هورکراکس ساختن تو دنیای هری پاتر یعنی رسماً رد کردن همه خط قرمزها. چون برای ساختنش فقط کافی نیست یه جادوی ممنوعه بلد باشی؛ باید یکی رو بکشی، روحت رو تکهتکه کنی و بعد اون تیکهی روح رو قایم کنی توی یه شیء. خلاصه ولدمورت برای فرار از مرگ، فقط آدم نکشت؛ خودش رو هم ذرهذره نابود کرد.
اما سؤال جذاب ماجرا اینجاست: ولدمورت برای ساخت هر کدوم از هورکراکسهاش دقیقاً کی رو کشت؟
ما اسم هورکراکسهاش رو خوب میدونیم؛ دفترچه خاطرات، انگشتر گانت، مدالآویز اسلیترین، جام هافلپاف، دیهیم ریونکلا، ناگینی و البته هری پاتر. ولی پشت هر کدوم از اینا یه قتل هست. بعضیاشون کاملاً مشخصن، بعضیاشون مبهمن و بعضیاشون هم اونقدر جای سؤال دارن که میشه کلی دربارهشون تئوری چید.
تو این مقاله میخوایم دونهدونه بریم سراغ قربانیهای هورکراکسهای ولدمورت؛ از میرتل گریان و تام ریدل پدر گرفته تا اون قربانیهای عجیبی که شاید در نگاه اول تصادفی به نظر بیان، ولی وقتی دقیقتر نگاه کنیم، ممکنه داستان خیلی تاریکتری پشتشون خوابیده باشه.
انگشتر مارولو گانت و قتل تام ریدل پدر

خب، بیایم از اولین هورکراکس ولدمورت شروع کنیم؛ انگشتر مارولو گانت. شاید اول فکر کنیم دفترچه خاطرات اولین هورکراکسش بوده، ولی نه، انگشتر احتمالاً زودتر ساخته شده. چون ولدمورت وقتی هنوز خیلی جوون بود، توی تابستون شانزدهسالگیش رفت سراغ خانواده پدریش و همونجا پدرش، تام ریدل پدر، رو کشت.
ولدمورت از پدرش متنفر بود. از نگاه خودش، پدرش همون آدمی بود که مادرش، مروپ گانت، رو ول کرد و باعث شد اون زن تنها، فقیر و بدبخت بمیره. البته داستان واقعی یه مقدار پیچیدهتره، چون مروپ هم با جادو کاری کرده بود که تام ریدل پدر عاشقش بشه. ولی خب، ولدمورت که اهل دیدن نصفهی خاکستری ماجرا نبود. توی ذهن اون، پدرش فقط یه ماگل بیارزش بود که مادر جادوگرش رو رها کرده بود.
برای همین وقتی رفت سراغش، فقط به کشتن پدرش قانع نشد. پدربزرگ و مادربزرگ پدریش رو هم کشت و بعد خیلی راحت همهچی رو انداخت گردن مورفین گانت؛ یعنی عموی خودش. اینجوری هم انتقام گرفت، هم رد خودش رو پاک کرد، هم یکی دیگه رو قربانی کرد که خودش سالم از ماجرا بیرون بیاد.
ولی چیزی که این قتل رو مهم میکنه، فقط انتقام نیست. تام ریدل پدر برای ولدمورت یادآور همون بخشی از وجودش بود که ازش حالش به هم میخورد؛ بخش ماگلی، معمولی و انسانی خودش. ولدمورت نمیخواست قبول کنه نصف وجودش به دنیای ماگلها وصله. برای همین کشتن پدرش، یه جورایی تلاش برای پاک کردن اون بخش از هویتش بود.
پس قتل تام ریدل پدر فقط یه دعوای خانوادگی یا انتقام ساده نبود. ولدمورت با این قتل داشت به گذشته خودش پشت میکرد؛ به مادری که هیچوقت نشناخت، به پدری که ازش متنفر بود و به ریشهای که تمام عمر سعی کرد انکارش کنه.
دفترچه خاطرات و مرگ میرتل وارن

حالا برسیم به دفترچه خاطرات؛ همون هورکراکسی که ما رو مستقیم میبره وسط ماجرای تالار اسرار. اینجا تام ریدل هنوز همون دانشآموز باهوش، خوشظاهر و بهظاهر مودب هاگوارتزه، ولی پشت این ظاهر مرتب، یه هیولای واقعی داره شکل میگیره.
تام توی سالهای مدرسهاش تالار اسرار رو باز کرد و فهمید واقعاً میتونه باسیلیسک اسلیترین رو کنترل کنه. همین برای خودش یه اثبات بزرگ بود؛ چون تام همیشه میخواست ثابت کنه فقط یه جادوگر معمولی نیست، بلکه وارث واقعی سالازار اسلیترینه.
قربانی این ماجرا هم میرتل وارن بود؛ همون دختری که بعدها ما بیشتر با اسم میرتل گریان میشناسیمش. میرتل یه دختر ماگلزاده بود که اون روز توی دستشویی دخترونه پنهان شده بود. وقتی از کابین بیرون اومد تا به پسری که صدای حرف زدنشو شنیده بود اعتراض کنه، یهو مستقیم با باسیلیسک روبهرو شد و همون لحظه مُرد.
نکته جالب اینجاست که احتمالاً تام ریدل از اول برنامه نداشت دقیقاً میرتل رو بکشه. یعنی اینطور نبود که بگه «خب، امروز میرم میرتل وارن رو قربانی میکنم برای هورکراکس بعدیم.» بیشتر شبیه این بود که تالار رو باز کرد، باسیلیسک رو بیرون آورد و میرتل بدترین جای ممکن، توی بدترین زمان ممکن، سر راهش قرار گرفت.
ولی خب برای تام ریدل، این مرگ خیلی خوب به کارش اومد. چون میرتل ماگلزاده بود، با باسیلیسک کشته شده بود و کل اتفاق هم به تالار اسرار ربط داشت. یعنی از نگاه تام، این قتل میتونست یه جور امضای اسلیترینی داشته باشه. پس از همین مرگ استفاده کرد تا دفترچه خاطراتش رو به هورکراکس تبدیل کنه.
اما یه نکته عجیبتر هم هست؛ خود دفترچه خاطرات. طبق چیزی که میدونیم، این دفترچه از یه مغازه ماگلی توی Vauxhall Road خریده شده بود. حالا اینجا سوال پیش میاد: تام ریدل، کسی که از ماگلها متنفر بود و حتی از ریشه ماگلی خودش حالش به هم میخورد، چرا باید یه دفترچه ماگلی رو برای هورکراکس انتخاب کنه؟
برای همین یه نظریه جالب وجود داره: شاید این دفترچه اصلاً مال خود میرتل بوده. چون برای یه دختر ماگلزاده خیلی طبیعیتره که یه دفترچه از یه مغازه ماگلی داشته باشه، نه برای تام ریدل. اگر این نظریه رو قبول کنیم، ماجرا حتی ترسناکتر میشه؛ یعنی تام نهتنها از مرگ میرتل استفاده کرد، بلکه شاید وسیلهای که به خود اون دختر ربط داشت رو هم تبدیل کرد به تکهای از روح خودش.
پس مرگ میرتل شاید از قبل دقیق و حسابشده برنامهریزی نشده بود، ولی برای تام ریدل تبدیل شد به یه فرصت کامل؛ فرصتی برای ساختن هورکراکسی که هم به تالار اسرار وصل بود، هم به نفرتش از ماگلزادهها، هم به رویای بیمارگونهاش برای ثابت کردن اینکه وارث اسلیترینه.
جام هافلپاف و قتل هپزیبا اسمیت

حالا از دوران مدرسهی تام ریدل فاصله میگیریم و میرسیم به زمانی که از هاگوارتز اومده بیرون و توی مغازهی بورگین و برکس کار میکنه؛ همون مغازهی عجیب و تاریکی که پر از وسایل جادویی مشکوک و خطرناکه. اینجا دیگه تام فقط یه دانشآموز مرموز نیست؛ کمکم داره تبدیل میشه به همون آدمی که برای رسیدن به چیزایی که میخواد، خیلی راحت بقیه رو قربانی میکنه.
یکی از آدمهایی که تام توی همین دوران باهاش آشنا شد، هپزیبا اسمیت بود؛ یه زن پولدار، مغرور و عاشق عتیقههای جادویی. هپزیبا دوتا شیء خیلی مهم داشت: جام هافلپاف و مدالآویز اسلیترین. یعنی دقیقاً همون چیزایی که برای تام ریدل حکم گنج واقعی رو داشتن.
جام هافلپاف برای تام فقط یه شیء قدیمی و قشنگ نبود. این جام به هلگا هافلپاف، یکی از چهار بنیانگذار هاگوارتز، تعلق داشت و خود هپزیبا هم از نوادگان هافلپاف معرفی میشد. پس اینجا همهچیز برای ولدمورت معنیدار بود؛ هم قربانی، هم شیء، هم گذشتهای که به یکی از بنیانگذارهای هاگوارتز وصل میشد.
تام هم مثل همیشه با چهرهی آروم و مودبش جلو رفت. کاری کرد هپزیبا بهش اعتماد کنه، راز وسایل ارزشمندش رو نشونش بده و بعد، وقتی چیزی رو که میخواست دید، خیلی بیرحمانه حذفش کرد. هپزیبا اسمیت مسموم شد و تام هم برای اینکه خودش گیر نیفته، قتل رو انداخت گردن هوکی، الف خانگی بیچارهی هپزیبا.
اینجا دوباره همون الگوی همیشگی ولدمورت رو میبینیم: یکی رو میکشه، چیزی که میخواد رو برمیداره، بعد یه نفر دیگه رو قربانی میکنه تا خودش پاک و بیرد از ماجرا بیرون بیاد. قبلاً قتل خانوادهی پدریش رو گردن مورفین انداخته بود، اینبار هم مرگ هپزیبا رو گردن هوکی انداخت.
بعد از این قتل، تام ریدل از مرگ هپزیبا برای ساختن یکی از هورکراکسهاش استفاده کرد و جام هافلپاف رو به تکهای از روح خودش تبدیل کرد. این قتل هم مثل خیلی از قتلهای مهم ولدمورت، تصادفی نبود. هپزیبا صاحب جام بود، به خاندان هافلپاف وصل بود و مرگش دقیقاً با چیزی که تام میخواست بسازه جور درمیاومد.
پس جام هافلپاف فقط یه هورکراکس معمولی نبود. پشتش قتل زنی بود که هم صاحب اون جام بود، هم به یکی از بنیانگذارهای هاگوارتز ربط داشت و هم قربانی طمع و وسواس ولدمورت برای جمع کردن نمادهای قدرت شد.
مدالآویز اسلیترین و نظریه قتل کاراکتاکوس بورک

حالا میرسیم به یکی از عجیبترین هورکراکسهای ولدمورت؛ مدالآویز اسلیترین. این یکی از اون جاهاییه که داستان یه مقدار مشکوک میشه، چون طبق چیزی که معمولاً گفته میشه، ولدمورت برای ساختن این هورکراکس یه ماگل رو کشته. خب، در نگاه اول شاید بگیم اوکی، ولدمورت که کلاً با کشتن ماگلها مشکلی نداشت. ولی وقتی دقیقتر نگاه کنیم، یه چیزی جور درنمیاد.
مدالآویز، یه شیء معمولی نبود. این مدالآویز به خود سالازار اسلیترین ربط داشت؛ همون کسی که ولدمورت تمام عمر خودش رو وارث واقعی اون میدونست. پس برای همچین چیزی، انتظار داریم قربانیش هم یه جورایی خاص و نمادین باشه. یعنی واقعاً ولدمورت برای یکی از مهمترین یادگارهای اسلیترین، همینطوری رندوم یه ماگل رو انتخاب کرده؟ یه کم بعیده، نه؟
اینجاست که یه نظریه جالب وسط میاد؛ شاید قربانی واقعی این هورکراکس، کاراکتاکوس بورک بوده. همون مردی که مدالآویز اسلیترین رو از مروپ گانت، مادر ولدمورت، خرید. البته «خرید» هم شاید کلمه خیلی تمیزی برای این ماجرا باشه، چون مروپ اون موقع فقیر، تنها، باردار و بیپناه بود و بورک مدالآویز رو با یه قیمت خیلی پایین ازش گرفت.
حالا خودت تصور کن این ماجرا از نگاه ولدمورت چطوری بوده. مادرش تنها و بدبخت، مجبور شده تنها یادگار ارزشمند خانوادگیشون رو بفروشه؛ اون هم یادگاریای که به اسلیترین وصل بوده. بعد یه مرد طماع اومده و عملاً این میراث رو با کمترین قیمت از چنگش درآورده. برای ولدمورتی که روی خون، ریشه و میراث اسلیترین حساسیت بیمارگونه داشت، این میتونست یه توهین خیلی بزرگ باشه.
از اون طرف، بورک زمانی که تام ریدل توی بورگین و برکس کار میکرد، هنوز زنده بود. حتی همین بورک بود که تام رو برای خرید وسایل ارزشمند میفرستاد سراغ آدمهایی مثل هپزیبا اسمیت. اما وقتی به زمان اصلی داستان میرسیم، دیگه خبری از کاراکتاکوس بورک نیست و ما بیشتر با آقای بورگین طرفیم. این غیبت خودش یه سؤال درست میکنه: بورک کجا رفت؟
اینجاست که نظریه میگه شاید ولدمورت بعد از اینکه مدالآویز رو دوباره به دست آورد، رفت سراغ خود بورک و اون رو کشت. نه فقط برای ساختن هورکراکس، بلکه برای گرفتن انتقام از کسی که از نظر ولدمورت، میراث خانوادگیش رو از مادرش دزدیده بود.
اما پس چرا میگن قربانی این هورکراکس یه ماگل بوده؟ اینجاست که نظریه یه قدم تاریکتر میشه. ممکنه ولدمورت بعد از کشتن بورک، کاری کرده باشه که جسدش شبیه یه ماگل بینامونشون به نظر برسه، یا اصلاً طوری صحنه رو چیده باشه که کسی نفهمه قربانی واقعی کی بوده. راستش از ولدمورت بعید نیست؛ آدمی که قبلاً قتل پدرش رو گردن مورفین انداخته بود و مرگ هپزیبا رو گردن هوکی، قطعاً بلد بود رد خودش رو پاک کنه.
البته باید حواسمون باشه این بخش قطعی نیست و بیشتر یه نظریهست. چیزی که میدونیم اینه که قربانی مدالآویز، طبق روایت رایج، یه ماگل بوده. اما اگه این نظریه رو جدی بگیریم، ماجرا خیلی معنیدارتر میشه. چون در اون صورت قربانی مدالآویز یه آدم تصادفی نبوده؛ بلکه کسی بوده که به یکی از مهمترین زخمهای خانوادگی ولدمورت وصل میشده.
پس شاید مدالآویز اسلیترین هم مثل بقیه هورکراکسها پشتش یه قتل کاملاً نمادین داشته؛ قتلی برای انتقام، برای پس گرفتن میراث اسلیترین و برای پاک کردن آدمی که ولدمورت فکر میکرد حق خانوادهاش رو خورده.
دیهیم ریونکلا و راز دهقان آلبانیایی

حالا برسیم به دیهیم ریونکلا؛ یکی دیگه از اون هورکراکسهایی که قربانیش یه مقدار مشکوکه. چون روایت سادهی ماجرا اینه که ولدمورت برای ساختن این هورکراکس، یه دهقان آلبانیایی رو کشت. خب، در نگاه اول شاید بگیم باشه، ولدمورت رفته بوده دنبال دیهیم، پیداش کرده و برای ساخت هورکراکس هم اولین آدمی رو که گیر آورده کشته. ولی راستش وقتی پای ولدمورت وسطه، مخصوصاً وقتی پای یکی از یادگارهای بنیانگذارهای هاگوارتز وسطه، این مدل تصادفی بودن یه کم عجیب به نظر میاد.
دیهیم، یه شیء معمولی نبود. این تاج قدیمی متعلق به روونا ریونکلا بود؛ یکی از چهار بنیانگذار هاگوارتز. طبق چیزی که میدونیم، دخترش هلنا ریونکلا، همون بانوی خاکستری، دیهیم رو از مادرش دزدید و بعد اون رو جایی دور از دسترس پنهان کرد. ولدمورت هم سالها بعد، با حرف کشیدن از روح هلنا، فهمید دیهیم کجاست و رفت سراغش.
ماجرا از این قراره که دیهیم توی یه جنگل در آلبانی پنهان شده بود. اما نکته جالب اینه که «آلبانیا» فقط میتونه به کشور امروزی آلبانی اشاره نداشته باشه. توی بعضی برداشتهای تاریخی، آلبانیا میتونسته به منطقهای در اسکاتلند هم مربوط باشه. اینجاش جذاب میشه، چون هاگوارتز هم توی اسکاتلنده و هلنا ریونکلا هم دختری بوده که از دل همین فضای قدیمی و اشرافی فرار کرده.
حالا این نظریه از همینجا شروع میشه: شاید هلنا ریونکلا وقتی از مادرش فرار کرد، فقط نرفته باشه یه گوشه قایم بشه. شاید توی اون مدت با یه مرد ماگل آشنا شده، باهاش ازدواج کرده و حتی ازش بچهدار شده باشه. اگر این اتفاق افتاده باشه، یعنی یه نسل پنهانی از خاندان ریونکلا به وجود اومده؛ نسلی که دیگه با اسم و رسم اصلی ریونکلا شناخته نمیشده، اما خون اون خانواده رو داشته.
اگه این نظریه رو جدی بگیریم، اون «دهقان آلبانیایی» دیگه فقط یه آدم بدشانس و تصادفی نیست. ممکنه یکی از نوادگان پنهان ریونکلا بوده باشه؛ کسی که شاید خودش هم نمیدونسته چه ریشهای داره، ولی برای ولدمورت میتونسته قربانی مناسبی باشه. چون اون دنبال ساختن هورکراکس با دیهیم ریونکلا بود و چه چیزی برای همچین شیئی نمادینتر از کشتن کسی که به خود خاندان ریونکلا وصل باشه؟
البته این بخش هم مثل نظریهی کاراکتاکوس بورک، قطعی نیست. ما توی روایت اصلی فقط با عنوان کلی «دهقان آلبانیایی» روبهرو میشیم و اسم و هویت دقیقش رو نمیدونیم. اما همین مبهم بودن باعث میشه جا برای تئوری باز بشه. چون ولدمورت آدمی نبود که یادگارهای بنیانگذارهای هاگوارتز رو همینطوری و بدون فکر انتخاب کنه. برای اون، هر هورکراکس باید حس قدرت، تاریخ و برتری میداشت.
پس شاید قربانی دیهیم ریونکلا هم اونقدرها بیربط نبوده. شاید پشت اسم سادهی «دهقان آلبانیایی»، یکی از آخرین ردپاهای خاندان ریونکلا پنهان شده بود؛ ردی که ولدمورت پیداش کرد، نابودش کرد و بعد دیهیم رو تبدیل کرد به یکی دیگه از تکههای روح خودش.
ناگینی و قتل برتا جورکینز

حالا برسیم به ناگینی؛ هورکراکسی که داستانش نسبت به بقیه، کمتر حالت نمادین و حسابشده داره. یعنی اینجا خبری از یادگار بنیانگذارهای هاگوارتز، انتقام خانوادگی یا یه قتل خیلی خاص و معنیدار نیست. بیشتر به نظر میاد ولدمورت توی اون مقطع به یه قربانی نیاز داشت و برتا جورکینز هم دقیقاً همونجا، توی بدترین زمان ممکن، گیرش افتاد.
برتا جورکینز یکی از کارمندهای وزارت جادو بود که اطلاعات مهمی توی ذهنش داشت. ولدمورت و پیتر پتیگرو ازش استفاده کردن، از زیر زبونش چیزهایی بیرون کشیدن و بعد وقتی دیگه به دردشون نخورد، ولدمورت اون رو کشت. بعد هم از همین قتل برای تبدیل کردن ناگینی به هورکراکس استفاده کرد.
فرق این قتل با بقیه قربانیها اینه که برتا جورکینز ظاهراً اون اهمیت نمادین عجیبوغریب رو نداره. مثلاً مثل تام ریدل پدر به گذشتهی خود ولدمورت وصل نیست، مثل هپزیبا اسمیت صاحب یکی از یادگارهای بنیانگذارها نیست، و مثل میرتل هم به ماجرای تالار اسرار ربط مستقیم نداره.
برای همین، قتل برتا بیشتر شبیه یه انتخاب فرصتطلبانهست. ولدمورت اون زمان ضعیف بود، داشت کمکم برای برگشتن به قدرت آماده میشد و ناگینی هم کنار دستش بود. پس وقتی برتا جورکینز کشته شد، ولدمورت از همون موقعیت استفاده کرد و ناگینی رو به یکی دیگه از هورکراکسهاش تبدیل کرد.
پس ناگینی از اون هورکراکسهایی نیست که پشتش یه داستان خیلی قدیمی و نمادین خوابیده باشه. این یکی بیشتر نشون میده ولدمورت هر وقت لازم میدید، حتی از یه قتل کاملاً کاربردی و لحظهای هم برای تکهتکه کردن روحش استفاده میکرد.
هری پاتر؛ هورکراکس ناخواسته

و بالاخره میرسیم به خاصترین و عجیبترین مورد این لیست؛ خود هری پاتر. چون هری با بقیه هورکراکسها فرق داشت. دفترچه، انگشتر، جام، مدالآویز، دیهیم و ناگینی همه به شکلی انتخاب شده بودن، اما هری؟ هری اصلاً قرار نبود هورکراکس بشه.
ولدمورت اون شب به گودریکز هالو رفت تا هری رو بکشه. توی ذهن خودش هم همهچیز خیلی ساده بود؛ یه بچهای وجود داشت که طبق پیشگویی میتونست براش خطرناک باشه، پس باید حذفش میکرد. ولدمورت فکر میکرد اگه هری رو بکشه، دیگه هیچ تهدیدی براش باقی نمیمونه و میتونه خودش رو شکستناپذیر بدونه.
ولی خب، دقیقاً همونجا همهچیز خراب شد.
وقتی ولدمورت طلسم مرگ رو به سمت هری فرستاد، بهخاطر فداکاری لیلی پاتر، طلسم برگشت و به خود ولدمورت خورد. بدنش نابود شد، قدرتش از بین رفت و چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشت اتفاق افتاد؛ یه تکه از روح شکسته و آسیبدیدهاش به هری چسبید.
برای همین هری تبدیل شد به هورکراکس ناخواسته. نه ولدمورت از قبل براش برنامه ریخته بود، نه شیئی انتخاب کرده بود، نه حتی فهمید دقیقاً چه اتفاقی افتاده. روحش اونقدر تکهتکه و بیثبات شده بود که وقتی طلسم برگشت، یه بخش از اون رفت سراغ تنها موجود زندهای که اونجا مونده بود؛ یعنی هری.
اما یه نکته جالب هم این وسط هست. ممکنه ولدمورت واقعاً قصد داشته با قتل هری، آخرین و مهمترین هورکراکس خودش رو بسازه. چون هری فقط یه قربانی معمولی نبود؛ بچهای بود که طبق پیشگویی میتونست ولدمورت رو نابود کنه. از نگاه ولدمورت، کشتن همچین کسی میتونست یه قتل بزرگ، نمادین و کامل باشه.
پس شاید ولدمورت اون شب فقط برای خلاص شدن از شر پیشگویی نرفته بود سراغ هری. شاید میخواست با مرگ هری، یه هورکراکس نهایی بسازه؛ هورکراکسی که به خیال خودش قرار بود جاودانگیش رو کامل کنه. ولی نتیجه دقیقاً برعکس شد. هری نمرد، ولدمورت سقوط کرد و همون بچهای که قرار بود قربانی نهایی باشه، تبدیل شد به یکی از مهمترین دلایل نابودی خودش.
حرف آخر
هر کدوم از این هورکراکس ها یه تکه از ذهن بیمار و وسواس عجیب ولدمورت رو نشون میدن؛ وسواسی که به قدرت، خون، ریشه خانوادگی، میراث بنیانگذارهای هاگوارتز و البته فرار از مرگ گره خورده بود.
بعضی از این قتلها کاملاً مشخص و قطعیان؛ مثل قتل تام ریدل پدر برای انگشتر گانت، مرگ میرتل وارن برای دفترچه خاطرات، قتل هپزیبا اسمیت برای جام هافلپاف و قتل برتا جورکینز برای ناگینی. اما بعضیها هنوز جای بحث دارن؛ مخصوصاً قربانی مدالآویز اسلیترین و دیهیم ریونکلا. اینجاست که نظریهها وارد ماجرا میشن و داستان رو از چیزی که هست هم تاریکتر میکنن.
چیزی که از همه اینها میفهمیم اینه که ولدمورت هیچوقت فقط برای زنده موندن آدم نمیکشت. برای اون، هر قتل میتونست یه پیام باشه؛ یه جور انتقام، یه جور نمایش قدرت، یا راهی برای جدا کردن خودش از گذشتهای که ازش متنفر بود. حتی وقتی قربانیها در نگاه اول تصادفی به نظر میان، باز هم میشه رد پای وسواس ولدمورت رو توی انتخابهاش دید.
در نهایت، همین هورکراکسها که قرار بود ولدمورت رو جاودانه کنن، تبدیل شدن به مسیر نابودیش. اون برای فرار از مرگ، روح خودش رو تکهتکه کرد؛ اما هر تکه، به جای اینکه نجاتش بده، یه قدم بیشتر به سقوط نزدیکش کرد.



2 Comments
Eli727r
ممنونم واس همه ی چیزایی که نوشتی
Shiva
ممنون از شما که برای من کامنت گذاشتی ❤️