خب بالاخره رسیدیم به قسمت پایانی فصل سوم House of the Dragon؛ فصلی که نسبت به فصل قبل خیلی بیشتر وارد اصل ماجرا شد و بالاخره بخشی از جنگی رو که دو فصل بود همه منتظرش بودیم، واقعاً نشونمون داد. این فصل هم از نظر نبردها شلوغتر بود، هم چندتا از شخصیتها تغییرات خیلی جدی داشتن و هم سریال بیشتر از قبل تصمیم گرفت بعضی جاها مسیر خودش رو از Fire & Blood جدا کنه. قسمت آخر هم دقیقاً همین روند رو ادامه داد و بهجای اینکه فقط چند خط داستانی رو ببنده، کلی دردسر تازه برای رنیرا، اگان و بقیه تارگرینها درست کرد. حالا که فصل سوم تموم شده، باید ببینیم فصل چهارم و پایانی قراره با این همه آشوب چه کار کنه، چون با وضعیتی که شخصیتها توی فینال پیدا کردن، بعیده دیگه کسی بتونه این جنگ رو بدون یه فاجعه بزرگ جمع کنه.

فقط حواستون باشه از اینجا به بعد قراره درباره اتفاقات قسمت هشتم فصل سوم House of the Dragon حرف بزنیم، پس اگه هنوز فینال رو ندیدین، ادامه این مقاله حسابی براتون اسپویل داره.
در پایان فصل سوم خاندان اژدها چه اتفاقی افتاد؟

قسمت آخر فصل سوم تقریباً از همون اول نشون میده که رنیرا با وجود گرفتن کینگزلندینگ اصلاً در موقعیت امنی قرار نداره. از بیرون شاید همهچیز خوب به نظر برسه؛ بالاخره روی تخت آهنین نشسته و پایتخت رو در اختیار داره، ولی مشکل اینجاست که حکومتش از چند طرف داره تحت فشار قرار میگیره. یکی از اولین خبرهای بد هم زنده بودن اگان و Sunfyreـه. همین که اگان از چیزی که خیلیها فکر میکردن باید آخر کارش باشه جان سالم به در برده، باعث شده بعضی خاندانها این اتفاق رو یه جور نشونه بدونن و دوباره به مشروعیتش امیدوار بشن.
برای رنیرا، این دقیقاً همون خبریه که نمیخواست بشنوه. اون تازه به چیزی رسیده که سالها براش جنگیده و حالا دوباره باید ثابت کنه چرا باید روی این تخت بشینه. از اون طرف دیمون همراه Caraxes و نیروهای ریورلندز به سمت Tumbleton حرکت کرده و اونجا هم هنوز یه فرصت کوچیک برای جلوگیری از جنگ وجود داره. Daeron و Gwayne دنبال یه جور توافق هستن و حتی پیشنهاد تقسیم قلمرو هم مطرح میشه؛ یعنی یه بخش برای رنیرا و یه بخش برای Daeron. بحث ازدواج Daeron و Rhaena هم وسط میاد تا شاید این صلح یه کم جدیتر بشه. Corlys هم که دیگه به اندازه کافی از این جنگ ضربه خورده، سعی میکنه دیمون رو قانع کنه حداقل به این پیشنهاد فکر کنه.
ولی خب دیمون، دیمونه و طبیعتاً قرار نیست همهچیز انقدر راحت پیش بره. اون این پیشنهاد رو رد میکنه و خیلی زود ماجرا تبدیل میشه به یکی از بدترین نبردهای فصل. همزمان در کینگزلندینگ هم رنیرا اوضاع رو برای خودش بهتر نمیکنه. Mysaria رو از خودش دور میکنه، وارد درگیری مستقیم با Faith میشه و مهمتر از همه، کمکم به جایی میرسه که دیگه خودش رو فقط ملکه قانونی وستروس نمیدونه. رنیرا حالا واقعاً باور کرده که شاید خودش همون شاهزادهای باشه که در پیشگویی معروف تارگرینها وعده داده شده.
در طرف سبزها هم اتفاق جالبی میافته. اگان سراغ ایموند میره؛ همون برادری که قبلاً عملاً نزدیک بود نابودش کنه. انتظار میرفت این دیدار تبدیل به تسویهحساب بشه، ولی اگان تصمیم دیگهای میگیره. اون میفهمه توی این مرحله از جنگ، ایموند و مهمتر از اون Vhagar هنوز میتونن مهمترین سلاحش باشن، پس انتقام رو فعلاً کنار میذاره و دوباره سراغ بازی قدرت میره.
در همین قسمت تامبلتون به جهنم تبدیل میشه، Ulf کاملاً از کنترل خارج میشه، چند شخصیت مهم کشته میشن، Daeron ناپدید میشه و هلینا هم یکی از تلخترین سرنوشتهای کل سریال رو تجربه میکنه. وقتی قسمت تموم میشه، تقریباً هیچکس واقعاً برنده نیست. ولی بین همه شخصیتها، وضعیت رنیرا از بقیه عجیبتره؛ چون در ظاهر چیزی رو به دست آورده که همیشه میخواست، اما تقریباً هر تصمیمی که میگیره داره یکی از پایههای حکومت خودش رو خراب میکنه.
رنیرا دیگر همان رنیرا ابتدای سریال نیست

اگه رنیرا فصل اول رو با رنیرا الان مقایسه کنیم، خیلی راحت میشه فهمید که جنگ چقدر عوضش کرده. رنیرا از اول هم آدم بینقصی نبود. لجباز بود، بعضی وقتها خیلی احساسی تصمیم میگرفت و اصلاً علاقهای نداشت طبق قوانینی که بقیه براش ساخته بودن زندگی کنه. ولی با همه اینا، حداقل یه مرزی برای خودش داشت و نمیخواست تبدیل به فرمانروایی بشه که برای رسیدن به تاج حاضر باشه هر کاری انجام بده.
حتی وقتی جنگ جدی شد، چند بار دیدیم که سعی کرد جلوی درگیری مستقیم اژدهاها رو بگیره، چون خوب میدونست وقتی اژدها وارد جنگ بشه، دیگه فقط سربازها نیستن که کشته میشن. یه شهر، یه روستا یا حتی یه منطقه کامل میتونه در چند دقیقه تبدیل به خاکستر بشه. این احتیاط یکی از چیزهایی بود که رنیرا رو از بعضی شخصیتهای اطرافش جدا میکرد، ولی مشکل اینجاست که جنگ کمکم همین بخش از شخصیتش رو خورد.
اول Lucerys رو از دست داد، بعد Jacaerys رو. تاجی که پدرش سالها قبل بهش وعده داده بود، تبدیل شد به چیزی که برای داشتنش مجبور شد با نصف خاندان خودش بجنگه. دیمون بارها راه خودش رو رفت، اعضای شورای سیاه چند بار به تصمیمهاش شک کردن و حتی وقتی کینگزلندینگ رو گرفت، تازه فهمید گرفتن تخت آهنین خیلی راحتتر از حکومت کردن روی مردمیه که خسته، گرسنه و عصبانیان.
حالا اگان هم دوباره برگشته و این یعنی حتی یکی از بزرگترین تهدیدهایی که فکر میکرد از سر راهش کنار رفته، هنوز زنده است. نتیجه همه این اتفاقها این شده که رنیرا خیلی کمتر از قبل تحمل مخالفت داره. قبلاً وقتی کسی باهاش مخالفت میکرد، حداقل بعضی وقتها حرفش رو میشنید و سعی میکرد بفهمه مشکل کجاست. الان بیشتر حس میکنیم اول تصمیمش رو گرفته و بعد دنبال آدمهایی میگرده که تأییدش کنن.
رفتارش با هلینا هم یکی از بهترین مثالهای این تغییره. هلینا نه فرمانده ارتشه، نه جنگجوئه و نه حتی واقعاً علاقهای به این دعوای تاجوتخت داره، ولی وقتی غذا نمیخوره، رنیرا اجازه میده نگهبانها نگهش دارن و به زور بهش غذا بدن. شاید از نگاه رنیرا این کار برای زنده نگه داشتن هلینا و جلوگیری از یه بحران تازه باشه، ولی مشکل اینجاست که دیگه خواسته خود هلینا هیچ اهمیتی نداره. چیزی که مهمه اینه که برای حکومت رنیرا چه چیزی بهتره.
اینجا همون نقطهایه که قضیه خطرناک میشه. وقتی یه آدم کمکم به این نتیجه برسه که چون هدفش درسته، پس روشش هم حتماً قابل توجیهه، خیلی راحت میتونه از مرزهایی رد بشه که قبلاً فکر میکرد هیچوقت ازشون عبور نمیکنه. رنیرا الان بالاخره کینگزلندینگ، تخت آهنین و عنوان ملکه رو داره، ولی هرچی بیشتر به چیزی که میخواست رسیده، بیشتر از آدمی که قبلاً بود فاصله گرفته.
«من شاهزاده موعود هستم»؛ خطرناکترین باور رنیرا

حالا میرسیم به یکی از مهمترین اتفاقهای فینال؛ جایی که رنیرا دیگه فقط خودش رو وارث قانونی Viserys نمیدونه و کمکم وارد یه مرحله خیلی خطرناکتر میشه. ما از فصل اول داستان پیشگویی Aegon the Conqueror رو میدونیم. اگان فاتح رؤیایی درباره یه تهدید بزرگ از شمال دیده بود و باور داشت برای مقابله با اون، وستروس باید زیر حکومت تارگرینها متحد بمونه. این راز نسلبهنسل منتقل شد و Viserys هم اون رو به رنیرا گفت.
تا اینجا، پیشگویی بیشتر یه مسئولیت بود تا امتیاز. یعنی فرمانروای تارگرین باید میفهمید دعواهای داخلی و جنگ بر سر تاج در برابر خطری که یه روز ممکنه کل وستروس رو تهدید کنه، چقدر بیاهمیتن. ولی چیزی که برای رنیرا اتفاق افتاده اینه که کمکم معنای این پیشگویی رو برای خودش عوض کرده. اون دیگه فقط خودش رو کسی نمیدونه که باید این راز رو حفظ کنه، بلکه واقعاً به این فکر افتاده که شاید خودش همون فردی باشه که پیشگویی دربارهاش حرف میزنه.
این تغییر خیلی مهمه، چون تا قبل از این رنیرا میتونست بگه من باید ملکه باشم چون Viserys من رو وارث خودش انتخاب کرده. حالا اما میتونه به خودش بگه من باید ملکه باشم چون شاید سرنوشت دنیا به حکومت من بستگی داشته باشه. همین یه تفاوت کوچیک، همهچیز رو عوض میکنه.
مشکل این مدل فکر کردن اینه که از یه جایی به بعد تقریباً هر تصمیمی قابل توجیه میشه. اگه کسی با رنیرا مخالفت کنه، میتونه به خودش بگه اون آدم داره جلوی سرنوشت میایسته. اگه مردم قبولش نداشته باشن، میتونه فکر کنه هنوز حقیقت رو نفهمیدن. حتی اگه برای رسیدن به هدفش یه عده قربانی بشن، باز هم میشه این اتفاق رو به اسم «هدف بزرگتر» توجیه کرد.
اینجاست که شباهت رنیرا با دنریس هم جالب میشه. قرار نیست بگیم این دو نفر دقیقاً یه شخصیتن، چون مسیرشون خیلی فرق داره، ولی هر دو به یه نقطه میرسن که قدرت، سرنوشت و این باور که «من باید این کار رو انجام بدم» کمکم توی ذهنشون با هم قاطی میشه. فرق مهمشون اینه که دنریس برای مدت زیادی قدرت رو وسیلهای برای رسیدن به چیزی میدید که فکر میکرد درسته، ولی رنیرا کمکم داره خود پیشگویی رو تبدیل میکنه به وسیلهای برای توجیه قدرتش.
وقتی هم جلوی مردم خودش رو شاهزاده موعود معرفی میکنه، دیگه با یه ملکه معمولی که وسط جنگ داخلی گیر افتاده طرف نیستیم. رنیرا داره به این نتیجه میرسه که تاریخ یه نقش مخصوص برای اون نوشته و دقیقاً همین باور میتونه باعث بشه خطرناکترین تصمیمهاش رو هم کاملاً درست ببینه.
حمله به Faith چگونه مردم را علیه رنیرا کرد؟

اگه رنیرا دنبال راهی بود که بخش بزرگی از مردم کینگزلندینگ رو خیلی سریع علیه خودش کنه، حمله به Faith تقریباً بهترین انتخاب ممکن بود. مشکل اینجاست که قدرت توی وستروس فقط به ارتش، قلعه و اژدها خلاصه نمیشه. Faith of the Seven بخش خیلی مهمی از زندگی مردم عادیه و برای خیلیها، دین چیزی نیست که بشه مثل یه خاندان سیاسی باهاش معامله کرد.
وقتی رنیرا وارد Great Sept میشه و High Septon کشته میشه، ماجرا دیگه فقط حذف یه مخالف سیاسی نیست. از نگاه بخش بزرگی از مردم، ملکه وارد مقدسترین فضای مذهبیشون شده و عملاً به ایمانشون حمله کرده. بدتر از اون اینکه تمام این کارها برای گرفتن تأیید مذهبی انجام میشه؛ یعنی رنیرا دنبال مشروعیتی میگرده که خودش همون لحظه داره نابودش میکنه.
اگه یه رهبر مذهبی با زور شمشیر مجبور بشه تو رو تأیید کنه، مردم هم خیلی خوب میفهمن این تأیید از روی ایمان یا قبول کردن حکومتت نبوده. حالا این اتفاق رو بذارین کنار وضعیت خود کینگزلندینگ. مردم از جنگ خستهان، غذا کمه، فشار اقتصادی بالاست و خیلیها احساس میکنن دارن هزینه دعوای یه خانواده سلطنتی رو میدن که هیچ ربطی به زندگی روزمرهشون نداره. در چنین شرایطی، رنیرا بهجای اینکه سعی کنه حمایت مردم رو نگه داره، دقیقاً به چیزی حمله میکنه که برای خیلیها مهمتر از خود تاجوتخته.
این تصمیم احتمالاً یکی از مهمترین زمینهسازیهای فصل چهارمه. کسایی که Fire & Blood رو خوندن میدونن رابطه مردم کینگزلندینگ با رنیرا و اژدهایان قرار نیست بهتر بشه و اتفاقاتی که این فصل دیدیم، کاملاً دارن اون مسیر رو آماده میکنن. رنیرا شاید هنوز از بالای Red Keep به شهری نگاه کنه که ظاهراً مال اونه، ولی داشتن یه شهر با حکومت کردن روی مردمی که دیگه تو رو نمیخوان، دو تا چیز کاملاً متفاوتن.
مرگ هلینا چه معنایی برای آینده King’s Landing دارد؟

بین همه آدمهایی که وسط Dance of the Dragons گیر افتادن، هلینا احتمالاً یکی از بیگناهترینهاست. اون هیچوقت دنبال تاج نبود، علاقهای به جنگ نداشت و حتی وقتی همه اطرافش درباره قدرت، انتقام و حکومت حرف میزدن، انگار ذهنش یه جای دیگه بود. جالبتر اینکه همون آدمی که کمتر از بقیه وارد بازی سیاست شد، خیلی وقتها بیشتر از همه میفهمید قراره چه اتفاقی بیفته.
جنگ اما تقریباً همهچیز رو ازش گرفت. بچهاش رو از دست داد، خانوادهاش از هم پاشید و خودش هم تبدیل شد به کسی که بقیه درباره زندگی و سرنوشتش تصمیم میگیرن. مرگش در فینال به همین دلیل خیلی تلخه. هلینا خودش رو از پنجره پایین میاندازه و روی نیزههای پایین ساختمان سقوط میکنه، ولی سریال یه لایه تلختر هم به این اتفاق اضافه کرده؛ اون موقع بارداره و با مرگش، Maelor هم قبل از به دنیا اومدن از بین میره.
این بخش یکی از تغییرات مهم سریال نسبت به Fire & Bloodـه و نشون میده سازندهها برای هلینا مسیر متفاوتی ساختن. با این حال، چیزی که بعد از مرگش اتفاق میافته شاید حتی از خود مرگ هم مهمتر باشه. رنیرا جسد خواهرش رو میبینه، ولی واکنشش اون چیزی نیست که شاید انتظار داشته باشیم. تقریباً سرد از کنار ماجرا رد میشه، پنجره رو میبنده و ادامه میده. همین چند ثانیه خیلی خوب نشون میده چقدر از رنیرا قبلی فاصله گرفتیم.
از اون طرف، پارچهای که هلینا در طول فصل روش کار میکرد هم بالاخره معنای بیشتری پیدا میکنه. طرحی که روی اون میبینیم همون چیزیه که در تیتراژ ابتدایی سریال وجود داره و روی پارچه نشونههایی از مرگ خودش، رنیرا، تخت آهنین و خون و آتش دیده میشه. رنیرا این تصاویر رو میبینه، ولی عملاً کنار میذارتشون.
اینجا یه تناقض خیلی جالب داریم. رنیرا کل زندگی و حکومتش رو داره با یه پیشگویی توجیه میکنه، ولی وقتی با نشونهای روبهرو میشه که ممکنه با چیزی که خودش باور کرده جور نباشه، حاضر نیست جدی بگیردش. یعنی پیشگویی تا وقتی خوبه که حرفی رو بزنه که رنیرا دوست داره بشنوه.
مرگ هلینا از نظر سیاسی هم میتونه برای رنیرا خیلی گرون تموم بشه. هلینا بین مردم شخصیت منفوری نبود و حالا مرگش درست زمانی اتفاق افتاده که مردم کینگزلندینگ از حکومت جدید ناراضیان، Faith ضربه خورده و شهر از جنگ خسته شده. بنابراین اگه فصل چهارم خشم مردم علیه رنیرا رو خیلی جدیتر نشون بده، مرگ هلینا احتمالاً یکی از اتفاقهاییه که این آتیش رو بیشتر شعلهور میکنه.
نبرد اول تامبلتون؛ جنگی که از کنترل همه خارج شد

در حالی که رنیرا توی کینگزلندینگ سعی میکنه حکومتش رو نگه داره، تامبلتون تبدیل میشه به یکی از بدترین نمونههای این واقعیت که جنگ دیگه از کنترل همه خارج شده. قبل از شروع نبرد هنوز یه فرصت برای جلوگیری از فاجعه وجود داره. Daeron و Gwayne دنبال یه راهحل سیاسیان و پیشنهاد تقسیم قلمرو رو مطرح میکنن. حتی بحث ازدواج Daeron و Rhaena هم پیش میاد تا شاید یه توافقی شکل بگیره که هر دو طرف بتونن باهاش کنار بیان.
Corlys هم که دیگه بیشتر از خیلیها میفهمه ادامه این جنگ قراره به کجا برسه، سعی میکنه دیمون رو به قبول این پیشنهاد راضی کنه. ولی دیمون حاضر نیست کوتاه بیاد و همین تصمیم خیلی زود همهچیز رو به سمت جنگ میبره.
وقتی نبرد شروع میشه، دیگه خبری از یه جنگ مرتب بین دو ارتش نیست. بهمحض اینکه اژدهاها وارد ماجرا میشن، تامبلتون تبدیل به یه فاجعه کامل میشه. Ulf با Silverwing از کنترل خارج میشه و دیگه براش فرقی نداره چه کسی عضو سیاههاست، چه کسی سبزهاست و چه کسی اصلاً هیچ ربطی به این جنگ نداره. شهر میسوزه، مردم عادی کشته میشن و اتفاقی میافته که خیلی خوب نشون میده وقتی تارگرینها جنگ رو با اژدها ادامه بدن، دیگه هیچ مرزی بین میدان نبرد و زندگی مردم عادی باقی نمیمونه.
Ormund Hightower و Roderick Dustin هم در جریان همین نبرد کشته میشن، Kat، همسر Hugh، قربانی حمله Ulf میشه و Daeron هم در پایان نبرد ناپدید میشه. دیمون هم به کمک Corlys بهسختی از این ماجرا جان سالم به در میبره.
از نظر نظامی سیاهها در نهایت تامبلتون رو از دست میدن، ولی اینکه این اتفاق رو یه پیروزی درستوحسابی برای سبزها بدونیم هم خیلی سخت میشه. شهر نابود شده، چند فرمانده مهم مردن، Daeron معلوم نیست کجاست و یه اژدهاسوار غیرقابلکنترل وسط میدان آزاد شده. اینجا دیگه مسئله برد و باخت یه طرف نیست؛ مسئله اینه که Dance of the Dragons از مرحلهای رد شده که حتی آدمهایی که جنگ رو شروع کردن هم نمیتونن کنترلش کنن.
تا قبل از تامبلتون، همه فکر میکردن اژدهاها سلاح جنگن و فقط کافیه آدم درست سوارشون بشه. تامبلتون نشون داد وقتی این قدرت دست کسی بیفته که هیچکس کنترلی روش نداره، خود سلاح میتونه تبدیل به یه مشکل بزرگتر از دشمن بشه.
Ulf چرا به سیاهها خیانت کرد؟

خیانت Ulf در نگاه اول شاید خیلی ساده به نظر برسه؛ یه آدم معمولی یهدفعه قدرت پیدا کرده، مغرور شده و حالا فکر میکنه هر کاری دلش بخواد میتونه انجام بده. ولی اگه یکم بیشتر به داستانش نگاه کنیم، قضیه پیچیدهتر از این حرفهاست.
Ulf تا مدت زیادی اصلاً بخشی از دنیای خاندانهای بزرگ نبود. نه شاهزاده بود، نه شوالیه و نه کسی که توی شوراهای سیاسی جایی داشته باشه. یکی از همون آدمهای عادی بود که خاندانهای اشرافی معمولاً حتی اسمشون رو هم نمیدونن. بعد ناگهان بهش گفته شد خون تارگرین توی رگهاشه و تونست Silverwing رو به دست بیاره. یعنی در عرض مدت خیلی کوتاهی، کسی که تقریباً هیچ قدرتی نداشت، صاحب یکی از خطرناکترین موجودات کل وستروس شد.
مشکل از جایی شروع شد که تارگرینها فکر کردن با وجود این تغییر، همهچیز میتونه مثل قبل ادامه پیدا کنه. رنیرا زمانی سراغ Dragonseedها رفت که شدیداً به اژدهاسوار نیاز داشت. به آدمهایی فرصت داد که در شرایط عادی احتمالاً حتی اجازه حضور توی شورای اون رو هم پیدا نمیکردن، ولی بعد از اینکه همین آدمها صاحب اژدها شدن، هنوز ازشون انتظار داشت مثل قبل جایگاه خودشون رو بدونن و مطیع باشن.
خب اینجا یه تناقض خیلی بزرگ وجود داره. نمیشه یه نفر رو روی Silverwing نشوند و بعد ازش انتظار داشت هنوز خودش رو یه رعیت معمولی بدونه. Ulf قدرتی رو چشیده که حتی خیلی از لردهای بزرگ وستروس ندارن و طبیعیه که بعد از اون، نگاهش به خودش و جایگاهش هم عوض بشه.
از طرف دیگه، اون احساس میکنه چیزهایی که بهش وعده داده شده با چیزی که واقعاً نصیبش شده فرق داره. احترام و جایگاهی که فکر میکنه حقشه رو نمیگیره و از همه مهمتر، حالا وسیلهای داره که میتونه باهاش نارضایتی خودش رو به همه تحمیل کنه.
این به هیچ عنوان به معنی بیگناه بودن Ulf نیست. کاری که توی تامبلتون انجام میده یه قتلعام واقعیه و هیچ ناراحتی یا احساس بیعدالتیای نمیتونه کشتن مردم عادی رو توجیه کنه. ولی چیزی که سریال خوب نشون میده اینه که Ulf فقط یه آدم بد نیست که یهدفعه تصمیم گرفته خیانت کنه؛ اون تا حدی نتیجه اشتباه خود تارگرینها هم هست.
تارگرینها در اوج ناامیدی آدمهای عادی رو پیدا کردن، بزرگترین سلاحهای دنیا رو دستشون دادن و بعد فکر کردن همچنان میتونن با همون قواعد قدیمی بهشون دستور بدن. تامبلتون نشون داد این تصور چقدر اشتباه بوده. شاید مشکل اصلی رنیرا در ماجرای Dragonseedها این نبود که به آدمهای اشتباه اژدها داد، بلکه این بود که فکر کرد داشتن خون تارگرین بهتنهایی برای وفادار نگه داشتن کسی که روی یه اژدها نشسته کافیه.
Aegon و Aemond؛ اتحاد جدیدی که میتواند جنگ را تغییر دهد

رابطه اگان و ایموند از اون چیزهاییه که توی این فصل هرچی جلوتر رفتیم، عجیبتر شد. بعد از اتفاقات Rook’s Rest عملاً هیچ دلیلی وجود نداشت که فکر کنیم این دو نفر دوباره بتونن کنار هم قرار بگیرن. ایموند نه فقط برادر اگان بود، بلکه کسی بود که عملاً تا مرز کشتنش پیش رفت و بعد هم در نبودش کنترل اوضاع رو دست گرفت. برای همین وقتی اگان دوباره سراغش میره، انتظار طبیعی اینه که بالاخره حسابش رو با برادر کوچیکترش صاف کنه.
ولی اگان این کار رو نمیکنه و همین تصمیم خیلی خوب نشون میده خودش هم نسبت به قبل تغییر کرده. اگان حالا فهمیده که جنگ فقط با عصبانیت و انتقام جلو نمیره. ممکنه از ایموند متنفر باشه و احتمالاً هیچوقت هم کاری که باهاش کرده رو فراموش نکنه، ولی فعلاً یه مشکل خیلی بزرگتر داره: رنیرا هنوز قدرتمنده و برای مقابله باهاش به هر چیزی که در اختیار داره احتیاج داره.
و خب وقتی Vhagar وسط ماجرا باشه، خیلی سخت میشه ایموند رو همینجوری کنار گذاشت.
ایموند هنوز سوار بزرگترین و ترسناکترین اژدهای زنده وستروسه و اگان این رو خوب میفهمه. برای همین فعلاً انتقام شخصی رو میذاره کنار و از برادرش میخواد Vhagar رو پیدا کنه و دوباره وارد جنگ بشه. نکته جالب اینجاست که این تصمیم اگان رو خیلی متفاوتتر از چیزی نشون میده که اول سریال ازش میشناختیم. اگان همیشه شخصیت عجول، لوس و تا حد زیادی وابسته به بقیه بود، ولی حالا که تاج رو از دست داده، زخمی شده و مجبور شده از بیرون به بازی نگاه کنه، انگار تازه داره سیاست رو یاد میگیره.
در طرف مقابل، رنیرا دقیقاً مسیر برعکس رو طی کرده. اون هرچی بیشتر به قدرت رسیده، بیشتر آدمهای اطرافش رو از خودش دور کرده. اگان هرچی بیشتر قدرت رو از دست داده، بیشتر فهمیده برای پس گرفتنش باید حسابشده رفتار کنه. این تضاد به نظرم یکی از جالبترین چیزهایی بود که فصل سوم بین این دو شخصیت ساخت.
البته این اتحاد بین اگان و ایموند اصلاً به این معنی نیست که حالا برادرهای مهربونی شدن و قراره دست تو دست هم وستروس رو نجات بدن. اعتماد بین این دو تقریباً از بین رفته و هر دو هم خوب میدونن نفر مقابل چه کارهایی ازش برمیاد. چیزی که فعلاً کنار هم نگهشون داشته، فقط یه دشمن مشترکه.
و همین قضیه میتونه توی فصل چهارم خیلی مهم بشه. چون اگر ایموند دوباره Vhagar رو وارد میدان کنه، رنیرا با یه تهدید خیلی جدی روبهرو میشه و از طرف دیگه، خود اگان هم دیگه اون پادشاه درماندهای نیست که فقط منتظر باشه بقیه براش تصمیم بگیرن.
Alys Rivers واقعاً کیست؟

Alys Rivers از همون لحظهای که وارد داستان شد، معلوم بود قرار نیست یه شخصیت معمولی باشه. تقریباً هر صحنهای که توی Harrenhal داشت، یه چیزی توش بود که حس میکردیم این زن خیلی بیشتر از چیزی که میگه میدونه. رفتار عجیبش، حرفهاش درباره آینده، رابطهاش با Harrenhal و چیزهایی که بقیه نمیدیدن، همه نشونه بودن که بالاخره یه جایی سریال باید توضیح بده دقیقاً با کی طرفیم.
فینال فصل سوم بالاخره یه بخش خیلی مهم از این راز رو باز میکنه و معلوم میشه Alys طبق حرف خودش بیش از صد ساله که زنده است. اون میگه زمانی همسر Harren Hoare، آخرین پادشاه جزایر و رودخانهها بوده؛ همون کسی که Harrenhal رو ساخت و در نهایت همراه خانوادهاش داخل قلعه با آتش Balerion سوخت.
اما داستان Alys حتی از این هم عجیبتره. اون توضیح میده که پسرش بهشدت سوخته بوده و برای نجاتش سراغ جادوی باستانی رفته، ولی نتیجه چیزی نبوده که انتظار داشته. خودش نفرین شده، عمر طبیعیاش رو از دست داده و به Harrenhal گره خورده. یعنی زنی که ما تا الان فکر میکردیم شاید فقط یه جادوگر مرموز باشه، در واقع یکی از قدیمیترین آدمهای زنده وستروسه.
این تغییر نسبت به Fire & Blood خیلی بزرگه، چون توی کتاب هویت Alys هیچوقت اینقدر واضح توضیح داده نمیشه. درباره سنش شایعههای زیادی وجود داره و حتی بعضیها میگن خیلی بیشتر از چیزی که ظاهرش نشون میده عمر کرده، ولی سریال تصمیم گرفته یه گذشته کاملاً مشخص براش بسازه.
و راستش این تصمیم خیلی به فضای Harrenhal میخوره. از همون اول سریال، Harrenhal فقط یه قلعه معمولی نبوده. تقریباً هر کسی که میره اونجا با گذشته، ترسها و خاطرات خودش روبهرو میشه و حالا میفهمیم Alys هم عملاً بخشی از خود این قلعه است. اون از زمان Harren Hoare اونجاست و نسلهای مختلف رو دیده که میان، فکر میکنن صاحب Harrenhal شدن و بعد یا میمیرن یا نابود میشن.
حالا سؤال جالبتر اینه که اگه Alys واقعاً این همه سال زنده بوده، چه چیزهای دیگهای میدونه؟ احتمالاً خیلی بیشتر از چیزی که تا الان به ایموند یا دیمون گفته. برای همین بعید میدونم سریال این گذشته رو فقط برای یه افشای جذاب ساخته باشه؛ به احتمال زیاد نقش Alys توی فصل چهارم خیلی مهمتر از چیزیه که الان به نظر میرسه.
چه کسانی هنوز در کنار رنیرا ماندهاند؟

اینجا وضعیت رنیرا یه کم خندهدار و البته خیلی تلخه. اون بالاخره به چیزی رسیده که از ابتدای سریال دنبالش بود؛ کینگزلندینگ رو گرفته، روی تخت آهنین نشسته و رسماً خودش رو ملکه میدونه. ولی وقتی دوروبرش رو نگاه میکنیم، میبینیم تعداد آدمهایی که واقعاً میتونه بهشون اعتماد کنه هر روز کمتر میشه.
Corlys یکی از واضحترین نمونههاست. رابطه اون با رنیرا مدتهاست که دیگه مثل قبل نیست و اتفاقات اخیر هم شرایط رو بدتر کرده. Corlys آدمی نیست که ساده از کنار مرگ اعضای خانوادهاش یا تصمیمهایی که اشتباه میدونه رد بشه و حالا بیشتر از قبل حس میکنه این جنگ داره همهچیز رو نابود میکنه. کمکش به دیمون در Tumbleton هم نشون میده که دیگه نمیشه انتظار داشت هر تصمیمی که رنیرا میگیره بدون سؤال قبول کنه.
Baela و Rhaena هم شرایط سادهای ندارن. هر دو هنوز بخشی از جبهه سیاه محسوب میشن، ولی وفاداری خانوادگی با اعتماد کامل به رنیرا فرق داره. مخصوصاً وقتی بحث پیشنهاد ازدواج Rhaena و Daeron وسط میاد، میبینیم که حتی داخل خانواده هم مسیرهای تازهای دارن باز میشن.
Addam هم از اون شخصیتهاییه که فعلاً نمیشه با قطعیت گفت علیه رنیراست، ولی مشخصه شرایط برای وفاداری کورکورانه خیلی سختتر شده. Hugh هم بعد از اتفاقی که برای Kat افتاد و چیزی که در Tumbleton دید، دیگه همون Dragonseed اول فصل نیست. Ulf که اصلاً عملاً از کنترل خارج شده و دیگه نمیشه بهش به چشم یکی از مهرههای رنیرا نگاه کرد.
Mysaria هم وضع جالبی داره. کسی که مدتها یکی از نزدیکترین آدمهای رنیرا بود و حتی در تصمیمهای مهم روش تأثیر داشت، حالا خود رنیرا ازش فاصله گرفته. این یعنی رنیرا نه فقط آدمهایی رو که علیهش هستن از دست میده، بلکه بعضی وقتها خودش هم کسانی رو که میتونستن کنارش بمونن کنار میذاره.
دیمون شاید هنوز مهمترین متحدش باشه، ولی حتی اون هم هیچوقت کسی نبوده که بشه صددرصد کنترلش کرد. دیمون همیشه تصمیم خودش رو میگیره و اگه فکر کنه راه دیگهای بهتره، بعیده فقط چون رنیرا ملکه است کوتاه بیاد.
همینجاست که تناقض وضعیت رنیرا خودش رو نشون میده. اون تخت آهنین رو داره، ولی تخت آهنین بهتنهایی حکومت نمیکنه. برای نگه داشتنش به مردم، ارتش، خاندانها، اژدهاسوارها و آدمهایی احتیاج داره که حاضر باشن براش بجنگن. الان تقریباً همه این پایهها دارن یکییکی لق میشن.
فصل چهارم House of the Dragon قرار است به کجا برسد؟

با پایان فصل سوم، تقریباً مطمئنیم که فصل چهارم قرار نیست فرصت زیادی برای نفس کشیدن بهمون بده. این فصل قراره پایان House of the Dragon باشه و هنوز چندتا از مهمترین اتفاقهای Dance of the Dragons باقی مونده که سریال باید بهشون برسه.
از اینجا به بعد طبیعتاً وارد محدوده اسپویلهای Fire & Blood میشیم، پس اگه نمیخواین حتی مسیر کلی فصل چهارم رو بدونین، بهتره این بخش رو رد کنین.
یکی از مهمترین اتفاقهایی که هنوز باقی مونده، ماجرای Dragonstone و اگان است. اگان هنوز از بازی خارج نشده و با توجه به اتفاقات فینال، سریال خیلی واضح داره اون رو دوباره به سمت مرکز جنگ میبره. اینکه اگان چطور دوباره وارد بازی میشه و Dragonstone چه نقشی در ادامه داستان داره، احتمالاً یکی از خطوط اصلی فصل چهارم خواهد بود.
از اون طرف یکی از بزرگترین نبردهایی که کل طرفدارهای کتاب منتظرشن هم هنوز مونده: Battle Above the Gods Eye. یعنی رویارویی دیمون و ایموند، همراه Caraxes و Vhagar. این نبرد یکی از معروفترین و مهمترین لحظههای کل Dance of the Dragonsـه و با توجه به مسیری که سریال برای این دو شخصیت ساخته، بعیده فصل آخر ازش ساده رد بشه.
تامبلتون هم هنوز تمام نشده. چیزی که در قسمت آخر دیدیم فقط نبرد اول بود و ماجرای Ulf، Hugh و Daeron هنوز ادامه داره. با توجه به اینکه سریال کلی وقت برای Dragonseedها گذاشته، قطعاً سرنوشتشون بخش مهمی از فصل آخر خواهد بود.
از همه مهمتر، وضعیت کینگزلندینگه. رنیرا الان شهر رو در اختیار داره، ولی Faith رو علیه خودش کرده، مردم از شرایط ناراضیان و مرگ هلینا هم میتونه خشم عمومی رو بیشتر کنه. اگه سریال طبق مسیر کلی کتاب جلو بره، ما هنوز باید به یکی از وحشتناکترین اتفاقهای این جنگ یعنی Storming of the Dragonpit برسیم؛ اتفاقی که میتونه جواب خیلی از زمینهسازیهای همین فصل باشه.
و در نهایت خود رنیراست. تقریباً همه چیز داره به سمت سقوط حکومتش حرکت میکنه. مشکل مالی، نارضایتی مردم، از دست دادن متحدها و تصمیمهای خودش دارن کمکم دورش حلقه میزنن. خوانندههای Fire & Blood هم خوب میدونن که داستان رنیرا پایان خوشی نداره، ولی هنوز معلوم نیست سریال دقیقاً چطور میخواد ما رو به اون نقطه برسونه و اصلاً آخرین صحنه داستان رو کجا قرار میده.
آیا Alicent آخرین متحد رنیرا خواهد شد؟

Alicent توی قسمت آخر حضور خیلی پررنگی نداشت و همین به نظرم جالبه، چون رابطه اون و رنیرا از همون قسمت اول یکی از مهمترین بخشهای اقتباس سریال بوده. سریال از اول تصمیم گرفت رابطه این دو نفر رو خیلی بیشتر از کتاب گسترش بده و تقریباً تمام جنگ رو از زاویه دوستی قدیمیای نشون بده که تبدیل به دشمنی شد.
حالا شرایط به جایی رسیده که تقریباً همه آدمهای اطراف رنیرا دارن کمکم ازش فاصله میگیرن، ولی Alicent از نظر داستانی هنوز یه جای عجیب بین دشمن و دوست ایستاده. این دو نفر کلی دلیل برای متنفر بودن از هم دارن، ولی در عین حال شاید کمتر کسی توی وستروس وجود داشته باشه که به اندازه Alicent بفهمه رنیرا چه چیزهایی رو از دست داده و چطور به این نقطه رسیده.
برای همین اصلاً بعید نیست فصل چهارم دوباره این دو شخصیت رو به مرکز داستان برگردونه. نه لزوماً به این معنی که Alicent یهدفعه پرچم سیاهها رو بگیره و تبدیل به مشاور رنیرا بشه، بلکه شاید وقتی بقیه آدمها یکییکی از رنیرا فاصله میگیرن، Alicent یکی از آخرین کسانی باشه که هنوز بتونه باهاش حرف بزنه و چیزی از رنیرا قدیمی رو ببینه.
اتفاقاً همین قضیه میتونه پایان رابطهشون رو خیلی تلختر کنه. جنگی که یه زمانی بین دو شاخه یه خاندان شروع شد، ممکنه در نهایت جایی تموم بشه که دو زنی که اول داستان دوست بودن، دوباره روبهروی هم قرار بگیرن؛ ولی این بار بعد از اینکه تقریباً همهچیز رو از دست دادن.
پایان فصل سوم واقعاً درباره چه بود؟

اگه بخوایم کل فینال رو فقط از نظر اتفاقات نگاه کنیم، کلی چیز برای حرف زدن داریم؛ تامبلتون، مرگ هلینا، Faith، اگان، ایموند، Alys Rivers و ده تا مشکل دیگه که برای فصل چهارم باقی موند. ولی به نظرم چیزی که این قسمت بیشتر از همه دربارهاش بود، خود رنیرا و رابطهاش با قدرت بود.
رنیرا در شروع داستان فکر میکرد بزرگترین مشکلش اینه که دیگران حاضر نیستن حقش برای حکومت رو قبول کنن. سالها برای این جنگید که ثابت کنه وارث قانونی Viserys بوده و تاجی که اگان روی سر گذاشته در اصل مال اونه. حالا بالاخره به تخت رسیده، ولی تازه اینجا مشخص میشه داشتن تاج قرار نیست مشکلاتش رو حل کنه.
اتفاقاً شاید اصل مشکلات از همینجا شروع شده باشه.
اون حالا مردم رو از خودش دور کرده، Faith رو به دشمن تبدیل کرده، بعضی از نزدیکترین آدمهاش دیگه به تصمیمهاش اعتماد ندارن و Dragonseedهایی که قرار بود برگ برندهش باشن، دارن تبدیل به یه مشکل تازه میشن. در کنار همه اینا، خود رنیرا هم هر روز بیشتر به این باور میرسه که فقط یه ملکه نیست و شاید سرنوشت خاصی براش نوشته شده.
و این دقیقاً چیزیه که فینال رو ترسناک میکنه. چون رنیرا هنوز فکر میکنه داره برای حفظ چیزی بزرگتر میجنگه، در حالی که ما از بیرون میبینیم خیلی از تصمیمهاش دارن همون چیزی رو که میخواد حفظ کنه نابود میکنن.
شاید تراژدی اصلی رنیرا هم همین باشه. اون تمام عمرش برای رسیدن به تخت آهنین جنگید، ولی درست وقتی بالاخره بهش رسید، خودش دیگه همون آدمی نبود که اول این راه رو شروع کرده بود.
حرف آخر
حالا که فصل سوم تموم شده، واقعاً دوست داریم بدونیم شما درباره مسیر رنیرا چی فکر میکنین. به نظرتون هنوز شانسی داره اوضاع رو جمع کنه و حکومتش رو نگه داره یا اتفاقات این فصل عملاً شروع سقوطش بودن؟ از اون طرف، بین اگان، ایموند، دیمون و بقیه شخصیتها فکر میکنین چه کسی توی فصل آخر خطرناکترین مهره جنگ میشه؟
نظرتون درباره فینال فصل سوم House of the Dragon و چیزی که از فصل چهارم انتظار دارین رو حتماً توی کامنتها برامون بنویسین.

