تو پست قبلی، نقد اپیزود سوم فصل سوم House of the Dragon رو با هم بررسی کردیم و گفتیم این قسمت از نظر روایت، شخصیتها و مسیر داستانی چه چیزهایی برای گفتن داشت. حالا وقتشه بریم سراغ بخش جذابتر ماجرا؛ یعنی تفاوتهای اپیزود سوم با کتاب Fire & Blood.
ای کسانی که هنوز کتابها رو نخوندید، واقعاً لطفاً یه فکری به حال این قضیه بکنید! چون هر چقدر هم سریال خوشساخت باشه، وقتی کتاب رو خونده باشید، تازه میفهمید بعضی تغییرها از کجا اومدن، چرا انجام شدن و اصلاً چقدر روی مسیر داستان اثر میذارن.
البته بذارید همین اول یه چیزی رو روشن کنم؛ من با همهی تغییرات سریال گارد ندارم. اتفاقاً بعضی از تغییرها تو این فصل، بیشتر از اینکه ضربهی جدی به داستان بزنن، یه جور فنسرویس حساب میشن. مثلاً حذف شخصیتی مثل نتلز، با اینکه برای کتابخوانها مهمه، اما از نگاه سازندهها احتمالاً راهی بوده برای اینکه رابطهی دیمون و رنیرا بیشتر از این به هم نریزه. چون اگر تا اینجا متوجه شده باشید، نتلز یکی از شخصیتهاییه که با دیمون ارتباط مهمی پیدا میکنه و خب طرفدارها هم اصلاً دوست ندارن حتی یک ذره رابطهی دیمون و رنیرا ترک برداره. برای همین سازندهها ترجیح دادن همچین ضدحالی رو حذف کنن و بخشی از نقش اون رو با دختر دیمون جایگزین کنن تا هم داستان جلو بره، هم فشار طرفدارها کمتر بشه.
اما خب همهی تغییرها اینقدر ساده و بیدردسر نیستن. اپیزود سوم چندتا تفاوت جدی با کتاب داره؛ از ماجرای دِیرون جعلی گرفته تا رفتار رنیرا با آلیسنت، نقش کورلیس و حتی مسیر اتفاقات کینگز لندینگ. پس بریم ببینیم این قسمت دقیقاً چه چیزهایی رو نسبت به Fire & Blood عوض کرده و این تغییرها قراره چه بلایی سر ادامهی داستان بیارن.
دِیرون جعلی؛ بزرگترین تغییر اپیزود سوم نسبت به کتاب

یکی از بزرگترین تغییرهای اپیزود سوم نسبت به Fire & Blood، همین ماجرای دِیرون جعلیه. یعنی سریال فقط یه صحنهی کوچیک اضافه نکرده؛ اومده یه خط داستانی کامل ساخته که تو کتاب اصلاً وجود نداره و همین تغییر، هم روی دِیرون اثر میذاره، هم روی نقش اورموند هایتاور، هم حتی روی قضیهی تساریون.
تو سریال، دیمون با کاراکسیس و بقیه اژدها سوارا جلوی اورموند هایتاور و سپاهش سبز میشه. اورموند هم وقتی میبینه اوضاع اصلاً به نفعش نیست و هر لحظه ممکنه خودش و کل نیروهاش با آتش اژدها کباب بشن، ظاهراً تسلیم میشه و به رنیرا اعلام وفاداری میکنه. بعد هم برای اینکه همهچیز واقعیتر به نظر بیاد، یه پسر رو بهعنوان دِیرون تارگرین تحویل دیمون میده.
بعدتر رنیرا هم با همین پسر روبهرو میشه و فکر میکنه بالاخره برادر ناتنیش، یعنی دِیرون، رو از نزدیک دیده. اما آخر اپیزود میفهمیم که کل این ماجرا یه بازی بوده. اون پسر اصلاً دِیرون واقعی نیست و اورموند از همون اول داشته دیمون و رنیرا رو میپیچونده تا برای خودش و نیروهاش زمان بخره.
حالا تفاوت اصلی اینجاست که تو Fire & Blood اصلاً همچین چیزی نداریم. نه دیمون دِیرون رو گروگان میگیره، نه اورموند یه بدل تحویلش میده، نه رنیرا با دِیرون قلابی روبهرو میشه. دِیرون تو کتاب واقعاً کنار نیروهای هایتاوره و یکی از مهرههای مهم سبزها تو جنگ حساب میشه. پس این بخش از اپیزود، بیشتر از اینکه اقتباس مستقیم از کتاب باشه، یه داستان تازهست که سریال برای بالا بردن تعلیق ساخته.
این تغییر باعث شده نقش اورموند هایتاور هم تو سریال پررنگتر بشه. تو کتاب، اورموند تو لشکرکشی هایتاورها آدم مهمیه، اما نه با این مدل نقشه و فریب. سریال ازش یه شخصیت زیرکتر ساخته؛ کسی که فقط با شمشیر و سپاه جلو نمیره و خوب بلده با یه دروغ درست، چند قدم از دشمن جلو بزنه. اینجا اورموند عملاً با یه حرکت، هم دیمون رو گول میزنه، هم رنیرا رو، هم برای جبههی سبزها زمان میخره.
از اون طرف، سریال برای اینکه این فریب جواب بده، مجبور شده گذشتهی دِیرون رو هم یه کم متفاوتتر نشون بده. تو سریال، دِیرون انگار اونقدر از بچگی از کینگز لندینگ و بقیهی خانواده دور بوده که رنیرا هم درست نمیتونه تشخیص بده این پسر واقعاً دِیرونه یا نه. همین باعث میشه نقشهی اورموند قابل قبولتر به نظر بیاد.
اما تو کتاب قضیه اینطوری نیست. دِیرون کاملاً از خانواده جدا نبوده. او تا دوازدهسالگی تو کینگز لندینگ کنار اگان، هلینا، ایموند و حتی بچههای رنیرا بزرگ شده بود و بعد برای خدمت به اورموند هایتاور به اولدتاون فرستاده شد. حتی تو کتاب گفته میشه دِیرون و جیس به خواست ویسریس دایهی مشترک داشتن، چون ویسریس امیدوار بود این نزدیکی شاید یه کم از دشمنی بین دو شاخهی خانواده کم کنه.
برای همین، دیدار رنیرا با دِیرون جعلی هم کاملاً ساختهی سریاله. تو کتاب اصلاً دِیرون دستگیر نمیشه که بخوان بیارنش کینگز لندینگ و جلوی رنیرا قرارش بدن. سریال اما از این موقعیت استفاده میکنه تا رنیرا رو با کسی روبهرو کنه که فکر میکنه هم برادر ناتنیشه، هم یکی از تهدیدهای جدی برای تاجوتختش.
ولی خب این تغییر یه سؤال گنده هم با خودش میاره: تساریون کجا بود؟ اگه این پسر واقعاً دِیرون بود، اژدهاش باید یه واکنشی نشون میداد یا حداقل نبودنش باید شکبرانگیز میشد. بالاخره تو دنیای تارگرینها، اژدها فقط یه وسیلهی جنگی نیست؛ یه بخش مهم از هویت سوارشه. پس وقتی دیمون و رنیرا با این دِیرون قلابی روبهرو میشن، نبودن تساریون باید خیلی زود زنگ خطر رو براشون روشن میکرد.
در کل، ماجرای دِیرون جعلی از اون تغییرهاییه که سریال برای جذابتر کردن اپیزود اضافه کرده. از یه طرف باعث میشه غیبت طولانی دِیرون بالاخره به درد داستان بخوره و اورموند هایتاور هم خطرناکتر و باهوشتر دیده بشه. از طرف دیگه، چون چنین چیزی تو کتاب وجود نداره، چندتا سؤال منطقی هم درست میکنه؛ مخصوصاً دربارهی تساریون و اینکه چرا هیچکس زودتر به جعلی بودن این دِیرون شک نکرد.میخوام بگم که اژدهای بدبخت یه جوری نگاه میکرد که انگار ناخوداگاه میگفت این دیگه کیه ؟من اصلا اینو نمیشناسم 😂
رفتار رنیرا با آلیسنت و هلینا؛ سریال باز هم نرمتر از کتاب جلو میره

یکی دیگه از تفاوتهای مهم اپیزود سوم با Fire & Blood، نحوهی برخورد رنیرا با آلیسنت و هلیناست. تو سریال، آلیسنت و هلینا بعد از سقوط کینگز لندینگ عملاً اسیر رنیرا هستن، اما رفتاری که باهاشون میشه خیلی شبیه زندانیهای معمولی نیست. هنوز اتاق دارن، خدمتکار دارن، یه حدی از رفتوآمد داخل رد کیپ براشون ممکنه و حتی آلیسنت میتونه بره با رنیرا حرف بزنه.
اما تو کتاب، فضا خیلی تلختره. رابطهی رنیرا و آلیسنت تو Fire & Blood دیگه تقریباً هیچ شباهتی به رابطهی پیچیده و شخصیای که سریال ساخته نداره. اونجا این دو نفر بیشتر از هر چیزی دشمن همدیگهان. بعد از اینکه رنیرا کینگز لندینگ رو میگیره، آلیسنت با زنجیرهای طلایی از دست و پا بسته میشه؛ هرچند رنیرا در نهایت جونش رو میبخشه، اون هم به خاطر خاطرهی ویسریس.
پس اینجا هم سریال دوباره داره مسیر نرمتری رو انتخاب میکنه. انگار سازندهها هنوز نمیخوان رابطهی رنیرا و آلیسنت رو کامل تبدیل کنن به یه دشمنی خشک و بیبرگشت. برای همین حتی وقتی آلیسنت اسیره، باز هم یه جور فضای گفتوگو و رابطهی انسانی بینشون باقی میمونه.
در حالی که تو کتاب، این رابطه خیلی بیرحمتر و سردتره. آلیسنت برای رنیرا فقط مادر اگان و یکی از ریشههای اصلی جنگه، نه دوست قدیمی یا کسی که هنوز بشه باهاش حرف زد. برای همین، رفتار سریال با آلیسنت و هلینا یکی از جاهاییه که کاملاً معلوم میشه House of the Dragon همچنان میخواد بخش احساسی و شخصی رابطهی رنیرا و آلیسنت رو زنده نگه داره، حتی وقتی خود داستان دیگه وارد مرحلهی جنگ و اسارت شده.
سرنوشت اگان دوم و بچههاش؛ باز هم یه تغییر مهم نسبت به کتاب

یکی دیگه از تفاوتهای اپیزود سوم با Fire & Blood، ماجرای اگان دوم و بچههاشه. تو سریال، آلیسنت به رنیرا پیشنهاد میده که اگان رو مرده اعلام کنه؛ چون بعد از اون همه سوختگی و زخمی که برداشته، عملاً خیلیها دیگه نمیتونن درست بشناسنش. یعنی آلیسنت میخواد با یه جور مرگ سیاسی، ماجرای اگان رو از سر راه رنیرا برداره.
اما تو کتاب، رنیرا همچین کاری نمیکنه. اون دنبال این نیست که اگان رو نمادین مرده اعلام کنه؛ برعکس، برای پیدا کردن اگان و بچههای باقیموندهاش فرمان تعقیب صادر میکنه. تو روایت کتاب، اگان هنوز یه تهدید زندهست و رنیرا هم با همین نگاه باهاش برخورد میکنه، نه اینکه بخواد با یه اعلام رسمی، پروندهاش رو ببنده.
اینجا یه تفاوت مهم دیگه هم هست: بچههای اگان. تو سریال تا اینجا ما جیهیریس رو داشتیم که تو ماجرای خون و پنیر کشته شد، جیهیرا هنوز هست، اما میلور هنوز وارد داستان نشده. برای همین هم بین فنها یه تئوری خیلی جدی راه افتاده که شاید هلینا الان باردار باشه و سریال بخواد میلور رو دیرتر وارد داستان کنه.
این تئوری از اون جهت مهمه که تو کتاب، میلور یکی از بچههای اگان و هلیناست و نبودنش از همون فصل قبل برای کتابخوانها خیلی سؤال درست کرده بود. چون حذف میلور فقط حذف یه بچهی اضافه نیست؛ نبودنش میتونه روی چندتا اتفاق مهم بعدی اثر بذاره. برای همین خیلیها میگن شاید سریال فعلاً میلور رو حذف نکرده، فقط حضورش رو عقب انداخته و ممکنه از مسیر بارداری هلینا دوباره واردش کنه.
البته فعلاً باید با احتیاط دربارهاش حرف زد، چون هنوز خود سریال چیزی رو قطعی نکرده. اما اگه این تئوری درست باشه، یعنی اپیزود سوم داره زمینهچینی میکنه تا سرنوشت بچههای اگان دوباره به داستان برگرده. مخصوصاً چون تو کتاب، رنیرا فقط دنبال خود اگان نیست؛ بچههاش هم بخشی از بحران جانشینیان و تا وقتی نسل اگان زنده باشه، ادعای سبزها کامل از بین نمیره.
پس اینجا سریال دوباره مسیر کتاب رو تغییر داده. تو Fire & Blood رنیرا با اگان و بچههاش مثل تهدیدهای سیاسی واقعی برخورد میکنه و فرمان تعقیبشون رو میده. اما تو سریال، فعلاً تمرکز بیشتر روی اینه که اگان از نظر ظاهری و سیاسی غیرقابل شناسایی اعلام بشه، در حالی که وضعیت میلور هنوز تو هالهای از ابهامه. اگه تئوری بارداری هلینا درست از آب دربیاد، این یعنی سریال فعلاً میلور رو حذف نکرده؛ فقط داره زمان ورودش رو عوض میکنه.
رنیرا تو سریال خیلی نرمتر از نسخهی کتابشه

یکی دیگه از تغییرهای مهم اپیزود سوم اینه که سریال هنوز داره رنیرا رو خیلی بخشندهتر و کنترلشدهتر از چیزی نشون میده که تو Fire & Blood میبینیم. تو سریال، وقتی رنیرا کینگز لندینگ رو میگیره، تمرکزش فقط روی انتقام و مجازات نیست. بیشتر درگیر اینه که شهر رو آروم کنه، مردم گرسنه رو سیر کنه، با خزانهی خالی کنار بیاد و کاری کنه حکومتش از همون اول از هم نپاشه.
برای همین، با خیلی از لردهایی که جلوش زانو میزنن و بهش اعلام وفاداری میکنن، با گذشت برخورد میکنه. یعنی سریال فعلاً نمیخواد رنیرا رو در قامت یه ملکهی خونریز و بیرحم نشون بده. بیشتر داره روی این نسخه از رنیرا مانور میده که میخواد هم قدرت داشته باشه، هم هنوز یه حدی از عدالت و مهربونی رو نگه داره.
اما تو کتاب، فضا خیلی تیرهتره. رنیرا بعد از رسیدن به قدرت، با خائنها و کسانی که مقابلش ایستاده بودن خیلی خشنتر برخورد میکنه. همین رفتارها هم یکی از دلایلیه که باعث میشه لقب معروف و تحقیرآمیز «شاه میگور با سینهها» رو بهش بدن؛ لقبی که مستقیم داره رنیرا رو با میگور بیرحم مقایسه میکنه.
پس اینجا سریال یه تغییر جدی تو شخصیتپردازی رنیرا داده. نسخهی کتاب، مخصوصاً بعد از ورود به کینگز لندینگ، زودتر وارد مسیر خشونت، انتقام و تصمیمهای سنگین میشه. اما نسخهی سریال هنوز داره تلاش میکنه خودش رو بهعنوان ملکهای نشون بده که نمیخواد فقط با ترس حکومت کنه. برای همین هم تو اپیزود سوم، بهجای اینکه فقط صحنههای اعدام و مجازات ببینیم، بیشتر با رنیرا درگیر بحران مردم، غذا، پول و مشروعیت طرفیم.
این تغییر از اون تفاوتهاییه که میتونه روی نگاه مخاطب به رنیرا خیلی اثر بذاره. چون سریال فعلاً داره به ما میگه رنیرا هنوز کامل به اون تصویر ترسناک کتاب نزدیک نشده؛ اما کتاب خیلی زودتر نشون میده که نشستن روی تخت آهنین، حتی رنیرا رو هم از مسیر رحم و بخشش دور میکنه.
مالیات تو کتاب، مصادرهی غذا تو سریال

یکی دیگه از تفاوتهای مهم اپیزود سوم با Fire & Blood، ماجرای خزانهی خالی و راهییه که رنیرا برای حل کردنش انتخاب میکنه. تو سریال، وقتی رنیرا به کینگز لندینگ میرسه، با یه مشکل خیلی جدی روبهرو میشه: خزانه خالیه. تایلند لنیستر پولها رو قایم کرده و حالا رنیرا مونده با شهری که مردمش گرسنهان، اشرافش طلبکارن و خودش هم هنوز باید حکومت تازهاش رو سرپا نگه داره.
برای همین تو سریال، رنیرا سراغ یه مسیر متفاوت میره. بهجای اینکه فقط مالیات ببنده یا صبر کنه خزانه کمکم پر بشه، از خاندانهای بزرگ طلا میخواد و غذا و آذوقهی اشراف رو هم میگیره تا بین مردم کینگز لندینگ پخش کنه. همونجاست که ما اون ضیافت عجیب و تحقیرآمیز رو میبینیم؛ جایی که اشراف عملاً مجبور میشن نتیجهی بیتوجهی خودشون به مردم رو از نزدیک ببینن.
اما تو کتاب، مسیر این بحران فرق داره. تو Fire & Blood، رنیرا بعد از گرفتن کینگز لندینگ، لرد بارتموس سلتیگار رو بهعنوان مستر آو کوین انتخاب میکنه. بعد هم برای پر کردن خزانه، سراغ مالیاتهای قدیمی و جدید میرن. یعنی تو کتاب، بحران مالی بیشتر از مسیر مالیات و تصمیمهای اداری جلو میره، نه با مصادرهی غذا از اشراف و تقسیمش بین مردم.
پس سریال اینجا دوباره داره مسیر کتاب رو عوض میکنه. بهجای اینکه فقط با یه مسئلهی خشک مالی طرف باشیم، بحران خزانه تبدیل میشه به یه صحنهی سیاسی و اجتماعی. رنیرا تو سریال میخواد نشان بده طرف مردمه، اما همین تصمیم هم احتمالاً اشراف رو بیشتر از قبل علیهش میکنه. در واقع، کتاب این بخش رو بیشتر از زاویهی مالیات و خزانه روایت میکنه، ولی سریال ازش استفاده میکنه تا شکاف بین مردم گرسنه و خاندانهای ثروتمند رو واضحتر نشون بده.
تاجگذاری رنیرا؛ وقتی نشستن روی تخت کافی نیست

بعد از بحران خزانه و گرسنگی مردم، یه تفاوت مهم دیگه هم بین سریال و کتاب داریم: ماجرای تاجگذاری رسمی رنیرا. تو سریال، رنیرا فقط نمیخواد روی تخت آهنین بشینه؛ میخواد حکومتش از نظر رسمی و مذهبی هم تأیید بشه. مشکل اینجاست که هایسپتون حاضر نیست اونطوری که رنیرا میخواد، تاجگذاری و مشروعیتش رو کامل تأیید کنه، چون اگان دوم هنوز از معادله حذف نشده و زنده یا مرده بودنش همچنان یه مسئلهی سیاسیه.
یعنی سریال اینجا دوباره روی همون بحران مشروعیت رنیرا دست میذاره. رنیرا شهر رو گرفته، روی تخت نشسته، آدمهای زیادی هم جلوش زانو زدن، اما هنوز یه مانع بزرگ سر راهشه: تا وقتی اگان دوم کاملاً کنار نرفته، یه بخش مهم از وستروس میتونه بگه رنیرا فقط با زور تخت رو گرفته، نه با تأیید رسمی.
اما تو Fire & Blood ماجرا اینطوری پیش نمیره. رنیرا قبلتر تو دراگوناستون تاجگذاری کرده و وقتی کینگز لندینگ رو میگیره، روایت کتاب بیشتر میره سراغ نشستن اون روی تخت آهنین، برخوردش با دشمنها، بحران خزانه و تصمیمهای سیاسی بعدی. یعنی تو کتاب، این مدل کشمکش مستقیم با هایسپتون برای یه مراسم رسمی، اونقدر پررنگ نیست.
پس سریال اینجا یه تغییر مهم انجام داده. بهجای اینکه فقط بگه «رنیرا تخت رو گرفت»، میاد نشان میده گرفتن تخت یه چیزه و پذیرفته شدن بهعنوان ملکه یه چیز دیگه. رنیرا تو اپیزود سوم دقیقاً وسط همین شکاف گیر افتاده؛ از یه طرف قدرت نظامی و اژدهاها رو داره، از طرف دیگه هنوز برای مشروعیت رسمی باید با مذهب، مردم، اشراف و سایهی زنده بودن اگان بجنگه.
میساریا؛ تغییری که تو این قسمت دیگه خیلی واضح شد
راجع به نقش میساریا تو متنهای قبلی هم گفتم، اما اپیزود سوم دیگه خیلی واضحتر نشون داد که سریال داره مسیر این شخصیت رو نسبت به کتاب عوض میکنه. میساریا تو House of the Dragon فقط یه خبرچین یا مهرهی سیاسی ساده نیست؛ کمکم داره تبدیل میشه به یکی از نزدیکترین آدمها به رنیرا. هم مشاورشه، هم روی تصمیمهاش اثر میذاره، هم از نظر عاطفی جایی کنار رنیرا ایستاده که تو کتاب اصلاً به این شکل پررنگ نیست.
تو سریال، رابطهی میساریا با رنیرا خیلی جدیتر از چیزیه که شاید اولش به نظر میرسید. رنیرا فقط ازش اطلاعات نمیگیره؛ به حرفهاش گوش میده، نظرش براش مهمه و حتی توی تصمیمهایی که مستقیم به مردم کینگز لندینگ مربوط میشه، رد پای میساریا کاملاً دیده میشه. این یعنی سریال داره میساریا رو از یه شخصیت حاشیهایتر، تبدیل میکنه به کسی که واقعاً تو شکل دادن به حکومت رنیرا نقش داره.
اما تو Fire & Blood قضیه فرق میکنه. میساریا وقتی به دربار رنیرا میاد، بیشتر نقش غیررسمی معشوقهی زمزمهها یا همون چیزی شبیه Mistress of Whisperers رو داره؛ یعنی کسی که خبر میاره، جاسوسها رو میچرخونه و پشت پرده کار میکنه. از اون طرف، رابطهی قدیمیش با دیمون هم دوباره پررنگ میشه و حتی ظاهراً رنیرا هم با این موضوع کنار میاد.
سریال اما این مثلث رو کاملاً یه جور دیگه چیده. اینجا تمرکز اصلی روی نزدیک شدن میساریا به رنیراست، نه برگشتنش به دیمون. دیمون هنوز تو این معادله هست، اما انگار جای میساریا دیگه فقط کنار دیمون تعریف نمیشه. حالا میساریا خودش یه نفوذ مستقل روی رنیرا داره و همین باعث میشه رابطهی رنیرا، دیمون و میساریا تو سریال خیلی متفاوتتر از کتاب جلو بره.
پس اینجا هم با یه تغییر مهم طرفیم. سریال نهتنها نقش میساریا رو عوض کرده، بلکه ازش استفاده میکنه تا نشان بده رنیرا فقط تحت تأثیر دیمون یا خاندان خودش نیست؛ آدمهای دیگهای هم هستن که دارن نگاهش به قدرت، مردم و حکومت رو شکل میدن. این تغییر تو اپیزودهای قبل شروع شده بود، اما تو اپیزود سوم دیگه خیلی واضح شد.
کورلیس، آدام و آلین؛ تغییری که نبود جیس رو بیشتر تو چشم میزنه

یکی دیگه از تغییرهای خیلی مهم اپیزود سوم نسبت به Fire & Blood، ماجرای کورلیس، آدام و آلینه. تو سریال، کورلیس بالاخره مستقیم به رنیرا میگه که آدام و آلین پسرهای خودش هستن و ازش میخواد اونها رو بهعنوان ولاریون مشروع کنه. یعنی دیگه قضیه پشت پرده یا در حد شایعه نیست؛ کورلیس خودش میاد وسط و رسماً این درخواست رو از رنیرا میکنه.
اما جواب رنیرا اون چیزی نیست که کورلیس انتظار داره. رنیرا اول سعی میکنه از زیر جواب قطعی دادن در بره، اما بعد مشخص میکنه که فعلاً نمیتونه همچین کاری بکنه. دلیلش هم کاملاً به گذشتهی خودش برمیگرده. رنیرا سالها با شایعهی حرامزاده بودن جیس، لوک و جافری درگیر بوده و حالا اگر اول حکومتش بیاد پسرهای نامشروع کورلیس رو مشروع کنه، عملاً دوباره همون زخم قدیمی رو باز میکنه. مخصوصاً حالا که جیس مرده و جافری هم هنوز برنگشته، این تصمیم میتونه از نظر سیاسی برای رنیرا خیلی خطرناک باشه.
اما تو کتاب، این ماجرا کاملاً فرق داره. کورلیس رسماً نمیگه آدام و آلین پسرهای خودش هستن؛ اونها رو بهعنوان پسرهای لینور معرفی میکنه تا هم آبروی خاندان ولاریون حفظ بشه، هم مسیر مشروعیت گرفتنشون راحتتر جلو بره. مهمتر از اون، تو Fire & Blood جیس خودش از درخواست کورلیس حمایت میکنه و همین حمایت باعث میشه رنیرا با مشروعیت دادن آدام موافقت کنه. در نتیجه آدام هال تبدیل میشه به آدام ولاریون و حتی بهعنوان وارث دریفتمارک شناخته میشه.
اینجا دقیقاً همونجاییه که نبود جیس تو سریال بیشتر خودش رو نشان میده. تو کتاب، جیس فقط یه وارث از دسترفته نیست؛ تو همین تصمیم سیاسی هم نقش مستقیم داره. حمایت اون از آدام باعث میشه رنیرا راحتتر قبول کنه و این ماجرا شکل متفاوتی پیدا کنه. اما تو سریال، چون جیس دیگه زنده نیست، رنیرا باید تنهایی با این تصمیم روبهرو بشه؛ تصمیمی که هم به آیندهی دریفتمارک مربوطه، هم به رابطهاش با کورلیس، هم به همون شایعهی قدیمی دربارهی بچههای خودش.
برای همین، سریال با تغییر دادن این خط داستانی، چندتا چیز رو همزمان عوض کرده. اول اینکه رابطهی رنیرا و کورلیس رو تیرهتر و پرتنشتر کرده. دوم اینکه آدام و آلین رو زودتر به مرکز دعوای سیاسی آورده. سوم هم اینکه نبود جیس رو فقط به شکل یک فقدان احساسی نشان نمیده، بلکه نشان میده نبودنش روی تصمیمهای سیاسی رنیرا هم اثر گذاشته.
پس این تفاوت فقط دربارهی مشروع شدن یا نشدن آدام و آلین نیست. سریال از این ماجرا استفاده میکنه تا هم فشار روی رنیرا رو بیشتر کنه، هم کورلیس رو در موقعیت سختتری بذاره، هم یادآوری کنه که مرگ جیس هنوز تموم نشده؛ چون نبودنش داره تو تکتک تصمیمهای بعدی رنیرا خودش رو نشان میده.
تامبلتون؛ اتفاقی که فعلاً فقط خبرش رو شنیدیم

آخرین تفاوت مهم اپیزود سوم هم مربوط به تامبلتونه. البته اینجا باید دقیق باشیم؛ ما تو خود اپیزود سوم هنوز نبرد یا سقوط تامبلتون رو نمیبینیم، فقط خبرش بهمون میرسه. یعنی پایان اپیزود بهمون میفهمونه که ماجرای دِیرون جعلی فقط یه فریب ساده نبوده؛ اورموند هایتاور با این نقشه داشته برای خودش زمان میخریده تا در همین فاصله حرکت اصلیش رو بزنه.
تو سریال، آخر اپیزود مشخص میشه که سپاه اورموند به سمت تامبلتون رفته و این شهر عملاً وارد بازی شده. مهمتر از اون، اسم تساریون هم دوباره وسط میاد؛ یعنی همون اژدهای دِیرون که نبودنش کنار دِیرون جعلی خودش یکی از نشونههای قلابی بودن اون پسر بود. پس سریال با همین خبر، هم فریب اورموند رو کامل میکنه، هم مسیر ورود دِیرون واقعی و تساریون رو برای اپیزود بعدی آماده میکنه.
اما تو Fire & Blood ورود تامبلتون به داستان با این مدل اتفاق نمیافته. تامبلتون تو کتاب یکی از نقاط خیلی مهم جنگه و بعدها نقش بزرگی تو مسیر رقص اژدهایان پیدا میکنه، اما سریال اینجا اون رو به نقشهی دِیرون جعلی وصل کرده. یعنی بهجای اینکه تامبلتون فقط بهعنوان مرحلهی بعدی جنگ معرفی بشه، حالا نتیجهی مستقیم فریبیه که اورموند سر دیمون و رنیرا پیاده کرده.
برای همین، پایان اپیزود سوم بیشتر شبیه یه پل برای اپیزود بعدیه. خود نبرد یا اتفاق اصلی تامبلتون رو هنوز ندیدیم، اما سریال از همین حالا داره زمینهاش رو میچینه. این تغییر هم باعث میشه ورود تامبلتون در سریال زودتر حس بشه، هم نقشش از همون اول به دِیرون، تساریون و نقشهی اورموند گره بخوره.
حرف آخر
در کل، اپیزود سوم فصل سوم House of the Dragon خیلی واضح نشون داد که سریال قرار نیست قدمبهقدم پشت سر Fire & Blood حرکت کنه. بعضی تغییرها از قبل قابل حدس بودن، اما چیزهایی مثل دِیرون جعلی، تغییر مسیر کورلیس و آدام و آلین، نقش پررنگتر میساریا و ورود زودتر تامبلتون به داستان، نشون میده سازندهها دارن بعضی بخشهای رقص اژدهایان رو از نو میچینن.
حالا اینکه این تغییرها در نهایت به نفع سریال تموم میشن یا نه، هنوز معلوم نیست. بعضیهاشون داستان رو هیجانانگیزتر میکنن، بعضیهاشون هم ممکنه بعداً دردسر درست کنن؛ مخصوصاً وقتی پای دِیرون، تساریون و تامبلتون وسط باشه.
اگر کتاب رو خونده باشید، این اپیزود دقیقاً از اون قسمتهاست که مدام آدم رو مجبور میکنه بگه: «صبر کن ببینم، این تو کتاب اینطوری نبود!» و خب همین مقایسههاست که دنبال کردن سریال رو برای کتابخونها جذابتر میکنه.
حالا شما بگید؛ تغییر دِیرون جعلی رو دوست داشتید یا به نظرتون سریال زیادی از کتاب فاصله گرفت؟

