اگر زنیتسو رو فقط با همون نسخهای بشناسیم که اوایل Demon Slayer میدیدیم، واقعاً سخته باور کنیم یه روز همین آدم قراره کاملاً بیدار و هوشیار، بدون اینکه از شدت ترس بیهوش شده باشه و بدون اینکه مثل همیشه دنبال یه راه برای فرار بگرده، جلوی یکی از Upper Rankها وایسه و خودش رو برای کشتنش آماده کنه. ولی مبارزهی زنیتسو با کایگاکو توی Infinity Castle دقیقاً همون جاییه که میفهمیم تمام چیزی که تا اینجا از زنیتسو دیده بودیم فقط جیغ زدن، ترسیدن و شوخی نبوده و پشت همهی اینها یه مسیر شخصیتی خیلی جدیتر وجود داشته. مهمتر از اون، حریفی که این تغییر رو از زنیتسو بیرون میکشه یه شیطان تصادفی نیست. کایگاکو کسیه که یه زمانی درست مثل خود زنیتسو شاگرد جیگورو کوواجیما، هاشیرای سابق رعد بود، Thunder Breathing یاد میگرفت و حتی قرار بود همراه زنیتسو وارث آموزههای استادشون بشه. حالا اما یکی از این دو شاگرد تبدیل شده به Upper Rank Six و اون یکی باید با همون شمشیری که استادش به دستش داده بود جلوی اون بایسته. برای همین داستان زنیتسو و کایگاکو خیلی بیشتر از یه مبارزهی خفن توی Infinity Castle ارزش بررسی داره، چون اینها دو نفری هستن که تقریباً از یه نقطه شروع کردن، یه استاد داشتن، یه سبک شمشیرزنی یاد گرفتن و جالبتر اینکه هر دوتاشون هم توی همون سبک یه نقص بزرگ داشتن، ولی چیزی که در نهایت مسیرشون رو از هم جدا کرد استعدادشون نبود، بلکه این بود که هرکدوم با ضعف، ترس و اون حس «من به اندازهی کافی خوب نیستم» چه کار کردن. اتفاقاً تبلیغات رسمی Infinity Castle هم دقیقاً روی همین موضوع دست گذاشته بود و برای تصویر مشترک زنیتسو و کایگاکو از مفهومی استفاده کرده بود که تقریباً میشه ترجمهش کرد به «مسیرهایی که انتخاب کردیم». واقعاً هم اگر بخوایم کل رابطهی این دو نفر رو فقط توی یه جمله جمع کنیم، سخت میشه چیزی بهتر از همین پیدا کرد.
هشدار: از اینجا به بعد داستان Infinity Castle، گذشتهی کایگاکو و سرنوشت جیگورو کامل اسپویل میشه.
زنیتسو و کایگاکو از همون اول هم دو شاگرد کاملاً متفاوت بودن

زنیتسو و کایگاکو هر دو زیر نظر جیگورو کوواجیما آموزش دیدن؛ مردی که یه زمانی Thunder Hashira بود و بعد از بازنشستگی شاگرد میگرفت تا Thunder Breathing رو به نسل بعد منتقل کنه. چیزی که رابطهی زنیتسو و کایگاکو رو از همون اول جالب میکنه اینه که هیچکدوم نتونستن این سبک رو کامل یاد بگیرن. زنیتسو فقط میتونست فرم اول Thunder Breathing رو اجرا کنه و هرچقدر هم تلاش کرد نتونست فرمهای دوم تا ششم رو یاد بگیره، در حالی که کایگاکو دقیقاً وضعیت برعکسی داشت؛ فرمهای دوم تا ششم رو بلد بود ولی نمیتونست فرم اول رو اجرا کنه. یعنی اگر اون زمان فقط از بیرون به این دو نفر نگاه میکردیم، احتمالاً کایگاکو شاگرد کاملتر و بااستعدادتری به نظر میرسید، چون پنج فرم مختلف بلد بود و زنیتسو فقط یه فرم داشت. اما جیگورو با زنیتسو دقیقاً کاری رو کرد که بعدها پایهی تمام پیشرفت این شخصیت شد. وقتی دید زنیتسو نمیتونه بقیهی فرمها رو یاد بگیره، بهش نگفت پس تو به درد این سبک نمیخوری و برو دنبال یه کار دیگه، بلکه بهش گفت همون یه چیزی رو که بلدی اونقدر تمرین کن تا به نهایتش برسی. زنیتسو هم دقیقاً همین کار رو کرد و فرم اول براش فقط یه تکنیک ساده باقی نموند. کمکم از دل همون یه حرکت، Sixfold و Eightfold و Godspeed بیرون اومد و در واقع زنیتسو از همون اول یاد گرفت قرار نیست همیشه دنبال چیزی بدوه که نداره؛ بعضی وقتها باید همون چیزی رو که داری اونقدر خوب کنی که کمبود بقیه اصلاً دیگه به چشم نیاد.
مشکل اصلی از جایی شروع شد که جیگورو تصمیم گرفت کایگاکو رو تنها وارث خودش معرفی نکنه و زنیتسو و کایگاکو رو هر دو جانشین خودش ببینه. این تصمیم برای این دو نفر دو معنی کاملاً متفاوت داشت. زنیتسو تقریباً تمام عمرش فکر میکرد بیاستعداده و هیچوقت به اندازهی کافی خوب نیست، برای همین اینکه استادش با وجود تمام ضعفهاش هنوز بهش اعتماد داشت براش خیلی بزرگ بود، ولی کایگاکو ماجرا رو کاملاً جور دیگهای میدید. از نظر اون، زنیتسو پسری بود که مدام گریه میکرد، میترسید و حتی نتونسته بود بیشتر از یه فرم رو یاد بگیره، پس اینکه جیگورو بخواد زنیتسو رو کنار کایگاکو بهعنوان جانشین خودش قرار بده، برای کایگاکو اصلاً افتخار مشترک نبود و بیشتر شبیه یه توهین بود. همینجا کمکم تفاوت اصلی این دو نفر خودش رو نشون میده؛ زنیتسو همیشه با خودش مشکل داشت و توی ذهنش میگفت «من به اندازهی کافی خوب نیستم»، ولی کایگاکو بیشتر با بقیه مشکل داشت و انگار فکر میکرد «بقیه نمیفهمن من چقدر خوبم». زنیتسو دنبال کسی بود که بهش ثابت کنه خودش هم ارزش داره، ولی کایگاکو میخواست بقیه قبول کنن اون از بقیه ارزشمندتره. شاید در ظاهر این دو حس خیلی شبیه هم به نظر برسن، ولی همین تفاوت کوچیک آخرش یکی رو به جایی رسوند که محدودیت خودش رو تبدیل کرد به نقطهی قوتش و اون یکی رو به جایی برد که حتی انسان بودن خودش هم دیگه براش کافی نبود.
مشکل کایگاکو خیلی قبلتر از حسادتش به زنیتسو شروع شده بود

اگر کایگاکو رو فقط یه شاگرد حسود ببینیم که از زنیتسو خوشش نمیاومد، بخش بزرگی از داستانش رو از دست میدیم، چون رفتاری که بعدها با جیگورو و زنیتسو داشت خیلی قبلتر توی شخصیتش دیده شده بود. قبل از اینکه اصلاً شاگرد Thunder Breathing بشه، کایگاکو یکی از بچههایی بود که گیومی هیمهجیما توی معبد ازشون مراقبت میکرد و همون گذشتهی تلخی که گیومی تعریف میکنه و میگه یه شب یه شیطان وارد معبد شد و چند تا از بچهها رو کشت، مستقیم به کایگاکو ربط داره. کایگاکو اون شب بیرون معبد با یه شیطان روبهرو شده بود و برای اینکه خودش زنده بمونه، راه ورود شیطان به معبد رو براش باز کرد. نتیجه هم چیزی شد که زندگی گیومی رو برای همیشه نابود کرد؛ چند تا از بچهها کشته شدن، گیومی مجبور شد تا صبح با دست خالی با اون شیطان بجنگه و بعد هم بهجای اینکه کسی حرفش رو باور کنه، خودش به قتل بچهها متهم شد. این اتفاق شاید اولش فقط یه قسمت از گذشتهی گیومی به نظر برسه، ولی وقتی بعدها داستان کایگاکو رو میبینیم تازه میفهمیم چقدر برای شناختنش مهم بوده، چون دقیقاً همون الگو دوباره تکرار میشه. کایگاکو وقتی واقعاً حس میکنه جون خودش در خطره، حاضر میشه تقریباً هر چیزی رو قربانی کنه تا خودش زنده بمونه.
اینجا هم تفاوتش با زنیتسو خیلی جالبه، چون زنیتسو اتفاقاً یکی از ترسوترین شخصیتهای کل Demon Slayerه. پس اصلاً قرار نیست بگیم یکی میترسید و اون یکی نه؛ هر دوتاشون میترسیدن و تفاوت اصلی این بود که ترس چه تصمیمی براشون میساخت. زنیتسو ممکن بود جیغ بزنه، گریه کنه، از مردن شکایت کنه و تا آخرین لحظه بگه نمیخواد بجنگه، ولی وقتی پای جون یه آدم دیگه وسط میاومد بارها دیدیم که میایستاد. کایگاکو اما از همون بچگی یاد گرفته بود اول خودش رو نجات بده، حتی اگر هزینهش رو یکی دیگه بده. از طرف دیگه، کایگاکو فقط دنبال زنده موندن نبود و یه نیاز خیلی جدی هم به تأیید شدن داشت. براش مهم بود بقیه ارزشش رو ببینن و اگر کسی اونطوری که خودش انتظار داشت باهاش رفتار نمیکرد، خیلی راحت نتیجه میگرفت که اون آدم قدرش رو نمیدونه. همین طرز فکر باعث شد تصمیم جیگورو برای انتخاب دو جانشین رو نتونه تحمل کنه. استادش در اصل داشت میگفت هر دوتون برای من ارزش دارید، ولی چیزی که کایگاکو شنید این بود که «تو اونقدرها هم که فکر میکنی خاص نیستی». همینجاست که حسادتش به زنیتسو معنی خیلی بیشتری پیدا میکنه، چون مسئله فقط این نبود که چرا زنیتسو هم جانشین شده؛ مسئله این بود که کایگاکو نمیتونست قبول کنه کسی که خودش پایینتر از خودش میدونه توی جایگاهی برابر باهاش قرار بگیره. اون برای اینکه خودش رو ارزشمند بدونه نیاز داشت بالاتر از بقیه باشه و تا وقتی یکی کنار دستش ایستاده بود، حتی چیزی که خودش داشت هم براش کافی نبود.
کوکوشیبو، شیطان شدن کایگاکو و نامهای که زنیتسو رو عوض کرد

سالها بعد، کایگاکو وقتی هنوز عضو Demon Slayer Corps بود با کوکوشیبو روبهرو شد؛ Upper Rank One و یکی از اون دشمنهایی که تقریباً هر شمشیرزن معمولی با دیدنش میفهمید شانس زیادی برای زنده موندن نداره. کایگاکو هم خیلی زود این رو فهمید و دقیقاً همون انتخابی رو کرد که سالها قبل توی معبد کرده بود. این بار هم اولویت براش زنده موندن بود و وقتی کوکوشیبو یه راه دیگه جلو پاش گذاشت، قبولش کرد و حاضر شد انسانیتش رو کنار بذاره و تبدیل به شیطان بشه، فقط برای اینکه نمیره. اگر این صحنه رو کنار اتفاق معبد بذاریم، تقریباً کل شخصیت کایگاکو برامون روشن میشه. بار اول برای نجات جون خودش بقیه رو قربانی کرد و بار دوم برای نجات جون خودش، انسانیت خودش رو. چیزی که براش مهم بود این بود که زنده بمونه و بعداً فرصت داشته باشه قویتر بشه. براش مهم نبود کاری که داره میکنه درست یا غلطه، مهم این بود که آیا فردا هنوز زنده هست یا نه.
اما شیطان شدن کایگاکو فقط زندگی خودش رو خراب نکرد. وقتی خبر به جیگورو رسید، استاد سابق Thunder Breathing مسئولیت کاری رو که شاگردش کرده بود گردن خودش گرفت و با سپوکو خودش رو کشت. این بخش از داستان برای زنیتسو خیلی سنگینتر از چیزیه که شاید در نگاه اول به نظر برسه، چون جیگورو فقط استادش نبود. برای پسری که همیشه خودش رو بیاستعداد، ترسو و بیفایده میدید، جیگورو یکی از معدود آدمهایی بود که هیچوقت رهاش نکرد و همون کسی بود که وقتی زنیتسو فقط یه فرم بلد بود نگفت شکست خوردی، بلکه بهش گفت همون یه فرم رو کامل کن. توی Hashira Training میبینیم یه نامه به زنیتسو میرسه و بعد از خوندنش رفتارش بهطرز عجیبی عوض میشه. دیگه خبری از اون زنیتسوی شلوغ و پرسروصدا نیست و حتی تانجیرو هم متوجه میشه یه چیزی توی رفتارش فرق کرده. وقتی بعداً میفهمیم اون نامه دربارهی مرگ جیگورو و دلیل مرگش بوده، تازه اون تغییر رفتار معنی پیدا میکنه. زنیتسو این بار با چیزی روبهرو شده بود که نمیخواست یکی دیگه براش حلش کنه. این مسئله بین خودش، استادش و کایگاکو بود و خودش هم میدونست بالاخره باید یه جایی باهاش روبهرو بشه. نکتهی مهم اینه که زنیتسو توی این مرحله یهو تبدیل نمیشه به آدمی که دیگه از هیچچیزی نمیترسه. اتفاقاً جذابیت رشدش دقیقاً همینه، چون شجاعت زنیتسو هیچوقت به این معنی نبود که ترسش کامل ناپدید بشه. اون هنوز میترسه و هنوز همون آدمه، ولی بالاخره به جایی رسیده که ترسش دیگه قرار نیست هر بار براش تصمیم بگیره. اگر اوایل داستان بدنش فقط وقتی ذهنش خاموش میشد میتونست قدرت واقعی خودش رو نشون بده، حالا خودش داره کمکم کنترل اون قدرت رو به دست میگیره.
توی Infinity Castle دیگه با همون زنیتسوی قبلی طرف نیستیم

وقتی زنیتسو و کایگاکو بالاخره توی Infinity Castle جلوی هم قرار میگیرن، شرایط خیلی فرق کرده. بعد از مرگ داکی و گیوتارو، جایگاه Upper Rank Six خالی شده و کایگاکو حالا این رتبه رو گرفته، یعنی زنیتسو قرار نیست فقط با یه همشاگردی قدیمی تسویهحساب کنه و جلوی اون یه شیطان ردهبالا ایستاده که حالا قدرتهای شیطانی خودش رو هم با تکنیکهای Thunder Breathing ترکیب کرده. ولی عجیبترین بخش شروع مبارزه این نیست که کایگاکو چقدر قوی شده، عجیبترین چیز خود زنیتسوئه؛ اون بیداره. همین یه موضوع دربارهی زنیتسو از هر توضیح دیگهای مهمتره، چون ما قبلاً بارها دیده بودیم که زنیتسو وقتی از شدت ترس بیهوش میشه تازه تبدیل میشه به اون شمشیرزن فوقالعادهای که همه از سرعتش جا میمونن. انگار ذهنش بزرگترین مانع خودش بود و وقتی خاموش میشد، بدنش بالاخره کاری رو انجام میداد که سالها براش تمرین کرده بود، ولی جلوی کایگاکو خبری از این داستان نیست. زنیتسو کاملاً میدونه کجاست، میدونه روبهروش چه کسی ایستاده، میدونه این همون آدمیه که تصمیمهاش باعث مرگ استادشون شده و با تمام این آگاهی شمشیرش رو بیرون میکشه.
اینجا حتی تفاوت فرمهای Thunder Breathing این دو نفر هم تبدیل میشه به بخشی از شخصیتشون. کایگاکو پنج فرم اصلی رو بلد بود و زنیتسو فقط فرم اول رو و اگر چند سال قبل این دو نفر رو کنار هم میذاشتیم، خیلی راحت میشد گفت کایگاکو شاگرد کاملتریه، ولی زنیتسو تمام این مدت دقیقاً همون کاری رو کرده بود که استادش ازش خواسته بود و همون یه فرم رو رها نکرد. فرم اول رو اونقدر تمرین کرد، تغییرش داد و جلو برد که دیگه چیزی نبود که بشه فقط با تعداد تکنیکها مقایسهش کرد. کایگاکو همیشه دنبال بیشتر داشتن بود؛ فرم بیشتر، قدرت بیشتر، جایگاه بالاتر و در نهایت حتی قدرت یه شیطان. زنیتسو اما کمکم یاد گرفت از همون چیزی که داره بهترین استفاده رو بکنه و این دو نگاه تقریباً تمام عمر کنار هم حرکت کردن تا توی Infinity Castle بالاخره نتیجهشون جلوی هم ایستاد. البته اینجا هم نباید وارد این بحث بشیم که پس زنیتسو از هر Upper Rankی قویتر بوده، چون داستان اینقدر ساده نیست. کایگاکو تازه به قدرت شیطانی خودش رسیده بود و هنوز زمان زیادی نداشت که اون رو کامل کنه و خود مبارزه هم اصلاً برای زنیتسو راحت پیش نمیره و بهشدت آسیب میبینه. ارزش اصلی این مبارزه بیشتر از اینکه توی رتبهبندی قدرتها باشه، توی اینه که برای اولین بار میبینیم زنیتسو بدون اینکه از خودش فرار کنه، از تمام چیزی که یاد گرفته استفاده میکنه.
فرم هفتم؛ چیزی که کایگاکو هیچوقت دربارهی زنیتسو نفهمید

اوج مبارزه جاییه که زنیتسو یه چیزی رو رو میکنه که کایگاکو اصلاً انتظارش رو نداره؛ Thunder Breathing, Seventh Form: Honoikazuchi no Kami. فرم هفتم تکنیکی نبود که جیگورو مخفیانه به زنیتسو یاد داده باشه و اتفاقاً همین موضوع برای کایگاکو هم قابل فهم نیست. وقتی این تکنیک رو میبینه، اولش نمیتونه قبول کنه که زنیتسو خودش به چیزی رسیده که اون بلد نیست و برای همین فکر میکنه احتمالاً استادشون این فرم رو فقط به زنیتسو یاد داده. باز هم همون ذهنیت قدیمی برمیگرده؛ باز هم لابد یکی حق من رو خورده، باز هم لابد بقیه زنیتسو رو به من ترجیح دادن. ولی واقعیت خیلی سادهتر و البته برای کایگاکو خیلی دردناکتره؛ زنیتسو این فرم رو خودش ساخته بود. شاید این مهمترین جواب کل داستان به رقابتی باشه که کایگاکو سالها توی ذهن خودش ساخته بود، چون اون همیشه فکر میکرد چون فرمهای بیشتری بلده پس وارث شایستهتر Thunder Breathingه، ولی آخرش کسی که واقعاً این سبک رو یه قدم جلو برد همون شاگردی بود که کایگاکو تمام عمر پایینتر از خودش میدید. جیگورو به زنیتسو گفته بود همون یه فرم رو کامل کن و زنیتسو آخرش حتی از کامل کردن همون یه فرم هم جلوتر رفت و چیزی به سبک اضافه کرد که قبلاً اصلاً وجود نداشت.
اما چیزی که این بخش رو واقعاً تلخ میکنه اینه که زنیتسو فرم هفتم رو از اول برای کشتن کایگاکو نساخته بود. یه زمانی تصور میکرد شاید روزی بتونه کنار کایگاکو بجنگه و از این تکنیک استفاده کنه، یعنی همون حرکتی که در نهایت سر کایگاکو رو از بدنش جدا کرد، یه زمانی قرار بود نشونهی این باشه که زنیتسو بالاخره خودش رو به جایی رسونده که میتونه کنار همشاگردی خودش بایسته. اگر بخوایم رابطهی این دو نفر رو واقعاً تراژیک ببینیم، شاید همین بخش از همه دردناکتر باشه. جیگورو از اول میخواست این دو نفر با هم وارث Thunder Breathing باشن و زنیتسو هم با تمام مشکلاتی که با خودش داشت، یه جایی توی ذهنش آیندهای رو تصور کرده بود که خودش و کایگاکو کنار هم میجنگن، ولی کایگاکو هیچوقت نتونست همچین رابطهای رو ببینه، چون براش کنار کسی بودن کافی نبود و باید بالاتر از اون آدم میایستاد. در نهایت هم چیزی شکستش داد که همیشه نداشت؛ نه فرم اول Thunder Breathing، بلکه توانایی پذیرفتن این واقعیت که لازم نیست برای ارزشمند بودن از بقیه بالاتر باشی.
حرف آخر
اگر داستان زنیتسو و کایگاکو رو از اول کنار هم بذاریم، میبینیم این دو نفر اتفاقاً خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنیم به هم شبیه بودن. هر دو توی Thunder Breathing یه نقص داشتن، هر دو دنبال تأیید استادشون بودن، هر دو از مردن میترسیدن و هر دو یه جایی توی زندگیشون احساس میکردن یه چیزی کم دارن. تفاوت از جایی شروع شد که هرکدوم تصمیم گرفتن با این حس چه کار کنن. کایگاکو هر بار که احساس کرد یه چیزی کم داره رفت دنبال چیز بیشتری؛ قدرت بیشتر، جایگاه بیشتر، تحسین بیشتر و در نهایت حتی بدن یه شیطان، ولی مشکلش این بود که هیچکدوم از این چیزها واقعاً اون چیزی رو که داخلش خالی بود پر نمیکرد. حتی وقتی تبدیل شد به Upper Rank Six، باز هم زنیتسو براش مهم بود و باز هم لازم داشت ثابت کنه از اون بالاتره. زنیتسو مسیر خیلی کندتر و سختتری داشت. اون اول باید قبول میکرد قرار نیست شبیه بقیه باشه، باید قبول میکرد فقط یه فرم بلده، قبول میکرد میترسه و قبول میکرد شاید هیچوقت اون آدم خونسرد و نترسی نشه که خودش همیشه دوست داشت باشه، ولی دقیقاً از وقتی دست از جنگیدن با چیزی که بود برداشت، شروع کرد به بهتر شدن.
برای همین مبارزهی Infinity Castle فقط اون لحظهای نیست که زنیتسو بالاخره یه حرکت خیلی خفن میزنه و یه Upper Rank رو شکست میده. اینجا پایان مسیریه که از همون روزهای اول داستان شروع شده بود؛ از پسری که فقط وقتی بیهوش میشد میتونست به خودش اعتماد کنه، تا کسی که حالا کاملاً بیداره، میدونه از چی میترسه و با این حال شمشیرش رو بالا میآره. شاید دقیقاً به همین دلیل «مسیرهایی که انتخاب کردیم» اینقدر خوب روی داستان زنیتسو و کایگاکو میشینه. این دو نفر با یه استاد شروع کردن، هرکدوم بخشی از یه سبک رو بلد بودن و حتی قرار بود کنار هم میراثش رو ادامه بدن، ولی آخرش نه تعداد فرمهایی که بلد بودن و نه استعدادشون تعیین کرد کجا میرسن. چیزی که سرنوشتشون رو ساخت، انتخابهایی بود که وقتی ترسیده و ضعیف بودن انجام دادن. یکی برای زنده موندن انسانیتش رو کنار گذاشت و اون یکی یاد گرفت با وجود تمام ترسهاش، انسان بمونه و بجنگه.
حالا شما بگید؛ فکر میکنید اگر کایگاکو هیچوقت با کوکوشیبو روبهرو نمیشد و فرصت داشت مدت بیشتری کنار زنیتسو و جیگورو بمونه، واقعاً شانسی داشت مسیرش عوض بشه؟ یا همون اتفاق معبد گیومی از همون اول نشون داده بود که دیر یا زود برای نجات خودش دوباره یه نفر دیگه رو قربانی میکنه؟ و از همه مهمتر، بعد از Infinity Castle هنوز زنیتسو رو همون شخصیت ترسوی اول داستان میبینید یا این مبارزه نگاهتون رو کامل نسبت بهش عوض کرد؟

