان که از خودشون بپرسن چرا باید برای رنیرا بجنگن.
آلیسنت و هلینا؛ فراری که به مأموریت قتل ایموند ختم شد

قسمت پنجم آلیسنت و هلینا رو وسط راهروهای مخفی رد کیپ رها کرد؛ چراغشون خاموش شده بود، مسیر خروج رو نمیدیدن و معلوم نبود قراره با چه چیزی داخل دیوارهای قلعه روبهرو بشن. این پایان میتونست شروع یه ماجرای ترسناک و هیجانانگیز باشه، مخصوصاً با توجه به اینکه قاتلهای شنلطلاییها هم احتمالاً از همین راهروها استفاده کرده بودن.
ولی قسمت ششم خیلی راحت این فرصت رو دور میاندازه.
آلیسنت و هلینا بعد از خاموش شدن چراغ تقریباً هیچ کاری نمیکنن. نه دنبال مسیر تازهای میگردن، نه به راز مهمی داخل دیوارها میرسن و نه حتی با قاتلهای اورموند برخورد میکنن. همونجا میمونن تا نگهبانهای رنیرا پیداشون کنن و دوباره به اتاق برگردونن.
این اتفاق باعث میشه پایان قسمت قبل بیشتر شبیه یه هیجان موقت به نظر برسه تا شروع خط داستانی مهمی که واقعاً قراره نتیجهای داشته باشه. آلیسنت برای بار دوم تلاش کرده از رد کیپ فرار کنه و برای بار دوم هم بدون اینکه حتی خیلی دور بشه، شکست خورده.
رنیرا بعد از پیدا شدن اونها دیگه نمیتونه وانمود کنه آلیسنت و هلینا فقط مهمانهای تحتنظرش هستن. این دو نفر تلاش کردن فرار کنن و اگه رنیرا هیچ مجازاتی براشون در نظر نگیره، مقابل شورا و مردم ضعیف به نظر میرسه. مخصوصاً حالا که تمام مخالفهاش منتظرن ثابت کنن رفتار ملکه با خاندان خودش با بقیه فرق داره.
ماجرا وقتی پیچیدهتر میشه که رنیرا از بارداری هلینا باخبر میشه. حالا هلینا فقط ملکه سابق و همسر اگان نیست؛ بچهای رو حمل میکنه که اگه پسر باشه، میتونه یکی دیگه از وارثهای سبزها باشه. رنیرا میدونه زندانی کردن هلینا شاید قابلتوجیه باشه، اما برخورد با یه زن باردار خیلی راحت میتونه افکار عمومی رو علیهش برگردونه.
در نتیجه، محدودیتهای آلیسنت و هلینا بیشتر میشه. نگهبانها دقیقتر مراقبشون هستن و دیگه خبری از آزادی نسبی داخل قلعه نیست. برای هلینا که از قبل هم بعد از مرگ جهیریس حال روحی خوبی نداشت، حبس تازه تبدیل به فشار سنگینتری میشه.
آلیسنت مجبور میشه به دخترش غذا بده، درحالیکه هلینا تقریباً تمام تمرکزش رو روی بافتن یه تصویر گذاشته. اول معلوم نیست نقش روی پارچه دقیقاً چیه، اما کمکم مشخص میشه اون داره ایموند رو در هرنهال به تصویر میکشه.این بار برخلاف گذشته، یکی بالاخره پیشگویی هلینا رو جدی میگیره. آلیسنت سالها حرفهای دخترش رو بهعنوان زمزمههای عجیب و بیمعنی کنار گذاشت. هلینا درباره موشها، هیولای زیر تختهها و اتفاقهایی حرف میزد که بعداً به شکلهای مختلف به واقعیت تبدیل شدن، ولی تقریباً هیچکس بهش توجه نکرد. حالا آلیسنت که راهی برای نجات دخترش پیدا نمیکنه، ناگهان متوجه میشه این حرفها شاید تنها چیزی باشن که میتونه باهاشون معامله کنه.
پیش از اون، هلینا هم متوجه حقیقت تلخی درباره نقشه فرار مادرش میشه. آلیسنت قصد نداشت جهیرا رو همراه خودشون ببره. اون میخواست هلینا رو نجات بده، اما حاضر شده بود نوهاش رو داخل رد کیپ رها کنه.
شاید آلیسنت فکر میکرد فرار دادن سه نفر سختتره یا حضور جهیرا سرعتشون رو کم میکنه. شاید هم تصور میکرد رنیرا به یه کودک آسیب نمیزنه. ولی از نگاه هلینا، مادرش دوباره درباره زندگی خانواده اون تصمیم گرفته، بدون اینکه حتی حقیقت رو بهش بگه.
آلیسنت در قسمت قبل میخواست هلینا رو مجبور کنه بارداریش رو تموم کنه و حالا مشخص میشه قصد داشته بدون جهیرا فرارش بده. هر دو کار احتمالاً از نگاه آلیسنت برای نجات دخترش انجام شدن، اما هلینا دیگه این نوع محبت رو نمیخواد؛ محبتی که همیشه با کنترل کردن، پنهانکاری و قربانی کردن یه نفر دیگه همراهه.
بااینحال، آلیسنت هنوز حاضر نیست دست از تلاش برداره. به دیدن رنیرا میره و راز دخترش رو فاش میکنه. بهش میگه هلینا یه رؤیابینه؛ درست مثل دنیس رؤیابین که نابودی والریا رو دید و باعث شد خاندان تارگرین قبل از فاجعه به دراگوناستون بره.
این اعتراف برای آلیسنت ارزون تموم نمیشه. اون نهتنها مهمترین راز هلینا رو فاش میکنه، بلکه با استفاده از تصویر بافتهشده، محل حضور ایموند رو هم به رنیرا میگه. یعنی برای نجات یه فرزند، جای فرزند دیگهاش رو به دشمن تحویل میده.
رنیرا هم خیلی زود از این فرصت استفاده میکنه. ایموند بدون ویگار در هرنهال پنهان شده و شاید این تنها زمانی باشه که میشه بدون درگیر شدن با بزرگترین اژدهای زنده از بین بردش. ولی نقشهای که رنیرا انتخاب میکنه عجیبتر از چیزیه که انتظار داریم.اون از آلیسنت میخواد خودش به هرنهال بره و ایموند رو بکشه.آلیسنت نه قاتله، نه جنگجو و نه حتی میدونه وقتی به هرنهال رسید چطور باید بدون جلب توجه به پسرش نزدیک بشه. تنها امتیازش اینه که مادر ایمونده و احتمالاً اون به حضورش شک نمیکنه. البته حتی این موضوع هم قطعی نیست، چون رابطه ایموند و آلیسنت مدتهاست چیزی شبیه اعتماد مادر و پسر نیست.
رنیرا آلیسنت رو مقابل انتخابی میذاره که عملاً انتخاب نیست. یا باید برای کشتن ایموند به هرنهال بره، یا هلینا برای مدت نامعلومی در حبس باقی میمونه. آلیسنت مقاومت میکنه، اما در نهایت مجبور میشه مأموریت رو بپذیره.
این تصمیم از نظر رنیرا شاید یه معامله هوشمندانه باشه. اگه آلیسنت موفق بشه، بزرگترین تهدید حکومتش بدون قربانی کردن ارتش یا اژدها از بین میره. اگه شکست بخوره و کشته بشه، رنیرا یکی از مهمترین زندانیهای سیاسی دردسرسازش رو از دست داده، بدون اینکه خودش مستقیم دستور اعدامش رو صادر کرده باشه.
ولی کل نقشه بر این فرض بنا شده که آلیسنت واقعاً توانایی کشتن پسر خودش رو داره؛ همون زنی که با وجود تمام وحشتی که از ایموند داره، هنوز نتونسته کاملاً از خانوادهاش جدا بشه. احتمالاً خود رنیرا هم میدونه شانس موفقیت این مأموریت خیلی پایینه. شاید هدف اصلیش کشتن ایموند نباشه و فقط میخواد آلیسنت رو به هرنهال بفرسته تا به هر شکلی که شده، محل دقیق و وضعیت اون رو تأیید کنه.
تفاوت با کتاب؛ آلیسنت هیچوقت برای کشتن ایموند به هرنهال نرفت
تقریباً تمام این خط داستانی ساخته سریاله. در Fire & Blood، آلیسنت برای ترور ایموند به هرنهال فرستاده نمیشه و رنیرا هیچوقت اونو مجبور نمیکنه بین هلینا و پسرش یکی رو انتخاب کنه.
هلینا هم در این مرحله باردار نیست. در کتاب، میلور از مدتها قبل به دنیا اومده و سومین فرزند اگان و هلیناست. سریال در فصلهای قبل میلور رو حذف کرد و حالا با بارداری هلینا این احتمال رو به وجود آورده که شاید این شخصیت دیرتر از زمان اصلی وارد داستان بشه.
پیشگویی هلینا درباره حضور ایموند در هرنهال و بافتن تصویر اون هم در کتاب وجود نداره. کتاب درباره تواناییهای پیشگویانه هلینا چیزی نمیگه و این ویژگی از ابتدا ساخته سریاله. بنابراین افشای محل ایموند توسط هلینا هم نتیجه تغییریه که اقتباس از فصل اول در شخصیت اون ایجاد کرده.
عجیبترین تغییر، خارج کردن آلیسنت از کینگز لندینگه. در کتاب، بخش مهمی از داستان آلیسنت بعد از تصرف شهر به اسارتش و تماشای سقوط خانوادهاش مربوط میشه. فرستادن اون به هرنهال یعنی سریال میخواد آلیسنت رو به یکی از مهمترین اتفاقهای آینده دیمون، ایموند و آلیس ریورز وصل کنه؛ اتفاقی که در نسخه اصلی هیچ نقشی داخلش نداشت.
اینکه حضورش واقعاً چیزی رو عوض میکنه یا فقط برای اینه که آلیسنت از نزدیک شاهد اتفاقهای مهم باشه، چیزیست که قسمتهای بعدی باید جواب بدن.
ایموند و آلیس؛ پنج تخم اژدها و شروع واقعی رابطهشون

ایموند بعد از اتفاقهای قسمتهای قبل تقریباً بهبود پیدا کرده و تصمیم داره هرنهال رو ترک کنه. هدف اصلیش پیدا کردن ویگاره؛ چون بدون اون نه قدرت سیاسی خاصی داره، نه ارتشی ازش فرمان میبره و نه حتی میتونه با خیال راحت خودش رو شاه بنامه.
تمام هیبتی که ایموند طی فصلهای قبل برای خودش ساخته بود، به اژدهاش وابسته بود. بدون ویگار، اون فقط یه شاهزاده زخمی با یه چشم و دشمنهای خیلی زیاده.
آلیس سعی میکنه مانع رفتنش بشه. رابطه این دو نفر در قسمت قبل بیشتر حالتی مادرانه و حتی درمانی داشت. ایموند درباره ضعفها، ترسها و زخمهایی حرف زد که هیچوقت به کسی نشون نداده بود و آلیس هم دقیقاً از همون نقطه وارد ذهنش شد.
حالا آلیس دیگه فقط زنی نیست که از ایموند مراقبت کرده؛ اون میخواد نگهش داره.
ایموند هنگام آماده کردن اسبش با پسربچهای از اصطبل روبهرو میشه. پسر اونو میبینه و وحشت میکنه، چون حضور شاهزاده در هرنهال باید مخفی بمونه. ایموند هنوز تصمیم نگرفته باهاش چه کار کنه که آلیس خیلی سریع وارد عمل میشه و پسر رو میکشه.
این لحظه برای شناخت آلیس خیلی مهمه. تا اینجا میشد اونو زنی عجیب، مرموز و شاید حتی قربانی شرایط هرنهال دید. اما حالا میفهمیم برای حفظ چیزی که میخواد، بدون مکث یه کودک بیگناه رو میکشه.
حتی ایموند هم از سرعت و خونسردی آلیس جا میخوره؛ مردی که خودش آدمهای زیادی رو کشته و با ویگار شهرها رو سوزونده. تفاوت اینجاست که ایموند معمولاً خشونتش رو با جنگ، انتقام یا قدرت توجیه میکنه، ولی آلیس برای حفاظت از یه راز ساده حاضر شده یه بچه رو از بین ببره.
بعد آلیس راز بزرگتری رو بهش نشون میده: صندوقی حاوی پنج تخم اژدها که سالها در هرنهال پنهان موندن.
آلیس ادعا میکنه این تخمها متعلق به دریمفایر بودن. براساس داستانی که سریال تعریف میکنه، رینا تارگرین بعد از مرگ دخترش به هرنهال اومد و مدتی همراه دریمفایر در این قلعه زندگی کرد. اژدها در همون دوران چند تخم گذاشت، اما تخمها سرد شدن و هیچوقت باز نشدن.
یکی از تخمها وقتی با خون تماس پیدا میکنه، داخل دست ایموند گرم میشه. این اتفاق فوراً ما رو یاد تولد اژدهایان دنریس میاندازه؛ جایی که تخمهای سنگشده بعد از قرار گرفتن در آتش و همراه شدن با مرگ و خون دوباره زنده شدن.
آلیس احتمالاً میخواد به ایموند ثابت کنه هنوز آیندهای فراتر از ویگار داره. اگه این تخمها واقعاً قابل بیدار شدن باشن، ایموند میتونه پایه یه خاندان تازه رو در هرنهال بسازه؛ خاندانی که به حکومت اگان، رنیرا یا حتی اورموند وابسته نیست.
بعد هم وعدهای رو مطرح میکنه که دقیقاً روی یکی از عمیقترین زخمهای ایموند دست میذاره: خانوادهای که واقعاً اونو بخواد.
آلیس میگه ایموند لازم نیست تنها بمونه. اونها میتونن صاحب پسرهایی بشن که نام تارگرین دارن و شاهزادهان. ایموند تمام عمرش زیر سایه اگان زندگی کرده، از طرف مادرش درک نشده و حتی وقتی نایبالسلطنه شد، بیشتر مردم ازش میترسیدن تا اینکه دوستش داشته باشن. حالا آلیس بهش چیزی پیشنهاد میده که تاجوتخت هم نتونسته بود فراهم کنه؛ جایی که خودش مرکز خانواده باشه، نه برادر اضافی یه پادشاه.
رابطه این دو بالاخره از حالت مبهم خارج میشه و همدیگه رو میبوسن. این بوسه برخلاف رابطه ناگهانی بیلا و آلین، از چند قسمت قبل زمینهسازی شده. آلیس قدمبهقدم وارد ذهن ایموند شده، زخمهاش رو شناخته و حالا آیندهای رو جلوش گذاشته که دقیقاً مطابق نیازها و ترسهاشه.
بااینحال، نباید اشتباه کنیم و این رابطه رو یه عشق سالم و نجاتبخش ببینیم. آلیس چند لحظه قبل برای حفظ ایموند یه کودک رو کشت و حالا با وعده خانواده و پادشاهی داره متقاعدش میکنه در هرنهال بمونه. شاید واقعاً دوستش داشته باشه، ولی این علاقه با کنترل، قتل و بازی روانی ترکیب شده.
تفاوت با کتاب؛ تخمهای دریمفایر در هرنهال وجود نداشتن
در Fire & Blood هیچ اشارهای به پنج تخم اژدهای پنهانشده در هرنهال وجود نداره. این داستان که دریمفایر تخمهایی در قلعه گذاشته و اونها قرنها منتظر خون تارگرین موندن، بهطور کامل ساخته سریاله.
در کتاب، سه تخمی که احتمال داده میشه بعدها به اژدهایان دنریس تبدیل شده باشن، توسط الیسا فارمن دزدیده میشن. الیسا این تخمها رو از دراگوناستون خارج میکنه و برای تأمین هزینه سفرش به براووس میفروشه. سرنوشت دقیق تخمها تأیید نمیشه، ولی شباهت تعداد و مسیرشون باعث شده خیلیها باور داشته باشن همون تخمهای دروگون، ریگال و ویسریون بودن.
سریال قبلاً هم منشأ احتمالی تخمهای دنریس رو تغییر داده بود و تخمهایی از سیراکس رو همراه اگان کوچک و ویسریس به سمت اسوس فرستاد. حالا اضافه شدن پنج تخم دریمفایر در هرنهال، تاریخ تخمهای اژدها رو پیچیدهتر کرده.
رابطه آلیس و ایموند هم در کتاب مسیر متفاوتی داره. بعد از اینکه ایموند هرنهال رو تصرف میکنه و اعضای خاندان استرانگ رو میکشه، آلیس رو زنده نگه میداره و بهعنوان غنیمت جنگی با خودش همراه میکنه. اونها بعداً وارد رابطه میشن و آلیس ادعا میکنه فرزند ایموند رو بارداره.
سریال شروع رابطه رو نرمتر و احساسیتر کرده. اینجا آلیس زندانی یا غنیمت ایموند نیست؛ برعکس، وقتی ایموند زخمی و بیقدرت بوده نجاتش داده و حالا خودش کسیه که شرایط رابطه رو تعیین میکنه. همین موضوع تعادل قدرت بین اونها رو کاملاً تغییر داده.
اورموند، دیرون و گوین؛ سوءقصدی که نقشه پادشاهسازی رو جدیتر کرد

رسیدن گوین به تامبلتون ترکیب قدرت داخل اردوگاه هایتاورها رو عوض میکنه. تا اینجا اورموند تقریباً بدون رقیب بود. دیرون ازش میترسید، سربازها ازش فرمان میبردن و هیچکس هم جرئت نمیکرد نقشههاش رو زیر سؤال ببره.
گوین اما یکی از معدود آدمهاییه که هم جایگاه خانوادگی کافی برای مخالفت با اورموند داره و هم اونقدر از جنگ دیده که با چند جمله تحقیرآمیز ساکت نشه.
اولین برخوردشون خیلی زود نشون میده اورموند از حضور گوین خوشحال نیست. گوین بعد از روزها سفر و جنگ وارد شده و طبیعتاً ظاهر و بوی مناسبی نداره. اورموند هم که حساسیت عجیبی به بو و کثیفی داره، تمام مدت ظرف مواد خوشبوکنندهاش رو جلوی بینی نگه میداره و با هر حرکتش تلاش میکنه گوین رو پایینتر از خودش نشون بده.
ولی پشت این تمسخرها یه نگرانی واقعی وجود داره. گوین به دیرون نزدیکه و میتونه قدرت اورموند روی شاهزاده رو کمتر کنه.
دیرون وقتی با گوین تنها میشه، بالاخره درباره شرایط واقعی خودش حرف میزنه. اون کاملاً میدونه اورموند چه نقشهای داره. میدونه عموی بزرگوارش از روی محبت براش سکه ضرب نکرده و اسمش رو وارد بازی سیاسی نکرده. اورموند میخواد از دیرون پادشاهی بسازه که خودش پشت سرش حکومت کنه.
دیرون حتی شانس رسیدنش به تخت رو هم خیلی بالا نمیدونه. هنوز اگان زندهست، ایموند هم ممکنه با ویگار برگرده و رنیرا روی تخت آهنین نشسته. ولی همین که اورموند اسم دیرون رو در کینگز لندینگ پخش کرده، اونو به هدفی برای تمام طرفهای جنگ تبدیل میکنه.
برای همین از گوین میخواد در تامبلتون بمونه و ازش محافظت کنه.
گوین در ابتدا مخالفت میکنه. اگه اورموند در جنگ کشته بشه، گوین یکی از گزینههای اصلی برای رهبری خاندان هایتاوره. حضور همزمان هر دوی اونها در شهری که قراره بهزودی مرکز یه نبرد بزرگ بشه، میتونه خاندان رو بدون رهبر باقی بذاره.
این گفتوگو یه نکته مهم درباره نسخه سریالی خاندان هایتاور فاش میکنه. ظاهراً اورموند فرزندی نداره و گوین هم وارث بعدی محسوب میشه. بنابراین وضعیت جانشینی یکی از قدرتمندترین خاندانهای وستروس خیلی شکنندهتر از چیزیه که در کتاب میبینیم.بااینحال، گوین در نهایت تامبلتون رو ترک نمیکنه. موقع شام، اورموند دوباره شروع به حرف زدن درباره قدرت و رهبری میکنه. از نظر اون، آدمهایی که برای جایگاه بالا به دنیا نیومدن ولی به قدرت میرسن، خطرناکن؛ چون هیچوقت از چیزی که دارن راضی نمیشن. این حرف همزمان با ورود مخفیانه هیو به تامبلتون مطرح میشه و خیلی واضح خیانت آینده اون رو پیشبینی میکنه.
اورموند حتی به اتو هایتاور هم کنایه میزنه و اونو نمونه مردی میدونه که جاهطلبی بیش از حدش به خاندان آسیب زده. جالبه که در مقابل، از کورلیس ولاریون تعریف میکنه. اون میدونه کورلیس یکی از باهوشترین و باتجربهترین آدمهای اردوگاه رنیراست و انتخابش بهعنوان دست ملکه رو تصمیم درستی میدونه.
شام با ورود گروهی که خودشون رو نماینده خاندان براتیون معرفی میکنن قطع میشه. لباسها و نشانها درست به نظر میرسن، ولی مردها از شدت گل و کثیفی تقریباً قابلشناسایی نیستن. این کثیفی هم باعث میشه اورموند نتونه درست تمرکز کنه و خیلی زود حضور دیرون رو داخل اتاق تأیید کنه.همین اشتباه کافیست تا آدمکشها حمله رو شروع کنن. گوین قبل از بقیه متوجه میشه چیزی درست نیست. مردی که خودش رو اریون براتیون معرفی کرده، همونی نیست که گوین قبلاً دیده. جان راکستون هم تغییر رفتار گوین رو میبینه و آماده میشه. این دو نفر قبل از اینکه قاتلها بتونن به دیرون یا اورموند برسن، اونها رو از بین میبرن.
دیرون برای اولین بار از نزدیک میبینه تاجی که هنوز حتی روی سرش نرفته، میتونه باعث مرگش بشه. تا اینجا پادشاهی براش بیشتر یه تهدید مبهم بود، ولی حالا آدمهایی با شمشیر وارد اتاق شدن تا بهخاطر همین احتمال بکشنش.
اورموند هم خیلی زود میفهمه رنیرا پشت سوءقصد بوده. نقشه ملکه شکست خورده و بدتر از اون، حالا اورموند بهانهای کاملاً شخصی برای انتقام داره.
بعد از حمله، رابطه گوین و اورموند کمی تغییر میکنه. اورموند برای اولین بار غرورش رو کنار میذاره و بابت نجات جونش تشکر میکنه. گوین هم اعتراف میکنه دیرون میتونه پادشاه خوبی باشه.
تا قبل از این، نقشه پادشاه کردن دیرون فقط پروژه اورموند بود. حالا گوین هم، هرچند با انگیزهای متفاوت، ممکنه ازش حمایت کنه. اورموند پادشاهی میخواد که بتونه کنترلش کنه؛ گوین شاید میخواد دیرون رو به پادشاهی تبدیل کنه که زیر کنترل اورموند نباشه.
تفاوت با کتاب؛ گوین اصلاً نباید در تامبلتون زنده میبود
در Fire & Blood، گوین هایتاور هیچوقت به تامبلتون نمیرسه. اون در کینگز لندینگ باقی میمونه و هنگام تصرف شهر توسط سیاهها کشته میشه. بنابراین تمام رابطهاش با دیرون، نجات دادن اون از سوءقصد و رقابتش با اورموند ساخته سریاله.
سوءقصد رنیرا به اورموند هم در کتاب وجود نداره. آدمکشهایی با لباس براتیون وارد تامبلتون نمیشن و گوین و جان راکستون مجبور نمیشن برای نجات دیرون با اونها مبارزه کنن.
اورموند در نسخه کتاب فرزندانی داره و مسئله جانشینی خاندان هایتاور به این شکل مبهم نیست. سریال با حذف فرزندانش و معرفی گوین بهعنوان وارث احتمالی، دلیل تازهای برای درگیری این دو شخصیت ساخته.
رابطه اورموند و دیرون هم تا این اندازه پیچیده و مسموم نیست. کتاب اطلاعات زیادی درباره گفتوگوهای خصوصی اونها نمیده و اورموند به شکل مربیای که قصد داره دیرون رو تبدیل به پادشاه دستنشانده کنه معرفی نمیشه.
این تغییرها باعث شدن خط داستانی هایتاورها از چیزی که در Fire & Blood میبینیم خیلی مفصلتر بشه. اورموند دیگه فقط فرمانده ارتشی نیست که باید دیرون رو به تامبلتون برسونه؛ اون حالا یکی از طراحان اصلی جنگ و احتمالاً بزرگترین دشمن سیاسی رنیراست.
اگان، لاریس و تایلند؛ پادشاهی که تصمیم گرفته از جنگ فرار کند

اگان، لاریس و تایلند همچنان وسط ناکجاآباد گیر افتادن و برخلاف بقیه شخصیتها که برای تاجوتخت نقشه میکشن، بیشتر وقتشون صرف زنده موندن و جمع کردن خرابکاریهای قسمت قبله.
تایلند مشغول کندن قبر برای مردیه که اگان کشت؛ همون مردی که میخواست هویت واقعی اونها رو فاش کنه. لاریس هم بدون اینکه کمک خاصی بکنه، بالای سرش ایستاده و درباره عمق قبر ایراد میگیره. اگان هم ظاهراً تنها آدم جمعه که از وضعیت مسخرهشون لذت میبره. ولی پشت فضای کمیک این صحنه، یه تصمیم خیلی مهم در حال شکل گرفتنه. لاریس معتقده اگان باید به اسوس بره. اونجا میتونه از جنگ دور بمونه، زخمهاش رو درمان کنه و منتظر فرصتی مناسب برای برگشتن باشه. تایلند مخالفه و پیشنهاد میده به کسترلی راک برن؛ جایی که خاندان لنیستر میتونه از اگان محافظت کنه و براش شورای کوچکی تازه بسازه.
پیشنهاد تایلند منطقیتر به نظر میرسه، مخصوصاً چون اگان هنوز خودش رو پادشاه میدونه. فرار به اسوس تقریباً به معنای پذیرفتن شکسته، درحالیکه رفتن به کسترلی راک میتونه شروع بازسازی نیروهای سبز باشه.
اما اگان فعلاً بیشتر از تاجوتخت درگیر سؤال دیگهایه. حرفهای لاریس در قسمت قبل هنوز توی ذهنش مونده و از تایلند میپرسه آیا واقعاً آدم وحشتناکیه؟
تایلند تلاش میکنه جواب مناسبی پیدا کنه، ولی برخلاف بیشتر لنیسترها اصلاً دروغگوی ماهری نیست. مکث کردن، تغییر دادن موضوع و تلاشش برای پیدا کردن یه تعریف نصفهونیمه، بیشتر از هر جواب مستقیمی حقیقت رو به اگان میگه.
بله، اگان آدم وحشتناکیه و حتی وفادارترین خدمتکارش هم نمیتونه با اطمینان خلافش رو بگه.
این لحظه شاید اولین باری باشه که اگان بدون پیدا کردن مقصر یا پناه گرفتن پشت تاجش، واقعاً خودش رو نگاه میکنه. تا اینجا همیشه میتونست اشتباههاش رو گردن آلیسنت، اتو، ایموند، رنیرا یا شرایط بندازه. حالا با این احتمال روبهرو شده که شاید مشکل اصلی خودشه.
در نهایت هم تصمیم میگیره پیشنهاد لاریس رو قبول کنه و به اسوس بره. اگان فعلاً قصد نداره شورای تازهای تشکیل بده یا برای پس گرفتن تخت آماده بشه. اون میخواد از بازی خارج بشه؛ شاید چون باور کرده لیاقت پادشاهی رو نداره و شاید هم فقط چون دیگه توان ادامه دادن نداره.
این تصمیم میتونه نشونه رشد شخصیتش باشه، ولی شناختی که از اگان داریم اجازه نمیده خیلی زود خوشبین بشیم. احتمالاً چند روز زندگی سخت یا دیدن اینکه بقیه بدون اون برای تاجوتخت تصمیم میگیرن، دوباره میل برگشتن رو درونش زنده میکنه.
تفاوت با کتاب؛ اگان قرار نبود به اسوس فرار کند
در کتاب، لاریس بعد از تصرف کینگز لندینگ به فرار اگان کمک میکنه، اما مسیر پادشاه به تبعید خودخواسته در اسوس ختم نمیشه. اگان مدتی پنهان میمونه و بعد خودش رو به دراگوناستون میرسونه؛ جایی که یکی از مهمترین نقشههای باقیمانده جنگ رو اجرا میکنه.
تایلند هم در کتاب همراه اگان و لاریس فرار نمیکنه. اون در کینگز لندینگ باقی میمونه و وقتی رنیرا شهر رو تصرف میکنه، به اسارت درمیاد. چون تنها کسیه که محل انتقال خزانه سلطنتی رو میدونه، برای به دست آوردن اطلاعات شکنجهاش میکنن.
نسخه سریالی تایلند حالا نهتنها از شکنجه اولیه فرار کرده، بلکه به یکی از نزدیکترین همراهان اگان تبدیل شده. اگه این سه نفر واقعاً به اسوس برسن، بخش بزرگی از مسیر اگان، لاریس و تایلند باید دوباره نوشته بشه.
البته هنوز نباید سفرشون رو قطعی بدونیم. کورلیس میدونه تایلند زنده مونده و به سمت روکزرست رفته. اگه این خبر به رنیرا برسه، احتمالاً افرادی رو برای دستگیریش میفرسته. ممکنه اگان و همراههاش حتی قبل از رسیدن به یه کشتی دوباره مجبور به تغییر نقشه بشن.
رینا و شیپاستیلر؛ زندانی در ویل که نباید وجود میداشت

خط داستانی رینا در این قسمت خیلی کوتاهه، ولی همون چند دقیقه هم نشون میده مخفی نگه داشتن یه اژدهای وحشی وسط ویل قرار نیست برای مدت زیادی ممکن باشه.
رینا دو اژدها رو در آسمون میبینه؛ موندنسر و سیاسموک که برای گشتزنی از طرف رنیرا به منطقه اومدن. دیدن موندنسر یعنی بیلا نزدیکه و رینا بعد از مدتها فرصتی پیدا کرده شاید با خواهرش ارتباط برقرار کنه.
اون همراه شیپاستیلر مخفیگاهش رو ترک میکنه و تلاش میکنه خودش رو به اژدهاهای گشتی برسونه، ولی موفق نمیشه. در عوض، مردم یکی از آبادیهای اطراف رینا و اژدهاش رو میبینن و خبر حضورشون خیلی زود پخش میشه.
جین ارین از این کار عصبانیه. تا وقتی شیپاستیلر مخفی بود، میشد وانمود کرد هیچ اتفاقی در ویل نیفتاده. ولی حالا شاهدهایی وجود دارن که یه دختر تارگرین رو روی اژدهایی وحشی دیدن و دیر یا زود این خبر به گوش رنیرا میرسه.
رنیرا هنوز تصور میکنه سوار شیپاستیلر در اتفاقهای نبرد گالت و مرگ جیس نقش داشته. اگه بفهمه اون سوار در واقع ریناست و دیمون هم در پنهان کردنش کمک کرده، احتمالاً واکنش آرومی نشون نمیده.
جین دقیقاً از همین ترس استفاده میکنه. به رینا یادآوری میکنه اگه خودش رو آشکار کنه، رنیرا ممکنه مجازاتش کنه. این حرف شاید کاملاً درست نباشه، ولی برای نگه داشتن رینا در ویل کافیه.
رینا حالا صاحب اژدهاست، اما آزادی بیشتری نداره. جین از ترس رنیرا برای کنترلش استفاده میکنه و خود رینا هم نمیدونه اگه پیش خانوادهاش برگرده، بهعنوان دختر دیمون پذیرفته میشه یا خائنی که در مرگ جیس نقش داشته.
تفاوت با کتاب؛ این خط داستانی نتیجه حذف نتلز است
هیچکدوم از این اتفاقها در Fire & Blood رخ نمیده، چون رینا اصلاً سوار شیپاستیلر نیست. در کتاب، این اژدها توسط نتلز تصاحب میشه؛ دختری فقیر و بدون پیشینه مشخص تارگرینی که با غذا دادن روزانه به شیپاستیلر اعتمادش رو به دست میاره.
رینا در دوران جنگ داخل ویل باقی میمونه و خط داستانی متفاوتی داره. تخم اژدهای اون در نهایت باز میشه و اژدهایی صورتی به نام مورنینگ ازش بیرون میاد. تولد مورنینگ اهمیت زیادی داره، چون در دورانی اتفاق میافته که تعداد اژدهاها بهشدت کم شده.
سریال نتلز رو حذف کرده و نقش سوار شیپاستیلر رو به رینا داده. در نتیجه، داستان مخفی شدن رینا، ترسش از رنیرا و کنترل شدنش توسط جین ارین همگی ماجراهایی تازهان که برای پر کردن جای خالی نتلز ساخته شدن.
هنوز معلوم نیست مورنینگ در نسخه سریالی اصلاً وجود خواهد داشت یا نه. اگه رینا تا پایان جنگ روی شیپاستیلر بمونه، احتمالاً بخش مهمی از داستان آخرین اژدهایان هم تغییر میکنه.
بیلا و آلین؛ بوسهای که خیلی زودتر از کتاب اتفاق افتاد

آلین بعد از دریافت فرمان رنیرا به دیدن کورلیس میره. رابطه پدر و پسر هنوز کاملاً ترمیم نشده و کورلیس از اینکه رنیرا حاضر نیست آلین و آدام رو رسمی و قانونی بشناسه ناراضیه.
آلین هم جواب خیلی خوبی بهش میده؛ کورلیس سالها طول داد تا وجود پسرهاش رو قبول کنه، پس چطور انتظار داره رنیرا در مدت کوتاهی تمام مشکلات جانشینی خاندان ولاریون رو حل کنه؟
کورلیس حرفش رو میپذیره و موافقت میکنه تعدادی از نیروهاش رو برای تقویت امنیت کینگز لندینگ بفرسته. قبل از رفتن آلین هم اطلاعات مهمی بهش میده: تایلند لنیستر از نبرد گالت زنده بیرون اومده و به سمت روکزرست رفته.
وقتی آلین به پایتخت برمیگرده، بیلا رو میبینه که بعد از گشتزنی با موندنسر روی صندلی خوابش برده. این دو درباره وظیفه، جنگ و کورلیس صحبت میکنن و بعد ناگهان همدیگه رو میبوسن.
اصل علاقه بین بیلا و آلین عجیب نیست، چون کتاب مسیر آینده اونها رو مشخص کرده. مشکل اینه که سریال تقریباً هیچ زمانی برای شکل گرفتن این رابطه صرف نکرده. این دو تا قبل از این فقط یه صحنه جدی با هم داشتن و جیس هم مدت زیادی نیست که کشته شده.
از طرف دیگه، قسمت قبل به شکل واضحی بیلا و آدام رو به هم نزدیک کرد. صحبتهاشون، تصمیم احتمالی برای فرار و نوع رابطهای که بینشون شکل گرفت، این تصور رو ایجاد کرد که سریال شاید بخواد مسیر تازهای برای بیلا بسازه.
حالا فقط یه قسمت بعد، بیلا آلین رو میبوسه. ممکنه هدف سریال این باشه که بیلا بین دو برادر قرار بگیره یا شاید نزدیکی اون و آدام از ابتدا عاشقانه نبوده. ولی با اطلاعاتی که فعلاً داریم، این بوسه بیشتر عجولانه به نظر میرسه تا نتیجه طبیعی رابطهای که از قبل شکل گرفته.
شاید بیلا فقط دنبال لحظهای فرار از فشار جنگ و سوگ جیسه. شاید هم دیدن آلین که مثل خودش تمام زندگی با انتظارات خاندان ولاریون درگیر بوده، باعث شده احساس کنه کسی بالاخره شرایطش رو میفهمه. بااینحال، سریال باید بیشتر از یه گفتوگوی کوتاه برای باورپذیر کردن این رابطه وقت میذاشت.
تفاوت با کتاب؛ مقصد درسته، اما سریال خیلی زود بهش رسیده
بیلا در Fire & Blood در نهایت با آلین ازدواج میکنه. بنابراین خود رابطه تغییر بزرگی نسبت به کتاب نیست. تفاوت اصلی زمان و شرایط شروعشه.
ازدواج اونها بعد از جنگ و پشت سر گذاشتن اتفاقهای زیاد رخ میده. آلین در اون زمان جایگاه مشخصتری داخل خاندان ولاریون داره و بیلا هم فرصت بیشتری برای عبور از سوگ جیس پیدا کرده.
سریال این رابطه رو قبل از نبرد تامبلتون و زمانی شروع کرده که سرنوشت آدام هم هنوز مشخص نشده. احتمالاً نویسندهها میخوان از حالا پایه ازدواج آینده رو بسازن، ولی عجله در اجرای صحنه باعث شده بوسهشون بیشتر از اینکه نتیجه یه رابطه در حال رشد باشه، شبیه علامت زدن یکی از اتفاقهای آینده کتاب به نظر برسه.
پایان قسمت؛ آیا کورلیس ولاریون واقعاً کشته شد؟

نقشه رنیرا برای کشتن اورموند شکست خورده و لرد هایتاور هم قرار نیست این حمله رو بدون پاسخ بذاره. پیام انتقامش خیلی زود به کینگز لندینگ میرسه؛ جملهای که با خون روی لباس یکی از آدمکشها نوشته شده:
«این سگ رو لگد بزن، دستت رو گاز میگیره.»
رنیرا در ابتدا نمیدونه منظور پیام چیه، اما مخاطب خیلی زود جواب رو میبینه.
کورلیس در اردوگاهش آماده میشه نیروهای ولاریون رو به کینگز لندینگ بفرسته. اون هنوز از تصمیمهای رنیرا ناراضیه، مخصوصاً از اینکه حاضر نشده آلین و آدام رو به رسمیت بشناسه، ولی وظیفهاش بهعنوان دست ملکه رو کنار نذاشته.
همین موقع جان راکستون و سربازهای هایتاور به اردوگاه حمله میکنن.
حمله سریع و غافلگیرکنندهست. نیروهای کورلیس فرصت زیادی برای دفاع ندارن و خود اون هم بعد از درگیری روی زمین میافته. دوربین برای چند لحظه روی جان راکستون مکث میکنه و بعد تصویر قطع میشه.
سریال مرگ کورلیس رو نشون نمیده. نه ضربه نهایی میبینیم، نه جنازهاش رو و نه شخصیتی با اطمینان اعلام میکنه که مار دریا کشته شده. بنابراین فعلاً نباید مرگش رو قطعی بدونیم.
اتفاقاً شواهد بیشتری وجود داره که اورموند دستور داده کورلیس زنده دستگیر بشه. اون چند صحنه قبل با وجود دشمنی با رنیرا، از انتخاب کورلیس بهعنوان دست ملکه تعریف میکرد. اورموند برای هوش، تجربه و قدرت دریایی کورلیس احترام قائله و احتمالاً ترجیح میده از چنین مهرهای استفاده کنه، نه اینکه خیلی ساده بکشدش.
کورلیس هم دلایل زیادی برای ناراضی بودن از رنیرا داره. همسرش رو در جنگ اون از دست داده، جیس مرده، آدام و آلین هنوز قانونی شناخته نشدن و حالا رنیرا دوباره ازش نیروی بیشتری میخواد. اورموند ممکنه تصور کنه با استفاده از همین زخمها میتونه مار دریا رو به تغییر جبهه متقاعد کنه.
البته کورلیس کسی نیست که فقط با چند تعریف و وعده خاندانش رو تحویل سبزها بده. ولی اسارتش میتونه رنیرا رو در موقعیت بسیار بدی قرار بده. اون هم دست ملکه، هم فرمانده اصلی ناوگان و هم یکی از معدود آدمهای باتجربه شورای سیاههاست. از دست دادن کورلیس درست قبل از تامبلتون، رنیرا رو بیشتر به دیمون و مشاورهایی وابسته میکنه که اعتماد چندانی بهشون نداره.
از طرف دیگه، آلین تازه از اردوگاه پدرش جدا شده. وقتی خبر حمله برسه، احتمالاً خودش رو مسئول میدونه؛ چون به درخواست رنیرا برای گرفتن نیرو به سراغ کورلیس رفته بود و همین جابهجایی ممکنه فرصت حمله رو فراهم کرده باشه.
پس پایان قسمت فقط درباره سرنوشت کورلیس نیست. این حمله میتونه رابطه آلین با رنیرا، موقعیت آدام، فرماندهی ناوگان و حتی توازن قدرت داخل شورای سیاهها رو تغییر بده.
تفاوت با کتاب؛ کورلیس هیچوقت در تامبلتون اسیر هایتاورها نشد
کورلیس در Fire & Blood در این مرحله از داستان نه کشته میشه و نه به دست جان راکستون اسیر میشه. اون اصلاً در ماجراهای تامبلتون حضور مستقیمی نداره و تا بخشهای پایانی رقص اژدهایان زنده میمونه.
مار دریا بعداً نقش مهمی در اختلاف رنیرا با آدام، فرار دادن اون، حکومت کوتاه اگان و پایان جنگ داره. بنابراین اگه سریال واقعاً کورلیس رو کشته باشه، فقط سرنوشت یه شخصیت تغییر نکرده؛ تمام اتفاقهایی که به تصمیمها و نفوذ اون وابستهان باید دوباره نوشته بشن.
ولی احتمال اسارت منطقیتره. تامبلتون قراره به مرکز اتفاقهای پایانی فصل تبدیل بشه و نویسندهها احتمالاً میخوان تعداد بیشتری از شخصیتهای اصلی رو به اونجا ببرن. کورلیس میتونه در اسارت اورموند شاهد تغییر جبهه هیو و اولف، درگیری دیرون و نقشههای هایتاورها باشه.
حضورش در تامبلتون با کتاب فرق داره، اما دستکم اجازه میده نقشهای آیندهاش کاملاً حذف نشن. باید تا قسمت بعد صبر کنیم و ببینیم جان راکستون مأمور کشتن مار دریا بوده یا فقط باید اونو زنده برای اربابش میبرده.
حرف آخر
عنوان قسمت ششم «Faceless Men» یا «مردان بیچهره» است؛ عنوانی که در نگاه اول آدم رو یاد فرقه مردان بیچهره براووس میاندازه، ولی هیچ قاتلی از خانه سیاه و سفید در این قسمت حضور نداره. معنای واقعی عنوان رو باید جای دیگهای پیدا کنیم.
تقریباً تمام شخصیتهای این قسمت دارن چهرهای رو که برای خودشون ساخته بودن از دست میدن.
کریستون تمام عمر میخواست شوالیهای شرافتمند دیده بشه، اما در پایان بدون مبارزه و بدون ترانه کشته شد. رنیرا خودش رو ملکهای مهربون و برحق میدونه، ولی حتی نمیتونه با مادری که دخترش ناپدید شده همدردی کنه. دیمون هنوز فکر میکنه شاهزاده محبوب فلیباتمه، درحالیکه وسط همون محله یکی از محبوبترین آدمهای مردم رو زیر پاش تحقیر میکنه.
هیو انتظار داشت اژدهاسوار شدن اونو به مردی تبدیل کنه که خانوادهاش بهش افتخار کنن، اما کت با دیدنش عقب کشید. آلیسنت تمام عمر خودش رو مادری فداکار میدونست و حالا برای نجات هلینا، محل حضور ایموند رو به دشمن گفته. اگان هم بعد از سالها پنهان شدن پشت تاج، بالاخره از یکی پرسیده آیا واقعاً آدم وحشتناکیه.
حتی آدمکشهای رنیرا چهره و نام خودشون رو کنار گذاشتن و با لباس براتیونها وارد تامبلتون شدن. قاتلهای اورموند هم بین مردم عادی کینگز لندینگ پنهان شدن و معلوم نیست چه کسی واقعاً شهروند معمولیه و چه کسی برای هایتاورها کار میکنه.
در ضمن میدونم که عکس ها برای این قسمت نیست و معذرت میخوام ولی خب چون درحال انجام یک فرایندی هستیم ترجیح دادم که فعلا اینکارو نکنم خلاصه که ببخشید و ممنون از صبوریتون!🌟😁
حالا شما بگید؛ از بین تغییرهای قسمت ششم، کدوم یکی رو دوست داشتید و کدوم تصمیم به نظرتون دیگه زیادی از Fire & Blood فاصله گرفته؟ فکر میکنید کورلیس زنده دستگیر شده یا سریال واقعاً مار دریا رو خیلی زود از داستان حذف کرده؟

