Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

جادو و جادوگران در دنیای Game Of Thrones

تو دنیای Game Of Thrones، جادو مثل یه سایه‌ست—یه وقتایی ناپدید می‌شه، ولی یه‌هو از دل تاریکی پیداش می‌شه و همه‌چیزو عوض می‌کنه. مردم وستروس، مخصوصاً جنوبی‌ها، فکر می‌کنن جادو فقط تو قصه‌هاست؛ یه چیزی که تموم شده و فقط مادربزرگا برای بچه‌ها تعریفش می‌کنن. اما اگه یه‌ذره دقیق‌تر نگاه کنیم، می‌فهمیم جادو هیچ‌وقت واقعاً نرفته… فقط صبر کرده تا وقتش برسه.

وقتی اژدهاها برمی‌گردن، مرده‌ها بلند می‌شن، چشمای ملیساندر پر از آتیشه، یا وقتی برن گذشته و آینده رو با هم می‌بینه، دیگه نمی‌شه گفت جادو فقط یه داستانه. اون‌جاست که آدم از خودش می‌پرسه: واقعاً جادو برگشته، یا از اول هم اینجا بوده و ما ندیدیمش؟

توی وستروس، جادو همیشه چیز عجیبی بوده؛ مایسترها تو سیتادل باهاش مثل یه مشت خرافه برخورد می‌کنن، پادشاه‌ها و ملکه‌ها ازش می‌ترسن، مردم عادی هم با شک و ترس درباره‌ش حرف می‌زنن. ولی اون‌طرف دریا، تو قاره‌ی اسوس، داستان فرق می‌کنه. اون‌جا جادو هست، زنده‌ست، و حتی بخشی از زندگیه. ساحره‌ها، وارلاک‌ها، کشیش‌های آتش، همه قدرت جادویی دارن و بعضی وقتا حتی به عنوان مشاور کنار پادشاه‌ها وایمیستن.

توی این مقاله، می‌خوایم بریم سراغ همه‌جای این دنیا. از آشای مرموز گرفته تا والریای نابودشده، از سرمای بی‌پایون شمال تا پیشگویی‌هایی که همه دنبال تعبیرش هستن. قراره ببینیم جادو کجای این دنیا زندگی می‌کنه، کی‌ها دنبالش می‌رن، از کجا اومده، و چرا یه وقتایی خیلی پررنگه و یه وقتایی محو می‌شه.

آماده‌ای؟ بیا با هم وارد دنیایی بشیم که مرز بین واقعیت و جادو توش خیلی وقت پیش از بین رفته…

زادگاه‌های جادو تو دنیای Game Of Thrones

جادو تو دنیای Game Of Thrones مثل یه چشمه‌ی زیرزمینیه؛ شاید یه‌جاهایی خشک و بی‌نشون باشه، ولی یه گوشه‌هایی همیشه داره قل‌قل می‌زنه. اگه دنبال ردِ جادو باشی، باید مسیرت رو از وستروس به سمت شرق اسوس بچرخونی؛ جایی که سایه‌ها زنده‌ان، خدای‌ها بیدار می‌مونن و حتی سنگ‌ها هم قصه برای گفتن دارن.

توی این بخش، قراره سر بزنیم به اون جاهایی که جادو تو دلشون ریشه داره؛ سرزمین‌هایی که یا جادو از دلشون بیرون اومده، یا هنوز هم انگار یه تیکه از جادو تو خاک و هواشون جا خوش کرده…

آشای؛ سرزمین سایه و سکوت

آشای؛ سرزمین سایه و سکوت در دنیای Game of Thrones
آشای؛ سرزمین سایه و سکوت در دنیای Game of Thrones

اگه بخوای یه جایی رو تو این دنیا اسم ببری که اسمش تن آدمو بلرزونه، اونجاست: آشای. تهِ تهِ نقشه، اون‌ور شرق، لب دریای جید، شهری هست که نه قانون داره، نه روز روشن، نه صدای بچه! آره… تو آشای اصلاً بچه‌ای به دنیا نمیاد. چرا؟ چون اون‌قدر جادوهای تاریک پیچیده به جون این شهر، که نسل آدمیزاد رو هم عقیم کرده. هر چی بچه تو شهر هست، از جاهای دیگه خریدن و آوردن.

آشای پر از جادوگره؛ سایه‌پیچ، پیش‌گو، فرقه‌های عجیب‌وغریب… اصلاً یه دنیای پر از رمز و راز. ساختموناش از سنگ سیاه براق ساخته شدن که نور رو انگار می‌بلعه! انگار حتی خورشید هم جرئت نمی‌کنه اون‌جا بدرخشه.

می‌گن اژدهاها برای اولین‌بار از دل همین سرزمین تاریک بیرون اومدن. حتی اون سه تخمی که دنریس تو آتیش گذاشت و ازشون اژدها دراومد، از همین‌جا خریداری شده بودن.

یه‌جوری درباره‌ی آشای حرف می‌زنن که آدم حس می‌کنه اینجا سیتادلِ جادوئه؛ البته، برعکس سیتادل معمولی! اون‌جا علم رو نگه می‌دارن، این‌جا جادو رو. تو آشای، جادو نه‌تنها ممنوع نیست، بلکه هرچی تاریک‌تر باشه، محبوب‌تره…

والریا؛ تمدن باشکوه آتش و خون

والریا؛ تمدن باشکوه آتش و خون در دنیای Game of Thrones
والریا؛ تمدن باشکوه آتش و خون در دنیای Game of Thrones

حالا بیا یه‌کم بریم سمت غرب، به قلب امپراتوری والریا. قبل از اینکه تو یه شب نابود بشه، والریا مرکز جادوی ساختاریافته و حکومتی بود. شعار همیشگی‌شون؟ جادوی خون و آتش. اژدهاها فقط ابزار جنگ نبودن؛ کل تکنولوژی، ارتباطات و حتی معماری‌شون با جادو گره خورده بود.

شمع‌هایی از دراگون‌گلس داشتن که آدمو از اون‌ور دنیا بهم وصل می‌کرد، یا ساختمون‌هایی که با جادو سنگ‌هاشون به هم جوش خورده بودن… همه‌ اینا از دوران طلایی اون تمدن باقی مونده بودن.

اما یه روزی رسید که همه‌چی نابود شد. یه‌شبه. فاجعه‌ی والریا فقط یه امپراتوری رو خاکستر نکرد؛ شعله‌ی جادو رو هم خاموش کرد. همه‌چی دود شد و رفت هوا… فقط چندتا بازمانده موندن، مثل خاندان تارگرین، که تونستن یه تیکه از اون آتیش جادویی رو با خودشون بیارن به وستروس.

شمالِ همیشه‌زمستون؛ خاستگاه تاریکی

شمالِ همیشه‌زمستون؛ خاستگاه تاریکی
شمالِ همیشه‌زمستون؛ خاستگاه تاریکی

حالا یه‌کم بریم بالا، اون‌ور دیوار. جایی که حتی خورشیدم زورش نمی‌رسه درست بتابه. همون‌جا که Others، یا همون سفیدرویان، سال‌ها تو خواب بودن تا بالاخره دوباره بیدار شن.

خود دیوار؟ فقط یه دیوار یخی ساده نیست. پایه‌هاش با طلسم‌های خیلی قدیمی ساخته شده. می‌گن جادوی کهن توش جاریه و باعث می‌شه مردگان نتونن ازش عبور کنن. اون بالا، بین کوه‌های یخ‌زده و جنگل‌های ساکت، جادو توی طبیعت حل شده. نه ورد داره، نه افسون… ولی واقعی‌ـه. خیلی هم واقعی!

افسانه‌ی شب طولانی، Others، سپاه مردگان، و طلسم‌هایی که فقط آتیش و فولاد والریایی جلوشون دوام میاره—همه‌شون نشونه‌ی قدرت جادویی‌ای هستن که از دل شمال جوشیده و هنوزم خاموش نشده…

یین، سوتوریا و شهرهای فراموش‌شده

یین، سوتوریا و شهرهای فراموش‌شده در دنیای Game of Thrones
یین، سوتوریا و شهرهای فراموش‌شده در دنیای Game of Thrones

فکر کردی جادو فقط مال والریا و آشای و شماله؟ نه عزیز! حالا بیا بریم پایین، سمت جنوب مرموز، جایی به اسم سوتوریا. وسط جنگل‌های گرم و مرطوب، شهری متروک هست به نام یین که می‌گن اون‌قدر نفرین‌شده‌ست که حتی گیاه هم توش رشد نمی‌کنه!

سنگ‌هایی که اون شهر رو ساختن، انقدر بزرگ و عجیب‌ان که می‌گن هیچ نیرویی نمی‌تونه تکونشون بده. بعضیا معتقدن این سنگا از آسمون افتادن و امپراتور معروف به «سنگ خون»، باهاشون جادوی تاریک انجام می‌داده.

اون‌ورتر، به امپراتوری یی‌تی می‌رسیم؛ یه‌جورایی نسخه‌ی فانتزی چین خودمونه! تو افسانه‌های اون‌جا، جادو همیشه با نور و تاریکی قاطی بوده. حتی بعضی از پیشگویی‌های معروف، مثل ظهور آزور آهای، از دل همین سرزمین‌ها بیرون اومده…

انواع جادو تو دنیای Game Of Thrones

تو این دنیا، جادو فقط یه مدل نیست. هر کسی با توجه به فرهنگ، خاستگاه، باور و حتی زبونش، یه جور خاص از جادو رو می‌شناسه. یکی با درختا حرف می‌زنه، یکی تو آتیش دنبال حقیقت می‌گرده، یه‌سری با پوست آدم بازی می‌کنن و یه‌عده دیگه حتی صورتشون رو عوض می‌کنن!

حالا بیا یکی‌یکی بریم سراغ این مکاتب و قدرت‌ها و ببینیم هر کدوم چه ماجرایی پشتش دارن…

جادوی خدایان قدیم و سبزن‌بینان (Old Gods & Greenseers)

جادوی خدایان قدیم و سبزن‌بینان (Old Gods & Greenseers)
جادوی خدایان قدیم و سبزن‌بینان (Old Gods & Greenseers)

اینجا با یه جادوی اصیل طرفیم. همون جادویی که تو دل جنگل‌های شمالی وستروس با درخت‌های سپیدپوست و خون‌رخ (ویروود) گره خورده. خدایان قدیم اسم خاصی ندارن. برای مردم شمال، هر درخت و رود و سنگ یه خداست. خدایی که چهره نداره، ولی همیشه بیداره.

کودکان جنگل—نژادی باستانی که قبل از انسان‌ها تو وستروس زندگی می‌کردن—با همین جادو بزرگ شدن. رهبرانشون سبزن‌بین بودن. موجوداتی که آینده رو تو خواب می‌دیدن. می‌تونستن وارد ذهن حیونا یا حتی آدما بشن. اگه کسی بتونه با یه گرگ یا کلاغ یکی شه و دنیا رو از چشم اون ببینه، بهش می‌گن وارگ (Warg). ولی سبزن‌بینا یه قدم جلوترن. اونا از طریق ریشه‌ی درختای مقدس به گذشته و آینده وصل می‌شن. انگار یه جور وای‌فای جادویی وصل کرده باشی به حافظه‌ی کل دنیا!

برن استارک یکی از قوی‌ترین وارگ‌ها و سبزن‌بین‌های کل داستانه. با آموزش کلاغ سه‌چشم—که خودش یه تارگرین پیره و سبزن‌بین قدیمیه—تبدیل می‌شه به چشم بیدار دنیا. اون حتی تونست گذشته رو ببینه و تو ماجرای هودور دخالت کنه. یه جورایی تایم‌تراول به سبک جادوی جنگل!

جادوی خدایان قدیم یه حال‌وهوای خاص داره. نه پر سروصداست، نه با شعله و دود همراهه. آرومه ولی عمیق. به جای ورد و طلسم، با طبیعت در ارتباطه. واسه همینه که درختای ویروود این‌همه براشون مقدسه. اگه واقعاً بخوای برسی به ریشه‌های جادوی وستروس، باید اول بری سراغ همین درختا…

جادوی آتش و نور: ارباب نور و کشیش‌های سرخ (R’hllor)

جادوی آتش و نور: ارباب نور و کشیش‌های سرخ (R’hllor)
جادوی آتش و نور: ارباب نور و کشیش‌های سرخ (R’hllor)

اگه قراره یه جادوی واقعی وسط جنگ، یخ، و مرگ بدرخشه، اون جادوی ارباب نوره. خدای آتیش، خدای روشنایی، خدای زندگی… ولی در کنارش، خدای سوختن، قربانی و خون هم هست!

تو قاره‌ی اسوس، مخصوصاً تو شهرهایی مثل ولانتیس، کلی کشیش و کشیشۀ سرخ وجود دارن که تو معبدهای بزرگ ورد می‌خونن، قربانی می‌کنن و از آتیش به عنوان آیینه‌ی آینده استفاده می‌کنن. معروف‌ترینشون؟ قطعاً ملیساندر، همون ساحرۀ سرخ از آشای که خودش رو «سایه در شب» می‌دونه.

ملیساندر از اول تا آخر سریال مدام تکرار می‌کنه که همه‌چیز زیر نظر ارباب نوره و بالاخره یه منجی ظهور می‌کنه: آزور آهای. شاهزادۀ موعود با شمشیر شعله‌ور «نورآور» قراره تاریکی رو شکست بده.
(البته هنوز معلوم نیست این منجی واقعاً کیه! یه‌بار فکر می‌کنه استنیسه، یه‌بار جان اسنو، یه‌بارم دنریس… خودت گیج می‌شی!)

ولی جادوی این مکتب فقط حرف نیست؛ واقعاً کار می‌کنه! نمونه‌هاش:

  • غیب‌بینی در آتش: ملیساندر با نگاه به شعله‌ها رؤیا می‌بینه. گاهی درست درمیاد، گاهی نه! ولی پیشگویی‌هایی مثل حمله‌ی Others یا بازگشت جان اسنو واقعاً اتفاق می‌افتن.
  • جادوی شعله‌ور: شمشیرها رو با ورد آتیشی می‌کنه. تو نبرد وینترفل، شمشیر دوتراکی‌ها و حتی خندق دور قلعه رو با آتیش روشن کرد.
  • جادوی خون: زالوهای پر از خون گندری رو انداخت تو آتیش و اسم سه پادشاه رو گفت. چند وقت بعد، هر سه کشته شدن.
  • افسون‌های گلیمری (Glamour): ملیساندر با یه گردنبند یاقوتی، ظاهر جوونش رو حفظ می‌کنه. وقتی درش میاره، می‌بینی واقعاً چقدر پیر و ضعیفه.
  • خلق سایه‌ی قاتل: یادتونه اون سایه‌ای که استنیس فرستاد تا رنلی رو بکشه؟ اون موجود رو ملیساندر با جادوی تاریک و رابطه‌ی فیزیکی خلق کرده بود.
  • پنهان‌کاری با جادو: ملیساندر با افسون، ظاهر و هویت آدما رو تغییر می‌داد. تو کتاب‌ها، «منس ریدر» رو با همین جادو تبدیل کرده بود به یه آدم دیگه.
  • احیای مردگان: کشیش سرخ دیگه‌ای به اسم توروس می‌ر، شوالیه‌ای به اسم بریک دانداریون رو شش بار زنده کرد! بعدتر خود ملیساندر هم موفق شد جان اسنو رو برگردونه.

جذاب‌ترین چیز در مورد جادوی R’hllor اینه که همیشه یه ترکیب عجیبی از امید و وحشته. انگار داری با یه نیروی فوق‌العاده قدرتمند، ولی خطرناک و مرموز معامله می‌کنی. یه اشتباه کوچیک، می‌تونه تاوان سنگینی داشته باشه… درست مثل وقتی که استنیس دختر کوچیکش رو آتیش زد. 😢

در نهایت، جادوی ارباب نور با ایمان کار می‌کنه، پر از شور و شعله‌ست، ولی همیشه یه چیزی در ازاش می‌گیره…

جادوی خون و نفرین‌ها (Blood Magic & Curses)

جادوی خون و نفرین‌ها (Blood Magic & Curses)
جادوی خون و نفرین‌ها (Blood Magic & Curses)

تو دنیای Game Of Thrones، یه جمله معروفه که همه قبولش دارن:

«فقط مرگ می‌تونه تاوان زندگی باشه.»

اینجا جادوی خون یعنی دقیقاً همین. نه ورد می‌خواد، نه عصا، فقط باید خون بریزی… و امیدوار باشی بهایی که دادی، کافی باشه!

جادوی خون یکی از تاریک‌ترین، پیچیده‌ترین و خطرناک‌ترین انواع جادوئه. خیلیا به‌خاطرش نابود شدن، خیلیا هم باهاش افسانه شدن. تو این سبک از جادو، مرگ یه ابزار قدرته—چه مرگ یه حیوان، چه یه انسان بی‌گناه… یا حتی یه شاهزاده!

چند تا نمونه از جادوی خون تو سریال و کتاب:

  • نفرین میری ماز دور (Maegi از لازار)
    ساحره‌ای که قول داد کال دروگو رو نجات بده… ولی یه‌چیزی اون وسط اشتباه پیش رفت. کال زنده موند، اما فقط به‌ظاهر؛ یه پوسته‌ی خالی شد. دنریس بچه‌شو از دست داد و فهمید برای زنده نگه‌داشتن شوهرش، یه زندگی دیگه فدا شده. میری گفت:
    «زندگی با مرگ پرداخت می‌شه.»
    این جادو باعث شد دنریس، میری رو در آتیش بسوزونه… ولی همین آتیش، جرقه‌ی یه معجزه‌ی دیگه رو زد.
  • تولد اژدهایان با آتش و خون
    وقتی دنریس تخم‌های اژدهاش رو با پیکر میری و دروگو تو آتیش گذاشت و خودش هم وارد شعله‌ها شد، داشت یه آیین کامل جادوی خون رو انجام می‌داد. اون شب، مرگ رو قربانی کرد تا سه موجود افسانه‌ای—اژدهایان—دوباره متولد بشن. این یکی از قوی‌ترین و موفق‌ترین نمونه‌های جادوی خونه.
  • زالوهای خونی گندری
    ملیساندر خون شاهزاده‌ی حرام‌زاده‌ی باراثیون—گندری—رو با سه زالو بیرون کشید، اسم سه شاه رقیب رو گفت و زالوها رو انداخت تو آتیش. چند وقت بعد، هر سه شاه کشته شدن.
    حالا تصادفی بود؟ شاید… ولی برای استنیس و ملیساندر، این یه نشونه از قدرت خون سلطنتی بود.
  • سوزاندن شیرین باراثیون
    یکی از تلخ‌ترین استفاده‌های این جادو. ملیساندر می‌گفت خون سلطنتی شیرین می‌تونه زمستون رو بشکنه. استنیس، توی ناامیدی کامل، دختر کوچیک و معصومش رو به آتیش کشید… ولی نه ارتشش نجات پیدا کرد، نه چیزی درست شد.
    حتی جادوی خون هم همیشه جواب نمی‌ده—یا شاید بهایی که داد، کافی نبود…
  • نفرین گارین، شاهزاده‌ی رودها
    تو افسانه‌ها، وقتی گارین بزرگ به اسارت والریایی‌ها دراومد، از خدای رودخونه‌ها خواست تا انتقام بگیرن. سیل اومد، مه اومد، و بیماری‌ای به نام گری‌اسکیل پخش شد. مردمان اون منطقه هنوزم می‌گن اون سرزمین نفرین‌شده‌ست. و اون بیماری، یه هدیه‌ی جادویی نبود… یه نفرین جادویی بود.
  • قیبرن و زنده‌کردن سر گرگور
    قیبرن، اون ماستر مطرودی که به جادو علاقه داشت، سر گرگور کلگان رو بعد از مرگ وحشتناک‌ش برد زیرزمین و با یه‌سری اعمال سیاه—که کسی دقیق نمی‌دونه چی بودن—برش گردوند. اما اون چیزی که برگشت، دیگه گرگور نبود… یه موجود بی‌روح، بی‌رحم و مطیع به اسم سر رابرت استرانگ شد.
  • احیای ویسریون توسط شاه شب
    وقتی شاه شب، اژدهای مرده‌ی دنریس رو فقط با یه لمس زنده کرد، انگار یه جور «جادوی یخین خون» رو اجرا کرد. ویسریون برگشت… ولی این بار، نه برای دنریس؛ بلکه برای شکستن دیوار!

جادوی خون مثل یه چاقوی دو لبه‌ست: یه طرفش معجزه‌ست، یه طرفش فاجعه. و یه چیز همیشه باهاشه:

یه‌نفر باید قربانی بشه…

ساحران و افسونگران کارث و والریا (Warlocks & Sorcerers)

ساحران و افسونگران کارث و والریا (Warlocks & Sorcerers)
ساحران و افسونگران کارث و والریا (Warlocks & Sorcerers)

جادو همیشه با شعله و خون نمیاد. بعضی وقتا آروم میاد، بی‌صدا…
تو قالب یه توهم، یه زمزمه‌ی مرموز تو گوش، یا یه اتاقی که نمی‌دونی از کدوم در وارد شدی و کدوم در قراره تو رو ببلعه.

کارث، اون شهر پر زرق‌وبرق توی اسوس، خونه‌ی یه فرقه‌ی عجیب از جادوگرهاست: وارلاک‌ها (Warlocks).
اینا اون جادوگرایی نیستن که تو میدان جنگ آتیش دربیارن یا ورد بخونن؛ بیشتر اهل وهم و خواب و خیال‌ان. لب‌هاشون همیشه آبیه، چون یه نوشیدنی جادویی به اسم سایه‌ی شب (Shade of the Evening) می‌خورن—نوشیدنی‌ای که می‌گن قوه‌ی ادراک رو باز می‌کنه… یا شاید هم خراب!

خانه‌ی نامیرایان (House of the Undying)

خانه‌ی نامیرایان (House of the Undying) در دنیای Game of Thrones
خانه‌ی نامیرایان (House of the Undying) در دنیای Game of Thrones

مرکز اصلی قدرت وارلاک‌ها جاییه به اسم «خانه‌ی نامیرایان»؛ یه عمارت عجیب و رازآلود که پره از دالون‌های بی‌پایون و اتاق‌های گیج‌کننده. وقتی دنریس وارد اون‌جا شد، همه‌چی عجیب بود و خیال‌وار. اتاق‌هایی دید که پر از صداهای آشنا بودن، خاطراتی از گذشته‌هایی که هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده بودن، و صحنه‌هایی از آینده که شاید روزی می‌رسیدن.

در نهایت، با نامیرایان روبه‌رو شد؛ یه‌سری پیرمرد جادویی و نیمه‌مرده که می‌خواستن دنریس و اژدهاهاش رو اسیر کنن تا از قدرتشون تغذیه کنن.

ولی دنریس اجازه نداد. آتیش اژدها همه‌ی اون توهم‌ها رو از بین برد. همون‌جا بود که برای اولین‌بار ثابت شد جادو ممکنه با فریب شروع بشه، اما وقتی پای اژدها وسط باشه، هیچ توهمی دوام نمیاره.

پیات پری (Pyat Pree)

پیات پری (Pyat Pree)
پیات پری (Pyat Pree)

یکی از معروف‌ترین وارلاک‌ها، پیات پری (Pyat Pree) بود. همون کسی که دنریس رو به خونه‌ی نامیرایان برد. با چهره‌ای عجیب و لحن مرموز، پیات قدرت‌های خاصی داشت:

  • خودش رو تکثیر می‌کرد؛ طوری که چندتا از خودش هم‌زمان ظاهر می‌شدن.

  • می‌تونست درها و راهروها رو طوری به‌هم بریزه که هیچ‌کس نفهمه کجاست و از کجا اومده.

  • حضورش باعث ایجاد حس خفگی، مرگ و سنگینی تو فضا می‌شد.

بعد از نابودی وارلاک‌ها، تو کتاب‌ها می‌خونیم که بازمانده‌ها قسم خوردن از دنریس انتقام بگیرن. حتی یکی از اونا با کاروان یه شاهزاده‌ی جعلی همراه شد تا کم‌کم به دنریس نزدیک بشه.

جادوی والریایی (Valyrian Magic)

جادوی والریایی (Valyrian Magic)
جادوی والریایی (Valyrian Magic)

از کارث که بگذریم، باید یه نگاه جدی هم به جادوگران والریایی (Valyrian) بندازیم؛ جادوگرایی که قبل از نابودی والریا، یه‌جورایی حکم دانشمندای جادو رو داشتن. اونا کارهای عجیب‌غریبی می‌کردن:

  • شمع‌های دراگون‌گلس (Dragonglass candles) رو روشن می‌کردن که باهاش می‌شد از یه قاره با قاره‌ی دیگه تماس گرفت.

  • تو سنگ‌ها جادو می‌ریختن و باهاش قلعه و جاده می‌ساختن.

  • بعضی‌ها حتی می‌گن تونستن «اژدها خلق کنن»، نه فقط اهلی کنن!
    طبق افسانه‌ها، والریایی‌ها با استفاده از جادوی خون، قربانی انسان و آتیش آتشفشان‌های حلقه‌ی دوم، تخم‌هایی خلق کردن که تبدیل به اژدها شدن. این جادو اون‌قدر پیچیده و تاریک بوده که بعد از نابودی والریا، دیگه هیچ‌کس نتونست تکرارش کنه.

تا قبل از نابودی والریا، اینا فرمانروای دنیای جادو بودن. ولی با اون انفجار هولناک، همه‌چی از بین رفت. با این حال، بعضی از شمع‌های جادویی والریایی هنوز تو سیتادل هستن… و وقتی دنریس اژدهاهاش رو به دنیا آورد، برای اولین‌بار بعد از ۴۰۰ سال دوباره روشن شدن!
(شاید جادو فقط منتظر بود یکی مثل دنریس برگرده…)

مردان بی‌چهره و هنر تغییر چهره (Faceless Men)

مردان بی‌چهره و هنر تغییر چهره (Faceless Men)
مردان بی‌چهره و هنر تغییر چهره (Faceless Men)

وسط همه‌ی جادوهای پر سروصدا، یه گروه هست که تو سکوت، با چهره‌های دزدیده‌شده و صدای مرگ، کار خودشونو می‌کنن. اسمشون هست مردان بی‌چهره (Faceless Men) و خدایی که می‌پرستن، یه اسم خیلی ساده داره:
مرگ.

اما نه هر مرگی. اونا مرگ رو یه هدیه می‌دونن؛ یه لطف. برای همین، وقتی کسی ازشون بخواد که کسی بمیره، قبول می‌کنن—به شرطی که اون هدیه (یعنی مرگ)، قیمتی داشته باشه.

خانه‌ی سیاه و سفید (House of Black and White)

خانه‌ی سیاه و سفید (House of Black and White)
خانه‌ی سیاه و سفید (House of Black and White)

پایگاه اصلی مردان بی‌چهره تو شهر براووس قرار داره؛ جایی معروف به «خانه‌ی سیاه و سفید». از بیرون یه معبد ساده‌ست، ولی داخلش پره از چهره‌های واقعی مرده‌ها—پوست‌هایی که مثل ماسک نگه‌داری می‌شن تا باهاش بشه هویت آدم‌ها رو عوض کرد.

چطوری؟ با یه جادوی عجیب و ناشناخته. وقتی این ماسک رو می‌زنی، نه‌فقط قیافه‌ت، بلکه صدا و حتی بوی بدنت هم تغییر می‌کنه! طوری که دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه تشخیص بده تو کی هستی.

البته یه شرط مهم داره:
اگه می‌خوای چهره‌ی یکی دیگه رو بپوشی، باید اول از چهره‌ی خودت دست بکشی.
یعنی واقعاً باید به هیچ‌کس تبدیل بشی.

آریا استارک و مسیر بی‌چهرگی

آریا استارک و مسیر بی‌چهرگی
آریا استارک و مسیر بی‌چهرگی

آریا استارک یکی از شخصیت‌هایی بود که وارد این فرقه شد، اما این راه اصلاً آسون نبود. اون باید اسم و گذشته‌ش رو فراموش می‌کرد، گدایی می‌کرد، کور می‌شد، دروغ می‌گفت، شلاق می‌خورد و یاد می‌گرفت چطوری بدون احساس، آدم بکشه. ولی یه چیز جلوشو گرفت. آریا هیچ‌وقت واقعاً «هیچ‌کس» نشد. ته دلش همیشه استارک موند. برای همین، آخرش از قدرت مردان بی‌چهره استفاده کرد، ولی نه برای انجام مأموریت اونا، بلکه برای انتقام خودش.

اون صحنه رو یادتونه؟ وقتی والدر فری داشت شراب می‌خورد و یه‌هو می‌فهمه همه‌ی بچه‌هاش مردن، بعد آریا ماسک از صورتش برمی‌داره؟ همون لحظه نشون داد که آریا همه‌ی فنون بی‌چهره‌ها رو یاد گرفته، ولی راه خودش رو رفت.

منشأ اسرارآمیز

داستان مردان بی‌چهره از معدن‌های والریا شروع شدن زمانی که یه برده‌دیگه طاقت صدای ناله‌ی بقیه رو نداشت، به خدای مرگ دعا کرد و اولین کسی رو که فکر می‌کرد باید بمیره، کشت. از اون لحظه، مرگ براشون یه راه خلاصی و بقا شد!
جالبه بدونید هیچ‌کدوم از مردان بی چهره به یک خدای خاص اعتقاد ندارن. براشون هم مهم نیست اسمش چی باشه؛ !یکی بهش می‌گه سترنجر، یکی اربابج تاریکی، یکی شیر شب. چون همه‌شون فقط یک تصویرن از خدای چندچهره.

قدرت های مردان بی چهره

جادوی مردان بی‌چهره مثل خیلی از جادوهای دیگه، واضح یا آتیشین نیست. ولی به طرز ترسناکی واقعیه و عمل می‌کنه.
قدرت‌هایی که تا حالا ازشون دیدیم ایناست:

  • تغییر کامل چهره و صدا

  • مهارت تو قتل‌های بی‌صدا و دقیق

  • توانایی ناپدید شدن بین مردم بدون اینکه ردّی بذارن

  • مقاومت در برابر سم‌ها (توی بعضی اعضا)

و یه نکته‌ی ترسناک‌تر؟
هیچ‌کس دقیق نمی‌دونه چند نفر از اعضای این فرقه کجاها پخش شدن. ممکنه یکی‌شون وسط یه مهمونی بین مردم وایساده باشه. ممکنه توی قصر، بین خدمت‌کارا باشه. کسی نمی‌فهمه، چون ظاهرشون مثل بقیه‌ست… ولی واقعاً کسی دیگه‌ان.

کیمیاگری و دانش پنهان

تو دنیای Game Of Thrones، یه نبرد خاموش بین عقل و جادو همیشه در جریانه. یه طرف، سیتادل و استادهاش رو داریم که می‌خوان همه‌چیز رو با منطق و تجربه توضیح بدن. طرف دیگه، کیمیاگرها و جادوگرهایی هستن که به نیرویی باور دارن که از علم جلوتر می‌ره.

اما بعضی وقتا، این دوتا دنیا انقدر به هم نزدیک می‌شن که دیگه مرزی بینشون نمی‌مونه. و همین‌جاست که ما ایستادیم.

آتش وحشی (Wildfire)؛ سلاحی از دل جادو و شیمی

آتش وحشی (Wildfire)؛ سلاحی از دل جادو و شیمی
آتش وحشی (Wildfire)؛ سلاحی از دل جادو و شیمی

یه ماده‌ی فوق‌العاده خطرناک، سبز، قابل انفجار و تقریباً خاموش‌نشدنی!
آتش وحشی از زمان شاه دیوانه، ایریس تارگرین، به ترسناک‌ترین ابزار حکومت تبدیل شد. کیمیاگرها اون رو تو زیرزمین‌های معبد سبز کینگز لندینگ می‌ساختن و نگه‌داری می‌کردن.

ولی این ماده فقط یه اختراع شیمیایی نبود. گفته می‌شد ساختش به جادو وابسته‌ بوده و وقتی جادو تو دنیا کم‌رنگ شد، تولید آتش وحشی هم سخت‌تر شد.

اما صبر کن…
وقتی اژدهای دنریس متولد شد، کیمیاگرها متوجه شدن ساخت آتش وحشی راحت‌تر و قوی‌تر شده.
خود رئیس کیمیاگرها به تیریون گفت:
«انگار جادو داره برمی‌گرده… آتیشمون بهتر شده!»

و نتیجه‌ش؟
تو نبرد بلک‌واتر، تیریون لنیستر با صدها کوزه از آتش وحشی، کل ناوگان استنیس براتیون رو نابود کرد. یکی از خفن‌ترین انفجارهای تاریخ وستروس!

سیتادل و استادهایی که با جادو قهرن

سیتادل و استادهایی که با جادو قهرن
سیتادل و استادهایی که با جادو قهرن

سازمان سیتادل که تو شهر اولدتاون قرار داره، پره از ماسترها و دانشمندهایی که هدفشون رشد دانش، طب، ستاره‌شناسی و علوم دقیقه‌ست. ولی یه چیز هست که اغلبشون باهاش مشکل دارن: جادو.

از نظر اونا، جادو یه خرافه‌ست. یه افسانه‌ی قدیمی که نباید روش حساب کرد. برای همین هم تو آموزش‌هاشون یا خیلی کم بهش می‌پردازن، یا اصلاً هیچ‌چیزی نمی‌گن.

ولی یه استثنا هست: ماروین جادوگر (Marwyn the Mage).
اون تنها استادیه که رفته آشای، جادو یاد گرفته و معتقده استادهای سیتادل عمداً جلوی گسترش جادو رو می‌گیرن.

ماروین یه جمله‌ی معروف هم به سام گفت:
«اگه استادهای سیتادل بفهمن دنریس سه اژدها داره، حتماً سعی می‌کنن اونو بکشن.»

نکته‌ی جالب دیگه اینه که ماروین تنها کسیه که تونسته دوباره شمع‌های والریایی رو روشن کنه. این شمع‌ها از جنس دراگون‌گلس ساخته شدن و قبلاً فقط تو عصر والریا کار می‌کردن… تا وقتی که جادو دوباره برگشت.

قیبرن (Qyburn): اون‌ور مرز علم و جادو

قیبرن، یه استاد اخراجی از سیتادله. دلیل اخراجش؟ انجام آزمایش‌های غیراخلاقی و خون‌آلود روی انسان‌ها.

اون با ترکیب دانش پزشکی و جادوی تاریک، موجودی به اسم سر رابرت استرانگ ساخت؛ همون «نسخه‌ی زنده‌شده و بی‌زبان» از سر گرگور کلگان.

قیبرن یکی از معدود شخصیت‌هاییه که علم و جادو رو با هم ترکیب کرد و به نتیجه رسید. ولی به چه قیمتی؟ مرز اخلاق رو شکست، قوانین رو زیر پا گذاشت و یه غول بی‌روح ساخت که فقط به ملکه گوش می‌کرد.

پیشگویی‌ها و رؤیاهای جادویی (Prophecies & Dreams)

تو دنیای Game Of Thrones، همیشه قرار نیست یه جادوگر بیاد ورد بخونه و اتفاقی بیفته. خیلی وقت‌ها جادو از راه خواب میاد… یه جمله‌ی کوتاه، یه تصویر مبهم، یا یه صدای ناگهانی که از خواب می‌پرت می‌کنه و نمی‌ذاره فراموشش کنی.

مشکل اینجاست که هیچ‌کس نمی‌دونه این رؤیاها واقعاً قراره اتفاق بیفتن یا فقط باعث می‌شن خودت کاری کنی که اتفاق بیفتن.

سرسی و پیش‌گویی مگی غورباغه (Maggy the Frog)

سرسی و پیش‌گویی مگی غورباغه (Maggy the Frog)
سرسی و پیش‌گویی مگی غورباغه (Maggy the Frog)

همه‌چیز از وقتی شروع شد که یه دختر جوون و کنجکاو به اسم سرسی رفت سراغ یه ساحره‌ی مرموز به اسم مگی غورباغه (Maggy the Frog). اونجا بود که مگی با یه تست خون، بهش گفت:

  • با پادشاه ازدواج می‌کنی… ولی یه ملکه‌ی جوون‌تر و زیباتر جاشو می‌گیره.

  • بچه‌هات پادشاه می‌شن… ولی همشون قبل تو می‌میرن.

  • و در نهایت، دست‌های valonqar دور گلوت پیچیده می‌شن…

سرسی تا آخر عمر از این پیش‌گویی وحشت داشت. بچه‌هاش (جافری، میرسلا، تامن) دقیقاً همون‌طور که مگی گفته بود، قبل از خودش مردن.

اما اون ملکه‌ی زیباتر کی بود؟ دنریس؟ یا مارجری؟
و اون واژه‌ی «valonqar» به زبان والریایی یعنی برادر کوچک‌تر. خیلی‌ها گفتن یعنی تیریون… ولی بعضیا فکر می‌کنن شاید جیمی بوده!

رؤیاهای آتشین و پیشگویی کشیش‌های سرخ

رؤیاهای آتشین و پیشگویی کشیش‌های سرخ
رؤیاهای آتشین و پیشگویی کشیش‌های سرخ

ملیساندر، موکورو و بقیه‌ی کشیش‌های سرخ باور دارن که می‌تونن آینده رو توی شعله‌های آتش ببینن. ولی مشکل اینجاست که دیدن آسونه، فهمیدن سخته.

ملیساندر بارها چهره‌هایی رو تو آتیش دید؛ یه وقت‌هایی جان اسنو، یه وقت‌هایی دنریس، یا حتی سایه‌هایی با خنجر توی دست. اما خیلی وقت‌ها تفسیرش اشتباه درمی‌اومد و دردسر درست می‌کرد. مثل همون وقتی که فکر کرد استنیس، شاهزاده‌ی موعوده و به خاطر همین باور، دخترشو به آتیش کشید.

خواب‌های اژدهایی (Dragon Dreams)

خاندان تارگرین یه ویژگی عجیب دارن:
بعضیاشون خواب‌هایی می‌بینن که آینده رو پیش‌بینی می‌کنن. به این خواب‌ها می‌گن «خواب اژدهایی». بعضی وقت‌ها مثل نفرین، بعضی وقت‌ها هم مثل نجات.

دینیس رویابین نابودی والریا رو تو خواب دید و تونست خاندان تارگرین رو نجات بده.

ریگار تارگرین فکر می‌کرد خودش یا پسرش همون آزور آهای افسانه‌ای هستن.

هلینا تارگرین (در سریال «خاندان اژدها») قبل از اینکه برادرش چشماش رو از دست بده، گفته بود:
«اون باید یه چشم بده تا اژدهاسواری کنه…»

و همه‌ی این خواب‌ها کم‌کم به واقعیت تبدیل شدن. حتی خود دنریس توی House of the Undying یه عالمه رؤیای عجیب دید که خیلی‌هاش بعداً اتفاق افتادن یا هنوز رازآلود موندن.

آزور آهای؛ پیشگویی منجی افسانه‌ای

آزور آهای؛ پیشگویی منجی افسانه‌ای
آزور آهای؛ پیشگویی منجی افسانه‌ای

آزور آهای یه پیشگویی هست که تو اکثر جاهای دنیا شنیده میشه. تو اسوس، این قهرمان با شمشیر «نورآور» باید تاریکی رو شکست بده. تو وستروس بهش می‌گن شاهزاده‌ی موعود، همون کسی که قراره دنیا رو نجات بده. تو شرق هم یه قهرمان داریم که با خورشید دوست میشه و همه‌چی رو درست می‌کنه. ولی همه‌شون یه ویژگی مشترک دارن: از دل خون و دود و نمک میاد تا همه رو نجات بده.

حالا کسی نمی‌دونه که این منجی دقیقاً کیه.
جان اسنو؟
دنریس؟
آریا؟
یا اصلاً هیچ‌کدوم و این فقط یه افسانه‌ست؟

حرف آخر: پایان پارت اول

توی این پارت، با هم رفتیم سراغ سرزمین‌هایی که هنوز جادو توشون زنده‌ست. با سایه‌ها راه رفتیم، شمع‌های والریایی رو روشن کردیم، و صدای خدایان قدیم رو از دل درخت‌ها شنیدیم. فهمیدیم که جادو تو این دنیا فقط یه ورد یا شعله نیست؛ یه زبانیه که فقط بعضیا بلدن باهاش حرف بزنن. بعضیا با آتیش، بعضیا با خون، بعضیا با پوست، و بعضیا با رؤیا.

اما این همه‌چی نیست…

تو پارت دوم، می‌ریم سراغ موجودات جادویی و آدم‌هایی که خودشون جادو رو زندگی کردن. از اژدها و سفید‌رویان تا برن استارک و آریا…
و در آخر، بررسی می‌کنیم که چطور جادو تو وستروس سرکوب شد، ولی تو اسوس زنده موند. جادو برگشته، ولی برای همیشه؟

👇👇
پارت دوم به‌زودی منتشر می‌شه. آماده باشید برای ادامه سفر جادویی‌مون!

Leave a comment