تو مقاله قبلی، نقد قسمت چهارم فصل سوم House of the Dragon رو با هم بررسی کردیم و دربارهی نقشهی اورموند، معرفی دِیرون واقعی، وضعیت رنیرا و اتفاقات عجیب تامبلتون حرف زدیم. حالا وقتشه بریم سراغ مقایسهی این قسمت با کتاب Fire & Blood؛ مقایسهای که این بار از چیزی که فکر میکنید شلوغتره.
واقعیت اینه که اپیزود چهارم فقط چندتا اتفاق رو جابهجا نکرده یا برای شخصیتها دیالوگ تازه ننوشته. تقریباً تمام خطهای داستانی این قسمت، از اشغال تامبلتون و رابطهی اورموند با دِیرون گرفته تا سفر دیمون به ویل، ماجرای رِینا، شورای رنیرا و سفر اگان و لاریس، یا اصلاً تو کتاب وجود ندارن یا شکل خیلی متفاوتی دارن.
البته این موضوع لزوماً به این معنی نیست که تمام تغییرها بدن. Fire & Blood مثل یه کتاب تاریخی نوشته شده و خیلی از اتفاقات رو فقط در حد چند خط تعریف میکنه، پس سریال طبیعتاً باید فاصلههای خالی رو پر کنه. مشکل از جایی شروع میشه که این تغییرها فقط جزئیات تازه اضافه نمیکنن و مسیر، انگیزه یا حتی شخصیت بعضی از آدمهای اصلی داستان رو عوض میکنن.
پس بریم ببینیم قسمت چهارم فصل سوم House of the Dragon دقیقاً چه چیزهایی رو نسبت به کتاب تغییر داده و این تفاوتها قراره چه اثری روی ادامهی رقص اژدهایان بذارن.
تامبلتون قبل از شروع نبرد سقوط کرده؛ بزرگترین تغییر قسمت چهارم

مهمترین تغییر اپیزود چهارم، وضعیت خود تامبلتونه. تو سریال، اورموند هایتاور با پانزده هزار سرباز وارد شهر شده، خونههای مردم رو برای اسکان نیروهاش گرفته و عملاً همهی ساکنان تامبلتون رو به گروگان تبدیل کرده. اورموند دقیقاً میدونه رنیرا نمیتونه با اژدهاهاش به شهر حمله کنه، چون در این صورت هزاران نفر از طرفدارهای خودش رو زندهزنده میسوزونه.
نقشهی اصلی اورموند این بوده که تا رسیدن ایموند و ویگار زمان بخره. مشکلی که خودش هنوز نمیدونه اینه که نامهی مربوط به پیوستن ایموند به سپاهش رو آلیسنت جعل کرده و ایموند اصلاً قصد نداشته به تامبلتون بیاد. وقتی اورموند میفهمه ایموند تو هرنهال ناپدید شده، تازه متوجه میشه که تمام نقشهاش به تساریون، اژدهای جوان و کمتجربهی دِیرون، وابسته شده.
اما تو کتاب، اورموند قبل از نبرد وارد تامبلتون نمیشه و مردم شهر رو هم گروگان نمیگیره. تامبلتون آخرین پایگاه مهم رنیرا بین کینگز لندینگ و سپاه هایتاورهاست و هزاران سرباز از خاندانهای مختلف، ریورلند و گرگهای زمستانی برای دفاع از اون جمع شدن. رنیرا هم هیو همر و اولف وایت رو همراه ورمیتور و سیلور وینگ به اونجا میفرسته تا جلوی پیشروی اورموند رو بگیرن.
نبرد اول تامبلتون تو کتاب بیرون شهر شروع میشه. رادریک داستین و گرگهای زمستانی خودشون رو به اورموند میرسونن و قبل از اینکه خودشون کشته بشن، فرمانده سپاه هایتاور رو از بین میبرن. درست وقتی سیاهها فکر میکنن نبرد رو بردن، هیو و اولف خیانت میکنن و اژدهاهاشون رو علیه تامبلتون به کار میگیرن. بعد از همین خیانته که دروازهها باز میشن، شهر سقوط میکنه و یکی از وحشیانهترین غارتهای کل جنگ شروع میشه.
پس سریال ترتیب اتفاقات رو کاملاً عوض کرده. اینجا اول شهر اشغال شده و بعد قراره نیروهای رنیرا برای آزاد کردنش برسن، در حالی که تو کتاب، شهر تا زمان شروع نبرد دست سیاههاست و سقوطش نتیجهی مستقیم خیانت هیو و اولفه.
این تغییر یه نتیجهی مهم دیگه هم داره. تو کتاب، هیو و اولف با هم برای دفاع از تامبلتون فرستاده میشن، اما تو سریال فعلاً فقط هیو و ورمیتور بیرون شهر مستقر شدن و اولف هنوز تو کینگز لندینگه. یعنی سازندهها یا میخوان خیانت این دو نفر رو جدا از هم روایت کنن، یا قراره اولف بعداً و با انگیزهی متفاوتی خودش رو به تامبلتون برسونه.
اورموند از فرمانده سبزها به دشمن تمام عیار تارگرینها تبدیل شده

اورموند هایتاور تو کتاب شخصیت مهمیه، اما اطلاعات خیلی زیادی دربارهی عقاید و زندگی شخصیش نداریم. اون فرمانده سپاه خاندان هایتاوره، از اگان دوم حمایت میکنه، همراه دِیرون به سمت کینگز لندینگ حرکت میکنه و در نهایت هم تو نبرد اول تامبلتون به دست رادریک داستین کشته میشه.
کتاب هیچوقت نمیگه اورموند از تارگرینها، اژدهاها یا خون والریایی متنفر بوده. برعکس، اون برای پیروزی اگان دوم میجنگه و وقتی دِیرون تو نبرد هانیواین سپاهش رو نجات میده، با شمشیر والریایی ویجیلنس شوالیهاش میکنه و لقب «دِیرون جسور» رو بهش میده. در واقع رابطهی این دو تو کتاب بیشتر شبیه رابطهی یه فرمانده و ملازم جوانشه، نه پدرخواندهای که سالها یه بچه رو با ترس و خشونت کنترل کرده.
اما سریال از اورموند یه متعصب مذهبی ساخته که خود تارگرینها رو یه نژاد وحشی و اژدهاها رو موجوداتی خلاف ارادهی خدایان میدونه. حتی وقتی دِیرون کنار تساریون نشسته و باهاش مهربونه، اورموند بهش هشدار میده که نباید به این «جانور» علاقه پیدا کنه.
از اون طرف، اورموند با اینکه از خون تارگرینی دِیرون بدش میاد، به اژدهاش نیاز داره. همین تناقض باعث شده بخواد از دِیرون بهعنوان یه پادشاه قابلکنترل استفاده کنه؛ کسی که اسم تارگرین رو داره، اژدهاسواره، اما از بچگی مثل یه هایتاور تربیت شده.
نقشهی پادشاه کردن دِیرون هم تو کتاب وجود نداره. اورموند تا زمان مرگش همچنان برای اگان دوم میجنگه و هیچ توطئهای برای کنار زدن اگان و ایموند به نفع دِیرون مطرح نمیشه. سریال با اضافه کردن این نقشه، عملاً یه جناح تازه داخل جبههی سبزها ساخته؛ جناحی که نه رنیرا رو میخواد، نه اگان رو قبول داره و نه حتی به ایموند اعتماد میکنه.
حساسیت شدید اورموند به بوها، نادیده گرفتن نامههای اتو، تحقیر لرد و لیدی فوتلی و فورانهای ناگهانی خشمش هم همگی جزئیات تازهای هستن که سریال برای این نسخه از شخصیت ساخته. هیچکدوم از این ویژگیها تو Fire & Blood وجود ندارن.
دِیرون سریال نه ظاهر و نه گذشتهی نسخهی کتاب رو داره

قسمت چهارم بالاخره دِیرون واقعی رو بهصورت رسمی معرفی میکنه و اولین تفاوت خیلی واضح، رنگ موهاشه. دِیرون سریال موهای قهوهای یا بلوطی داره، در حالی که تو کتاب کاملاً ظاهر والریایی و رنگآمیزی «خون اژدها» رو داره. همین تفاوت ظاهری احتمالاً یکی از دلایلیه که سریال تونسته نقشهی دِیرون جعلی رو تو قسمت قبلی اجرا کنه.
گذشتهی دِیرون هم تغییر کرده. سریال میگه آلیسنت اون رو از سن خیلی کم به اولدتاون فرستاده تا مثل یه هایتاور بزرگ بشه. همین باعث شده حتی رنیرا و دیمون هم چهرهاش رو نشناسن و یه پسر غریبه رو با موهای رنگشده بهعنوان دِیرون قبول کنن.
اما تو کتاب، دِیرون سالها تو کینگز لندینگ زندگی کرده. اون تقریباً همسن جیسه و ویسریس حتی دستور داده بود این دو از یه دایه شیر بخورن، چون امیدوار بود خواهر و برادر شیری شدنشون دشمنی بین دو شاخهی خانواده رو کمتر کنه. دِیرون کنار بقیه بچهها در ضیافتها، تمرینهای رزمی و درسهای استادان حضور داشته و تازه در دوازدهسالگی برای خدمت به اورموند به اولدتاون فرستاده شده.
تفاوت مهم بعدی اینه که دِیرون کتاب قبل از رسیدن به تامبلتون خودش رو ثابت کرده. وقتی سپاه اورموند تو نبرد هانیواین در آستانهی شکست قرار میگیره، دِیرون با تساریون وارد نبرد میشه و سپاه سبزها رو نجات میده. اورموند هم بعد از همین پیروزی شوالیهاش میکنه و لقب «دِیرون جسور» رو بهش میده.
سریال فعلاً نبرد هانیواین رو کنار گذاشته و دِیرون رو نه بهعنوان یه قهرمان جنگی، بلکه بهعنوان پسری معرفی کرده که از خشم اورموند میترسه، هنوز به خشونت عادت نکرده و بیشتر از اینکه فرمانده باشه، تحت کنترل سرپرستشه. این یعنی سازندهها تصمیم گرفتن «دِیرون جسور» رو جلوی چشم مخاطب بسازن، اما مسیری که براش انتخاب کردن هیچ شباهتی به کتاب نداره.
قتل لئو کاملاً ساختهی سریاله و شخصیت دِیرون رو عوض میکنه

ماجرای کت، حملهی سرباز هایتاور به اون، دخالت برادرش لئو و حکمی که اورموند صادر میکنه، تو کتاب وجود نداره. Fire & Blood اصلاً برای هیو همر همسری به نام کت یا برادری به نام لئو تعریف نمیکنه و این خانواده از ابتدا برای نسخهی سریالی ساخته شدن.
تو قسمت چهارم، یکی از سربازهای اورموند به کت حمله میکنه و لئو برای دفاع از خواهرش وارد درگیری میشه. اورموند اول دستور میده سرباز متجاوز مجازات بشه، اما بعد لئو رو هم مقصر اعلام میکنه؛ چون از نگاه اون، دست بلند کردن روی یکی از سربازهای هایتاور یعنی حمله به قدرت خاندان هایتاور.
بعد هم دِیرون رو مجبور میکنه لئو رو بکشه تا اولین قدم برای تبدیل شدن به پادشاه موردنظرش رو برداره. دِیرون با شمشیر به لئو ضربه میزنه و بعد تساریون بدنش رو میسوزونه. کل این صحنه، از حکم اورموند گرفته تا قتل لئو، کاملاً ساختهی سریاله.
دِیرون کتاب بهعنوان مؤدبترین، باهوشترین و مهربانترین پسر آلیسنت معرفی میشه. البته این به معنی بیگناه بودنش نیست. اون بعد از مرگ میلور، از روی خشم و برای انتقام، تاساریون رو روی شهر بیتربریج رها میکنه و باعث مرگ آدمهای زیادی میشه. پس نسخهی کتاب هم کاملاً پاک و معصوم نیست.
اما رفتار دِیرون تو خود تامبلتون با چیزی که سریال نشون داده فرق داره. وقتی بعد از نبرد، سربازها شهر رو غارت میکنن و دست به کشتار و تجاوز میزنن، دِیرون از این وضعیت منزجر میشه و از هوبارت هایتاور میخواد نیروها رو کنترل کنه؛ هرچند هوبارت از پسش برنمیاد.
یعنی دِیرون کتاب تو تامبلتون سعی میکنه جلوی وحشیگری سپاهش رو بگیره، اما سریال قبل از شروع نبرد مجبورش میکنه یه مرد بیگناه رو بکشه. این تغییر احتمالاً قراره مسیر دِیرون رو به یه کشمکش دائمی تبدیل کنه؛ از یه طرف هنوز وجدان داره و از کاری که کرده حالش بده، از طرف دیگه اورموند میخواد ذرهذره همین وجدان رو ازش بگیره.
سفر دیمون به ویل و گرفتن طلای جین ارین تو کتاب وجود نداره

تو سریال، دیمون به ویل فرستاده میشه تا از جین ارین پول بگیره. خزانهی کینگز لندینگ خالیه، نگهبانهای شهر حقوق نگرفتن و حکومت تازهی رنیرا برای ادامه دادن جنگ به پول نیاز داره. جین ارین هم بعد از کمی بحث و کنایه، طلا رو تحویلش میده؛ شاید بیشتر به این دلیل که دلش میخواد دیمون هرچه زودتر از جلوی چشمش دور بشه!
اما تو کتاب، دیمون برای جمع کردن پول به ویل نمیره. جین ارین از همون اوایل جنگ در ازای فرستادن اژدها برای محافظت از ویل، با جیس متحد میشه. رِینا هم همراه چند تخم اژدها بهعنوان مهمان و فرزندخواندهی سیاسی اون به ویل فرستاده میشه و جین بعداً نیروهای خودش رو از راه دریا برای کمک به رنیرا میفرسته. خبری از سفر دیمون برای گرفتن طلب یا بحث دربارهی پول و سرباز نیست.
تو این مقطع از کتاب، دیمون باید همراه نتلز و دو اژدهای کاراکسیس و شیپاستیلر در امتداد ترایدنت دنبال ایموند و ویگار بگرده. اونها در میدنپول مستقر میشن و هر روز برای پیدا کردن بزرگترین اژدهای زندهی وستروس پرواز میکنن.
حتی دعوای بعدی رنیرا و دیمون بر سر خرج کردن طلای ویل هم ساختهی سریاله. دیمون میخواد با پول نگهبانهای شهر رو راضی نگه داره، اما رنیرا طرف میساریا رو میگیره و ترجیح میده پول برای مردم خرج بشه. تو کتاب اصلاً طلایی از این مسیر وارد خزانه نمیشه که بخواد سر مصرفش اختلافی شکل بگیره.
رِینا، شیپاستیلر و سر سوختهی چوپان هیچکدوم تو کتاب نیستن

دیدار دیمون و رِینا یکی از مهمترین صحنههای قسمت چهارمه. کاراکسیس حضور یه اژدهای دیگه رو حس میکنه و برخلاف فرمان دیمون به سمت مخفیگاه شیپاستیلر میره. اونجا دیمون میفهمه سوار ناشناس شیپاستیلر در واقع دختر خودشه؛ همون کسی که رنیرا اون رو مقصر مرگ جیس میدونه.
دیمون اول سعی میکنه رِینا رو راضی کنه به کینگز لندینگ برگرده و با رنیرا روبهرو بشه، اما رِینا قبول نمیکنه. اون بعد از سالها نادیده گرفته شدن بالاخره اژدهای خودش رو پیدا کرده و حاضر نیست شیپاستیلر رو رها کنه، حتی اگر مجبور بشه بقیه عمرش رو تو یه غار زندگی کنه.
دیمون هم برای محافظت از دخترش یه چوپان بیگناه رو میکشه، سرش رو میسوزونه و به رنیرا تحویل میده تا وانمود کنه سوار شیپاستیلر رو از بین برده. میساریا تقریباً همون لحظه متوجه دروغش میشه، اما رنیرا فعلاً حرف دیمون رو باور میکنه.
هیچ بخشی از این ماجرا تو کتاب وجود نداره، چون رِینا اصلاً سوار شیپاستیلر نمیشه. اون در تمام مدت جنگ تو ویل کنار جین ارین میمونه و شبها دعا میکنه یکی از تخمهای اژدهاش باز بشه. در نهایت یکی از تخمها به اژدهای کوچکی به نام مورنینگ تبدیل میشه، اما مورنینگ تا پایان جنگ هنوز برای سواری خیلی کوچیکه.
سوار شیپاستیلر تو کتاب دختری به نام نتلزه. نتلز تو نبرد گالت کنار جیس میجنگه و برخلاف سریال، رنیرا اون رو مقصر مرگ پسرش نمیدونه. بعدتر هم نتلز همراه دیمون برای شکار ایموند فرستاده میشه.
ماجرای درگیری واقعی زمانی شروع میشه که هیو و اولف در تامبلتون خیانت میکنن و رنیرا به تمام اژدهاسوارهای حرامزاده بدبین میشه. میساریا هم دربارهی رابطهی دیمون و نتلز تو گوش رنیرا میخونه و باعث میشه رنیرا دستور مرگ نتلز رو صادر کنه. لرد میدنپول مخفیانه به نتلز هشدار میده، اون با شیپاستیلر فرار میکنه و دیمون هم بدون آوردن سر جعلی یا کشتن یه چوپان، اجازه میده بره.
پس سریال دعوای رنیرا و دیمون بر سر یه اژدهاسوار غریبه رو تبدیل کرده به درگیری بین رنیرا، همسرش و دختر همسرش. دیمون این بار نه به خاطر یه رابطهی مبهم، بلکه برای محافظت از بچهی خودش به رنیرا دروغ گفته و همین موضوع میتونه عواقب خیلی سنگینتری داشته باشه.
شورای رنیرا تقریباً از نو ساخته شده

تو قسمت چهارم، کورلیس بعد از اینکه رنیرا با مشروع کردن آدام و آلین مخالفت میکنه، عملاً از شورای کوچک فاصله میگیره و برای تعقیب باقیموندهی نیروهای تریآرکی راهی دریا میشه. بعد هم آلین رو میفرسته تا بهجای خودش در شورا حاضر بشه.
اما تو کتاب، کورلیس تو همین مقطع دست راست رنیراست. بعد از مرگ رینیس، جیس اون رو دوباره به جبههی سیاهها برمیگردونه و بهعنوان دست ملکه انتخابش میکنه. رنیرا هم درخواست کورلیس برای مشروع کردن آدام و آلین رو قبول میکنه و آدام رو وارث دریفتمارک میشناسه.
آلین هم تو کتاب در زمان حکومت رنیرا عضو شورای کوچک یا جایگزین پدرش نمیشه. نقش سیاسی و دریایی مهم اون بیشتر بعد از جنگ و در دوران اگان سوم شکل میگیره. پس گفتوگوی آلین با رنیرا، صحبتش دربارهی کورلیس و ویسریس و حضورش بهعنوان نمایندهی موقت دست ملکه، همگی ساختهی سریالن.
پیشنهاد آلین برای آوردن گربهها به رد کیپ تنها بخشی از این خط داستانیه که ریشهای تو کتاب داره، اما حتی اینجا هم گوینده عوض شده. تو Fire & Blood بعد از اینکه اگان تمام موشگیرهای شهر رو دار میزنه، اتو هایتاور صد گربه وارد رد کیپ میکنه تا مشکل موشها حل بشه. سریال این ایده رو عقب انداخته و حالا اون رو به آلین داده.
تغییر بزرگ بعدی انتخاب تورِن مندرلی بهعنوان مستر آو کوینه. رنیرا و میساریا تو سریال عملاً میخوان کسی رو پیدا کنن که وقتی مردم از وضعیت اقتصادی عصبانی شدن، تمام تقصیرها گردن اون بیفته. برای همین تورِن مندرلی انتخاب میشه.
اما مستر آو کوین رنیرا تو کتاب لرد بارتموس سلتیگاره. همون کسی که برای پر کردن خزانه مالیاتهای سنگینی روی شراب، مغازهها، مسافرخونهها، دروازهها و املاک میبنده و در نهایت باعث میشه مردم هم از خودش و هم از رنیرا متنفر بشن. تورِن مندرلی در دوران رقص اژدهایان فقط یه شوالیهست و سالها بعد، در سال ۱۳۶ پس از فتح، برای مدتی دست اگان سوم میش
اوروایل هم تو سریال دوباره بهعنوان گرند مستر وارد شورای رنیرا میشه و حتی نقشهی فرستادن نیروهای ریورلند و گرگهای زمستانی به تامبلتون رو پیشنهاد میده. تو کتاب، اوروایل بعد از سقوط کینگز لندینگ دستگیر و مستقیماً به سیاهچالهای زیر رد کیپ فرستاده میشه. رنیرا نه صندلی شورا رو بهش پس میده و نه ازش برای برنامهریزی جنگ استفاده میکنه.
رفتار رنیرا با هیو و اولف، مسیر خیانت تامبلتون رو عوض میکنه

تو سریال، اولف بعد از اژدهاسوار شدن همچنان به میخونه میره، با دوستهای قدیمیش وقت میگذرونه و بعد هم از رنیرا میخواد به چند نفر از اونها جایزه و مقام بده. رنیرا نهتنها درخواستش رو قبول نمیکنه، بلکه رفتن اولف به میخونه رو هم ممنوع میکنه؛ چون اژدهاسوارش ممکنه بهراحتی کشته یا اسیر بشه.
اولف هم موقع بیرون رفتن به رنیرا میگه روی دیوارهای شهر عبارت «ملکهی حرامزادهها» نوشته شده. رنیرا این توهین رو فقط علیه خودش نمیبینه و فکر میکنه نویسندهها دارن به جافری هم حمله میکنن، پس نگهبانهای شهر رو میفرسته تا مقصرها رو پیدا و مجازات کنن.
این شعار و سرکوب مردم برای پیدا کردن نویسندهها تو کتاب وجود نداره. مردم کتاب به خاطر اعدامها و مالیاتهای سنگین کمکم علیه رنیرا میشن و لقب تحقیرآمیز «میگور با پستان» رو بهش میدن، اما عبارت «ملکهی حرامزادهها» ساختهی سریاله.
رفتار رنیرا با اولف هم کمی فرق داره. تو کتاب جیس از اول به اژدهاسوارها قول زمین، ثروت و شوالیه شدن داده و رنیرا بعد از گرفتن کینگز لندینگ، هیو و اولف رو شوالیه میکنه و بهشون زمینهایی تو دریفتمارک میده. البته درخواست دیمون برای دادن استورمز اند و کسترلی راک به اونها رو قبول نمیکنه، اما کاملاً هم دست خالی نگهشون نمید.
از اون طرف، هیو تو سریال به دلیل حضور همسرش کت در تامبلتون داوطلب میشه با ورمیتور کنار شهر منتظر بمونه. این انگیزهی شخصی کاملاً جدیده، چون کت تو کتاب وجود نداره. در روایت اصلی، رنیرا هیو و اولف رو با هم به تامبلتون میفرسته تا از شهر دفاع کنن و هر دو هم وسط نبرد بهش خیانت میکنن.
سریال با جدا کردن هیو و اولف داره برای هرکدوم مسیر متفاوتی میسازه. هیو به خاطر خانوادهاش به تامبلتون وصل شده، در حالی که اولف از بیتوجهی و کنترل رنیرا عصبانیه. احتمالاً همین دو انگیزهی جدا قراره در نهایت هر دو رو به نقطهای برسونه که تو کتاب فقط با عنوان «دو خائن» ازش یاد میشه.
بارداری هلینا شاید میلور رو برگردونده، اما خیلی دیرتر از کتاب

قسمت چهارم بدون اینکه مستقیم چیزی بگه، نشون میده هلینا بارداره. آلیسنت متوجه شکم اون میشه، اما اسم بچه یا حتی بارداری بهصورت رسمی تأیید نمیشه. با این حال، مشخصترین احتمال اینه که سریال بالاخره میخواد میلور، فرزند سوم اگان و هلینا، رو وارد داستان کنه.
اینجا باید حواسمون باشه که فعلاً نمیتونیم قطعی بگیم این بچه میلوره. خود سریال هنوز اسمی ازش نیاورده و ممکنه نقشهی دیگهای برای بارداری هلینا داشته باشه. با این حال، اگر واقعاً میلور باشه، زمان تولد و کل داستانش نسبت به کتاب تغییر کرده.
میلور تو Fire & Blood قبل از شروع جنگ به دنیا اومده و هنگام مرگ ویسریس دو سالشه. اون حتی تو ماجرای خون و پنیر حضور داره؛ هلینا مجبور میشه بین جیهیریس و میلور یکی رو برای مرگ انتخاب کنه و بعد از اینکه میلور رو انتخاب میکنه، قاتلها برخلاف انتخابش جیهیریس رو میکشن.
بعد از سقوط کینگز لندینگ هم لاریس، میلور و جیهیرا رو از شهر خارج میکنه. میلور در مسیر رسیدن به اولدتاون تو بیتربریج کشته میشه و مرگش باعث میشه دِیرون از روی خشم شهر رو با تساریون بسوزونه.
اما تو سریال هنوز میلور به دنیا نیومده و دِیرون و اورموند هم همین حالا در تامبلتون هستن. پس حتی اگر بارداری هلینا به تولد میلور ختم بشه، سازندهها نمیتونن مسیر کتاب رو بدون تغییر جدی تکرار کنن. یا باید بین اتفاقات پرش زمانی بزرگی داشته باشیم، یا مرگ میلور، بیتربریج و واکنش دِیرون کاملاً به شکل دیگهای روایت بشه.
سفر اگان و لاریس به روکزرست ساختهی سریاله، اما زنده بودن سانفایر از کتاب میاد

تو قسمت چهارم، اگان و لاریس به محل نبرد روکزرست برمیگردن تا سانفایر رو پیدا کنن. مردم محلی بدن اژدها رو به یه جاذبهی پولی تبدیل کردن و در ازای پول اجازه میدن بقیه بهش دست بزنن یا حتی روش بشینن. اگان هم وقتی کنار سانفایر قرار میگیره، ادعا میکنه هنوز ضربان قلبش رو حس میکنه.
بعد از اون، اگان و لاریس وارد خرابههای روکزرست میشن و چون هویت اگان دیگه قابل تشخیص نیست، مجبور میشن مثل بقیه آوارهها کار کنن. اگان با نام جعلی گرگور به جمعآوری کثافت مشغول میشه و در نهایت برای نجات جونش مجبور میشه کفش کثیف فرمانده اردوگاه رو ببوسه.
هیچکدوم از این اتفاقات تو کتاب روایت نشده. بعد از سقوط کینگز لندینگ، لاریس به اگان کمک میکنه فرار کنه و اگان مدتی در یه روستای ماهیگیری دورافتاده در جزیرهی دراگوناستون مخفی میشه. کتاب توضیح نمیده که اگان و لاریس در مسیرشون به روکزرست برگشتن یا اگان مجبور شده بین آوارهها کار کنه.
مسیر سانفایر هم فرق داره. تو کتاب، اون بعد از نبرد روکزرست بهشدت زخمی میشه و چون نمیتونه پرواز کنه، همون نزدیکی باقی میمونه. کریستون چند نفر رو برای محافظت و غذا دادن بهش میذاره. وقتی نیروهای رنیرا دوباره روکزرست رو میگیرن، تلاش میکنن سانفایر رو بکشن، اما اژدها تعداد زیادی از مهاجمها رو میکشه و مدتی بعد با بال ناقصش پرواز میکنه.
سانفایر در نهایت خودش رو به دراگوناستون میرسونه و اونجاست که دوباره با اگان متحد میشه. پس زنده بودن سانفایر کاملاً با کتاب هماهنگه، اما اینکه اگان شخصاً به روکزرست برگرده و کنار بدن نیمهجان اژدها ضربان قلبش رو حس کنه، ساختهی سریاله.
یه تفاوت کوچک دیگه هم باقی موندن جسد عظیم ملیس روی دیوار روکزرسته. تو کتاب سر ملیس بعد از نبرد جدا و برای نمایش به کینگز لندینگ برده میشه، پس صحنهای که جسدش هنوز مثل یه لاشهی بزرگ روی دیوار قلعه افتاده، متعلق به نسخهی سریاله.
اتفاقات هرنهال، ایموند و آلیس ریورز کاملاً تغییر کرده

کریستون کول و گوین تو قسمت چهارم وارد هرنهال میشن و میبینن قلعه سوخته و ایموند ناپدید شده. آلیس ریورز هم بهشون دروغ میگه و ادعا میکنه ایموند بعد از گرفتن قلعه اونجا رو ترک کرده، در حالی که ما میدونیم خودش به ایموند چاقو زده و احتمالاً جایی تو هرنهال مخفیش کرده.
تو کتاب، ایموند و کریستون بدون درگیری جدی وارد هرنهال میشن، چون دیمون و نیروهای سیاه قبل از رسیدنشون قلعه رو ترک کردن. ایموند بعد از ورود، تمام مردان خاندان استرانگ رو میکشه و فقط آلیس ریورز رو زنده نگه میداره. آلیس نه بهش چاقو میزنه و نه زندانیش میکنه؛ برعکس، به معشوقهی ایموند تبدیل میشه و بعدها ادعا میکنه از اون باردار شده.
حضور گوین در این خط داستانی هم خودش یه تغییر بزرگه. گوین کتاب هنگام سقوط کینگز لندینگ تو شهره و وقتی نگهبانهای طلایی علیه سبزها کودتا میکنن، به دست لوتور لارجنت کشته میشه. بنابراین تو کتاب اصلاً زنده نیست که همراه کریستون به هرنهال برسه.
نقشهی کریستون هم تغییر کرده. تو سریال، اون عمداً میخواد به نیروهای ریورلند و گرگهای زمستانی حملههای چریکی بزنه و حرکتشون به سمت تامبلتون رو کند کنه. حتی میدونه این تصمیم احتمالاً به مرگ خودش و تمام سربازهاش ختم میشه، اما بعد از دیدن قدرت اژدهاها، مرگ تو یه نبرد زمینی براش قابلتحملتر به نظر میرسه.
تو کتاب، کریستون قصد داره از هرنهال به سمت جنوب حرکت کنه و خودش رو به سپاه اورموند و دِیرون برسونه. این نیروهای سیاه هستن که علیه سپاهش جنگ چریکی راه میندازن، منابع غذایی رو از بین میبرن و نیروهاش رو کمکم فرسوده میکنن. کریستون در نهایت در نبردی که به «Butcher’s Ball» معروفه محاصره میشه، پیشنهاد تسلیم میده و کشته میشه.
سریال احتمالاً هنوز داره کریستون رو به همون سرنوشت نزدیک میکنه، اما انگیزهاش رو عوض کرده. کریستون کتاب سعی میکنه سپاهش رو به نیروهای هایتاور برسونه و شکست میخوره، در حالی که کریستون سریال تقریباً آگاهانه داره خودش رو وارد یه مأموریت مرگبار میکنه.
حرف آخر
قسمت چهارم فصل سوم House of the Dragon بیشتر از اینکه یه اقتباس مستقیم از Fire & Blood باشه، داستان تازهایه که از شخصیتها و نقاط مهم کتاب استفاده میکنه. تامبلتون، دِیرون، اورموند، سانفایر و مسیر کریستون همگی از کتاب میان، اما تقریباً تمام اتفاقاتی که تو این اپیزود دیدیم برای سریال ساخته یا بهشدت بازطراحی شدن.
بزرگترین تغییر بدون شک اورمونده. سریال از یه فرمانده نسبتاً کمجزئیات، شخصیتی ساخته که میخواد دِیرون رو علیه تمام خاندان خودش بشورونه و پادشاهی مطابق میل خودش بسازه. همین تغییر هم روی دِیرون اثر گذاشته، هم ترتیب نبرد تامبلتون رو عوض کرده و هم احتمالاً مسیر خیانت هیو و اولف رو تغییر میده.
از اون طرف، جایگزین شدن نتلز با رِینا باعث شده یکی از مهمترین درگیریهای آیندهی رنیرا و دیمون شکل خانوادگیتری پیدا کنه. حالا دیمون مستقیماً برای محافظت از دخترش به رنیرا دروغ گفته و میساریا هم تقریباً از همین حالا متوجه ماجرا شده. این رازی نیست که بشه تا مدت زیادی پنهانش کرد.
بارداری هلینا هم شاید بخشی از داستان میلور رو به سریال برگردونه، اما حتی اینجا هم زمانبندی اتفاقات اجازه نمیده داستان دقیقاً مثل کتاب جلو بره. در نتیجه اپیزود چهارم فقط مسیر حال حاضر رو عوض نکرده؛ چندتا از اتفاقات بزرگ آینده رو هم از همین حالا تحت تأثیر قرار داده.
حالا شما بگید؛ از بین تغییرهای این قسمت، نقشهی پادشاه کردن دِیرون براتون جذابتر بود یا فکر میکنید سریال دیگه زیادی از کتاب فاصله گرفته؟

