علیرغم میل باطنیم که اصلاً قصد نداشتم بعد از رفتن هنری کویل پای فصل چهارم بشینم، بالاخره برای اینکه بتونم یه نقد درستوحسابی براتون بنویسم تا راحتتر تصمیم بگیرین ببینینش یا نه، کل فصل رو تو یه روز تموم کردم! پس اگه این مقاله برات مفید بود، خوشحال میشم مارو به دوستات معرفی کنی و به بقیهی نقدهامون هم یه سر بزنی اگه هم یه کامنت بزاری، که دیگه نورِ علینوره!

فکر نمیکنم نیازی باشه ولی خب این مطلب کلش اسپویله فصل چهارمه پس خوندن و نخوندنش پای خودته !
حالا بریم سراغ اصل ماجرا. سه فصل قبلی «The Witcher» هرکدوم یه مسیر پرنوسان داشتن: فصل اول با ساختار فلش بک و پرش زمان همه رو جذب دنیای ساپکوفسکی کرد یا حتی اذیت؟، فصل دوم با داستانهای منسجمتر و رابطهی گرالت، ینیفر و سیری به اوج رسید، و فصل سوم… خب، دقیقاً همونجایی بود که خیلیهامون حس کردیم سریال داره از ریل خارج میشه. وسط همین افتوخیزها، فصل چهارم اومده تا با یه تغییر بزرگ روبهرو بشیم جایی که دیگه هنری کویل نیست، و لیام همسورث جای گرگ سفید یعنی گرالت رو گرفته.
طبیعتاً این تغییر، فقط یه جایگزینی ساده نبود. برای خیلی از طرفدارا، کویل خودِ گرالت بود؛ با اون نگاه سرد، صدای گرفته و اون طنازی خشکش که سریال رو از یه فانتزی معمولی به چیزی خاص تبدیل کرده بود. پس سؤال اصلی اینه: حالا که اون رفته، «ویچر» هنوز هم جادوی خودش رو داره؟ یا مثل معجونهای ناقص گرالت، یه چیزی کم داره که دیگه اثر نمیکنه؟
از همینجا سفرمون به قلب قارهی تیره و پرهیاهوی «ویچر» شروع میشه؛ جایی که جادو هنوز جاریه، اما شاید دیگه مثل قبل برق نزنه.
لیام همسورث در نقش گرالت: جانشینی دشوار

خب، بیاین روراست باشیم هرکسی که بعد از هنری کویل قرار بود شمشیر نقرهای گرالت رو دست بگیره، از همون لحظهی اول محکوم بود به مقایسه. لیام همسورث (حالا بماند که کلا خیلی از ما با خود ماست خیار بودن این بازیگر مشکل داریم!) از همون لحظهای که اسمش برای فصل چهارم اعلام شد، تبدیل به سوژهی داغ بحثها شد؛ بعضیا گفتن “فرصتی برای یه شروع تازهست”، بعضیا هم گفتن “پایان رسمی ویچر”. حالا بعد از دیدن فصل، میتونم بگم حقیقت، یه جایی بین این دوتاست.
طبق گفته ی خیلیا از نظر فیزیکی، همسورث واقعاً به توصیف کتابی گرالت نزدیکتره. سبک مبارزهاش روانتره، حرکاتش چابکترن و در سکانسهای اکشن بالاخره دوباره اون حس خطر و هیجان برگشته. بر خلاف فصل سوم که نبردها بیشتر حس تکراری و بیرمق داشتن، اینجا دوباره شاهد ضربات دقیق، جاخالیهای برقآسا و مبارزههای شمشیری هستیم که یادمون میاره چرا «ویچر» از اول خاص بود. از این نظر، لیام کارش رو خوب انجام داده. که من اینو نمیتونم بپذیرم راستش چون هنری کویل خودش نردی بود که کتاب ها و گیم رو جویده بود و واقعا میدونست داره چیکار میکنه!درواقع کویل ویچر رو بازی نکرد،اون کاراکتر رو زندگی کرد!(بالاخره نظرات متفاوته و محترم 😁)
اما مشکل از جایی شروع میشه که پای کاریزما وسط میاد. هنری کویل یه چیز خاص داشت اون سکوتِ سنگین و نگاه خونسردش یه جور طنز تلخ تو خودش داشت که لازم نبود حتی یه کلمه بگه تا بفهمی ذهنش داره هزار تا چیز رو تحلیل میکنه. لیام، برعکس، یه گرالت پراحساستره؛ بیشتر اخم میکنه، بیشتر واکنش نشون میده، حتی تو بعضی صحنهها لبخند میزنه! و همین باعث میشه حس “ویچر خونسرد و بیرحم اما عمیقاً انسانی” کمرنگتر بشه. اون صدای گرفته و نیشخندهای نیمثانیهای کویل هم غایبن و نبودش حسابی به چشم میاد.
واکنش منتقدها هم دقیقاً همین تضاد رو نشون میده. بعضیا (مثل Collider یا Slashfilm) گفتن همسورث تونسته نقش رو “در چارچوب خودش” بازی کنه، بدون اینکه سعی کنه نسخهی تقلیدی از کویل باشه. بعضی دیگه (مثل RadioTimes و The Wrap) معتقدن که او نه لهجهی درستی پیدا کرده و نه اون جذبهی ذاتی گرالت رو داره؛ بعضی جاها حتی حس میشه هنوز در حال تمرینه. نتیجه اینه که هیچکس ازش متنفر نیست، ولی کسی هم واقعاً عاشقش نشده.
جمعبندی؟ لیام همسورث در نقش گرالت قابل قبوله، اما فراموشنشدنی نیست. اون مثل یه شمشیر تازهتراشخوردهست براق و آماده، ولی هنوز اون عمق و زنگ تجربهی واقعی رو نداره. شاید اگه فصل پنجم بهش زمان بده، جادو بین او و بینندهها دوباره شکل بگیره… ولی فعلاً، گرالت جدید بیشتر یه سایهست از چیزی که قبلاً بود.
البته یه نکته ای که قابل توجه بود نمیدونم بقیه به این توجه کردن یا نه، حضور گرالت تو این فصل یا خیلی کمرنگ تر شده یا من اونجوری احساس کردم چون حس کردم اسکرین تایم گرالت خیلی کم شده و بیشتر داستان رو جنگ جادوگرا و سیری میچرخه!(اگه بعدا نگاه کردید بیاید بگید شما هم احساس کردید اینو یا فقط من بودم؟)
و مورد دوم این که نتفلیکس کل فصل رو یجورایی برای کم تر کردن غر غر های طرفدارا یه جا داد بیرون که یه بهونهای برای دیدن سریال پیدا کنن!فکر کنم موفق هم بود تا حدی!
داستان فصل چهارم: در جستوجوی هویت گمشده

فصل چهارم «ویچر» عملاً یه سفره اما نه فقط در معنای فیزیکی. هرکدوم از سه قهرمان اصلی، گرالت، ینیفر و سیری، در جستوجوی یه چیز گمشدهان: خودشون. بعد از اتفاقات فصل سوم، اون اتحاد نیمبندشون پاشیده و حالا هرکدوم تو مسیر جداگانهای سرگردونن؛ مثل سه تکه از یه معجون که باید دوباره با هم ترکیب بشن تا اثر کنن.
گرالت با همراهی میلووا و یسکیر تو مسیر نیلفگارد حرکت میکنه، جایی که قراره با خطرهایی روبهرو بشه که هم جسمشو زخمی میکنن هم اعتمادش به بقیه رو. یِنفر اما مسیر خودش رو داره داره ارتشی از جادوگران تشکیل میده تا علیه ویلگفورتز بجنگن و دوباره جایگاه ازدسترفتهی جادو رو برگردونن. این بخش از داستان، یادآور اوج فانتزیهای تاریک فصلهای اولیهست و حتی لحظههایی داره که آدم حس میکنه سریال بالاخره داره خودش رو پیدا میکنه.
اما سیری… قصهی سیری بهطرز عجیبی متفاوت و بحثبرانگیزه. اون حالا با گروهی به اسم «موشها» همراه شده یه باند خلافکار جوان که بهجای افتخار، دنبال بقا و انتقامن. این خط داستانی، از نظر بعضیها جالب و پرکشش بود چون سیری رو از چهرهی معصوم سابقش جدا میکرد و بهش عمق جدیدی میداد. اما برای خیلیها هم آزاردهنده بود؛ چون روایت کند، پر از شخصیتهای بیاثر و بدون آن بار احساسیایه که ما ازش انتظار داریم. هر بار که سریال به خط سیری و موشها برمیگرده، ضرباهنگ کند میشه و حس میکنی سریال داره وقت میکشه تا بالاخره دوباره برگردیم سراغ گرالت یا یِنفر.
اوج فصل، جاییه که این سه مسیر دوباره به هم میرسن یه بازگشت احساسی که هرچند قابل پیشبینیه، اما هنوز کار میکنه. نبرد نهایی، هم از نظر بصری چشمگیره و هم از نظر احساسی، چون بالاخره بعد از چند اپیزود پر از سردرگمی، اون حس «خانوادهی ازهمپاشیدهی ویچر» برمیگرده. ضربات شمشیر، انفجار جادو، و حس اتحاد سهنفرهشون، یادمون میندازه چرا این سریال در بهترین لحظاتش میتونست واقعاً تأثیرگذار باشه.
اما وقتی غبار نبرد میخوابه، یه سؤال بزرگ باقی میمونه: چرا این مسیر باید انقدر پرپیچوخم و بیثبات باشه؟ ریتم فصل بین لحظات پرشور و سکانسهای طولانی و بیهدف تاب میخوره. بعضی صحنهها صرفاً برای پر کردن زمان ساخته شدن، و بعضی تصمیمهای داستانی بهویژه تغییرات نسبت به کتاب هیچ توجیه منطقی ندارن. انگار نویسندهها خواستن “اتفاقهای مهم” رو سریعتر جلو ببرن، ولی در عوض عمق سیاسی و فلسفی دنیای ساپکوفسکی رو قربانی کردن.
در نتیجه، فصل چهارم از نظر داستانی مثل یه موجود دوسر عمل میکنه: یه طرفش پر از ایدههای جذاب و اکشنهای دیدنیه، و طرف دیگهاش سردرگم، کند و گاهی بیروح. جادوی روایت هنوز هست، اما مثل نوریه که از پشت مه دیده میشه زیبا، اما دیگه شفاف نیست.
خب به نظرم جذابترین قسمت این فصل قسمت جنگ جادوگرا بود ! اگر اشتباه نکنم قسمت 6 میشه !نوع اتحادی که تو این قسمت بین بازمانده های کار مورهن و آرتوزا میبینید به نظرم خیلی جذابه!
اقتباس و فاصله از دنیای ساپکوفسکی

فصل چهارم بهوضوح میخواست با اقتباس از رمان «Baptism of Fire» مسیر تازهای باز کنه مسیرِ جاهطلبانهای که هم میخواست به ریشههای ساپکوفسکی وفادار بمونه و هم با تغییرات بزرگ، مخاطب جدیدی جذب کنه. ولی مثل خیلی از معجونهای ناقص گرالت، نتیجه بیشتر شبیه یه تجربهی نیمهکارهست: بخار میکنه، بو میده، اما اثر نداره.
در کتاب، «Baptism of Fire» نقطهایه که شخصیتها رشد واقعی پیدا میکنن. گرالت بین وظیفه و احساس گیر کرده، یِنفر درگیر سیاست و جادو شده و سیری مسیر تاریک و خطرناکی رو طی میکنه که در نهایت به اسطورهی فالکا ختم میشه. اما سریال با وجود اقتباس از همین رمان، ترجیح داده خیلی چیزها رو ساده کنه. بعضی از کاراکترها زودتر از موعد از صحنه حذف شدن، بعضی خطهای سیاسی کاملاً کنار گذاشته شدن و بعضی تصمیمها به شکل عجیبی بیتأثیر موندن در حالی که تو دنیای ساپکوفسکی هیچ اتفاقی بدون دلیل رخ نمیده.
بزرگترین تغییر، روایت سیری بهعنوان «فالکا»ست؛ در کتاب این تحول بهشدت تدریجی و فلسفی بود دخترکی که بین نفرت، انتقام و سرنوشت گیر کرده و کمکم مرز بین خودِ واقعی و افسانهایاش رو گم میکنه. ولی در سریال، این تغییر مثل یه سوئیچ ناگهانیه. ناگهان سیری رو میبینیم که خشونتطلب شده، با گروهی از خلافکارها میچرخه و بدون هیچ زمینهی عمیقی «فیر فالکا» خطاب میشه. نتیجه اینه که اون عمق اسطورهای و تضاد درونی از بین رفته و فقط ظاهر تاریک داستان باقی مونده.
از طرف دیگه، جنبهی سیاسی دنیای ویچر هم بهشدت سطحی شده. در کتاب، هر تصمیم جادوگران یا شاهان تأثیری زنجیرهای داره قدرت، خیانت، جنگ و جادو همه بههم گره خوردن. اما در فصل چهارم، این روابط قدرت سادهسازی شده و حتی شخصیتهایی مثل فیلیپا، فریجیلا یا دایکسترا عملاً تبدیل به مهرههایی بیهدف شدن. سریال به جای اینکه به سیاست آلوده و پیچیدهی قاره بپردازه، به درگیریهای شخصی و صحنههای اکشن پناه برده، که البته سرگرمکنندهست ولی چیزی به جهان ویچر اضافه نمیکنه.
نتیجه؟ فصل چهارم میخواست اقتباسی مستقل و جسورانه باشه، اما بین وفاداری به منبع و میل به متفاوت بودن گم شد. جاهطلبی سازندهها قابل تحسینه، اما ظرافتی که دنیای ساپکوفسکی رو خاص میکرد، توی این فصل گم شده. بهجاش یه نسخهی صیقلخوردهتر و پرزرقوبرقتر از ویچر داریم که از بیرون شبیه اصله، ولی از درون چیزی از اون روح کهن و اسطورهای باقی نمونده مثل یه شمشیر نقرهای بیجادو.
عملکرد فنی: هیولاها، جلوهها و لحن

از نظر فنی، فصل چهارم یکی از خوشساختترین فصلهای «ویچر» تا اینجاست حداقل در ظاهر.(البته منهای اپیزودی که یسکیر داره داستانشو میخونه و شبیه فیلمای موزیکاله دیزنی میشه!😑) طراحی هیولاها دوباره به اون حالوهوای تاریک و واقعی برگشته که از فصل اول دلمون براش تنگ شده بود. موجودات این فصل فقط برای ترسوندن ساخته نشدن؛ بعضیاشون غمانگیزن، بعضیا بهشکل تراژیکی به انسان بودن خودشون گره خوردن. از وریاتهای مرداب گرفته تا اشباحی که توی قبرستونها پرسه میزنن، هر کدوم یه قصهی تلخ دارن که یادمون میندازه دنیای ویچر همیشه بین مرز انسانیت و هیولا بودن در نوسانه. نبردهای گرالت هم بعد از مدتها دوباره جون دار شدن شمشیرها برق میزنن، خون میپاشه، و ریتم مبارزهها بالاخره اون انرژی خام و حسابشدهی نسخههای اولیه رو پیدا کرده.
اما وقتی از مبارزهها فاصله میگیریم، تضاد عجیبی در لحن سریال حس میشه. انگار سازندگان دقیقاً نمیدونستن میخوان یه فانتزی تیره و جدی بسازن یا یه ماجراجویی با طعنه و شوخی. بعضی صحنهها، با نورپردازی و دیالوگهای سنگین، یادآور فضای تلخ و فلسفی ساپکوفسکیان، ولی ناگهان با یه شوخی سطحی یا گفتوگوی عجیب از جو درمیاد. این تغییر لحن مداوم، باعث میشه تماشاگر هیچوقت نتونه تو فضای جهان غرق بشه؛ درست وقتی حس میکنی سریال بالاخره جدی شده، یه دیالوگ یا صحنهی بیمزه همهچیز رو میپاشه.
و بعد میرسیم به یکی از جالبترین مشکلات این فصل: لهجهی گرالت. همسورث ظاهراً تصمیم گرفته نه صدای گرفتهی کویل رو تقلید کنه، نه لهجهی خاصی بسازه بلکه یه چیزی بین اون و لهجهی استرالیایی خودش نگه داره! نتیجه؟ گرالتی که بعضی جملههاش مثل نالهی باد توی بیابون شنیده میشن و بعضی دیگه انگار داره با گویش محلی سریال «همسایهها» حرف میزنه. نقدها هم دقیقاً همینو گفتن: وقتی قرار بود کاریزماتیک باشه، بیشتر شبیه یه “bollard in a wig” شده یه مانکن عضلانی با صدای نامفهوم.(البته بگم لهجه خودش رو نگه داشته ولی خیلی خودش رو داره خفه میکنه که مثل کویل کلماتو بگه…نمیدونم چجوری بیانش کنم که متوجه بشید امیدوارم منظورمو درک کنین!)
برای کسایی که معنی این اصطلاح رو نمیدونن “bollard in a wig” بزارید خلاصش کنم و خودمونی بگم:
انگار یه تیر چراغ برق گذاشتن وسط صحنه، فقط یه کلاهگیس نقرهای رو سرش گذاشتن و گفتن اینم گرالته!
من از تمام فن های لیام همسورث معذرت میخوام ولی این فقط حرف دهن من نیست و خیلیا دیگه هم همچین حسی دارن!😊
از نظر جلوههای بصری، سریال پیشرفت قابلتوجهی داشته. طراحی محیطها، مخصوصاً مناطق جنگلی و خرابههای جادویی، چشمنوازه. رنگها گرمتر و زندهتر شدن و درگیریهای جادویی هم با جلوههای نوری دقیق و باکیفیت ساخته شدن. اما با وجود تمام این زیبایی ظاهری، روح دنیای ساپکوفسکی کمتر از همیشه حس میشه. مثل اینه که یه نقاشی فوقالعاده با جزئیات ببینی، ولی حس نکنی چیزی پشت چشمای شخصیتها هست.
در نهایت، از نظر فنی «ویچر» هنوز جذابه، ولی مثل یه جادوی پرقدرت بدون احساسه. همهچیز سر جاشه هیولا، جادو، شمشیر و خون اما اون حس غریب، اون وزن فلسفی و روح کهن قاره ناپدید شده. سریال از نظر فرم در اوجه، اما از نظر جوهره، انگار فقط پوستِ زیبای یه هیولا باقی مونده.
یه مورد دیگه ای که هست اینه که کلا از صحنه هایی که حتی تو 3 فصل گذشته اتفاق افتاده کویل رو حذف کردن و با جلوه های ویژه همسورث رو جایگزین کردن!پس یعنی شما در هیچ صحنه ای دیگه عملا هنری رو نمیبینی!
حرف آخر
فصل چهارم «ویچر» یه تجربهست بین دلخوری و امید. از یه طرف، هنوز رگههایی از اون دنیای تاریک و پیچیدهای که عاشقش شدیم باقی مونده نبردهای خونین، جادوهای چشمگیر و لحظههایی که نفس رو تو سینه حبس میکنن. از طرف دیگه، با رفتن هنری کویل یه چیزی توی عمق سریال خاموش شده، انگار شعلهی جادویی که این دنیا رو زنده نگه میداشت، حالا فقط یه جرقهست.
لیام همسورث تلاش خودش رو کرده ، اما هنوز اون گرالتی که با یه نگاه، همهچیز رو میگفت، برنگشته. داستان هم با وجود تلاش برای گسترش دنیا و نزدیک شدن به رمانها، بیشتر شبیه یه نقشهی بزرگ با مسیرهای گمشدهست پر از ایدههای خوب، اما بدون مسیر روشن.
با این حال، اگه هنوز دلتون برای دنیای هیولاها، شمشیرهای نقرهای و جادوگران مغرور تنگ شده، تماشای این فصل ارزش داره؛ فقط با توقع پایینتر خیلی پایین تر. «ویچر» هنوز زندهست، اما زخمیتر، سردتر و محتاطتر از قبل.
خب جادوگر عزیز حالا که من از خود گذشتگی کردم و کل فصل رو یه جا با هم دیدم که برات این نقد رو خیلی زود بنویسم، لطفا برام کامنت بزار و حمایتم کن که خستگیش از تنم بیاد بیرون!


2 Comments
Saba
با بیشتر نقدت موافقم. ولی واقعا متوجه صدای متفاوت “گرانترین لیام همسورث” نشدم.
اگرچه سریال، به مرور افت کرده، ولی من همچنان دوستش دارم و دنبالش می کنم.
ممنون از نقد دقیق و کاملت.
Shiva
ممنون از اینکه نظرت رو برامون نوشتی و خوشحالم که نقد رو دوست داشتی
در کل ببین شبکه ها عادتشونه که گند بزنن به سریال هایی که مخاطب های زیادی داره و این ناراحت کنندست که این رو نمیفهمن این اثری که میسازن به خاطر فن ها معروف میشه چون ماها میبینیم و دوستش داریم و باید فن ها رو راضی نگه دارن اما خب وقتی میان ادمی مثل هنری کویل رو میزارن کنار چون به روند خارج شدن از اون خط سریال و گیم اعتراض کرده که به نظرم بسیار هم به جاست ..دیگه باید توقع افت امتیاز رو داشته باشن!
ضمن این که حداقل تو انتخاب بازیگر هم دقت نکردن مثلا همچین داستانی رو ما تو فنتستیک بیستز دیدم که جانی دپ رو مدز مایکلسون جایگزین کردن و هیت هم نگرفت چون هردو بازیگر های قدری هستن واقعا!اما لیام همسورث؟؟؟جز ادا دراوردن کار دیگه ای بلد نیست برای همین هم هی داره هیت میگیره چون فن ها نه بازیگرشو دوست دارن و نه شخصیتشو