Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

۱۰ شخصیت هری پاتر که سریال جدید می‌تواند خیلی بهتر از فیلم‌ها نشانشان دهد

فیلم‌های هری پاتر برای خیلی از ما چیزی فراتر از چندتا فیلم فانتزی ساده‌ان و احتمالا حتی اگر صد بار دیگه هم پخششون کنن، باز یه جایی وسط کار می‌شینیم و نگاهشون می‌کنیم. با این حال اگه کتاب‌ها رو خونده باشید، احتمالا حداقل چند بار موقع دیدن فیلم‌ها گفتید: «پس این قسمت چی شد؟» یا «چرا این شخصیت اصلا این شکلیه؟»

مشکل اصلی هم این نبود که فیلم‌ها لزوما اقتباس‌های بدی بودن. داستان هری پاتر انقدر شخصیت، خط داستانی فرعی و جزئیات مختلف داره که عملا نمی‌شد همه‌چیز رو داخل چند ساعت فیلم جا داد. نتیجه این شد که بعضی شخصیت‌ها تقریبا دست‌نخورده از کتاب بیرون اومدن، اما بعضی‌های دیگه بخش بزرگی از شخصیت، گذشته یا حتی داستان اصلی‌شون رو وسط مسیر از دست دادن.

حالا سریال جدید هری پاتر یه مزیت خیلی مهم داره؛ زمان. وقتی به جای دو ساعت فیلم، چندین قسمت برای تعریف یک داستان داشته باشی، دیگه لازم نیست برای جلو بردن قصه شخصیت‌ها رو قربانی کنی. به همین خاطر بعضی شخصیت‌ها بیشتر از بقیه شانس دارن که این بار بالاخره اون نسخه‌ای بشن که خواننده‌های کتاب سال‌هاست می‌شناسن.

۱۰. لاوندر براون؛ شخصیتی که نباید فقط «دوست‌دختر اعصاب‌خردکن رون» باشد

اگه فقط فیلم‌های هری پاتر رو دیده باشید، احتمالا مهم‌ترین چیزی که از لاوندر براون یادتونه همون رابطه عجیب و بیش‌ازحد شیرینش با رون ویزلی در شاهزاده دورگه است. فیلم عملا لاوندر رو تبدیل کرد به ابزاری برای ایجاد تنش بین رون و هرماینی و بیشتر حضورش هم صرف «وون وون» گفتن و چسبیدن به رون شد.

ولی لاوندر از خیلی قبل‌تر از این ماجرا یکی از همکلاسی‌های هری، رون و هرماینی بود و بارها در طول داستان حضور داشت. دوستی او با پارواتی پتیل، علاقه‌اش به پیشگویی و پروفسور تریلانی، حضورش در ارتش دامبلدور و اتفاقاتی که در سال‌های پایانی هاگوارتز تجربه می‌کند باعث می‌شود خیلی بیشتر از یک شخصیت کمدی ساده باشه.

اتفاقا یکی از چیزهایی که سریال می‌تونه درستش کنه همین موضوعه. اگه لاوندر از سال‌های اول به‌عنوان یکی از دانش‌آموزهای واقعی گریفیندور کنار بقیه حضور داشته باشه، وقتی در سال ششم رابطه‌اش با رون شروع می‌شه ما دیگه با یه شخصیت تصادفی روبه‌رو نیستیم. اون موقع حتی حسادت هرماینی و کل این رابطه هم طبیعی‌تر به نظر می‌رسه، چون لاوندر بالاخره تبدیل به آدمی می‌شه که ما چند فصل می‌شناسیمش.

۹. فیرنزه؛ سانتورهایی که فیلم‌ها تقریبا فراموش‌شون کردند

فیرنزه یکی از اون شخصیت‌هاییه که فیلم‌ها خیلی زود معرفیش کردن و بعد تقریبا گفتن خب، دیگه کاری باهات نداریم!

ما اولین بار فیرنزه رو در سنگ جادو می‌بینیم؛ همون سانتوری که هری رو در جنگل ممنوعه از خطر نجات می‌ده و درباره موجودی که خون تک‌شاخ می‌نوشه باهاش حرف می‌زنه. اما داستان سانتورها در کتاب‌ها خیلی گسترده‌تر از چیزیه که فیلم‌ها نشون دادن.

سانتورها جامعه، قوانین و حتی نگاه خاص خودشون رو نسبت به جادوگرها دارن و فیرنزه هم دقیقا به خاطر نوع نگاه متفاوتش با بقیه اعضای گروه خودش دچار مشکل می‌شه. یکی از مهم‌ترین بخش‌های داستانش هم زمانی اتفاق می‌افته که دامبلدور از او می‌خواد در هاگوارتز پیشگویی تدریس کنه؛ اتفاقی که در فیلم‌ها عملا خبری ازش نیست.

این خط داستانی نه فقط فیرنزه، بلکه کل نژاد سانتورها رو جذاب‌تر می‌کنه. سریال اگه واقعا بخواد دنیای جادویی رو بزرگ‌تر و زنده‌تر نشون بده، سانتورها یکی از بهترین جاهایی هستن که می‌تونه روشون وقت بذاره.

۸. ریتا اسکیتر؛ خیلی بدتر از چیزی بود که فیلم‌ها به ما نشان دادند

ریتا اسکیتر توی فیلم جام آتش حضور داره و همون چند دقیقه هم کاملا کافیه تا بفهمیم با چه آدم فضولی طرفیم. ولی مشکل اینجاست که نسخه سینمایی فقط بخش کوچیکی از ماجرای ریتا رو نشون می‌ده.

در کتاب، ریتا فقط خبرنگاری نیست که حرف آدم‌ها رو تحریف می‌کنه. اون عملا یکی از دلایل اصلی فشار رسانه‌ای روی هری و اطرافیانشه و با مقاله‌هاش می‌تونه افکار عمومی جامعه جادوگری رو تغییر بده. داستانش با هرماینی هم خیلی مهم‌تر و بامزه‌تر از چیزیه که فیلم‌ها فرصت پرداختنش رو داشتن.

مهم‌تر از همه اینکه کتاب بالاخره توضیح می‌ده ریتا چطور اطلاعاتی رو پیدا می‌کنه که اصولا نباید هیچ راهی برای شنیدنشون داشته باشه. جوابش هم اینه که اون یک انیماگوس ثبت‌نشده است و می‌تونه به سوسک تبدیل بشه.

همین راز باعث می‌شه ماجرای هرماینی و ریتا به یکی از جالب‌ترین درگیری‌های فرعی کتاب تبدیل بشه. هرماینی بالاخره مچش رو می‌گیره و عملا از همین اطلاعات علیه خودش استفاده می‌کنه. چیزی که اتفاقا جنبه خیلی متفاوتی از شخصیت هرماینی رو هم به ما نشون می‌ده.

۷. پرسی ویزلی؛ یکی از مهم‌ترین داستان‌های خانواده ویزلی تقریبا حذف شد

خانواده ویزلی توی فیلم‌ها تقریبا همیشه به‌عنوان یکی از گرم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین خانواده‌های دنیای هری پاتر شناخته می‌شن. اما یه مشکل وجود داره؛ فیلم‌ها یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های این خانواده رو تقریبا کامل کنار گذاشتن.

و اون بحران، پرسیه.

پرسی از اول آدم جاه‌طلبیه. به قوانین اهمیت می‌ده، عاشق مقام و موقعیته و از اینکه وارد وزارت سحر و جادو بشه واقعا افتخار می‌کنه. تا اینجای کار هم چیز بدی نیست. مشکل زمانی شروع می‌شه که وزارتخونه بازگشت ولدمورت رو انکار می‌کنه و پرسی بین خانواده خودش و شغل و اعتباری که همیشه آرزوش رو داشته، طرف وزارتخونه رو می‌گیره.

در کتاب‌ها این ماجرا به دعوای بزرگی بین پرسی و خانواده‌اش تبدیل می‌شه. اون حتی خونه رو ترک می‌کنه و برای مدت زیادی رابطه‌اش با پدر و مادر و خواهر و برادرهاش تقریبا قطع می‌شه.

همین موضوع باعث می‌شه بازگشت پرسی در نبرد هاگوارتز خیلی تاثیرگذارتر باشه. چون ما با شخصیتی طرفیم که اشتباه بزرگی کرده، مدتی طولانی حاضر نبوده قبولش کنه و در نهایت درست وسط بحرانی‌ترین لحظه داستان برمی‌گرده و از خانواده‌اش عذرخواهی می‌کنه.

بدون اون چند سال اختلاف، این لحظه اصلا همون وزن احساسی کتاب رو نداره. سریال می‌تونه بالاخره این بخش مهم از داستان ویزلی‌ها رو کامل تعریف کنه.

۶. پروفسور تریلانی؛ خیلی بیشتر از یک معلم عجیب‌وغریب است

اما تامپسون کارش رو به‌عنوان پروفسور سیبیل تریلانی فوق‌العاده انجام داد و دقیقا همون حس عجیب و مرموز شخصیت رو داشت، ولی فیلم‌ها فرصت چندانی برای پرداختن به خود تریلانی نداشتن.

در نگاه اول، تریلانی بیشتر شبیه یه فالگیر عجیب به نظر می‌رسه که هر سال مرگ یکی از دانش‌آموزها رو پیش‌بینی می‌کنه و مک‌گونگال هم تقریبا هیچ اعتقادی بهش نداره. هری هم خیلی زود به این نتیجه می‌رسه که احتمالا بخش زیادی از حرف‌هاش مزخرفه.

ولی طنز ماجرا اینجاست که تریلانی یکی از مهم‌ترین پیشگویی‌های کل تاریخ معاصر دنیای جادوگری رو انجام داده.

همون پیشگویی معروفی که درباره کودکیه که قدرت شکست دادن ولدمورت رو خواهد داشت و اساس تمام داستان هری پاتر روی اون بنا شده. جالب‌تر اینکه خود تریلانی حتی خبر نداره که این پیشگویی رو انجام داده.

داستان اخراج شدنش توسط آمبریج، رابطه عجیبش با دامبلدور، حسادتش به فیرنزه و وضعیتش در سال‌های پایانی هاگوارتز هم چیزهاییه که می‌تونه این شخصیت رو خیلی انسانی‌تر از نسخه فیلم‌ها کنه.

۵. چو چانگ؛ فیلم‌ها واقعا در حقش بی‌انصافی کردند

اگه بخوام از بین تمام شخصیت‌های این لیست یکی رو انتخاب کنم که فیلم‌ها واقعا بد باهاش رفتار کردن، چو چانگ قطعا یکی از گزینه‌های اصلیه.

در فیلم‌ها چو بیشتر به‌عنوان اولین کراش جدی هری شناخته می‌شه. بعد وارد ارتش دامبلدور می‌شه و نهایتا هم این تصور ایجاد می‌شه که خودش گروه رو به آمبریج لو داده.

اما این اتفاق در کتاب اصلا این شکلی نیست.

در نسخه کتابی، ماریتا اج‌کامب، دوست چو، ارتش دامبلدور رو لو می‌ده و چو حتی بعد از این اتفاق هم سعی می‌کنه از دوستش دفاع کنه. فیلم برای ساده‌تر کردن داستان، کل شخصیت ماریتا رو حذف کرد و نقش خیانت رو به چو داد؛ تغییری که طبیعتا باعث شد خیلی از مخاطب‌هایی که فقط فیلم‌ها رو دیده بودن برداشت کاملا متفاوتی از شخصیتش پیدا کنن.

از طرف دیگه رابطه هری و چو هم پیچیده‌تر از چیزی بود که فیلم نشون داد. چو هنوز درگیر مرگ سدریک بود و هم‌زمان داشت تلاش می‌کرد با احساساتش نسبت به هری کنار بیاد. هری هم خب… هری پانزده‌ساله بود و تقریبا هیچ ایده‌ای نداشت که باید با احساسات خودش یا طرف مقابلش چیکار کنه.

به همین خاطر رابطه‌شون قرار نبود یه عاشقانه بزرگ باشه؛ قرار بود اولین رابطه ناجور و سردرگم‌کننده دو تا نوجوان باشه که هر کدوم یه عالمه مسئله حل‌نشده دارن.

اگه سریال این بخش رو درست بسازه، احتمالا خیلی‌ها برای اولین بار متوجه می‌شن چو چانگ اون شخصیتی نبود که فیلم‌ها ازش ساختن.

۴. ریموس لوپین؛ گذشته مارودرها بدون او کامل نمی‌شود

ریموس لوپین یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌های فیلم‌هاست و دیوید تیولیس هم بازی خیلی خوبی در این نقش داشت. مشکل اینجا نبود که لوپین بد اقتباس شده بود؛ مشکل این بود که بخش زیادی از داستانش اصلا فرصت نکرد وارد فیلم‌ها بشه.

برای شناخت واقعی لوپین باید داستان مارودرها رو بشناسیم.

جیمز پاتر، سیریوس بلک، ریموس لوپین و پیتر پتی‌گرو فقط چندتا دوست دوران مدرسه نبودن. رابطه این چهارتا بخش مهمی از اتفاقاتیه که سال‌ها بعد زندگی هری رو شکل می‌ده.

جیمز، سیریوس و پیتر وقتی متوجه شدن ریموس گرگینه است، انیماگوس شدن تا بتونن در شب‌های ماه کامل کنارش باشن. نقشه مارودرها هم ساخته همین چهارنفر بود و اسم‌های Moony، Wormtail، Padfoot و Prongs مستقیما به همین گروه برمی‌گرده.

فیلم زندانی آزکابان بخش زیادی از این توضیحات رو حذف کرد و نتیجه این شد که خیلی از مخاطب‌ها حتی متوجه نشدن چرا لوپین نقشه مارودرها رو می‌شناسه یا چرا پاترونوس هری گوزنه.

از طرف دیگه داستان لوپین بعد از ازدواج با تانکس هم خیلی پیچیده‌تره. ترس از اینکه گرگینه بودنش چه تاثیری روی همسر و فرزندش می‌ذاره باعث می‌شه تصمیم‌های اشتباهی بگیره و حتی برای مدتی به فکر فرار از مسئولیت‌هاش بیفته.

این بخش‌ها لوپین رو از یک استاد مهربان و دوست‌داشتنی تبدیل به یک شخصیت واقعی با ترس‌ها، ضعف‌ها و اشتباهات خودش می‌کنن.

۳. جینی ویزلی؛ احتمالا بزرگ‌ترین فرصتی که سریال دارد

خب، رسیدیم به جینی.

فکر نکنم لازم باشه به کسی که کتاب‌های هری پاتر رو خونده توضیح بدم چرا نسخه سینمایی جینی همیشه یکی از بزرگ‌ترین بحث‌های طرفدارها بوده.

مشکل بازی بانی رایت نبود؛ چیزی که روی صفحه نوشته شده بود اساسا فضای زیادی برای جینی باقی نمی‌ذاشت.

جینی کتاب‌ها شوخ، جسور، اجتماعی و مستقل بود. کوییدیچ رو فوق‌العاده بازی می‌کرد، طلسم Bat-Bogey Hex معروفش حتی بین بقیه دانش‌آموزها اسم در کرده بود و از معدود آدم‌هایی بود که می‌تونست بدون ترس جلوی هری وایسه و بهش بگه داره احمقانه رفتار می‌کنه.

اون دختری نبود که فقط یه گوشه بایسته و منتظر باشه هری بالاخره متوجه حضورش بشه.

اتفاقا بخش مهمی از جذابیت رابطه هری و جینی در کتاب‌ها اینه که جینی بالاخره از کراش دوران کودکی خودش عبور می‌کنه، زندگی خودش رو پیدا می‌کنه، با آدم‌های دیگه وارد رابطه می‌شه و دقیقا وقتی دیگه تمام دنیاش حول هری نمی‌چرخه، هری تازه شروع می‌کنه به دیدن واقعی اون.

فیلم‌ها بیشتر این روند رو حذف کردن و نتیجه‌اش رابطه‌ای شد که برای خیلی از مخاطب‌ها ناگهانی و حتی عجیب به نظر می‌رسید.

سریال چند فصل کامل وقت داره که جینی رو از همون تالار اسرار به بعد کم‌کم بسازه. اگه این کار درست انجام بشه، رابطه هری و جینی بالاخره می‌تونه همون حسی رو داشته باشه که در کتاب‌ها داشت.

۲. هرماینی گرنجر؛ این بار اجازه بدهید کامل و البته ناقص باشد

شاید عجیب باشه هرماینی رو توی این لیست ببینیم، چون اما واتسون یکی از شناخته‌شده‌ترین شخصیت‌های مجموعه رو ساخت و نسخه سینمایی هرماینی هنوز هم شدیدا محبوبه.

ولی دقیقا همین‌جا یه نکته مهم وجود داره.

هرماینی فیلم‌ها بعضی وقت‌ها زیادی بی‌نقصه.

در جریان اقتباس، بخشی از اشتباه‌ها، ضعف‌ها و حتی بعضی از بهترین لحظات رون به هرماینی منتقل شدن. نتیجه این شد که در بعضی فیلم‌ها هرماینی تبدیل به مغز تقریبا بی‌نقص گروه شد، در حالی که رون بیشتر نقش دوست بامزه‌ای رو گرفت که گاهی یه چیزی می‌گه و غذا می‌خوره.

هرماینی کتاب‌ها فوق‌العاده باهوشه، ولی اشتباه هم می‌کنه. گاهی به‌شدت لجبازه، بعضی وقت‌ها نمی‌تونه قبول کنه چیزی خارج از چارچوب منطقی خودش وجود داره و حتی تلاش‌هاش برای کمک کردن هم همیشه نتیجه خوبی ندارن.

ماجرای S.P.E.W و تلاشش برای آزاد کردن الف‌های خانگی مثال خیلی خوبی از همین بخش شخصیته. قصدش خوبه، اما همیشه حاضر نیست بفهمه خود الف‌های خانگی واقعا چه نظری دارن.

همین نقص‌هاست که هرماینی رو جذاب می‌کنه.

سریال لازم نیست هرماینی رو «بهتر» از فیلم‌ها کنه؛ فقط باید اجازه بده دوباره یه آدم واقعی باشه. یه دختر فوق‌العاده باهوش که گاهی اشتباه می‌کنه، عصبانی می‌شه، حسادت می‌کنه، قوانین رو زیر پا می‌ذاره و حتی ممکنه کاملا مطمئن باشه حق با اونه در حالی که نیست.

و اتفاقا اگه این اتفاق بیفته، رون هم دوباره فرصت پیدا می‌کنه جایگاه واقعی خودش رو داخل سه‌گانه طلایی پس بگیره.

۱. لرد ولدمورت؛ قبل از هیولا شدن، تام ریدل بود

شاید مهم‌ترین شخصیت این لیست خود ولدمورت باشه.

رالف فاینز ظاهر و حضور فوق‌العاده‌ای به ولدمورت داد و هنوز هم تصور کردن این شخصیت بدون اون چهره تقریبا سخته. با این حال فیلم‌ها یه بخش خیلی مهم از ولدمورت رو قربانی محدودیت زمان کردن: تام مارولو ریدل.

در شاهزاده دورگه، دامبلدور و هری مدت زیادی رو صرف بررسی گذشته ولدمورت می‌کنن. ما خانواده مادرش، خاندان گانت، مرگ مروپ، دوران کودکی تام در یتیم‌خانه، ورودش به هاگوارتز، علاقه‌اش به اشیای تاریخی و کم‌کم شکل گرفتن وسواسش نسبت به جاودانگی و هورکراکس‌ها رو می‌بینیم.

فیلم بخش زیادی از این خاطرات رو کنار گذاشت.

در نتیجه ولدمورت سینمایی بیشتر شبیه یک نیروی شر مطلقه، در حالی که کتاب‌ها مرحله‌به‌مرحله نشون می‌دن این هیولا چطور ساخته شده.

و این تفاوت خیلی مهمیه.

تام ریدل از همون بچگی ترسناک بود، اما شناخت گذشته‌اش باعث می‌شه بهتر بفهمیم چرا انقدر از مرگ می‌ترسید، چرا خون و نسب جادویی براش اهمیت داشت، چرا به اشیای بنیان‌گذاران هاگوارتز علاقه پیدا کرد و اصلا چرا هورکراکس‌ها رو به شکلی که می‌شناسیم ساخت.

اگه سریال برای تمام خاطرات شاهزاده دورگه وقت بذاره، ولدمورت دیگه فقط اون آدم بی‌دماغی نیست که آخر داستان میاد و «آواداکداورا» می‌زنه. ما تام ریدل رو می‌بینیم؛ بچه‌ای عجیب، نوجوانی بااستعداد و جذاب و در نهایت جادوگری که قدم‌به‌قدم خودش رو تبدیل به لرد ولدمورت کرد.

حرف اخر

راستش سریال جدید برای موفق شدن لازم نیست فیلم‌های هری پاتر رو شکست بده یا کاری کنه که همه نسخه قبلی رو فراموش کنیم. فیلم‌ها جای خودشون رو دارن و احتمالا همیشه هم برای یه نسل از طرفدارها تصویر اصلی دنیای هری پاتر باقی می‌مونن.

اما سریال یه فرصت متفاوت داره؛ اینکه چیزهایی رو نشون بده که فیلم‌ها اصلا زمان کافی برای پرداختنشون نداشتن.

داستان پرسی و خانواده ویزلی، گذشته کامل ولدمورت، رابطه واقعی هری و جینی، ماجرای مارودرها، شخصیت پیچیده‌تر هرماینی، بی‌گناه بودن چو در ماجرای ارتش دامبلدور و حتی کاراکترهایی مثل فیرنزه و لاوندر چیزهای کوچیکی نیستن. کنار هم گذاشتن همین جزئیاته که دنیای کتاب‌های هری پاتر رو انقدر زنده کرده.

اگه سریال بتونه همین شخصیت‌ها رو با حوصله بسازه، شاید جذاب‌ترین بخشش اصلا دیدن دوباره سنگ جادو، تالار اسرار یا نبرد هاگوارتز نباشه. شاید جذاب‌ترین قسمت این باشه که بعد از این همه سال بالاخره بعضی از شخصیت‌هایی رو ببینیم که همیشه قرار بود خیلی بیشتر از چیزی باشن که روی پرده سینما دیدیم.

Leave a comment