Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

۷ تئوری تاریک درباره کودکی هری پاتر و نقشه‌های دامبلدور

وقتی برای اولین بار وارد داستان هری پاتر می‌شیم، ماجرای کودکی هری خیلی ساده‌تر از چیزی به نظر می‌رسه که واقعاً هست. پدر و مادرش به دست ولدمورت کشته شدن، دامبلدور برای محافظت ازش اونو پیش تنها خانواده‌ای که براش باقی مونده می‌فرسته و هری هم تا یازده‌سالگی اصلاً نمی‌دونه جادوگره. بعد نامه هاگوارتز از راه می‌رسه و زندگی واقعی هری تازه شروع می‌شه، اما هرچی بیشتر درباره اتفاق‌های قبل از هاگوارتز، تصمیم‌های دامبلدور و چیزهایی که در کتاب‌های بعدی می‌فهمیم فکر کنیم، همین شروع ساده عجیب‌تر می‌شه.

دامبلدور هری رو به خانواده‌ای نسپرد که هیچ شناختی ازشون نداشته باشه. مک‌گونگال همون شب اول ساعت‌ها دورسلی‌ها رو زیر نظر گرفته بود و خیلی واضح گفته بود که این خانواده اصلاً مناسب بزرگ کردن هری نیستن. از طرف دیگه بعدها می‌فهمیم عربلا فیگ هم اتفاقی همسایه اون‌ها نبوده و دامبلدور از طریق اون کم‌وبیش حواسش به وضعیت هری بوده. پس نمی‌تونیم بگیم دامبلدور هری رو جلوی در خونه دورسلی‌ها گذاشت و بعد ده سال کامل فراموشش کرد. مسئله دقیقاً اینه که می‌دونسته هری کجاست، می‌دونسته دورسلی‌ها چه آدم‌هایی هستن و بااین‌حال هری سال‌ها در اون خونه موند.

همین موضوع باعث شده طرفدارها طی سال‌ها تئوری‌های خیلی تاریکی درباره کودکی هری بسازن. بعضی از این تئوری‌ها فقط چند نکته جالب از کتاب‌ها رو کنار هم می‌ذارن، بعضی‌ها از نظر کانن ایرادهای بزرگی دارن و بعضی‌ها هم اگه درست بودن، تقریباً تمام تصویری که از دامبلدور داریم عوض می‌شد. چیزی که این نظریه‌ها رو جذاب می‌کنه این نیست که حتماً درستن، بلکه اینه که مجبورمون می‌کنن اتفاق‌هایی رو که همیشه عادی فرض می‌کردیم دوباره از زاویه دیگه‌ای ببینیم.

۱. دامبلدور عمداً هری را پیش دورسلی‌ها گذاشت تا شخصیتش را کنترل کند

یکی از معروف‌ترین تئوری‌های تاریک درباره دامبلدور از همین سؤال شروع می‌شه که چرا هری باید دقیقاً پیش دورسلی‌ها بزرگ می‌شد. جواب رسمی داستان روشنه؛ پتونیا خواهر لیلی بود و دامبلدور تونست با استفاده از پیوند خونی بین اون‌ها، محافظتی روی خونه دورسلی‌ها ایجاد کنه که تا وقتی هری اونجا رو خونه خودش می‌دونست ادامه داشته باشه. از نظر امنیتی پس موندن در Privet Drive دلیل مشخصی داشت، اما طرفدارهای تئوری Manipulative Dumbledore معتقدن مسئله فقط محافظت نبوده.

طبق این نظریه، دامبلدور می‌خواسته هری به شکل خاصی بزرگ بشه. اگه هری از یک‌سالگی پیش یک خانواده جادوگر زندگی می‌کرد، تقریباً همه اطرافیانش می‌دونستن اون همون «پسریه که زنده موند». از کودکی درباره شهرتش می‌شنید، درباره پدر و مادرش براش تعریف می‌کردن و خیلی زود می‌فهمید که جایگاه خاصی در دنیای جادوگری داره. هری‌ای که از خونه دورسلی‌ها بیرون اومد دقیقاً برعکس این بود؛ نه خودش رو مهم می‌دونست، نه به شهرتش اهمیت می‌داد و حتی وقتی هاگرید بهش گفت جادوگره، در اولین واکنش باورش نمی‌شد کسی مثل اون اصلاً بتونه جادوگر باشه.

طرفدارهای این تئوری می‌گن همین کودکی سخت هری رو به کسی تبدیل کرد که دامبلدور بعدها بهش احتیاج داشت. هری به قدرت و شهرت وابسته نبود، دوستی و خانواده براش اهمیت خیلی زیادی داشت و مهم‌تر از همه، حاضر بود برای نجات بقیه خودش رو قربانی کنه. وقتی در پایان داستان می‌فهمه بخشی از روح ولدمورت داخلشه و برای نابود شدن اون باید خودش به سمت مرگ بره، فرار نمی‌کنه و بدون اینکه حتی همه‌چیز رو برای رون و هرماینی توضیح بده وارد جنگل ممنوعه می‌شه. همین تصمیم باعث شده بعضی طرفدارها بپرسن آیا دامبلدور از سال‌ها قبل می‌دونسته که برای شکست ولدمورت به هری‌ای احتیاج داره که حاضر باشه چنین کاری انجام بده.

نسخه افراطی‌تر همین نظریه پای Obscurialها رو هم وسط می‌کشه. بعد از معرفی Obscurus در دنیای Fantastic Beasts، بعضی‌ها به شباهت شرایط کودکی هری با بچه‌هایی اشاره کردن که جادوشون رو به‌خاطر ترس، فشار یا آزار سرکوب می‌کردن. دورسلی‌ها از جادو متنفر بودن و هر اتفاق غیرعادی‌ای که اطراف هری می‌افتاد با خشم و تنبیه جواب می‌دادن، برای همین این ایده شکل گرفت که شاید دامبلدور عمداً هری رو در محیطی گذاشته بوده که جادوش سرکوب بشه.

این بخش از تئوری البته خیلی سخت‌تر قابل دفاعه، چون هری در کودکی اصلاً نمی‌دونست جادوگره و آگاهانه سعی نمی‌کرد جادوش رو خفه کنه. اتفاق‌های جادویی اطرافش خودبه‌خود رخ می‌دادن و خودش هم معمولاً نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده، بنابراین شرایطش با Obscurialهایی مثل Credence یکی نبود. بااین‌حال سؤال اصلی هنوز باقی می‌مونه؛ دامبلدور تا چه اندازه از وضعیت هری خبر داشت و چرا با وجود تمام قدرت و نفوذش، قبل از ورود هری به هاگوارتز هیچ دخالت جدی‌ای نکرد؟

۲. هورکراکس داخل هری باعث شد دورسلی‌ها با او بدتر رفتار کنند

این تئوری بخشی از تقصیر رو از دوش دامبلدور برمی‌داره و می‌ذاره گردن چیزی که تمام این سال‌ها داخل خود هری زندگی می‌کرد. در پایان داستان می‌فهمیم وقتی نفرین ولدمورت در شب حمله به خانواده پاتر به خودش برگشت، بخشی از روح تکه‌تکه‌شده‌اش جدا شد و به هری چسبید. ولدمورت عمداً هری رو به هورکراکس تبدیل نکرد، اما نتیجه این شد که هری سال‌ها بخشی از روح اون رو درون خودش حمل می‌کرد.

طرفدارها این موضوع رو با گردنبند اسلیترین در Deathly Hallows مقایسه می‌کنن. اون هورکراکس روی آدم‌هایی که برای مدت طولانی حملش می‌کردن اثر منفی می‌ذاشت و احساساتی مثل خشم، حسادت، ناامیدی و بدبینی رو شدیدتر می‌کرد. رون بیشتر از همه تحت تأثیرش قرار گرفت و همین باعث شد بعضی‌ها بپرسن اگر یک هورکراکس معمولی می‌تونه چنین اثری روی آدم‌های اطرافش بذاره، چرا قطعه روح ولدمورت داخل هری نتونه همین کار رو با دورسلی‌ها انجام بده.

هری تقریباً ده سال تمام زیر یک سقف با ورنون، پتونیا و دادلی زندگی کرد. طبق این تئوری، شاید پتونیا از قبل نسبت به لیلی و دنیای جادو حسادت و کینه داشته و ورنون هم از هر چیز غیرعادی بدش می‌اومده، اما حضور طولانی هورکراکس این احساسات رو شدیدتر کرده و باعث شده رفتار اون‌ها به مرور به چیزی تبدیل بشه که در شروع داستان می‌بینیم. این برداشت حتی با شیوه اثر گذاشتن گردنبند روی رون هم جور درمیاد، چون هورکراکس ترس‌ها و حسادت‌هایی رو که از قبل درون رون وجود داشتن از صفر نساخت، فقط همون‌ها رو بزرگ‌تر کرد.

مشکل اصلی این نظریه اینه که دورسلی‌ها قبل از ورود هری هم آدم‌های خیلی خوش‌رفتاری نبودن. پتونیا از سال‌ها قبل نسبت به لیلی حسادت داشت و ورنون هم از همون ابتدا از دنیای جادو و خانواده پاتر خوشش نمی‌اومد. از طرف دیگه هری سال‌ها کنار رون، هرماینی، خانواده ویزلی و آدم‌های دیگه زندگی کرد و هیچ‌کدوم به شکل دائمی تحت تأثیر حضور هورکراکس قرار نگرفتن. برای همین احتمالاً رفتار دورسلی‌ها رو نمی‌شه فقط با قطعه روح ولدمورت توضیح داد، اما ایده اینکه اون تکه روح شاید روی آدم‌هایی که ده سال تمام در نزدیک‌ترین فاصله با هری زندگی می‌کردن بی‌اثر نبوده، هنوز یکی از تئوری‌های جالب این مجموعه است.

۳. دامبلدور همه حقیقت را درباره محافظت خون لیلی به هری نگفت

تقریباً تمام دلیل رسمی دامبلدور برای نگه داشتن هری در خونه دورسلی‌ها به محافظتی برمی‌گرده که با فداکاری لیلی شکل گرفت. لیلی می‌تونست کنار بره و زنده بمونه، اما تصمیم گرفت بین ولدمورت و هری بایسته و همین انتخاب باعث شد نوعی جادوی بسیار قدیمی از هری محافظت کنه. دامبلدور بعدها از همین پیوند استفاده کرد و با سپردن هری به پتونیا، محافظت خونی دیگه‌ای ایجاد کرد که تا وقتی هری خونه اون رو خونه خودش می‌دونست ادامه داشته باشه.

اصل وجود این جادو در داستان روشنه و نمی‌شه گفت کل ماجرای محافظت لیلی دروغ بوده. حتی ولدمورت هم وقتی می‌خواد بدن خودش رو دوباره بسازه، عمداً از خون هری استفاده می‌کنه تا بتونه بخشی از اون محافظت رو دور بزنه. تئوری جالب‌تر اما نمی‌گه این جادو وجود نداشته؛ می‌گه شاید دامبلدور تمام حقیقت رو درباره سازوکارش به هری نگفته.

وقتی دقیق نگاه می‌کنیم، تقریباً تمام چیزهایی که هری درباره این محافظت می‌دونه از خود دامبلدور شنیده. هری هیچ‌وقت نمی‌ره کتابی درباره چنین جادویی بخونه و شخص دیگه‌ای هم سازوکارش رو براش توضیح نمی‌ده، بنابراین اطلاعات ما هم تا حد زیادی همون چیزهاییه که دامبلدور تصمیم گرفته در اختیار هری بذاره. این موضوع وقتی مشکوک‌تر به نظر می‌رسه که بدونیم دامبلدور قبلاً هم بارها بخشی از حقیقت رو تا زمان مناسب پنهان کرده؛ درباره پیشگویی، ارتباط ذهنی هری و ولدمورت و حتی مهم‌ترین راز زندگی هری یعنی وجود قطعه روح ولدمورت داخل بدنش، هیچ‌وقت همه اطلاعات رو از همون ابتدا در اختیارش نذاشت.

برای همین بعضی طرفدارها معتقدن ممکنه درباره محافظت خونی هم همین کار رو کرده باشه. شاید Privet Drive واقعاً امن‌ترین مکان برای هری بوده، اما راه‌های دیگه‌ای هم وجود داشته که دامبلدور به هر دلیلی انتخابشون نکرده یا شاید موندن هری در اون خونه فایده‌ای فراتر از چیزی داشته که خودش می‌دونسته. مدرک مستقیمی برای این فرض وجود نداره، اما با توجه به عادت دامبلدور به مدیریت اطلاعات، این سؤال که «آیا همه حقیقت رو به هری گفته بود؟» خیلی منطقی‌تر از اینه که بگیم کل محافظت لیلی ساختگی بوده.

۴. رون و هرماینی اتفاقی وارد زندگی هری نشدند

هری و ولدمورت شباهت‌های زیادی با هم دارن و خود داستان هم بارها روی این موضوع تأکید می‌کنه. هر دو یتیم بزرگ شدن، هر دو کودکی راحتی نداشتن، هر دو Parseltongue بودن و حتی چوبدستی‌هاشون ارتباط عجیبی با هم داشت. بااین‌حال مسیر زندگی‌شون کاملاً متفاوت شد و یکی از بزرگ‌ترین دلایل این تفاوت، آدم‌هایی بودن که هری در طول زندگی کنارش داشت.

رون و هرماینی خیلی زود از دو همکلاسی معمولی تبدیل به خانواده هری شدن. رون هری رو وارد خانواده ویزلی کرد و برای اولین بار بهش نشون داد زندگی در یک خانواده جادوگر واقعی چه شکلیه. هرماینی هم به آدمی تبدیل شد که در خیلی از تصمیم‌های مهم کنار هری موند و جایی که هری و رون با عجله و احساسات جلو می‌رفتن، معمولاً کسی بود که سعی می‌کرد منطقی‌تر فکر کنه. همین نقش پررنگ باعث شده بعضی طرفدارها به این نتیجه برسن که شاید دامبلدور خیلی زود فهمیده بوده هری برای سالم موندن و تبدیل نشدن به نسخه دیگه‌ای از تام ریدل، به چنین آدم‌هایی نیاز داره.

نسخه افراطی‌تر این نظریه می‌گه دامبلدور عمداً رون و هرماینی رو در مسیر هری قرار داده، اما برای این بخش مدرک محکمی وجود نداره. ملاقات رون و هری در قطار کاملاً طبیعی اتفاق می‌افته و هرماینی هم تازه بعد از ماجرای ترول به دوست نزدیک اون‌ها تبدیل می‌شه. بااین‌حال اینکه دامبلدور بعداً اهمیت این رابطه رو فهمیده باشه کاملاً قابل قبوله. حتی چیزهایی که در وصیت‌نامه خودش برای رون و هرماینی می‌ذاره دقیقاً با نقش اون‌ها در آخرین مأموریت هری ارتباط داره و نشون می‌ده دامبلدور خوب می‌فهمیده این سه نفر وقتی کنار هم هستن چه اهمیتی دارن.

پس شاید رون و هرماینی از اول مهره‌های نقشه دامبلدور نبوده باشن، اما بعیده اون خیلی دیر متوجه شده باشه که این دو نفر مهم‌ترین چیزی هستن که هری رو از مسیری که تام ریدل رفت دور نگه می‌دارن.

۵. دامبلدور عمداً اسنیپ را برای آموزش Occlumency انتخاب کرد چون می‌دانست کلاس‌ها شکست می‌خورند

یکی از عجیب‌ترین تصمیم‌های دامبلدور درباره هری در سال پنجم اتفاق می‌افته. ارتباط ذهنی هری و ولدمورت هر روز خطرناک‌تر می‌شه و دامبلدور به این نتیجه می‌رسه که هری باید Occlumency یاد بگیره تا بتونه ذهن خودش رو در برابر نفوذ ولدمورت ببنده. تا اینجای کار همه‌چیز منطقیه، اما انتخاب معلم دقیقاً همون جاییه که طرفدارها سال‌هاست درباره‌اش بحث می‌کنن.

دامبلدور برای این کار اسنیپ رو انتخاب می‌کنه؛ کسی که رابطه‌اش با هری از همون سال اول پر از تنش بوده. اسنیپ از جیمز پاتر متنفر بوده و بارها بخشی از اون نفرت رو روی هری خالی کرده، هری هم هیچ‌وقت اعتماد واقعی‌ای به اسنیپ نداشته و تقریباً همیشه بدترین برداشت ممکن رو از رفتار اون داشته. حالا همین دو نفر باید در کلاس‌هایی خصوصی با یکی از حساس‌ترین بخش‌های ذهن هری سروکار داشته باشن و نتیجه هم تقریباً همون چیزیه که می‌شه حدس زد؛ هری تمرین‌ها رو درست انجام نمی‌ده، اسنیپ عصبانی می‌شه و در نهایت بعد از دیدن خاطره اسنیپ، کل کلاس‌ها به هم می‌ریزه.

طرفدارهای نظریه Manipulative Dumbledore می‌پرسن آیا دامبلدور واقعاً نمی‌تونست پیش‌بینی کنه چنین اتفاقی می‌افته؟ اون هم هری رو می‌شناخت، هم اسنیپ رو و هم می‌دونست رابطه این دو نفر چقدر خراب و شخصیه. نسخه تاریک نظریه می‌گه شاید دامبلدور نمی‌خواسته ارتباط ذهنی هری و ولدمورت کاملاً قطع بشه، چون همین ارتباط بعداً اطلاعات مهمی در اختیار هری قرار می‌ده و حتی در پیدا کردن و دنبال کردن حرکات ولدمورت به دردش می‌خوره.

البته توضیح ساده‌تری هم وجود داره. اسنیپ یکی از بهترین Occlumensهای داستانه و از نظر مهارت جادویی واقعاً گزینه منطقی‌ای بوده. دامبلدور هم خودش در پایان Order of the Phoenix توضیح می‌ده که عمداً از هری فاصله گرفته چون می‌ترسیده ولدمورت از ارتباط ذهنی اون‌ها استفاده کنه. شاید پس مسئله این نبوده که دامبلدور می‌خواسته کلاس‌ها شکست بخورن، بلکه مثل خیلی از تصمیم‌های دیگه فقط جنبه فنی ماجرا رو دیده و رابطه انسانی بین هری و اسنیپ رو دست‌کم گرفته. بااین‌حال اینکه چنین تصمیم واضحاً خطرناکی از طرف یکی از باهوش‌ترین آدم‌های داستان گرفته شده، باعث شده تئوری شکست عمدی کلاس‌های Occlumency هنوز کاملاً فراموش نشه.

۶. هری هیچ‌وقت از کمد زیر پله‌ها بیرون نیامد

این تئوری از همه موارد قبلی تاریک‌تره، چون اگه درست باشه نه‌فقط تصویر ما از دامبلدور، بلکه کل دنیای هری پاتر رو عوض می‌کنه. طبق این نظریه، نامه هاگوارتز هیچ‌وقت نرسیده، هاگرید هیچ‌وقت پشت در ظاهر نشده و رون، هرماینی و حتی ولدمورت هیچ‌کدوم وجود خارجی نداشتن. تمام دنیای جادوگری ساخته ذهن هری بوده؛ کودکی که در خونه‌ای پر از تحقیر و بی‌توجهی بزرگ شده و برای فرار از واقعیت، جهانی ساخته که دقیقاً نقطه مقابل زندگی واقعی اونه.

چیزی که این نظریه رو برای بعضی طرفدارها جذاب کرده، شباهت عجیب آرزوهای هری با چیزی‌یه که در دنیای جادوگری پیدا می‌کنه. در زندگی واقعی هیچ‌کس فکر نمی‌کنه هری آدم خاصیه، ولی در دنیای جادوگری تقریباً همه اسمش رو می‌شناسن. دورسلی‌ها مدام بهش القا می‌کنن که بی‌ارزش و دردسره، اما در هاگوارتز می‌فهمه تنها کودکیه که از حمله ولدمورت زنده مونده. در زندگی واقعی خانواده‌ای نداره، ولی خانواده ویزلی تقریباً به خانواده خودش تبدیل می‌شن و درباره پدر و مادرش هم به‌جای یک گذشته معمولی، داستان دو قهرمان رو می‌شنوه که برای نجات اون جانشون رو دادن.

حتی وجود ولدمورت هم در این تئوری یک معنی روانی پیدا می‌کنه. هری در زندگی واقعی کنترلی روی خیلی از اتفاق‌های بدی که براش افتاده نداره، اما در دنیایی که ذهنش ساخته، تمام دردهای اصلی زندگی‌اش یک دشمن مشخص دارن و خودش هم تنها کسیه که در نهایت می‌تونه اون دشمن رو شکست بده. از این زاویه، دنیای جادوگری تبدیل به جایی می‌شه که هری در اون برای اولین بار اهمیت، خانواده و کنترل پیدا می‌کنه.

این تئوری البته از نظر داستانی تقریباً هیچ مدرک محکمی نداره. بخش‌هایی از مجموعه درباره اتفاق‌هایی هستن که هری اصلاً شاهدشون نیست و هیچ نشانه‌ای هم وجود نداره که قرار باشه کل دنیای جادوگری رو به‌عنوان توهم شخصیت اصلی در نظر بگیریم. تازه نظریه «همه‌چیز خواب یا توهم بوده» تقریباً برای هر داستان فانتزی معروفی ساخته شده و معمولاً هم بیشتر یک بازی ذهنیه تا تئوری‌ای که واقعاً بشه ازش دفاع کرد. بااین‌حال تصویر پسربچه‌ای که شاید هیچ‌وقت از کمد زیر پله‌ها بیرون نیومده، اون‌قدر تاریک و تلخه که همین به‌تنهایی باعث شده این نظریه سال‌ها بین طرفدارها زنده بمونه.

۷. دامبلدور می‌دانست سیریوس بی‌گناه است

اگه تئوری‌های مربوط به کنترل زندگی هری رو جدی بگیریم، سیریوس بلک یکی از مهم‌ترین آدم‌هاییه که می‌تونست تمام این نقشه فرضی رو به هم بزنه. سیریوس فقط بهترین دوست جیمز نبود، پدرخوانده هری هم بود و اگه آزاد می‌شد احتمالاً اولین کسی بود که می‌تونست هری رو از خونه دورسلی‌ها بیرون بیاره. خود هری هم وقتی در Prisoner of Azkaban می‌فهمه سیریوس بی‌گناهه و پیشنهاد زندگی کردن با اون رو می‌شنوه، تقریباً بدون مکث قبول می‌کنه.

همین موضوع باعث شده بعضی طرفدارها بپرسن آیا موندن سیریوس در آزکابان ناخواسته یا حتی آگاهانه به نفع برنامه دامبلدور نبوده. بعد از کشته شدن جیمز و لیلی تقریباً همه باور داشتن سیریوس Secret Keeper اون‌ها بوده و مخفیگاه‌شون رو به ولدمورت لو داده. بعد هم ظاهراً پیتر پتی‌گرو رو همراه چند ماگل کشته و بدون مقاومت جدی دستگیر شده، برای همین از بیرون پرونده تقریباً بسته به نظر می‌رسید. بعدها اما می‌فهمیم Secret Keeper واقعی پیتر بوده، سیریوس هیچ خیانتی نکرده و حتی پتی‌گرو هم زنده بوده.

طرفدارهای این تئوری می‌گن دامبلدور جیمز و سیریوس رو می‌شناخته، رهبر Order of the Phoenix بوده و خودش هم درباره Fidelius Charm اطلاعات زیادی داشته، بنابراین عجیبه که هیچ‌وقت درباره پرونده سیریوس شک جدی نکرده باشه یا برای بررسی دوباره ماجرا فشار بیشتری وارد نکرده باشه. نسخه تاریک‌تر نظریه می‌گه دلیلش این بوده که آزادی سیریوس برای دامبلدور دردسر ایجاد می‌کرد. اگه سیریوس آزاد بود، بعید بود اجازه بده هری سال‌ها در خونه دورسلی‌ها بمونه و هری به‌جای بزرگ شدن در خانواده‌ای که از جادو متنفر بودن، پیش کسی زندگی می‌کرد که جیمز و لیلی رو دوست داشته و حاضر بوده برای پسرشون هر کاری انجام بده.

مشکل این تئوری اینه که هیچ مدرک محکمی نداریم دامبلدور قبل از اتفاق‌های کتاب سوم واقعاً از بی‌گناهی سیریوس خبر داشته. حتی ریموس لوپین که دوست نزدیک جیمز و سیریوس بود هم باور کرده بود سیریوس خیانت کرده و تمام شواهد ظاهری هم علیه اون بودن. بنابراین خیلی راحت‌تر می‌شه قبول کرد که دامبلدور هم مثل بقیه فریب خورده، نه اینکه عمداً سیریوس رو کنار گذاشته باشه.

بااین‌حال یک سؤال همچنان باقی می‌مونه؛ دامبلدور با تمام نفوذ و اطلاعاتی که داشت چرا هیچ‌وقت پرونده کسی رو که مستقیماً با آینده هری ارتباط داشت جدی‌تر دنبال نکرد؟ شاید پاسخ فقط این باشه که شواهد علیه سیریوس بیش از حد قانع‌کننده بودن، اما همین خلأ باعث شده این تئوری هم مثل خیلی از نظریه‌های مربوط به دامبلدور هنوز طرفدارهای خودش رو داشته باشه.

حرف آخر؛ دامبلدور از هری محافظت می‌کرد یا از او استفاده می‌کرد؟

بیشتر این تئوری‌ها برای درست بودن به نسخه‌ای از دامبلدور احتیاج دارن که خیلی سردتر و حسابگرتر از چیزی باشه که کتاب‌ها واقعاً نشون می‌دن. دامبلدور بی‌نقص نبود و خود داستان هم هیچ‌وقت اونو به‌عنوان آدمی بدون اشتباه معرفی نمی‌کنه. در جوانی دنبال قدرت رفت، تصمیم‌های بدی گرفت و حتی وقتی پیرتر و عاقل‌تر شد هم بارها اطلاعاتی رو از آدم‌های اطرافش پنهان کرد چون خودش فکر می‌کرد بهتر می‌دونه چه چیزی و چه زمانی باید گفته بشه.

بااین‌حال بین این شخصیت خاکستری و دامبلدوری که از یک‌سالگی هری تمام زندگی اون رو مثل یک آزمایش طراحی کرده، فاصله زیادی وجود داره. هیچ مدرک محکمی نداریم که اون می‌خواسته از هری Obscurial بسازه، رون و هرماینی رو عمداً سر راهش گذاشته یا سیریوس رو آگاهانه در آزکابان رها کرده باشه. خیلی از این نظریه‌ها وقتی دقیق‌تر بررسی می‌شن، بیشتر از اینکه یک راز مخفی داستان رو آشکار کنن، روی جاهای خالی روایت و بی‌اعتمادی بعضی طرفدارها به دامبلدور ساخته شدن.

بااین‌حال یک بخش از این تصویر تاریک رو نمی‌شه کاملاً نادیده گرفت. دامبلدور در نهایت فهمیده بود که بخشی از روح ولدمورت داخل هری قرار داره و برای شکست کامل ولدمورت، اون قطعه روح هم باید نابود بشه. از اون لحظه به بعد هری فقط کودکی نبود که دامبلدور می‌خواست ازش محافظت کنه، بلکه تبدیل به بخشی از مسئله‌ای شده بود که برای پایان دادن به جنگ باید حل می‌شد.

دامبلدور احتمالاً امیدوار بود هری از رویارویی نهایی زنده برگرده، مخصوصاً بعد از اینکه ولدمورت در مراسم بازگشت خودش از خون هری استفاده کرد، اما این چیزی رو درباره روش کار دامبلدور عوض نمی‌کنه. اون حقیقت رو تا زمانی که فکر می‌کرد وقتش نرسیده از هری مخفی نگه داشت و در نهایت شرایط رو طوری چید که هری خودش تصمیم بگیره به سمت مرگ بره.

برای همین شاید سؤال اصلی این نباشه که دامبلدور آدم خوبی بود یا بد، چون داستان هیچ‌وقت تا این حد ساده نیست. سؤال سخت‌تر اینه که وقتی سرنوشت کل دنیای جادوگری به یک نفر وابسته شده، تا کجا می‌شه اسم تصمیم‌هایی که درباره زندگی اون گرفته می‌شن رو «محافظت» گذاشت و از کجا به بعد باید قبول کرد که اون آدم هم تبدیل به بخشی از یک نقشه شده.

Leave a comment