Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

۱۰ تا از سخت‌ترین بازی‌های RPG جهان‌باز؛ این دنیاها هیچ رحمی ندارند

بازی‌های جهان‌باز معمولاً یه قول خیلی وسوسه‌کننده بهت می‌دن: برو هر جا دوست داری، هر چیزی که می‌خوای کشف کن و کم‌کم اون‌قدر قوی شو که تقریباً هیچ‌کس نتونه جلوت رو بگیره. بخش بزرگی از لذت این بازی‌ها هم دقیقاً از همین حس آزادی و قدرتمند شدن میاد؛ اینکه یه منطقه‌ای که اول بازی جرئت نمی‌کردی پات رو توش بذاری، چند ساعت بعد تبدیل بشه به مسیر رفت‌وآمد عادیت.

ولی همه RPGهای جهان‌باز این‌قدر مهربون نیستن. بعضی‌هاشون دقیقاً از همین آزادی علیه خودت استفاده می‌کنن. بازی هیچ مانعی جلوت نمی‌ذاره که وارد منطقه‌ای بشی که هنوز ده لول براش ضعیفی، اجازه می‌ده بدون آب و غذای کافی راه بیفتی وسط بیابون، ممکنه بابت یه تصمیم اشتباه ساعت‌ها بعد تنبیهت کنه و حتی گاهی باختن رو هم تبدیل به بخشی از روند پیشرفتت می‌کنه.

توی این بازی‌ها سختی فقط به این معنی نیست که باس‌ها جون زیادی دارن. خود دنیا دشمنت می‌شه؛ تاریکی، گرسنگی، بیماری، اقتصاد، سیستم ذخیره بازی، مسیر‌یابی و حتی این تصمیم ساده که «الان بجنگم یا فرار کنم؟» می‌تونه تعیین کنه چند دقیقه دیگه هنوز زنده‌ای یا نه. حالا بریم سراغ ۱۰ تا از سخت‌ترین RPGهای جهان‌بازی که خیلی زود بهت یاد می‌دن قهرمان داستان بودن هیچ تضمینی برای زنده موندن نیست.

۱۰. Dragon’s Dogma: Dark Arisen شب را به دشمن واقعی تبدیل می‌کند

دنیای Gransys در نگاه اول دقیقاً همون فانتزی کلاسیکی به نظر می‌رسه که از یه RPG انتظار داریم؛ شهر، قلعه، جاده‌های طولانی، جنگل، گابلین و کلی هیولای بزرگ که منتظرن بری سراغشون. مشکل از جایی شروع می‌شه که فکر کنی چون بازی اجازه داده آزادانه توی این دنیا بچرخی، پس حتماً هر چیزی که جلوت ظاهر می‌شه برای سطح فعلیت طراحی شده.

Dragon’s Dogma: Dark Arisen خیلی سریع این توهم رو از بین می‌بره. مخصوصاً شب‌ها که دیدت به‌شدت محدود می‌شه و یه فانوس کوچیک تنها چیزیه که اجازه می‌ده چند متر جلوی پات رو ببینی. اون موجودی که صدای حرکتش رو از تاریکی می‌شنوی هم لزوماً یه گابلین بی‌آزار نیست و ممکنه چند ثانیه بعد بفهمی خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردی از شهر فاصله گرفتی.

مبارزات بازی هم فقط به زدن دکمه حمله خلاصه نمی‌شن. یکی از ویژگی‌های اصلیش اینه که می‌تونی واقعاً از بدن هیولاهای بزرگ بالا بری و به نقاط حساسشون حمله کنی؛ مثلاً خودت رو به یه Griffin برسونی یا نقطه ضعف یه موجود غول‌پیکر رو هدف بگیری. این وسط مدیریت استقامت هم مهمه، چون اگه وسط بالا رفتن انرژی تموم کنی، نتیجه خیلی راحت می‌تونه یه سقوط دردناک باشه. سیستم Pawn هم باعث می‌شه انتخاب همراه‌ها اهمیت زیادی پیدا کنه؛ Pawnها از تجربه‌هاشون یاد می‌گیرن و حتی می‌تونن درباره ضعف دشمن‌ها و روش مبارزه باهاشون اطلاعات داشته باشن.

همین‌ها باعث می‌شن سفر کردن توی Gransys یه بخش واقعی از چالش باشه. Dragon’s Dogma از اون بازی‌هایی نیست که فقط وقتی وارد باس‌فایت می‌شی ازت تمرکز بخواد؛ گاهی سخت‌ترین تصمیم اینه که بفهمی هوا داره تاریک می‌شه و بهتره همین الان برگردی شهر، نه اینکه ببینی پشت اون تپه چه خبره.

۹. Fallout: New Vegas در Hardcore Mode حتی آب و مهمات را به دردسر تبدیل می‌کند

خود Mojave Wasteland بدون هیچ تنظیم اضافه‌ای هم جای خیلی دوستانه‌ای نیست، ولی Hardcore Mode کاری می‌کنه چیزهایی که توی حالت عادی تقریباً بهشون فکر نمی‌کنی، تبدیل به بخش مهمی از برنامه روزانه‌ات بشن. حالا دیگه فقط Deathclaw و Legion و راهزن‌ها مشکل نیستن؛ باید آب بخوری، غذا پیدا کنی و حواست به خواب شخصیتت هم باشه. اگه این نیازها رو برای مدت طولانی نادیده بگیری، آمار شخصیتت افت می‌کنه و در نهایت حتی ممکنه بمیره.

یکی از اصلاح‌های مهم متن اولیه همین‌جاست: مرگ شخصیت اصلی در Hardcore Mode پرمادث نیست و مثل یه بازی روگ‌لایک قرار نیست کل سیوت برای همیشه پاک بشه. چیزی که دائمی‌تر می‌شه مرگ همراه‌هاست؛ Companionها در Hardcore برخلاف حالت معمول بعد از مبارزه دوباره بلند نمی‌شن و اگه کشته بشن واقعاً از دستشون دادی.

مهمات هم وزن پیدا می‌کنن، بنابراین دیگه نمی‌تونی برای احتیاط چند هزار گلوله از هر نوعی رو توی جیبت بریزی و راه بیفتی. باید تصمیم بگیری کدوم اسلحه‌ها واقعاً ارزش حمل کردن دارن. Stimpak هم سلامتی رو یه‌دفعه پر نمی‌کنه و به مرور اثر می‌ذاره، پس وسط یه درگیری سنگین نمی‌تونی هر بار که HP پایین اومد با چندتا آمپول خودت رو فوری به وضعیت قبل برگردونی. اندام‌های شکسته هم دیگه با Stimpak معمولی درمان نمی‌شن و برای درست کردنشون به Doctor’s Bag، Hydra یا پزشک احتیاج داری.

همه این تغییرها باعث می‌شن Hardcore Mode بیشتر از اینکه فقط «دشمن‌ها قوی‌تر شدن» باشه، مدل بازی کردنت رو عوض کنه. قبل از رفتن وسط Mojave باید فکر کنی کجا می‌ری، چقدر مهمات لازم داری و اصلاً ارزش داره سر راه با اون گروه Deathclawها درگیر بشی یا بهتره غرورت رو بذاری کنار و یه مسیر دیگه پیدا کنی.

۸. Gothic 2 هیچ اهمیتی نمی‌دهد که هنوز برای این منطقه ضعیفی

Gothic 2 محصول دوره‌ایه که بازی‌ها خیلی کمتر نگران این بودن که مبادا بازیکن برای پنج دقیقه ندونه باید چی کار کنه. Khorinis یه دنیای نسبتاً آزاد و پر از مسیرهای مختلفه، ولی قرار نیست همه جای اون با قدرت شخصیتت هماهنگ بشه. ممکنه خیلی راحت از جاده اصلی منحرف بشی، وارد جنگل بشی و با موجودی روبه‌رو بشی که با دو ضربه بهت ثابت کنه فعلاً جای اشتباهی اومدی.

بازی هم علاقه زیادی به گرفتن دستت نداره. مسیرها، آدم‌ها و نقاط مهم رو باید بیشتر از طریق حرف زدن، شناخت محیط و به خاطر سپردن دنیا پیدا کنی. استانداردهای امروزی که تقریباً هر مأموریتی رو با یه خط رنگی و مارکر بزرگ روی نقشه نشون می‌دن، اینجا خیلی کمتر به دادت می‌رسن. خود صفحه Steam بازی هم روی آزادی اکتشاف و دنیایی تأکید می‌کنه که بیرون شهر پر از راهزن‌ها و موجودات خطرناکه.

از اون طرف، شخصیت اصلی هم اول کار قرار نیست یه جنگجوی افسانه‌ای باشه. برای قوی شدن واقعاً باید وقت بذاری، مهارت یاد بگیری و بفهمی سیستم مبارزه چطور کار می‌کنه. همین باعث می‌شه مبارزه با یه موجود معمولی در ساعت اول و مبارزه با همون موجود چند ساعت بعد دو تجربه کاملاً متفاوت باشن.

جذابیت Gothic 2 دقیقاً همین‌جاست. بازی دنیا رو دور تو نمی‌چینه؛ تو باید یاد بگیری چطور توی اون دنیا زندگی کنی. اگه چیزی خیلی قویه، راه‌حل همیشه این نیست که پنج بار دیگه امتحان کنی. بعضی وقت‌ها جواب درست اینه که مسیر رو یادت بمونه، برگردی شهر، قوی‌تر بشی و بعداً برای تسویه‌حساب بیای.

۷. ELEX از همان اول یادت می‌دهد همیشه لازم نیست بجنگی

اگه Gothic 2 بهت یاد می‌ده دنیا منتظر قوی شدن تو نمی‌مونه، ELEX همین فلسفه Piranha Bytes رو می‌بره وسط یه دنیای علمی‌تخیلی آخرالزمانی که جادو، شمشیر، تفنگ، ربات و موجودات جهش‌یافته همه با هم قاطی شدن.

Magalan یه جهان بزرگ و بدون مرزهای مشخصه و جت‌پک هم تقریباً از همون اول آزادی زیادی برای اکتشاف بهت می‌ده. ولی این آزادی یه تله کوچیک داره: اینکه می‌تونی یه جایی بری، اصلاً به این معنی نیست که باید الان بری. خود سازنده‌ها هم سیستم مبارزه ELEX رو «تاکتیکی و چالش‌برانگیز» توصیف می‌کنن و جهان بازی عمداً بدون مرز و لودینگ‌زون طراحی شده.

در ساعات اول، برخورد با دشمنی که خیلی قوی‌تر از توئه کاملاً طبیعیه. اگه مثل خیلی از اکشن RPGها فکر کنی هر موجودی که بازی سر راهت گذاشته حتماً باید همین الان کشته بشه، خیلی زود نتیجه‌اش رو می‌بینی. فرار کردن، استفاده از ارتفاع، کشوندن دشمن به سمت شخصیت‌های دیگه و برگشتن در یه زمان مناسب‌تر اصلاً نشونه شکست نیست؛ بخشی از یاد گرفتن بازیه.

رشد شخصیت هم اون‌قدر سریع نیست که بعد از یکی دو مأموریت یه‌دفعه از قربانی به ماشین کشتار تبدیل بشی. باید برای مهارت‌ها، تجهیزات و ارتباط با جناح‌های مختلف وقت بذاری و همین باعث می‌شه چند ساعت اول ELEX بیشتر حس زندگی یه بازمانده رو بده تا قهرمان داستان.

۶. Outward اشتباه‌هایت را ذخیره می‌کند، نه اینکه پاکشان کند

یکی از بهترین تصمیم‌های Outward اینه که از همون اول بهت می‌گه تو «برگزیده» نیستی. نه پیشگویی خاصی درباره‌ات وجود داره، نه یه قدرت باستانی منتظرته و نه دنیا قراره به خاطر ورود تو متوقف بشه. یه آدم معمولی هستی که باید یاد بگیره چطور زنده بمونه و بعضی وقت‌ها همین کار خیلی سخت‌تر از کشتن یه اژدهاست.

سرما، بیماری، کمبود خواب، تشنگی و شرایط محیطی همگی بخشی از سیستم بازی‌ان. Steam هم رسماً Outward رو ترکیبی از RPG و بقا معرفی می‌کنه و تأکید داره که باید همزمان با دشمن‌ها، بیماری‌های عفونی، خواب و آب بدنت رو مدیریت کنی.

یه نکته متن اولیه اما دقیقاً برعکس بود: Outward اتوسیو نداره نیست؛ اتفاقاً دائماً اتوسیو می‌کنه. این نکته خیلی مهمه، چون معنی‌اش اینه که نمی‌تونی بعد از هر انتخاب بد خیلی راحت برگردی به پنج دقیقه قبل و وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده. خود توضیحات رسمی بازی هم مستقیماً می‌گه «Constant auto-saving means you must live with your decisions».

شکست هم لزوماً صفحه Game Over نیست. بازی چیزی به اسم Dynamic Defeat Scenarios داره؛ یعنی ممکنه کتک بخوری و بعد توی زندان راهزن‌ها، یه غار یا یه جای کاملاً متفاوت به هوش بیای و مجبور بشی از وضعیت جدیدت خلاص بشی.

همین باعث می‌شه باختن توی Outward خودش تبدیل به داستان بشه. قبل از مبارزه واقعاً فکر می‌کنی ارزش داره کوله‌ات رو زمین بذاری و وارد درگیری بشی یا بهتره از کنارش رد بشی. اینجا زنده موندن به اندازه برنده شدن اهمیت داره.

۵. Pathologic 2 کاری می‌کند بین زنده ماندن و نجات دیگران یکی را انتخاب کنی

بین تمام بازی‌های این فهرست، شاید Pathologic 2 از نظر روانی بی‌رحم‌ترینشون باشه. نه به این دلیل که هر گوشه شهر یه باس منتظرته، بلکه چون بازی دائماً کاری می‌کنه احساس کنی وقت و منابع کافی برای انجام همه کارها نداری؛ و واقعیت اینه که واقعاً هم نداری.

فقط ۱۲ روز وقت داری و با جلو رفتن زمان، شهر بیشتر زیر فشار طاعون فرو می‌ره. باید گرسنگی، تشنگی، خستگی و وضعیت بدنت رو مدیریت کنی و در عین حال تصمیم بگیری کدوم آدم رو نجات بدی، کجا بری و کدوم کار رو عملاً رها کنی. خود توضیحات رسمی بازی خیلی رک می‌گه: «نمی‌تونی همه رو نجات بدی.»

همین باعث می‌شه زمان خودش یکی از دشمن‌های اصلی باشه. ممکنه یه نفر درخواست کمک کنه، ولی رفتن سمتش یعنی فرصت رسیدگی به یه بیمار دیگه رو از دست بدی. غذا و دارو هم هر روز ارزش بیشتری پیدا می‌کنن و درگیری فیزیکی معمولاً آخرین چیزی‌یه که دوست داری واردش بشی، چون آسیب دیدن فقط یه مشکل تازه به لیست مشکلات قبلیت اضافه می‌کنه.

مرگ هم بی‌هزینه نیست. هر بار مردن می‌تونه یه جریمه دائمی تازه به نسخه همون شخصیت اضافه کنه؛ از کاهش حداکثر سلامتی یا ایمنی گرفته تا تغییرات عجیب‌تری که حتی روی بعضی تعامل‌ها اثر دارن. این مجازات‌ها فقط با لود کردن یه سیو قدیمی پاک نمی‌شن و همین باعث می‌شه مردن‌های پشت‌سرهم واقعاً بازی رو سخت‌تر کنن.

Pathologic 2 عمداً نمی‌خواد همیشه احساس خوبی داشته باشی. می‌خواد تحت فشار باشی، انتخاب‌های بد انجام بدی و با این واقعیت کنار بیای که حتی بهترین تصمیم ممکن هم شاید یه نفر دیگه رو به کشتن بده.

۴. Kingdom Come: Deliverance از هنری یک قهرمان آماده تحویلت نمی‌دهد

بیشتر RPGها شخصیت اصلی رو طوری شروع می‌کنن که حتی اگه اول کار ضعیف باشه، حداقل چند مهارت پایه‌ای برای دفاع از خودش داره. Kingdom Come: Deliverance می‌گه نه، تو Henry هستی؛ پسر یه آهنگر که قرار نیست چون شخصیت اصلی بازیه به شکل جادویی شمشیرزن حرفه‌ای باشه.

جهان بازی هم بر اساس یه بوهمیای قرون‌وسطایی واقع‌گرایانه ساخته شده و خود Warhorse اون رو یه RPG جهان‌باز داستان‌محور با مبارزات، انتخاب‌ها و محیط تاریخی معرفی می‌کنه. Henry باید واقعاً خیلی از چیزهایی رو که توی RPGهای دیگه از اول بلدی یاد بگیره و سیستم مبارزه هم به جهت حمله، زمان‌بندی، دفاع و مدیریت استقامت اهمیت زیادی می‌ده.

برای همین درگیری با چند راهزن اتفاق کوچیکی نیست. حتی وقتی تجهیزات مناسبی داری، اینکه چند نفر همزمان دورت کنن می‌تونه خیلی سریع همه‌چیز رو خراب کنه. بازی هم با سیستم‌هایی مثل وضعیت تجهیزات، غذا و ظاهر شخصیت کاری می‌کنه دنیا بیشتر شبیه یه محیط زنده باشه تا مجموعه‌ای از مراحل جداگانه.

سیستم ذخیره بازی هم سخت‌گیرانه‌تر از استاندارد خیلی از RPGهاست، ولی اینجا هم یه اصلاح لازمه. برای سیو دستی معمولی معمولاً باید Saviour Schnapps مصرف کنی، اما این تنها روش ذخیره بازی نیست؛ بعضی نقاط داستانی اتوسیو دارن و خوابیدن در تخت‌های مناسب هم می‌تونه بازی رو ذخیره کنه.

نتیجه اینه که Kingdom Come بیشتر از خیلی از RPGها کاری می‌کنه قبل از یه درگیری یا تصمیم مهم فکر کنی. Henry کم‌کم تبدیل به آدم توانمندی می‌شه، ولی بازی مجبورش می‌کنه واقعاً این توانایی رو به دست بیاره.

۳. Kenshi ممکن است قبل از قهرمان شدن تو را برده یا غذای آدم‌خوارها کند

اگه Kingdom Come نمی‌خواد قهرمان آماده تحویلت بده، Kenshi حتی مطمئن نیست اصلاً علاقه‌ای داره تو قهرمان بشی یا نه. هیچ خط داستانی اصلی‌ای وجود نداره که دنیا رو دور شخصیت تو بچرخونه. می‌تونی تاجر، دزد، شورشی، کشاورز، جنگ‌سالار یا برده بشی و طبق توضیحات رسمی بازی، حتی می‌تونی «غذای آدم‌خوارها» باشی.

این یعنی Kenshi شکست رو چیزی خارج از بازی نمی‌دونه. کتک خوردی؟ شاید زنده بمونی. بیهوش شدی؟ ممکنه یکی از اعضای گروه نجاتت بده. اسیر شدی؟ حالا باید از بردگی فرار کنی. اندامت رو از دست دادی؟ زندگی تموم نشده و شاید یه عضو مصنوعی پیدا کنی و به مسیرت ادامه بدی.

سیستم آسیب هم اعضای بدن رو جداگانه مدیریت می‌کنه و همین باعث می‌شه نتیجه یه مبارزه فقط «برد یا باخت» نباشه. یه شخصیت ممکنه زنده بمونه، ولی برای مدتی نتونه راه بره یا بجنگه. حتی شکست‌های اولیه هم بخشی از روند رشد هستن و شخصیت‌هایی که اول کار عملاً قربانی هستن، بعداً می‌تونن تبدیل به جنگجوهای خیلی قوی بشن؛ چیزی که خود سازنده هم در معرفی بازی روی اون تأکید می‌کنه.

بعد هم پایگاه می‌سازی و فکر می‌کنی بالاخره زندگی آروم شده، ولی اون‌وقت جناح‌های مختلف متوجه حضورت می‌شن و مشکلات تازه شروع می‌شن. Kenshi تقریباً هیچ‌وقت بهت نمی‌گه «حالا امنی». فقط هر بار نوع دردسرت رو عوض می‌کنه.

و اون تکه خبرنامه‌ای که وسط متن اولیه افتاده بود هم طبیعتاً کلاً حذف شد؛ به این مقاله هیچ ربطی نداشت.

۲. The Elder Scrolls II: Daggerfall محصول دوران بی‌رحم RPGهای قدیمی است

Daggerfall رو باید با توجه به سال انتشارش دید. این بازی سال ۱۹۹۶ منتشر شده؛ زمانی که خیلی از استانداردهایی که الان برای راحت‌تر کردن تجربه بازیکن بدیهی می‌دونیم هنوز وجود نداشتن. نتیجه هم یکی از بزرگ‌ترین و عجیب‌ترین RPGهای کلاسیک Bethesda شده که گاهی بیشتر از دشمن‌ها، پیچیدگی خودش می‌تونه نابودت کنه.

ساخت شخصیت اهمیت زیادی داره و انتخاب‌های نامناسب می‌تونن شروع بازی رو خیلی سخت‌تر کنن. تازه اولین دانجن یعنی Privateer’s Hold خودش برای بازیکن تازه‌کار یه آزمون جدیه و حتی نقدهای قدیمی Daggerfall هم به این اشاره کردن که بیرون اومدن از همون دانجن اول می‌تونه کلی آزمون‌وخطا بخواد.

دانجن‌های بازی هم به بزرگ و گیج‌کننده بودن معروفن و ممکنه مدت زیادی دنبال یه هدف مشخص بگردی. مأموریت‌ها هم همیشه تا ابد منتظرت نمی‌مونن و مدیریت زمان بخشی از تجربه‌ست.

ولی یه اشتباه مهم متن اولیه این بود که می‌گفت Daggerfall فست‌تراول نداره یا سفرش باید کاملاً دستی انجام بشه. اتفاقاً Daggerfall سیستم فست‌تراول داره و باهاش سفر در زمان واقعی فوراً انجام می‌شه، در حالی که زمان داخل بازی جلو می‌ره و گزینه‌های سفر روی مدت و شرایط مسیر تأثیر می‌ذارن.

مرگ هم پرمادث پیش‌فرض نیست؛ اگه بیماری یا دشمن کارت رو تموم کنه، از سیو برمی‌گردی. چیزی که Daggerfall رو بی‌رحم می‌کنه پاک کردن فایل ذخیره نیست، بلکه اینه که یه RPG قدیمی و خیلی بزرگ رو جلوت گذاشته که اصلاً احساس وظیفه نمی‌کنه همه سیستم‌هاش رو به‌آرومی برات توضیح بده.

۱. Elden Ring آزادی می‌دهد، اما هیچ‌وقت قول امنیت نمی‌دهد

رسیدن Elden Ring به رتبه اول یه جورایی جالبه، چون این بازی در مقایسه با خیلی از آثار قدیمی‌تر FromSoftware در واقع آزادی خیلی بیشتری برای فرار از سختی بهت می‌ده. اگه یه باس الان زیادی قویه، مجبور نیستی دو ساعت سرت رو به دیوار بکوبی؛ می‌تونی سوار Torrent بشی، بری یه سمت دیگه دنیا، چند دانجن پیدا کنی، تجهیزاتت رو بهتر کنی و بعد برگردی.

ولی این آزادی به معنی امنیت نیست.

خود Bandai Namco هم Lands Between رو جهانی بزرگ و پر از «زندگی و خطر» معرفی می‌کنه؛ جایی که موجودات افسانه‌ای، سربازها و هیولاهای مختلف منتظر کسی هستن که بی‌احتیاط وارد قلمروشون بشه. حتی مسیر Grace هم فقط یه راه پیشنهادی محسوب می‌شه و بازی رسماً می‌گه مجبور نیستی دنبالش کنی.

همین باعث می‌شه یکی از جذاب‌ترین مدل‌های سختی جهان‌باز شکل بگیره. ممکنه دنبال یه کلیسا باشی و ناگهان به اژدها برسی، وارد خرابه‌ای بشی و یه باس زیرزمین منتظرت باشه یا فکر کنی یه دشمن معمولی جلوت ایستاده و چند ثانیه بعد صفحه You Died رو ببینی.

باس‌ها هم به شکل معروف FromSoftware از بازیکنی که فقط پشت‌سرهم جاخالی می‌ده سوءاستفاده می‌کنن. حملات تأخیردار، ترکیب‌های طولانی و تغییر ریتم باعث می‌شن حفظ کردن یه الگوی ساده کافی نباشه. باید واقعاً دشمن رو بخونی و بفهمی چه زمانی حمله‌ات امنه.

اکتشاف هم قرار نیست همه‌چیز رو با یه کوئست‌لاگ سنتی تحویلت بده. بخش زیادی از مأموریت‌های NPCها رو باید از دیالوگ‌ها، ملاقات‌ها و سرنخ‌های دنیا دنبال کنی. البته Elden Ring در مقابل این سخت‌گیری یه امتیاز مهم داره: تقریباً همیشه یه راه دیگه برای پیشرفت هست. اگه یه دیوار جلوت سبز شده، می‌تونی موقتاً برگردی و جای دیگه‌ای از این دنیای عظیم رو ببینی.

و شاید دقیقاً همین چیزه که Elden Ring رو این‌قدر مؤثر می‌کنه؛ بازی آزادی می‌ده، ولی هیچ‌وقت قول نمی‌ده انتخابی که کردی انتخاب امنی باشه.

حرف آخر

حالا شما بگین؛ بین این ۱۰ بازی کدوم یکی بیشتر از همه اعصابتون رو خرد کرده و در عین حال نتونستین ولش کنین؟ اگه بازی جهان‌باز بی‌رحم دیگه‌ای هم می‌شناسین که باید توی این فهرست باشه، اسمش رو توی کامنت‌ها برامون بنویسین.

Leave a comment