Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

تاریخ سرزمین میانه به زبان ساده؛ از آفرینش آردا تا عصر چهارم

اگه فقط فیلم‌های «ارباب حلقه‌ها» و «هابیت» رو دیده باشین، احتمالاً تاریخ سرزمین میانه براتون از بیلبو و حلقه شروع می‌شه و با فرودو و نابودی سائورون هم تقریباً تموم می‌شه. حتی اگه «حلقه‌های قدرت» رو هم دنبال کرده باشین، نهایتاً چند هزار سال عقب‌تر رفتین و با اسم‌هایی مثل نومه‌نور، کلبریمبور، سائورون و خاندان‌های قدیمی انسان‌ها آشنا شدین. ولی داستان دنیای تالکین خیلی قدیمی‌تر از این حرف‌هاست. وقتی فرودو حلقه یگانه رو دستش می‌کنه، در واقع داره چیزی رو حمل می‌کنه که پشت سرش هزاران سال جنگ، خیانت، نابودی پادشاهی‌ها و سقوط تمدن‌ها خوابیده. قبل از اینکه اصلاً انسانی توی دنیا باشه، موجوداتی به دنیا اومده بودن که بعدها تبدیل به والار و مایار شدن؛ قبل از سائورون، مورگوت وجود داشت؛ قبل از حلقه یگانه، سیلماریل‌ها ساخته شده بودن و حتی قبل از خورشید و ماه، دنیا با نور دو درخت والینور روشن می‌شد.

برای همین اگه بخوایم تاریخ سرزمین میانه رو درست بفهمیم، باید خیلی بیشتر از وقایع «ارباب حلقه‌ها» برگردیم عقب. در واقع باید برسیم به زمانی که هنوز خود دنیا هم اون شکلی که می‌شناسیم وجود نداشت.

قبل از هرچیزی هم یه نکته رو روشن کنیم؛ «آردا» و «سرزمین میانه» یکی نیستن. آردا اسم جهانیه که بخش اصلی افسانه‌های تالکین داخلش اتفاق می‌افته، در حالی که Middle-earth یا سرزمین میانه فقط بخشی از این جهانه. Aman و Valinor هم بخشی از آردا هستن، ولی جزو سرزمین میانه حساب نمی‌شن. پس وقتی درباره تاریخ سرزمین میانه حرف می‌زنیم، ناچاریم داستان رو از خود آفرینش آردا شروع کنیم.

قبل از عصر اول؛ زمانی که هنوز خبری از حلقه و سائورون نبود

همه‌چیز با موجودی به اسم Eru Ilúvatar شروع می‌شه؛ موجود برتری که اگه خیلی ساده بخوایم توضیح بدیم، جایگاه خدای یگانه رو در جهان تالکین داره. ایلوواتار موجوداتی روحانی به اسم Ainur رو خلق کرد و بعد از اون چیزی به وجود اومد که بهش Music of the Ainur یا موسیقی آینور می‌گن. این موسیقی در اصل یه جور طرح اولیه برای جهانی بود که بعداً شکل گرفت. هر کدوم از آینور بخشی از موسیقی رو اجرا می‌کردن و همین هماهنگی کم‌کم به تصویری از جهانی تبدیل شد که ایلوواتار بعداً بهش وجود واقعی بخشید.

ولی مشکل خیلی زود شروع شد، چون یکی از قدرتمندترین آینور یعنی Melkor دلش نمی‌خواست فقط بخشی از این هماهنگی باشه. اون می‌خواست موسیقی خودش رو بسازه، اراده خودش رو وارد کار کنه و چیزی رو خلق کنه که تحت کنترل خودش باشه. همین میل به مالکیت و کنترل، پایه تمام چیزی شد که بعدها ازش به‌عنوان شر اصلی دنیای تالکین یاد می‌کنیم. Melkor همون شخصیتی بود که بعدها الف‌ها اسم Morgoth رو روش گذاشتن و تبدیل شد به اولین ارباب تاریکی این دنیا.

بعد از شکل گرفتن جهان یا همون ، تعدادی از Ainur واردش شدن تا به اون شکل بدن. قدرتمندترین اون‌ها به اسم Valar شناخته شدن و موجودات دیگه‌ای هم بودن که بهشون Maiar می‌گفتن. اینجا اسم Maiar رو باید خوب یادتون بمونه، چون خیلی از شخصیت‌هایی که چند هزار سال بعد توی ارباب حلقه‌ها می‌بینیم در اصل از همین دسته‌ان. Gandalf یه Maia بود، Saruman یه Maia بود و Sauron هم یه Maia بود. یعنی سائورون نه انسانه، نه الفه و نه حتی یه موجود عجیب که یه جایی از تاریکی سر و کله‌اش پیدا شده باشه؛ اون از قدیمی‌ترین موجودات کل جهانه و وجودش به خیلی قبل‌تر از تولد انسان‌ها برمی‌گرده.

Valar شروع کردن به شکل دادن Arda، ولی Melkor تقریباً هر چیزی که ساخته می‌شد خراب می‌کرد. هر بار که کوه‌ها، دریاها یا خشکی‌ها شکل می‌گرفتن، اون دخالت می‌کرد و همین باعث شد ظاهر اولیه دنیا بارها عوض بشه. یه زمانی دو چراغ عظیم به اسم Illuin و Ormal دنیا رو روشن می‌کردن، ولی Melkor اونا رو هم نابود کرد. بعد از این فاجعه، Valar به غرب رفتن و در سرزمین Aman، قلمرو Valinor رو ساختن. اونجا هم دو درخت معروف Telperion و Laurelin به وجود اومدن؛ دو درختی که قبل از خورشید و ماه، نور Valinor رو تأمین می‌کردن و بعدها نقشی خیلی مهم در یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های تاریخ الف‌ها پیدا کردن.

در همین دوران الف‌ها هم برای اولین بار بیدار شدن و از همین‌جا کم‌کم وارد چیزی می‌شیم که بهش عصر اول می‌گیم. البته یه اشتباه خیلی رایج درباره این دوره وجود داره؛ خیلی‌ها فکر می‌کنن عصر اول با اولین طلوع خورشید شروع شده، در حالی که بخش مهمی از این عصر قبل از وجود خورشید اتفاق افتاده. شروع عصر اول به بیداری الف‌ها برمی‌گرده، پس وقتی بعدها درباره «سال اول عصر اول» حرف می‌زنیم، داریم درباره اولین سال‌های خورشیدی اون دوره حرف می‌زنیم، نه شروع واقعی خود عصر.

عصر اول؛ دوران مورگوت، سیلماریل‌ها و بزرگ‌ترین جنگ‌های الف‌ها

اگه قرار باشه هر عصر از تاریخ تالکین رو با اسم یه شخصیت بشناسیم، عصر اول بدون شک عصر Morgothه. الف‌ها بعد از بیدار شدن با Valar روبه‌رو شدن و بخشی از اون‌ها دعوت شدن به Aman و Valinor برن. بعضی‌ها این سفر رو کامل کردن، بعضی‌ها اصلاً نرفتن و بعضی‌ها هم وسط راه موندن. همین اتفاق باعث شد گروه‌های مختلفی از الف‌ها شکل بگیرن و اختلاف‌ها و داستان‌هایی به وجود بیاد که حتی هزاران سال بعد هم اثرشون باقی بمونه.

یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های این دوره Fëanor بود؛ الفی فوق‌العاده باهوش و بااستعداد که در عین حال غرور و خشمش نقش بزرگی در بدبختی‌های بعدی ایفا کرد. فئانور سه جواهر به اسم Silmarils ساخت که نور دو درخت Valinor داخلشون حفظ شده بود. این سه جواهر به‌قدری ارزشمند بودن که تقریباً هیچ چیز دیگه‌ای در جهان باهاشون مقایسه نمی‌شد. طبیعتاً Morgoth هم چشمش دنبال همین Silmarilها بود و در نهایت با کمک موجودی ترسناک به اسم Ungoliant به Valinor حمله کرد، دو درخت رو نابود کرد، پدر Fëanor یعنی Finwë رو کشت و Silmarilها رو دزدید.

از همین‌جا یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های تاریخ الف‌ها شروع شد. Fëanor و پسرهاش سوگند خوردن به هر قیمتی که شده Silmarilها رو پس بگیرن. این سوگند شاید اولش قهرمانانه به نظر برسه، ولی کم‌کم تبدیل شد به چیزی که زندگی خودشون و خیلی‌های دیگه رو نابود کرد. Fëanor و بخش بزرگی از Noldor، Valinor رو ترک کردن و به سرزمین میانه برگشتن تا علیه Morgoth بجنگن، اما حتی قبل از رسیدن به دشمن اصلی، اختلاف بین خود الف‌ها باعث خون‌ریزی شد و کشتارهایی اتفاق افتاد که تا مدت‌ها سایه‌شون روی نسل‌های بعدی موند.

بخش زیادی از وقایع عصر اول در منطقه‌ای به اسم Beleriand اتفاق می‌افته؛ سرزمینی که بعدها تقریباً به‌طور کامل نابود می‌شه. در این منطقه پادشاهی‌های مختلف الف‌ها شکل گرفتن و نبردهای عظیمی علیه Morgoth شروع شد. اندازه و مقیاس اتفاقات این عصر با چیزی که در ارباب حلقه‌ها می‌بینیم فرق داره. اینجا هنوز شخصیت‌ها بیشتر شبیه قهرمان‌های افسانه‌ای هستن تا آدم‌های معمولی. Fingolfin، پادشاه بزرگ Noldor، یه روز از شدت خشم و ناامیدی مستقیم جلوی قلعه Morgoth رفت و ارباب تاریکی رو به مبارزه تن‌به‌تن دعوت کرد. یعنی یه الف تنها رفت جلوی قوی‌ترین دشمن کل دنیا و بهش گفت خودت بیا بیرون بجنگ.

داستان Beren و Lúthien هم در همین عصر اتفاق می‌افته. Beren یه انسان بود و Lúthien یه الف، و عشقشون باعث شد وارد مأموریتی بشن که تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید؛ اون‌ها باید یکی از Silmarilها رو از تاج خود Morgoth می‌دزدیدن. این داستان فقط یه عاشقانه ساده نیست و عملاً یکی از مهم‌ترین روایت‌های کل Legendarium تالکینه، چون نسل شخصیت‌های مهمی مثل Elrond و Aragorn در نهایت به همین دو نفر برمی‌گرده.

در همین دوره داستان تاریک Children of Húrin رو داریم، سقوط Gondolin رو داریم و شخصیت‌هایی رو می‌بینیم که بعدها اسمشون در افسانه‌های عصر سوم هم زنده می‌مونه. انسان‌ها هم کم‌کم وارد جنگ‌های بزرگ می‌شن و بعضی خاندان‌های انسانی به متحدهای اصلی الف‌ها تبدیل می‌شن. از همین دوران ریشه خیلی از خون‌های سلطنتی‌ای میاد که هزاران سال بعد در خاندان‌های Númenor و Aragorn می‌بینیم.

Sauron هم در این دوران حضور داره، ولی هنوز ارباب تاریکی اصلی نیست. اون یکی از خدمتکارهای قدرتمند Morgothه و نقش مهمی در جنگ‌ها و کنترل بخش‌هایی از سرزمین میانه داره، اما هنوز داستان اصلی درباره استادشه.

با گذشت زمان، اوضاع برای الف‌ها و انسان‌ها بدتر شد. Morgoth پادشاهی‌های بیشتری رو نابود کرد و Beleriand عملاً داشت یکی‌یکی سقوط می‌کرد. دیگه روشن شده بود که ساکنان سرزمین میانه به تنهایی نمی‌تونن شکستش بدن. اینجا Eärendil وارد داستان می‌شه و موفق می‌شه خودش رو به Valinor برسونه و از Valar درخواست کمک کنه.

نتیجه، یکی از بزرگ‌ترین نبردهای تاریخ آردا بود؛ War of Wrath. قدرت‌هایی که وارد این جنگ شدن اون‌قدر عظیم بودن که جنگ فقط یه پادشاهی یا شهر رو نابود نکرد، بلکه خود جغرافیای دنیا تغییر کرد. بخش بزرگی از Beleriand زیر آب رفت و Morgoth در نهایت شکست خورد و از جهان بیرون رانده شد.

عصر اول با شکست اولین ارباب تاریکی تموم شد، ولی دنیایی که وارد عصر دوم شد دیگه همون دنیای قبل نبود. بخش بزرگی از سرزمین‌ها از بین رفته بودن، بسیاری از قهرمان‌ها کشته شده بودن و قدرت الف‌ها هم از اون نقطه به بعد کم‌کم رو به کاهش رفت. فقط یه مشکل مهم باقی مونده بود؛ Morgoth رفته بود، ولی یکی از قدرتمندترین و باهوش‌ترین خدمتکارهاش هنوز زنده بود و اسم اون خدمتکار Sauron بود.

عصر دوم؛ نومه‌نور، حلقه‌های قدرت و صعود سائورون

عصر دوم حدود ۳۴۴۱ سال طول کشید و اگه عصر اول داستان Morgoth بود، عصر دوم عملاً داستان تبدیل شدن Sauron به ارباب تاریکی جدیده. بعد از شکست Morgoth، انسان‌هایی که در جنگ‌های عصر اول کنار الف‌ها و Valar ایستاده بودن پاداش گرفتن. جزیره‌ای بزرگ به اسم Númenor در اختیارشون قرار گرفت؛ سرزمینی که بین Middle-earth و Aman قرار داشت و قرار بود به خانه یکی از بزرگ‌ترین تمدن‌های انسانی تاریخ تبدیل بشه.

اولین پادشاه Númenor Elros بود؛ برادر دوقلوی Elrond. این دو برادر از نژادی بودن که هم خون انسان و هم خون الف در رگ‌هاشون داشت و به همین خاطر حق انتخاب پیدا کردن. Elrond سرنوشت الف‌ها رو انتخاب کرد و Elros زندگی انسانی رو. البته انسان بودن Elros به معنی زندگی کوتاه و عادی نبود. خودش و نسلش عمرهایی خیلی بیشتر از انسان‌های معمولی داشتن و Númenóreanها هم به مرور از نظر دانش، قدرت و دریانوردی به سطحی رسیدن که عملاً هیچ تمدن انسانی دیگه‌ای در سرزمین میانه به گرد پاشون هم نمی‌رسید.

در همین مدت Sauron هم دوباره قدرت می‌گرفت. بعد از سقوط Morgoth، مدتی مخفی شد و حتی به نظر می‌رسه برای مدتی از سرنوشت خودش ترسیده بود، اما حاضر نشد به Valinor برگرده و برای اعمالش پاسخگو باشه. کم‌کم میلش به نظم، کنترل و سلطه دوباره برگشت. فرقش با Morgoth این بود که Sauron همیشه قرار نبود با زور خالص پیش بره. اون خیلی وقت‌ها ترجیح می‌داد بقیه رو فریب بده و از داخل خرابشون کنه.

به همین خاطر با ظاهری زیبا و قابل اعتماد و با اسم Annatar، یعنی «ارباب هدایا»، سراغ الف‌های Eregion رفت. بعضی از الف‌های بزرگ بهش اعتماد نکردن، ولی آهنگران Eregion، مخصوصاً Celebrimbor، از دانشی که Annatar در اختیارشون می‌ذاشت استفاده کردن. همین همکاری در نهایت به ساخت Rings of Power منجر شد.

حلقه‌های قدرت ساخته شدن، اما Sauron یه نقشه دیگه داشت. اون در Mount Doom حلقه‌ای ساخت که قرار بود بقیه رو تحت کنترل خودش بگیره؛ همون One Ring معروف. وقتی حلقه یگانه ساخته شد، الف‌ها فهمیدن فریب خوردن و حلقه‌های خودشون رو از دسترس Sauron خارج کردن. از اینجا دیگه نقاب Annatar کنار رفت و جنگ شروع شد. Eregion سقوط کرد، Celebrimbor کشته شد و Sauron بخش بزرگی از سرزمین میانه رو زیر سلطه خودش برد.

اینجا Númenor وارد داستان شد و تعادل قدرت رو عوض کرد. Númenóreanها اون‌قدر قدرتمند شده بودن که وقتی وارد سرزمین میانه شدن، نیروهای Sauron عملاً از روبه‌رو شدن باهاشون ترس داشتن. چند قرن بعد، آخرین پادشاه Númenor یعنی Ar-Pharazôn با ارتشی عظیم وارد سرزمین میانه شد و Sauron ظاهراً تسلیم شد. اینجا شاید فکر کنین نومه‌نوری‌ها برده بودن، ولی در واقع بزرگ‌ترین اشتباهشون همین بود؛ چون Sauron رو به‌عنوان زندانی به Númenor بردن و عملاً کسی رو وارد قلب کشورشون کردن که قرار بود تمدنشون رو از داخل نابود کنه.

Sauron خیلی زود از یه زندانی تبدیل شد به مشاور پادشاه و دست گذاشت روی بزرگ‌ترین ترس Númenóreanها؛ مرگ. مردم Númenor قرن‌ها عمر می‌کردن، ولی همچنان فانی بودن و این موضوع کم‌کم تبدیل شده بود به حسادت نسبت به الف‌ها. اون‌ها می‌دیدن الف‌ها نمی‌میرن و خودشون با وجود تمام قدرت و دانششون بالاخره باید از دنیا برن. Sauron همین ترس رو تبدیل کرد به ابزار کنترل و به Ar-Pharazôn القا کرد که Valar جاودانگی رو از انسان‌ها دریغ کردن و اگه به Aman حمله کنه، می‌تونه اون رو با زور به دست بیاره.

نتیجه فاجعه بود. Ar-Pharazôn با ناوگانی عظیم به سمت Aman حرکت کرد و در سال 3319 عصر دوم، Númenor نابود شد. جزیره زیر آب رفت، بسیاری از مردمش کشته شدن و حتی بدن فیزیکی Sauron هم در این حادثه از بین رفت. از اون به بعد سائورون دیگه نمی‌تونست مثل قبل ظاهر زیبا و فریبنده‌ای برای خودش بسازه.

البته همه Númenóreanها نابود نشدن. گروهی که هنوز به Valar و الف‌ها وفادار مونده بودن و بهشون Faithful می‌گفتن، قبل از نابودی جزیره فرار کردن. رهبرشون Elendil و پسرهاش Isildur و Anárion بودن. اونا بعد از رسیدن به سرزمین میانه دو پادشاهی بزرگ ساختن: Arnor در شمال و Gondor در جنوب.

Sauron هم دوباره برگشت و جنگ نهایی عصر دوم شکل گرفت. الف‌ها و انسان‌ها اتحادی به اسم Last Alliance of Elves and Men تشکیل دادن. Gil-galad رهبر بزرگ الف‌ها بود و Elendil هم انسان‌ها رو رهبری می‌کرد. نبردها در نهایت به Mordor رسیدن و در جنگ آخر، هم Gil-galad و هم Elendil کشته شدن، ولی Sauron هم شکست خورد. Isildur حلقه رو از دست Sauron برید و همین لحظه رو در ابتدای فیلم «یاران حلقه» هم می‌بینیم.

مشکل اینجا بود که Isildur می‌تونست One Ring رو نابود کنه، ولی این کار رو نکرد. حلقه رو برای خودش نگه داشت و همین تصمیم باعث شد مشکل Sauron برای چند هزار سال دیگه ادامه پیدا کنه.

عصر سوم؛ از سقوط Isildur تا جنگ حلقه

عصر سوم ۳۰۲۱ سال طول کشید و بیشتر اتفاقاتی که مخاطب عمومی از دنیای تالکین می‌شناسه در چند دهه آخر همین عصر اتفاق می‌افته. خیلی زود بعد از شروع این دوره، Isildur در Gladden Fields مورد حمله اورک‌ها قرار گرفت. برای فرار حلقه رو دستش کرد، ولی One Ring از انگشتش جدا شد، Isildur کشته شد و حلقه در رود Anduin گم شد. بیشتر از دو هزار سال هیچ‌کس نمی‌دونست دقیقاً کجاست.

در همین مدت پادشاهی‌های Arnor و Gondor هم وارد دوران پر فراز و نشیبی شدن. Arnor به چند پادشاهی کوچک‌تر تقسیم شد و دشمنی به اسم Angmar در شمال قدرت گرفت. فرمانروای Angmar کسی نبود جز Witch-king of Angmar، همون رهبر Nazgûlها که بعدها در ارباب حلقه‌ها می‌بینیمش. در نهایت Arnor سقوط کرد و نسل پادشاه‌هاش تبدیل شدن به Rangers شمال. چند هزار سال بعد، یکی از وارث‌های همین نسل شد Aragorn.

Gondor هم در طول عصر سوم بارها اوج و سقوط داشت. زمانی یه پادشاهی عظیم بود، ولی جنگ‌ها، بیماری‌ها و حمله دشمنان ضعیفش کردن. وقتی آخرین پادشاه Gondor ناپدید شد، اداره کشور به دست Stewards افتاد؛ همون خاندان که بعدها شخصیت‌هایی مثل Denethor و Boromir ازش بیرون میان.

تقریباً در سال ۱۰۰۰ عصر سوم، گروهی از Maiar به سرزمین میانه فرستاده شدن تا مردم رو در برابر Sauron راهنمایی کنن. اون‌ها رو به اسم Istari می‌شناسیم و Gandalf، Saruman و Radagast هم جزو همین گروه بودن. نکته مهم اینه که مأموریتشون این نبود که خودشون Sauron رو شکست بدن و دنیا رو نجات بدن؛ قرار بود مردم سرزمین میانه رو راهنمایی کنن و کمکشون کنن خودشون در برابر تاریکی مقاومت کنن. برای همینه که Gandalf با وجود قدرت خیلی زیادی که واقعاً داره، بیشتر وقت‌ها نقش راهنما رو بازی می‌کنه و خیلی کمتر از چیزی که شاید از یه موجود با اون قدمت انتظار داشته باشیم، مستقیم وارد درگیری می‌شه.

تو همین هزار سال‌ها اتفاقات مهم دیگه‌ای هم افتاد. دورف‌ها در Moria بیشتر از حدی که باید عمیق معدن‌کاری کردن و یه Balrog باستانی رو بیدار کردن و همین اتفاق باعث سقوط Moria شد. Minas Ithil به دست نیروهای Sauron افتاد و تبدیل شد به Minas Morgul، هابیت‌ها در منطقه‌ای ساکن شدن که بعدها به اسم Shire شناخته شد و خود Sauron هم کم‌کم دوباره داشت قدرتش رو جمع می‌کرد. مدتی در قلعه Dol Guldur مخفی شده بود و بقیه فقط اون رو با اسم Necromancer می‌شناختن؛ حتی خیلی‌ها مطمئن نبودن که واقعاً خود Sauron برگشته.

بعد می‌رسیم به سال 2941 عصر سوم؛ همون سالی که داستان The Hobbit شروع می‌شه. Bilbo Baggins همراه Thorin و گروه دورف‌ها راهی سفری می‌شه که در نهایت به Erebor می‌رسه و وسط همین سفر یه حلقه عجیب از موجودی به اسم Gollum پیدا می‌کنه. اون موقع هیچ‌کس نمی‌دونه این حلقه دقیقاً چیه و Bilbo هم فکر می‌کنه فقط یه حلقه جادوییه که آدم رو نامرئی می‌کنه. هم‌زمان Gandalf و White Council به Dol Guldur حمله می‌کنن و می‌فهمن Necromancer در واقع همون Sauronه. البته Sauron از قبل برای این اتفاق آماده شده بود و بعد از ترک Dol Guldur، مستقیم به Mordor برگشت.

چند دهه بعد Gandalf بالاخره متوجه شد حلقه‌ای که دست Bilbo بوده همون One Ringه. از همین‌جا ماجرای «ارباب حلقه‌ها» شروع می‌شه. Frodo حلقه رو تحویل می‌گیره، Fellowship شکل می‌گیره، Saruman خیانت می‌کنه، جنگ در Rohan و Gondor بالا می‌گیره و در نهایت Frodo و Sam خودشون رو به Mount Doom می‌رسونن.

البته Frodo در لحظه آخر نتونست حلقه رو نابود کنه و اون رو برای خودش خواست. Gollum بهش حمله کرد، انگشتش رو گاز گرفت و همراه One Ring داخل آتش Mount Doom افتاد. در 25 مارس 3019 عصر سوم، حلقه نابود شد و قدرت Sauron از بین رفت. Aragorn هم به‌عنوان King Elessar تاج‌گذاری کرد و پادشاهی‌های Arnor و Gondor دوباره به هم پیوستن.

ولی برخلاف چیزی که شاید از پایان فیلم‌ها برداشت کرده باشیم، نابودی Sauron دقیقاً پایان عصر سوم نیست. دو سال دیگه طول کشید تا این دوره واقعاً تموم بشه. در سال 3021، Elrond، Galadriel، Gandalf، Bilbo و Frodo از Grey Havens راهی غرب شدن و با رفتن اون‌ها، عصر سوم هم به پایان رسید.

عصر چهارم؛ وقتی دنیا کم‌کم به انسان‌ها رسید

عصر چهارم همون دوره‌ایه که بیشتر مخاطب‌ها تقریباً چیزی درباره‌اش نمی‌دونن، چون اقتباس‌های معروف معمولاً داستان رو با رفتن Frodo تموم می‌کنن. ولی تاریخ Middle-earth بعد از اون هم ادامه داشت و این دوره عملاً آغاز Dominion of Men بود؛ زمانی که انسان‌ها به قدرت اصلی سرزمین میانه تبدیل شدن و جهان قدیمی الف‌ها و موجودات اسطوره‌ای کم‌کم عقب رفت.

Aragorn سال‌ها به‌عنوان King Elessar حکومت کرد و Reunited Kingdom of Arnor and Gondor رو دوباره به یکی از قدرت‌های اصلی تبدیل کرد. رابطه‌اش با Shire هم جالب بود؛ اون منطقه رو تحت حمایت خودش قرار داد و قانونی گذاشت که انسان‌ها بدون اجازه وارد Shire نشن. Samwise Gamgee هم بعد از اون همه جنگ و دردسر زندگی خیلی آروم‌تری داشت و چندین بار به‌عنوان شهردار Shire انتخاب شد.

ولی نسل قدیمی Fellowship کم‌کم یکی‌یکی از دنیا کنار رفت. Aragorn در سال 120 عصر چهارم و در سن 210 سالگی از دنیا رفت و پسرش Eldarion جانشینش شد. Arwen بعد از مرگ Aragorn به Lothlórien رفت و مدتی بعد اون هم از دنیا رفت. Legolas هم بعد از مرگ Aragorn کشتی ساخت و Middle-earth رو ترک کرد و طبق روایت‌ها Gimli هم همراهش رفت؛ اتفاقی خیلی استثنایی برای یه دورف.

بعد از این دوره اطلاعات ما خیلی کمتر می‌شه و تالکین هم عمداً وارد جزئیات چند هزار سال بعد نشد. انگار قرار بود حس کنیم جهان اسطوره‌ای قدیمی داره کم‌کم محو می‌شه و جاش رو به دنیایی می‌ده که بیشتر شبیه دنیای خود ماست.

و شاید یکی از قشنگ‌ترین چیزهای کل تاریخ آردا هم همین باشه. این جهان از جایی شروع می‌شه که موجودات الهی مستقیم داخلش راه می‌رن، نورش از دو درخت جادویی میاد، الف‌ها با Morgoth تن‌به‌تن می‌جنگن و نبردها قاره‌ها رو غرق می‌کنن. بعد کم‌کم مقیاس همه‌چیز کوچیک‌تر می‌شه. در عصر دوم هنوز تمدن عظیمی مثل Númenor رو داریم، ولی اون هم سقوط می‌کنه. در عصر سوم سرنوشت دنیا دیگه دست بزرگ‌ترین قهرمان‌های تاریخ نیست و دو هابیت کوچیک باید یه حلقه رو تا قلب Mordor ببرن. در عصر چهارم هم حتی الف‌ها و جادوگرها یکی‌یکی می‌رن و آردا آروم‌آروم تبدیل می‌شه به دنیای انسان‌ها.

پس داستان ارباب حلقه‌ها واقعاً کجای تاریخ سرزمین میانه قرار می‌گیره؟

وقتی کل این تاریخ رو کنار هم می‌ذاریم، تازه معلوم می‌شه ماجرای Frodo و Aragorn در واقع فقط چند صفحه آخر یه داستان خیلی بزرگ‌تره. Morgoth هزاران سال قبل از Sauron وجود داشته، Sauron هزاران سال قبل از تولد Aragorn برای اولین بار قدرت گرفته و One Ring هم بیشتر از سه هزار سال قبل از Frodo ساخته شده. حتی شخصیت‌هایی مثل Elrond و Galadriel وقتی وارد داستان ارباب حلقه‌ها می‌شن، آدم‌هایی نیستن که فقط افسانه‌های گذشته رو شنیده باشن؛ خودشون بخش بزرگی از اون تاریخ رو زندگی کردن.

Elrond شخصاً سقوط‌ها و جنگ‌های عصر دوم رو دیده و وقتی درباره Isildur حرف می‌زنه، یه داستان تاریخی تعریف نمی‌کنه؛ خودش اونجا بوده. Galadriel از اون هم قدیمی‌تره و دورانی رو به یاد داره که هنوز خورشید و ماه وجود نداشتن و Valinor با نور Two Trees روشن می‌شد. Gandalf و Sauron هم هر دو از Maiaها هستن و از نظر ماهیت، خیلی قدیمی‌تر از هر انسانی یا الفی‌ان که توی داستان می‌بینیم؛ با این تفاوت که یکی قراره مردم رو راهنمایی کنه و اون یکی می‌خواد اراده همه رو زیر سلطه خودش ببره.

همین موضوع باعث می‌شه وقتی دوباره کتاب‌ها یا فیلم‌های ارباب حلقه‌ها رو نگاه می‌کنیم، خیلی از دیالوگ‌ها و رفتار شخصیت‌ها معنی متفاوتی پیدا کنن. وقتی Galadriel درباره محو شدن الف‌ها حرف می‌زنه، داره درباره پایان جهانی حرف می‌زنه که خودش هزاران سال توش زندگی کرده. وقتی Elrond به انسان‌ها بدبین می‌شه، پشت اون بدبینی هزاران سال تجربه جنگ و سقوط پادشاهی‌هاست و وقتی Gandalf از Frodo می‌خواد حلقه رو حمل کنه، در واقع سرنوشت هزاران سال تاریخ رو می‌ذاره روی دوش یه هابیت که حتی خودش هم اولش نمی‌دونه وارد چه ماجرایی شده.

حرف آخر

اگه تاریخ سرزمین میانه رو فقط با داستان «ارباب حلقه‌ها» بشناسیم، بخش بزرگی از چیزی که تالکین ساخته رو از دست می‌دیم. این دنیا خیلی قبل‌تر از حلقه یگانه شروع شده؛ از موسیقی Ainur و شورش Melkor گرفته تا Silmarilها، جنگ‌های Beleriand، ظهور و سقوط Númenor و در نهایت بازگشت Sauron. چیزی که این تاریخ رو جذاب‌تر می‌کنه اینه که هر عصر انگار یه مرحله از پیر شدن همین دنیاست؛ عصر اول پر از موجودات و قهرمان‌هایی در حد افسانه‌ست، عصر دوم درباره اوج قدرت و فساد می‌چرخه، عصر سوم کم‌کم با جهان جادویی قدیمی خداحافظی می‌کنه و عصر چهارم بالاخره دنیا رو تحویل انسان‌ها می‌ده.

حالا سؤال اینه که شما دوست دارین بعد از این سراغ کدوم بخش بریم؟ البته میدونین که من کلی مقاله های باحال براتون از سرزمین میانه نوشتم نه؟😁🌟

Leave a comment