Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

نقد و بررسی قسمت چهارم فصل سوم خاندان اژدها؛ بازی خطرناک اورموند آغاز شد

درود بر همگان! قبل از هر چیزی بگم که این مقاله پر از اسپویله، پس اگه هنوز قسمت چهارم فصل سوم House of the Dragon رو ندیدین، واقعاً همین‌جا برگردین، چون قراره همه‌چیز رو با جزئیات بررسی کنیم.

خب، قسمت چهارم برخلاف دو قسمت قبلی خیلی دنبال این نبود که هر ده دقیقه یک اتفاق عجیب‌وغریب بیفته و ما رو شوکه کنه. بیشتر شبیه این بود که سریال دستمون رو بگیره، دور وستروس بچرخونه و بگه: «ببینین، اوضاع از چیزی که فکر می‌کردین خیلی خراب‌تره!» رنیرا تازه به کینگز لندینگ رسیده و هنوز فرصت نکرده درست روی تخت آهنین بشینه که از یک طرف خزانه خالیه، از یک طرف مردم دارن روی دیوارها براش فحش می‌نویسن، از یک طرف ایمان هفت حاضر نیست تاج‌گذاریش رو قبول کنه و از آن طرف هم اورموند های‌تاور با پانزده هزار سرباز رفته وسط تامبلتون جا خوش کرده و طوری رفتار می‌کنه که انگار کل آن شهر ارث پدریشه.

دیمون هم مثل همیشه یک مأموریت ساده رو تبدیل کرد به یک فاجعه خانوادگی. اگان و لاریس هم که از پادشاه و ارباب نجواها تبدیل شدن به دو تا آواره وسط روکزرست!

با همه این‌ها، هرچی قسمت جلوتر می‌ره، بیشتر می‌فهمیم با این فصل آدم‌های خطرناکی طرفیم.پس بیاین ببینیم تو قسمت چهارم دقیقاً چه اتفاقی افتاد .

اورموند های‌تاور کیه و دقیقاً چه نقشه‌ای برای دیرون داره؟

بیاین اول تکلیفمون رو با اورموند های‌تاور روشن کنیم، چون این مرد از همون لحظه‌ای که وارد داستان می‌شه، طوری رفتار می‌کنه که انگار نه‌تنها صاحب تامبلتونه، بلکه کل وستروس رو هم به اسمش زدن و فقط هنوز سندش به دستش نرسیده.

اورموند رئیس خاندان های‌تاور و حاکم اولدتاونه؛ یعنی یکی از قدیمی‌ترین، ثروتمندترین و بانفوذترین خاندان‌های وستروس. اولدتاون هم فقط یک شهر معمولی نیست. هم سیتادل و محفل استادها اونجاست، هم ایمان هفت ریشه محکمی توی این شهر داره و هم خاندان های‌تاور سال‌هاست که از طریق مذهب، تجارت و سیاست نفوذش رو حفظ کرده. خلاصه با خانواده‌ای طرفیم که شاید همیشه مثل تارگرین‌ها سوار اژدها نباشن، ولی بلدند از پشت میز و داخل معبد کاری کنن که نتیجه‌اش کمتر از اژدهاسوزی نباشه.

نکته مهم اینجاست که اورموند برخلاف اتو های‌تاور، ظاهراً قرار نیست فقط از یکی از مدعیان موجود حمایت کنه. اتو تمام تلاشش رو کرد اگان رو روی تخت بنشونه و بعد هم از طریق اگان حکومت رو کنترل کنه، ولی اورموند نقشه بزرگ‌تری توی سرش داره. برای او اگان و ایموند محصول همون خاندان تارگرین‌اند؛ خانواده‌ای که اورموند از ته دل ازش متنفره و اژدهاهاش رو موجوداتی پلید و غیرطبیعی می‌دونه.

برای همین هم دیرون براش یک فرصت استثناییه. دیرون از نظر خونی تارگرینه و می‌تونه ادعای قانونی برای تخت آهنین داشته باشه، اما از کودکی در اولدتاون و زیر نظر های‌تاورها بزرگ شده. یعنی اورموند یک شاهزاده تارگرین در اختیار داره که خودش تربیتش کرده، ایمان هفت رو بهش یاد داده و تا حد زیادی از فضایی که اگان و ایموند توش بزرگ شدن دور نگهش داشته.

البته اینکه می‌گیم دور نگهش داشته، به این معنی نیست که دیرون در یک محیط سالم و بی‌نقص بزرگ شده. فقط مدل خراب شدنش با برادرهاش فرق داره! اگان با بی‌توجهی و قدرت بی‌حساب خراب شد، ایموند با تحقیر و کینه، و دیرون هم ظاهراً قراره زیر دست مردی بزرگ بشه که یک لحظه نقش پدر مهربان رو بازی می‌کنه و لحظه بعد ازش می‌خواد برای اثبات لیاقتش یک آدم بی‌دفاع رو بکشه.

تا قبل از این قسمت، سریال هویت واقعی دیرون رو کاملاً پنهان کرده بود. اورموند هم با فرستادن پسری از طبقه پایین که موهاش رو به رنگ پلاتینی درآورده بودن، سیاه‌ها رو گول زد تا تصور کنن شاهزاده واقعی رو پیدا کرده‌اند. حالا معلوم می‌شه پسر مو قرمزی که از ابتدای فصل کنار اورموند ایستاده و بیشتر شبیه یک ملازم ساکت به نظر می‌رسید، در واقع همون دیرون تارگرین، کوچک‌ترین پسر آلیسنت و سوار اژدهای تساریونه.

این نقشه بیشتر از هر چیزی نشون می‌ده که اورموند از مدت‌ها قبل برای چنین روزی آماده شده. او فقط لشکرش رو برنداشته و یک‌دفعه تصمیم نگرفته به تامبلتون حمله کنه. بدل دیرون، پنهان کردن شاهزاده واقعی، بی‌توجهی به نامه‌های اتو و رفتار مستقلش در اولدتاون، همه این احتمال رو تقویت می‌کنن که اورموند مدت‌هاست برای خودش یک بازی جدا راه انداخته.

رینیرا هم وقتی نامه‌ها و مکاتبات قدیمی رو بررسی می‌کنه، متوجه می‌شه تقریباً هیچ ارتباطی بین اتو و اورموند وجود نداشته. یعنی تمام این مدت که فکر می‌کردیم اتو مغز متفکر خاندان های‌تاوره و از دور برای همه دستور صادر می‌کنه، اورموند در اولدتاون برای خودش یک پادشاهی کوچک ساخته و احتمالاً اصلاً اهمیتی به نقشه‌های اتو نمی‌داده. حتی اون نمای کوتاهی که فصل قبل از زندانی بودن اتو میان نیروهای های‌تاور دیدیم، حالا می‌تونه معنی متفاوتی پیدا کنه.

هدف نهایی اورموند این نیست که اگان دوباره به تخت برگرده یا ایموند حکومت رو به دست بگیره. او می‌خواد دیرون رو پادشاه کنه؛ یک پادشاه تارگرین از نظر اسم و خون، اما های‌تاور از نظر فکر، اعتقاد و تربیت. کسی که تاج رو به کمک نام تارگرین بگیره، ولی طبق ارزش‌های اولدتاون و ایمان هفت حکومت کنه.

در واقع اورموند می‌خواد چیزی رو بسازه که وستروس تا حالا نداشته: یک پادشاه های‌تاور-تارگرین که خودش شخصاً بزرگش کرده. برای همین هم وقتی می‌گه می‌خواد «خط قانونی» رو به تخت برگردونه، فقط داره بخشی از حقیقت رو می‌گه. منظورش از خط قانونی هر تارگرینی نیست؛ منظورش دقیقاً همون شاخه‌ایه که خودش روی اون کنترل داره.

مشکل اینجاست که دیرون هنوز اون پادشاهی نیست که اورموند می‌خواد. او برخلاف برادرهاش هنوز کاملاً سنگدل نشده و حداقل در ظاهر، علاقه‌ای هم به خیانت به خانواده‌اش نداره. وقتی اورموند از پادشاه شدنش حرف می‌زنه، دیرون مخالفت می‌کنه و می‌گه نمی‌خواد علیه برادرهاش اقدام کنه. اما اورموند این انتخاب رو تصمیم شخصی دیرون نمی‌دونه؛ اون رو خواست خدایان معرفی می‌کنه، چون ظاهراً وقتی می‌خوای یک نوجوان رو مجبور به انجام کار وحشتناکی کنی، گفتن «خدایان این‌طور خواستن» همیشه جواب می‌ده.

اورموند در ظاهر مردی خونسرد، باسواد، مذهبی و حتی خوش‌صحبته، اما این ظاهر فقط تا وقتی دوام داره که همه‌چیز مطابق برنامه‌اش پیش بره. کافیه یک نامه خبر بد براش بیاره تا شمشیر والریایی ویجیلنس رو بکشه و میز بیچاره رو تکه‌تکه کنه. دیرون هم اون‌قدر خوب اورموند رو می‌شناسه که قبل از شروع عصبانیتش، خدمتکار جوان رو از اتاق بیرون می‌فرسته. یعنی احتمالاً این اولین باری نیست که چنین صحنه‌ای می‌بینه و خوب می‌دونه وقتی اورموند عصبانی می‌شه، بهتره هیچ آدم اضافه‌ای اطرافش نباشه.

حساسیت شدید اورموند به بو هم فعلاً بیشتر شبیه یکی از عجیب‌وغریب‌بازی‌های شخصیتشه. مدام خودش رو خوش‌بو می‌کنه، ترکیب‌های معطر می‌سازه و ظاهراً تحمل بوی بد رو نداره؛ اون هم در وستروس که احتمالاً هر کوچه‌اش به‌تنهایی می‌تونه این مرد رو راهی قبرستان کنه! ولی این ویژگی اون‌قدر مورد تأکید قرار می‌گیره که بعید به نظر می‌رسه فقط برای بامزه‌تر کردن شخصیتش اضافه شده باشه. احتمالاً بعداً قراره همین نقطه‌ضعف به شکلی علیه خودش استفاده بشه.

اشغال تامبلتون و ماجرای کت و لئو

تامبلتون یک شهر کوچک و تجاریه که نه دیوار دفاعی درست‌وحسابی داره و نه مردمش برای جنگ آماده‌اند. مردم این شهر فقط می‌خوان سرشون به زندگی خودشون گرم باشه، ولی خب در وستروس زندگی معمولی داشتن تقریباً یک آرزوی دست‌نیافتنیه. هنوز از یک جنگ جان سالم به در نبردی که پانزده هزار سرباز از راه می‌رسن و می‌گن از امشب سه نفرمون قراره توی خونه‌ات زندگی کنن.

اورموند تامبلتون رو خیلی حساب‌شده انتخاب کرده. این شهر از رینیرا حمایت کرده و پرچمش رو بالا برده، اما حالا نیروهای های‌تاور بین مردم عادی پخش شده‌اند. در نتیجه رینیرا نمی‌تونه خیلی راحت اژدهاهاش رو بفرسته و کل ارتش دشمن رو بسوزونه، چون با این کار هزاران نفر از مردمی رو می‌کشه که به خودش وفادارند.

یعنی اورموند عملاً مردم تامبلتون رو به سپر انسانی تبدیل کرده. خودش البته هیچ‌وقت چنین چیزی نمی‌گه و همه‌چیز رو با حرف‌های قشنگ درباره برقراری نظم و بازگرداندن پادشاه قانونی توضیح می‌ده، ولی اصل نقشه همینه: یا رینیرا حمله نمی‌کنه و اورموند موقعیتش رو حفظ می‌کنه، یا حمله می‌کنه و به‌عنوان ملکه‌ای شناخته می‌شه که شهر حامی خودش رو با آتش اژدها سوزونده.

در میان مردم تامبلتون، کت، همسر هیو همر هم حضور داره. کت بعد از اتفاقات قبلی به خونه برادرش لئو پناه برده، اما حالا چند سرباز های‌تاور هم به‌زور در همون خونه مستقر شده‌اند. یکی از این سربازها که گریک نام داره، از همون اول طوری به کت نگاه می‌کنه که مشخصه قرار نیست حضورش به چند شب خوابیدن کنار شومینه و خوردن غذای مجانی محدود بشه.

گریک در نهایت به کت حمله می‌کنه و وقتی اعضای خانواده سعی می‌کنن جلویش رو بگیرن، درگیری بالا می‌گیره. یکی از زن‌های خونه آسیب می‌بینه و لئو هم برای دفاع از کت با سرباز های‌تاور درگیر می‌شه. بعد از ماجرا، خانواده شکایت رو پیش لرد و لیدی فوتلی و در نهایت اورموند می‌برن.

اینجا برای چند دقیقه واقعاً ممکنه فکر کنیم شاید درباره اورموند اشتباه کردیم. برخلاف چیزی که انتظار داریم، او طرف سرباز خودش رو نمی‌گیره. دستور می‌ده گریک رو به‌خاطر تعرض به کت اخته کنن و دستش رو هم بشکنن. حتی یک استاد رو همراه خانواده می‌فرسته تا به زخم‌هاشون رسیدگی کنه.

اورموند از این فرصت استفاده می‌کنه تا یک درس دیگه هم به دیرون بده: وقتی با کسانی که پایین‌تر از تو هستند برخورد می‌کنی، باید منصف اما محکم باشی. ظاهراً خیلی هم حرف منطقی‌ایه. سربازش جرمی مرتکب شده، مجازات می‌شه و مردم هم می‌بینن که فرمانده ارتش اجازه نمی‌ده افرادش هر کاری دلشون خواست انجام بدن.

فقط یک مشکل کوچک وجود داره؛ عدالت اورموند بیشتر از اینکه واقعی باشه، یک نمایش حساب‌شده است.

او سربازش رو مجازات می‌کنه، چون تعرض به خانواده‌ای که سرباز در خونه‌شون مهمان بوده، نظم شهر رو به هم می‌زنه و می‌تونه مردم رو علیه نیروهای های‌تاور بشورونه. اورموند نمی‌خواد جلوی ظلم رو بگیره؛ فقط می‌خواد ظلم به شکلی انجام بشه که کنترلش رو از دست نده. برای همین هم با وجود اینکه لئو فقط از خانواده‌اش دفاع کرده، اورموند نمی‌تونه از این موضوع بگذره که یک آدم عادی جرئت کرده دست روی سرباز های‌تاور بلند کنه.

بعدتر لئو رو دوباره دستگیر می‌کنن و پیش اورموند و دیرون می‌آرن. دیرون گیج شده، چون تصور می‌کرد موضوع تموم شده و اورموند هم خانواده رو آزاد کرده. اما این دقیقاً همون لحظه‌ایه که نقاب عدالت‌خواهی اورموند کامل کنار می‌ره.

او به دیرون توضیح می‌ده که لئو به یک سرباز های‌تاور حمله کرده و حمله به سرباز های‌تاور، در واقع حمله به قدرت خاندان و تاج محسوب می‌شه. بعد هم شمشیرش رو به دیرون می‌ده و ازش می‌خواد لئو رو بکشه.

این قتل هیچ ربطی به عدالت نداره. اورموند می‌خواد دو کار رو هم‌زمان انجام بده؛ از یک طرف به مردم تامبلتون یادآوری کنه که حتی اگر سربازهاش خطا کنن، باز هم هیچ‌کس اجازه نداره در برابر نیروهای های‌تاور مقاومت کنه. از طرف دیگه هم می‌خواد اولین قتل دیرون رو ازش بگیره و بخشی از معصومیتش رو نابود کنه.

این یک جور مراسم بلوغ کاملاً بیمارگونه است. اورموند می‌دونه اگر قرار باشه دیرون رو به پادشاهی تبدیل کنه که خودش می‌خواد، باید اول توانایی مخالفت و احساس ترحم رو در او از بین ببره. برای همین هم یک دشمن مسلح یا سرباز خائن رو مقابلش نمی‌ذاره؛ مردی بی‌دفاع رو می‌آره که تنها جرمش محافظت از خانواده‌اش بوده.

دیرون اول مخالفت می‌کنه، اما اعتراضش در برابر اورموند خیلی دوام نمی‌آره. در نهایت شمشیر ویجیلنس رو می‌گیره و اون رو در بدن لئو فرو می‌کنه. بعد هم تساریون نزدیک می‌شه و بدن مرد بیچاره رو با آتش می‌سوزونه؛ انگار اورموند می‌خواد مطمئن بشه این لحظه تا آخر عمر از ذهن دیرون پاک نمی‌شه.

واکنش دیرون هم مهمه. او بعد از قتل خوشحال یا هیجان‌زده نیست؛ شوکه شده و خودش هم هنوز نمی‌دونه دقیقاً چه کاری انجام داده. در مقابل، اورموند کاملاً راضیه و جمله «حالا شروع می‌کنیم» رو به زبان می‌آره.

منظورش هم کاملاً مشخصه. لشکرکشی، اشغال تامبلتون و گول زدن رینیرا فقط مقدمه بودن. نقشه اصلی اورموند از همین لحظه شروع می‌شه: تبدیل کردن دیرون از یک شاهزاده نوجوان به پادشاهی که بتونه اگان، ایموند و رینیرا رو کنار بزنه و همون چیزی بشه که اورموند سال‌ها برای ساختنش برنامه‌ریزی کرده.

ماجرای کت و لئو همچنین نشون می‌ده مردم عادی در این جنگ چه وضعیتی دارن. برای خاندان‌های بزرگ، تامبلتون یک نقطه روی نقشه است و مردمش فقط عددهایی‌اند که باید در محاسبات نظامی در نظر گرفته بشن. برای کت و لئو اما این جنگ یعنی سربازهایی که وارد خونه‌شون می‌شن، زنی که مورد تعرض قرار می‌گیره و مردی که فقط به‌خاطر دفاع از خانواده‌اش کشته می‌شه.

اورموند از مردم تامبلتون برای حفاظت از ارتشش استفاده می‌کنه، رینیرا به این فکر می‌کنه که چطور شهر رو بدون آسیب زدن به اعتبارش پس بگیره و اژدهاسوارها هم از بالای آسمون شهر رو تماشا می‌کنن. وسط همه این‌ها، تنها کسانی که هیچ انتخابی ندارن همون مردمی‌اند که حتی جنگ رو شروع نکردن!

وضعیت رنیرا در کینگز لندینگ و مشکلاتی که تازه دارن شروع می‌شن

رنیرا بالاخره نشسته روی تخت آهنین، ولی خب داستان این نیست که بگی «رسیدم» و همه‌چیز تموم بشه. از همون لحظه‌ای که تاج رو می‌ذاری روی سرت، بدبختی‌ها تازه شروع می‌شن؛ نصف کشور هنوز قبولت نداره، خزانه خالیه، دشمنات زنده‌ان و مردم هم دارن زیر لب می‌گن این یکی دقیقاً چه فرقی با قبلیا داره.

اولین دردسر جدی رنیرا هم ماجرای تامبلتونه. اورموند شهر رو جوری گرفته که رنیرا نمی‌تونه خیلی راحت اژدهاها رو بفرسته و همه‌چیز رو بسوزونه، چون سربازهای های‌تاور بین مردم عادی پخش شدن. اگه حمله کنه، عملاً شهری رو می‌سوزونه که طرف خودش بوده و اون‌وقت اورموند خیلی راحت می‌تونه ازش تصویر یه ملکه بی‌رحم بسازه.

اینجاست که اوروایل بالاخره یه پیشنهاد درست‌حسابی می‌ده. می‌گه به‌جای فرستادن اژدها، نیروهای ریورلندز مسیرشون رو عوض کنن و تامبلتون رو خونه‌به‌خونه پس بگیرن. این نقشه قطعاً بدون خون‌ریزی نیست، ولی حداقل قرار نیست مردم شهر همراه سربازهای های‌تاور زنده‌زنده کباب بشن.

رنیرا هم پیشنهادش رو قبول می‌کنه و دوباره اوروایل رو به مقام استاد اعظم برمی‌گردونه؛ البته نه از روی مهربونی و رفاقت. خیلی واضح بهش می‌فهمونه تا وقتی به درد بخوره، سر جاش می‌مونه. یعنی طرف از زندان رسیده به شورای کوچک، ولی هنوز هم داره روی لبه تیغ راه می‌ره.

وسط همین جلسه، رنیرا اون گوی‌های سنگی معروف شورای سبزها رو هم بازنشسته می‌کنه؛ همونا که از چند فصل قبل هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دونست به چه دردی می‌خورن. خلاصه خداحافظ گوی‌های مرموز، حضورتون کوتاه ولی کاملاً نامفهوم بود!

بعد هم می‌رسیم به دردسر همیشگی هر حکومتی؛ پول. خزانه خالیه و باید یه نفر پیدا بشه که هم مسئول جمع‌وجور کردن اوضاع مالی باشه و هم اگه همه‌چیز خراب شد، تقصیرها رو بندازن گردنش. میساریا هم خیلی راحت پیشنهاد می‌ده یه ارباب سکه انتخاب کنن که بعداً بشه قربانیش کرد. واقعاً سیستم مدیریتی خفنیه؛ طرف هنوز استخدام نشده، ولی از همین حالا معلومه آخرش چرا قراره بدبخت بشه.

انتخابشون هم تورن مندرلیه؛ همون مردی که تا اینجا بیشتر از هر چیزی به‌خاطر چاپلوسی‌هاش می‌شناختیم. حالا یک‌دفعه شده مسئول خزانه و پول مملکت. اینکه واقعاً چیزی از اقتصاد سرش می‌شه یا فقط گزینه مناسبی برای قربانی شدن در آینده‌ست، خدا می‌دونه.

از اون طرف، کورلیس هنوز از دست رنیرا شاکیه، چون حاضر نشد به پسرهاش نام ولاریون بده. برای همین هم قهر می‌کنه، مقام دست ملکه رو کنار می‌ذاره و از کینگز لندینگ می‌ره، ولی قبل از رفتن آلین رو جای خودش می‌ذاره. آلین اولش خودش هم باور نداره برای این مقام مناسب باشه، اما خیلی زود معلوم می‌شه احتمالاً از خیلی از آدم‌هایی که قبلاً توی اون شورا نشسته بودن بهتره. نه ادا درمیاره، نه سعی می‌کنه به رنیرا دستور بده و نه فکر می‌کنه عقل کل وستروسه.

گفت‌وگوی رنیرا و آلین درباره پدرهاشون هم یکی از آروم‌ترین و انسانی‌ترین صحنه‌های این قسمته. رنیرا برای چند لحظه دوباره بیشتر شبیه دختر ویسریسه تا یه ملکه وسط جنگ و همین باعث می‌شه راحت‌تر با آلین ارتباط بگیره. آلین هم همون اول کار مشکل موش‌های قلعه رو حل می‌کنه و خیلی ساده می‌گه گربه بیارین. ببین، بعضی وقت‌ها سیاست واقعاً همین‌قدر ساده‌ست؛ به‌جای ده ساعت جلسه، فقط باید یه گربه پیدا کنی!

ولی مشکل اصلی رنیرا فقط پول، موش و تامبلتون نیست. ایمان هفت هنوز تاج‌گذاریش رو قبول نکرده و رنیرا هم شک کرده شاید خاندان های‌تاور پشت این مخالفت باشه. اوروایل اما می‌گه احتمالاً ماجرا بیشتر از اینکه یه توطئه مستقیم باشه، به این برمی‌گرده که ایمان هفت نمی‌خواد قدرت و استقلال خودش رو از دست بده.

بااین‌حال رنیرا نمی‌تونه خیلی راحت بی‌خیال تأیید مذهبی بشه، چون بخش بزرگی از مردم هنوز حرف سپتون اعظم رو جدی می‌گیرن. حتی بحث برکنار کردنش هم پیش میاد، ولی خب کشتن یا حذف کردن رهبر مذهبی وسط شهری که مردمش شدیداً مذهبی‌ان، احتمالاً جزو اون تصمیم‌هایی نیست که باعث بشه همه عاشق ملکه جدید بشن!

بعد هم می‌رسیم به اولف؛ اژدهاسواری که با وجود موقعیت جدیدش، هنوز همون آدم میخانه‌گرد و شلوغ قبلیه. وقتی دیوارنوشته‌های ضد رنیرا رو می‌بینه، به‌جای اینکه مستقیم گزارششون بده، می‌ره پیش رفقای قدیمیش، مشروب می‌خوره و از ماجراهای قهرمانانه خودش تعریف می‌کنه.

بعد هم درحالی‌که مسته میاد پیش رنیرا و برای دوستاش درخواست لطف و امتیاز می‌کنه. رنیرا درخواست‌هاش رو رد می‌کنه و بهش می‌گه تو دیگه فقط متعلق به خودت نیستی؛ حالا یه اژدهاسوار مهمی و اگه کسی توی میخانه شکمت رو پاره کنه، تاج فقط یه آدم مست رو از دست نمی‌ده، یه اژدهاسوار و احتمالاً یه اژدها رو از دست می‌ده.

در نتیجه میخانه رفتن رو براش ممنوع می‌کنه و اولف هم که حسابی بهش برخورده، موقع رفتن ماجرای دیوارنوشته‌ها رو تعریف می‌کنه؛ نه از روی وفاداری، بلکه فقط برای اینکه حال رنیرا رو بگیره. رنیرا هم دقیقاً همون واکنشی رو نشون می‌ده که اولف انتظارش رو داشت و شنل‌طلایی‌ها رو می‌فرسته تا نوشته‌ها رو پاک کنن و عامل‌هاش رو پیدا کنن.

شنل‌طلایی‌ها هم طبق معمول دستور ساده رو به بدترین شکل ممکن اجرا می‌کنن و به‌جای پیدا کردن مقصرها، هرکسی رو که اطرافه می‌زنن و می‌کشن. در نتیجه مشکلی که شاید فقط چند تا نوشته روی دیوار بود، خیلی سریع تبدیل به یه بحران واقعی می‌شه و رنیرا که می‌خواست ملکه مردم باشه، حالا داره همون مردم رو سرکوب می‌کنه.

اگان و لاریس در روکزرست؛ از تخت آهنین تا سطل کثافت

اگان و لاریس به روکزرست می‌رن چون اگان هنوز باور داره سان‌فایر زنده‌ست و نمی‌تونه مرگش رو بپذیره. وقتی بالاخره اژدها رو پیدا می‌کنن، افتاده و ظاهراً مرده، اما اگان همچنان قبول نمی‌کنه و انگار یا چیزی دیده که ما نمی‌دونیم یا فقط نمی‌خواد واقعیت رو بپذیره. جالب اینجاست که یک مرد محلی ازشون پول می‌گیره تا اجازه بده به جسد نزدیک بشن، یعنی پادشاه سابق باید پول بده تا اژدهای خودش رو لمس کنه.

بعد از اون وارد شهر ویران می‌شن، جایی که مردم بین جنازه‌ها دنبال غذا می‌گردن و سر میلیس هم هنوز همون‌جا باقی مونده. لاریس سعی می‌کنه خودشون رو آدم‌های مذهبی جا بزنه تا کمتر جلب توجه کنن، اما اگان با حرف زدن به زبان والریایی همه‌چیز رو خراب می‌کنه و باعث می‌شه بیشتر به چشم بیان.

در این شهر، مردی به اسم یانوس کنترل اوضاع رو به دست گرفته؛ کسی که پولشون رو می‌گیره و در عوض بهشون کار می‌ده، و سهم اگان هم چیزی نیست جز جمع کردن سطل‌های کثافت. اینجا دقیقاً جاییه که سقوط کاملش رو می‌بینیم؛ از تخت آهنین رسیده به کاری که حتی پایین‌ترین آدم‌ها هم شاید ازش فرار کنن.

با این حال، اگان هنوز غرورش رو کنار نذاشته و مدام می‌گه اگر مردم بدونن کیه، این‌طور باهاش رفتار نمی‌کنن، اما واقعیت اینه که الان هیچ‌کس نمی‌دونه و همین ناشناس بودن تنها چیزی‌ه که زنده نگهش داشته. لاریس هم سعی می‌کنه بهش امید بده و می‌گه این وضعیت موقته و حتی می‌تونه به نفعشون باشه، چون همه فکر می‌کنن اگان مرده و این یعنی فرصت برای برنامه‌ریزی.

با این حال فعلاً هیچ نقشه مشخصی ندارن و فقط تلاش می‌کنن زنده بمونن. وقتی غذا کم می‌شه، اگان به یانوس اعتراض می‌کنه، اما نتیجه‌اش اینه که مجبورش می‌کنه زانو بزنه و پاش رو ببوسه؛ تحقیر کاملی که نشون می‌ده چقدر از جایگاه قبلیش فاصله گرفته.

حالا این تجربه یا باعث می‌شه اگان تغییر کنه و چیزی یاد بگیره، یا برعکس، بیشتر از قبل تلخ و خطرناک بشه. رابطه‌اش با لاریس هم جالب‌تر شده، چون قبلاً یکی بالا بود و یکی پایین، اما حالا هر دو در یک وضعیت گیر افتادن و مجبورن به هم تکیه کنن، حتی اگر هنوز اعتماد واقعی بینشون شکل نگرفته باشه.

کریستون کول و گوین در هرنهال؛ جنگ بدون اژدها

کریستون و گوین به هرنهال می‌رسن، اما خبری از ایموند و ویگار نیست و فقط با یک قلعه خالی و الیس ریورز روبه‌رو می‌شن که طبق معمول ناگهانی ظاهر می‌شه. او می‌گه ایموند قبلاً اونجا بوده، اما بعد از شنیدن خبر سقوط کینگز لندینگ، محل رو ترک کرده و رفته.

این خبر برای کریستون و گوین شوکه‌کننده‌ست، چون هم پایتخت رو از دست دادن و هم مهم‌ترین نیروی اژدهاشون ناپدید شده. گوین پیشنهاد می‌ده به تامبلتون برن و به اورموند ملحق بشن که از نظر منطقی تصمیم درستی به نظر می‌رسه، اما کریستون این پیشنهاد رو رد می‌کنه.

او تصمیم می‌گیره در ریورلندز بمونه و جلوی پیشروی سپاه دیمون رو بگیره، اما نه با یک نبرد مستقیم، بلکه با حمله‌های شبانه و کمین، یعنی عملاً وارد یک جنگ چریکی می‌شه. دلیلش هم اینه که دیگه نمی‌خواد به اژدهاها وابسته باشه، چون دیده چطور می‌تونن همه‌چیز رو در یک لحظه نابود کنن.

این تصمیم می‌تونه هم خیلی هوشمندانه باشه و هم خیلی خطرناک، چون بدون اژدها مقابله با نیروهای دیمون کار ساده‌ای نیست. کریستون هم همچنان همان آدم تلخ و عصبی باقی مونده و هر خبر بدی بیشتر فرو می‌برتش در خودش، اما با این حال هنوز تسلیم نشده و سعی می‌کنه زمان بخره تا اورموند بتونه نقشه‌هاش رو جلو ببره.

در این میان، سؤال اصلی همچنان بی‌جوابه: ایموند کجاست؟ دو قسمت گذشته و هنوز خبری ازش نیست، که یا نشون می‌ده خودش مسیرش رو عوض کرده یا اتفاق مهمی براش افتاده که هنوز ازش خبر نداریم.

در مجموع، سبزها هنوز از بین نرفتن، اما دیگه اون اتحاد قبلی رو ندارن و هرکسی مسیر خودش رو می‌ره، و همین آشفتگی می‌تونه هم باعث نابودیشون بشه و هم جنگ رو پیچیده‌تر و خطرناک‌تر کنه.

پیدا شدن رینا و شیپ‌استیلر توسط دیمون

دیمون این قسمت برای جمع کردن پول راهی ویل می‌شه چون خزانه رنیرا تقریباً خالیه و جنگ هم با دعا و امید جلو نمی‌ره، وقتی می‌رسه ایری جین آرین خیلی شیک و محترمانه بهش یادآوری می‌کنه که شما قول داده بودین برای دفاع از ویل یه اژدها بفرستین ولی چیزی که فرستادین یه بچه و یه اژدهای کوچیک بوده که فعلاً بیشتر به درد گرم کردن اتاق می‌خوره تا دفاع از یه منطقه کامل، آخرش هم قبول می‌کنه یه مقدار طلا بده ولی کل صحنه طوریه که کاملاً معلومه دیمون اینجا بالا دست نیست، پایین وایساده و جین از بالا نگاهش می‌کنه و عملاً داریم یه شاهزاده رو می‌بینیم که اومده برای زنش پول قرض کنه، واقعاً دیمون فصل اول اگه این صحنه رو می‌دید احتمالاً خودش رو از ایری پرت می‌کرد پایین.

دیمون طلاها رو جمع می‌کنه و آماده برگشتنه که کاراکسس یه‌دفعه یه بویی حس می‌کنه و برخلاف دستور دیمون مسیرش رو عوض می‌کنه، این خیلی مهمه چون دیمون همیشه کنترل کامل روی کاراکسس داشته ولی این بار اژدها خودش تصمیم می‌گیره و هرچی دیمون می‌گه برگرد انگار نه انگار، کاراکسس می‌برتش سمت یه غار همون جایی که رینا با شیپ‌استیلر قایم شده، دیمون با شمشیر می‌ره داخل و احتمالاً فکر می‌کنه قراره با یه اژدهاسوار ناشناس یا قاتل جیس روبه‌رو بشه ولی یهو می‌فهمه کل این مدت دنبال دختر خودش بوده.

رینا بعد از نبرد گالت و مرگ جیس خودش رو جدا کرده و حالا با شیپ‌استیلر تو ویل زندگی می‌کنه، ظاهرش هم کاملاً نشون می‌ده چه وضعی داشته، لباس پاره، صورت خسته و موهای کوتاه، سریال هم دیگه قشنگ داره می‌گه این همون جایگزین نتلزه چون حتی مدل موهاش هم داد می‌زنه، تو کتاب نتلز یه دختر فقیره که با گوسفند آوردن اعتماد شیپ‌استیلر رو جلب می‌کنه ولی اینجا دادن این خط داستانی به رینا باعث شده ماجرا مستقیم به خانواده دیمون وصل بشه.

از نظر داستانی هم منطقیه چون حالا دیمون باید بین وفاداری به رنیرا و دختر خودش یکی رو انتخاب کنه، بائلا هم اگه بفهمه قضیه چی بوده مستقیم درگیر می‌شه و کل ماجرا احساسی‌تر می‌شه، دیمون اول از رینا می‌خواد اژدها رو ول کنه و برگرده ولی رینا قبول نمی‌کنه، بعد می‌گه بریم کینگز لندینگ حقیقت رو به رنیرا بگیم ولی اینو هم رد می‌کنه چون می‌دونه باید جواب مرگ جیس رو بده و هیچ توضیحی هم احتمالاً رنیرا رو آروم نمی‌کنه.

رینا از دیمون می‌خواد دروغ بگه و بذاره همونجا بمونه، اینجا دیمون گیر می‌کنه چون یا باید دخترش رو تحویل بده یا به رنیرا دروغ بگه، تازه رینا هم خیلی راحت همه کم‌کاری‌های دیمون به عنوان پدر رو می‌کوبه تو صورتش، دیمون هیچ‌وقت پدر درست‌حسابی نبوده و حالا انتظار داره رینا حرف گوش کنه، خب معلومه قبول نمی‌کنه چون احتمالاً شیپ‌استیلر بیشتر از باباش کنارش بوده.

آخرش هم رینا با اژدهاش می‌ره و دیمون یه چوپان بیچاره پایین دره می‌بینه و همونجا می‌فهمیم مغزش شروع کرده کار کردن و وقتی این اتفاق می‌افته معمولاً یکی قراره بدبخت بشه.

سر سوخته‌ای که دیمون برای رنیرا آورد متعلق به چه کسی بود؟

دیمون برمی‌گرده کینگز لندینگ هم طلاها رو میاره هم یه سر کاملاً سوخته رو پرت می‌کنه وسط میز شورا، خیلی هم عادی انگار نه انگار، می‌گه این سر اژدهاسوار شیپ‌استیلره و قاتل جیس رو کشته ولی خب سر انقدر سوخته که نه چهره‌ای مونده نه چیزی که بشه شناختش.

واقعیت اینه که دیمون رینا رو نکشته، اون سر مال همون چوپانه، می‌کشتش بعد با آتش کاراکسس می‌سوزوندش که قابل شناسایی نباشه و بعد هم به عنوان مدرک میاره پیش رنیرا، دقیقاً شبیه کاری که تئون کرد وقتی نتونست برن و ریکن رو پیدا کنه، انگار تو وستروس هر وقت مدرک نداری یه جسد رو بسوزون و با اعتماد به نفس بگو همینه.

رنیرا اما خوشحال نمی‌شه چون فقط انتقام نمی‌خواست، می‌خواست بفهمه کی سوار شیپ‌استیلر شده و چرا به جیس حمله کرده، این سر هیچ جوابی نمی‌ده، می‌گه می‌خواستم صورت قاتل پسرم رو ببینم ولی دیمون می‌گه دیدنش هم آرومت نمی‌کرد، حرفش شاید یه ذره درست باشه ولی مشکل اینه که اصلاً قاتلی نکشته.

دیمون با این دروغ هم از دخترش محافظت می‌کنه هم پرونده رو می‌بنده هم جلوی تحقیق بیشتر رو می‌گیره ولی دروغش خیلی تمیز نیست، وقتی میاد بیرون میساریا می‌پرسه سر کی بود و همین نشون می‌ده شک کرده، میساریا دیمون رو خوب می‌شناسه و احتمالاً فهمیده داستان چیه.

حالا اینکه کی کامل می‌فهمه و به رنیرا می‌گه یا ازش استفاده می‌کنه معلوم نیست ولی بعیده این دروغ همین‌طوری تموم بشه مخصوصاً وقتی رینا با یه اژدهای بزرگ هنوز آزاده، رنیرا فعلاً قبول می‌کنه ولی اگه بفهمه دیمون دروغ گفته و یه آدم بی‌گناه رو کشته احتمالاً این بار دعواشون خیلی جدی‌تر می‌شه.

آیا هلینا بارداره و این بچه چه تأثیری روی جنگ داره؟

آخرای قسمت رنیرا می‌ره پیش آلیسنت انگشتر اتو رو می‌ده و می‌گه جسدش رو فرستاده اولدتاون، یه صحنه آروم وسط اون همه تنش، بعدش آلیسنت می‌خواد لباس هلینا رو ببنده ولی هلینا عقب می‌کشه و نمی‌ذاره و همونجا آلیسنت می‌فهمه هلینا بارداره.

اگه باردار باشه منطقی‌ترین حالت اینه که بچه مال اگان باشه قبل از زخمی شدنش، از نظر زمانی هم می‌خوره، البته چون تارگرین‌ها هستن همیشه یه احتمال عجیب هم هست که بعضیا به ایموند شک کنن ولی فعلاً مدرکی نیست.

احتمال مهم‌تر اینه که این بچه همون میلوره که تو کتاب هست ولی سریال حذفش کرده بود، حتی مارتین هم از حذفش ناراضی بود، اون صحنه کرم هم احتمالاً اشاره به همین بارداریه یعنی بچه‌ای که قرار نبود الان باشه ولی حالا برگشته.

این بارداری خیلی مهمه چون هر بچه اگان یه مدعی جدیده، رنیرا گفته اگان مرده ولی اگه هلینا پسر بیاره سبزها می‌تونن بگن این وارث واقعیه، حتی اگه اگان برنگرده هم این بچه می‌تونه جنگ رو ادامه بده، اورموند می‌خواد دیرون رو شاه کنه ولی با این بچه کارش سخت‌تر می‌شه.

از اون طرف هم اگه خبر پخش بشه جان هلینا در خطره چون دیگه فقط یه زندانی نیست بلکه یه نماد برای سبزهاست، برای همین آلیسنت نگران می‌شه و احتمالاً می‌خوان بارداری رو مخفی کنن که تو اون قلعه اصلاً کار راحتی نیست.

پایان قسمت چهارم چه معنایی داره و ادامه فصل به کدام سمت می‌ره؟

قسمت چهارم شاید یه کم آروم‌تر به نظر بیاد، ولی در واقع داره زمینه رو برای اتفاق‌های خفن‌تر آماده می‌کنه. مهم‌ترین نکته هم اینه که نقشه اورموند بالاخره جدی شروع شده؛ با کشتن لئو عملاً زده تو فاز ساختن اون پادشاهی که خودش می‌خواد. دیرون هم دیگه اون پسر ساده قبلی نیست و افتاده وسط یه بازی خیلی خطرناک، ولی هنوز کامل عوض نشده و همین دودلی ممکنه گیرش بندازه بین چیزی که خودش می‌خواد و فشاری که اورموند روش میاره. از اون طرف هم اگه گوین برسه، احتمالاً با روش‌های اورموند حال نمی‌کنه و این خودش می‌تونه کلی تنش درست کنه.

تو کینگز لندینگ هم اوضاع رنیرا اون‌قدرها که فکر می‌کنه رو به راه نیست؛ مردم ناراضی‌ان، پول کم اومده و نیروها هم خیلی ثبات ندارن، خلاصه کنترلش اون‌قدر سفت و سخت نیست. در کنارش، اولف و هیو هم پتانسیل اینو دارن که حسابی دردسر درست کنن، مخصوصاً اگه یه سری حقیقت‌ها رو بفهمن.اون طرف، سبزها هم هنوز خطرناکن؛ اگان زنده‌ست و ممکنه برگرده، دیرون و ایموند هم هستن و هرکدوم می‌تونن ادعا داشته باشن. هم‌زمان کریستون هم تو جنگ فعاله و یه سری داستان‌های باز مثل ماجرای رینا و دروغ دیمون هم هست که هر لحظه ممکنه بترکه.

در کل این قسمت نشون می‌ده هیچ‌کس کنترل کامل نداره، رنیرا پایتخت رو گرفته ولی اوضاع از دستش در می‌ره، سبزها هم با اینکه پایتخت رو از دست دادن هنوز خطرناکن، فصل هم داره نشون می‌ده گرفتن قدرت یه چیزه نگه داشتنش یه چیز دیگه.الان هم کلی بمب ساعتی داریم؛ دیرون، هیو، اگان، بارداری هلینا، دروغ دیمون و ایموندی که معلوم نیست کجاست. خلاصه همه‌چیز آماده‌ست که نیمه دوم فصل دوباره منفجر بشه و طبق معمول هم یه عالمه آدم بی‌گناه وسط دعوای خانوادگی تارگرین‌ها له بشن.

حالا شما بگین؛ به نظرتون اورموند می‌تونه دیرون رو کامل به پادشاه دست‌ساز خودش تبدیل کنه یا دیرون بالاخره جلویش می‌ایسته؟ فکر می‌کنین ایموند و ویگار کجا رفتن و هیو بعد از فهمیدن سرنوشت لئو چه واکنشی نشون می‌ده؟ حتماً نظرتون درباره قسمت چهارم رو توی کامنت‌ها برامون بنویسین.

برای بررسی قسمت‌های بعدی فصل سوم خاندان اژدها هم ویزارد ورد رو دنبال کنین؛ چون مثل همیشه قراره بعد از انتشار هر قسمت، اتفاق‌ها، رازها و تفاوت‌های سریال با کتاب رو باهم زیرورو کنیم. اگه بررسی قسمت سوم رو هم نخوندین، پیشنهاد می‌کنم قبل از رفتن یه سر به اون مقاله بزنین تا جزئیات مهمی که به اتفاق‌های این قسمت وصل می‌شن از دستتون نره.

Leave a comment