Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

نقد و بررسی سریال «It: Welcome to Derry»

دنیای «It» همون جاییه که ترس فقط یه دلقک با دندون‌های تیز نیست، یه موجود زنده‌ست که توی خودِ آدم‌ها نفس می‌کشه. بعد از موفقیت دو فیلم سینمایی «It»، اندی موشیِتی دوباره برگشته به شهر لعنتی درری تا توی سریال It: Welcome to Derry برگردیم عقب‌تر از همه‌چی جایی که تازه می‌فهمیم پنی‌وایز از کجا اومده و چرا هر ۲۷ سال یه بار دوباره برمی‌گرده.

اتفاقات سریال تو سال ۱۹۶۲ می‌گذره، خیلی قبل‌تر از ماجرای بچه‌های معروف باشگاه بازندگان. هنوز خبری از اون نبرد معروف نیست، اما نشونه‌های شر، آروم‌آروم دارن از زیر پوست شهر بیرون می‌زنن. این‌جا، ترس فقط یه موجود ماورایی نیست؛ نژادپرستی، خشونت، و سکوتِ مردم هم بخشی از اون هیولا شدن.

این نقد بر اساس قسمت اول سریال نوشته شده، جایی که تازه درهای شهر باز می‌شن و ما قدم می‌ذاریم توی دنیایی که قراره کابوس‌هامون رو شکل بده. «Welcome to Derry» قراره فقط ما رو نترسونه، بلکه نشون بده چطور خودِ جامعه هم می‌تونه پنی‌وایز بعدی باشه.

قصه از یه روز سرد و برفی توی زمستون ۱۹۶۲ شروع می‌شه، درست وسط شهر کوچیک و ظاهراً آروم درری. یه پسر بچه‌ی دوازده‌ساله که از خونه‌ی خشن و پرتنشش فرار کرده، سعی می‌کنه از شهر بزنه بیرون. اما وقتی یه زوج به ظاهر معمولی سوارش می‌کنن، همه‌چی خیلی سریع رنگ وحشت می‌گیره از همون لحظه‌ای که می‌فهمیم چیزی توی این شهر درست نیست.

چند ماه بعد، سروان لروی هنلون (پدربزرگ مایک هنلون معروف از داستان اصلی) وارد درری می‌شه تا توی پایگاه هوایی شهر مأموریت جدیدش رو شروع کنه. اون به‌زودی خانواده‌ش همسرش شارلوت و پسر دوازده‌ساله‌ش ویل رو هم به شهر میاره، بی‌خبر از این‌که قراره وسط یه کابوس واقعی زندگی کنن. پایگاه ارتش درست روی زمین‌های بومی ساخته شده، پر از مناطق ممنوعه و رمز و رازهایی که هیچ‌کس حاضر نیست در موردش حرف بزنه.

در همین حین، توی دبیرستان درری، دختری به اسم لی‌لی که تازه از تیمارستان برگشته، با چند تا از هم‌کلاسی‌هاش تصمیم می‌گیره دنبال راز ناپدید شدن اون پسر بچه‌ی گم‌شده برن. گروهی از بچه‌ها که بیشتر از سنشون می‌فهمن و می‌ترسن یه ترکیب آشنا برای طرفدارهای «It».

نکته‌ی جالب اینه که سریال باهوشانه به دنیای بزرگ‌تر استیون کینگ پل می‌زنه. یکی از شخصیت‌ها، دیک هالوران ـه، همون آشپز با قدرت‌های ذهنی از The Shining، که اینجا هنوز جوونه و درگیر ماجرای نظامی و موجودی‌ه که بعدها همه به اسم پنی‌وایز می‌شناسنش. همین ارتباط‌ها باعث می‌شن Welcome to Derry نه فقط یه پیش‌درآمد، بلکه بخشی از یه جهان ترسناک‌تر و بزرگ‌تر باشه.

ریشه‌های ترس در درری

Welcome to Derry فقط یه داستان ترسناک نیست؛ یه آینه‌ست که زشتی‌های جامعه‌ی اون دوران رو نشون می‌ده. دهه‌ی ۶۰ آمریکاست، و درری یه نسخه‌ی فشرده از همون دنیای پر از تبعیض و خشم بیرونه. نژادپرستی توی هر نگاه و هر سکوت جریان داره؛ از رفتار سربازای سفیدپوست با لروی هنلون گرفته تا بی‌تفاوتی مردم شهر نسبت به همسایه‌های سیاه‌پوستشون.

در کنار این، خودِ پایگاه نظامی هم استعاره‌ای از حرص و کنترل انسانیه ارتشی که روی زمین‌های مقدس بومی‌ها بنا شده و حالا با نیروهایی سروکار داره که فراتر از درک بشرن. این برخورد علم و جادو، عقل و ترس، دقیقاً همون جاییه که کابوس از واقعیت سر درمیاره.

اما شاید مهم‌ترین وجه سریال، از بین رفتن معصومیت بچه‌هاست. اون‌هایی که تازه دارن دنیا رو می‌فهمن، زودتر از هر بزرگسالی با چهره‌ی واقعی شر روبه‌رو می‌شن. «Welcome to Derry» نشون می‌ده که پنی‌وایز فقط یه هیولای زیرزمینی نیست نمادیه از ترس، نفرت و سکوتی که نسل به نسل تکرار می‌شن. ترسی که نه‌فقط در شهر درری، بلکه در دل خودِ انسان‌ها ریشه داره.

جنبه‌های ترس و تفاوت با فیلم‌ها

سریال Welcome to Derry سعی می‌کنه همون حس ترس و دلهره‌ی فیلم‌های «It» رو زنده کنه، اما حقیقت اینه که هنوز به اون سطح نمی‌رسه. توی فیلم‌ها، هر سکانس مثل یه ضربه‌ی ناگهانی بود؛ بچه‌ها با دوچرخه توی خیابون‌های مه‌گرفته می‌چرخیدن و ما هر لحظه منتظر بودیم پنی‌وایز از تاریکی بیرون بپره. اما این‌جا، ترس بیشتر پخش و پراکنده‌ست، انگار هنوز داره دنبال خودش می‌گرده.

بخشی از این ضعف برمی‌گرده به تمرکز کمتر روی گروه بچه‌ها. اون شیمی جذاب و شوخی‌های تلخ بین اعضای باشگاه بازندگان که توی فیلم‌ها باعث می‌شد ازشون بترسیم و دوستشون داشته باشیم، توی این سریال خیلی کم‌رنگ‌تره. از طرفی، جلوه‌های ویژه هم اون کیفیت سینمایی رو ندارن و بعضی از هیولاها بیشتر شبیه موجودات بیرون‌زده از یه اپیزود «Goosebumps» هستن تا دنیای استیون کینگ.

با این حال، سریال لحظات درخشانی هم داره. تعقیب در جنگل زیر نور روز از همون ترس‌های خاصیه که موشیِتی خوب بلده بسازه؛ جایی که کابوس از دل روشنایی بیرون میاد. یا اون صحنه‌ی عجیب و چندش‌آور تختی که به شکل زایمانِ کابوس‌وار تبدیل می‌شه هم جسورانه‌ست، هم یادآور ذهن بیمار دنیای کینگ.

و البته حضور کوتاه اما قدرتمند پنی‌وایز با بازی بیل اسکارسگارد، همون چیزیه که دوباره یادمون می‌ندازه چرا از این دلقک نمی‌شه فرار کرد. هرچند سریال هنوز به ترس خالص فیلم‌ها نزدیک نشده، اما نشونه‌هایی داره که اگه درست ادامه پیدا کنه، می‌تونه دوباره اون حس وحشت خالص رو زنده کنه.

بازی‌ها و شخصیت‌ها

یکی از قوی‌ترین بخش‌های Welcome to Derry بدون شک بازی بازیگرهاست. جوان آدپو توی نقش لروی هنلون ستون احساسی کل سریاله؛ یه سرباز وظیفه‌شناس که وسط نظم خشک ارتش و ترس از ناشناخته‌ها، تنها چیزی که نگهش می‌داره عشق به خانواده‌ست. اون نگاه‌های پر از اضطرابش وقتی سعی می‌کنه از خانواده‌اش محافظت کنه، همون‌قدر ترسناک و واقعی‌ان که هر موجود ماورایی.

در کنارش، تیلور پیج توی نقش شارلوت، همسر لروی، درخشان ظاهر شده. زنی باهوش و آگاه که از موقعیت خودش در جامعه‌ی نژادپرست دهه‌ی ۶۰ خبر داره اما تسلیم نمی‌شه. پیج اون حس خستگی و امیدِ توأمان رو طوری بازی می‌کنه که حتی وقتی پنی‌وایز روی صحنه نیست، حضور شر هنوز حس می‌شه.

از اون طرف، کریس چاک در نقش دیک هالوران همون شخصیتی که بعدها توی The Shining نقش مهمی داره یه پیوند قوی بین دو دنیای استیون کینگ می‌سازه. چاک با بازی کنترل‌شده و نگاه رازآلودش، قدرت ذهنی و رنج درونی هالوران رو نشون می‌ده بدون اینکه اغراق کنه.

اما قلب واقعی سریال، بدون شک کلارا استک در نقش لی‌لیه؛ دختری که با چشمای همیشه ترس‌خورده و صدای لرزونش، معصومیتی رو به تصویر می‌کشه که کم‌کم داره زیر بار وحشت و تنهایی له می‌شه.

در مقایسه با فیلم‌های ۲۰۱۷ و ۲۰۱۹، گروه بچه‌های این سریال اون هماهنگی و انرژی جمعی معروف فیلم‌ها رو ندارن. توی فیلم، هر شوخی و دعوا باعث می‌شد بیننده حس کنه واقعاً با یه گروه واقعی از دوستای دوران کودکی طرفه. این‌جا اما اون حس رفاقت و شوخ‌طبعی کمتره، و همین باعث می‌شه بخش کودکانِ داستان در برابر روایت بزرگ‌ترها کم‌رنگ‌تر به‌نظر برسه.

نقاط قوت و ضعف فنی

از نظر فنی، Welcome to Derry ترکیبیه از تصویرسازی زیبا و لحظاتی که گاهی زیادی “تلویزیونی” حس می‌شن. اندی موشیِتی که با فیلم‌های قبلی «It» نشون داده چطور باید ترس رو در مقیاس بزرگ ساخت، اینجا مسیر متفاوتی رو رفته؛ تمرکزش بیشتر روی فضا و اتمسفره تا شوک‌های ناگهانی.

جلوه‌های بصری سریال بدون شک چشم‌نوازن رنگ‌های سرد، نور مه‌گرفته، و طراحی صحنه‌هایی که کاملاً حس دهه‌ی ۶۰ رو منتقل می‌کنن. از لباس‌ها تا ماشین‌ها و دکور پایگاه نظامی، همه‌چیز دقیق و باورپذیر کار شده. اما بعضی از صحنه‌های ترسناک بیش از حد فانتزی و کارتونی به‌نظر می‌رسن، انگار از دل یه قسمت «Goosebumps» بیرون اومدن نه از دنیای تاریک استیون کینگ.

امضای همیشگی موشیِتی یعنی استفاده از نور روز برای ساخت ترس هنوز سر جاشه. اون صحنه‌هایی که در آفتاب دلهره می‌سازن، حس ناامنی خاصی دارن، چون برخلاف انتظار، هیچ سایه‌ای برای قایم شدن نیست. این بازی با نور و ترس باعث می‌شه حتی محیط‌های عادی هم رنگ وحشت بگیرن.

موسیقی و تدوین هم نقش مهمی توی حفظ ریتم دارن؛ آهنگ‌های پس‌زمینه به‌جای فریاد زدن، آرام و خزنده‌ان و کم‌کم ترس رو زیر پوست مخاطب می‌فرستن. هرچند بعضی صحنه‌ها بیش از حد کش می‌آن و ریتم اپیزودها گاهی افت می‌کنه، اما در مجموع سریال از نظر فنی یه تجربه‌ی خوش‌ساخت و منظم به‌حساب میاد فقط هنوز اون ضربه‌ی سینمایی فیلم‌های قبلی رو کم داره.

حرف آخر

Welcome to Derry با اینکه از نظر فضا، طراحی و اجرا یه پیش‌درآمد قابل احترامه، اما بیشتر از اینکه ما رو بترسونه، سعی داره دنیای درری رو توضیح بده. تمرکز سریال روی منشأ پنی‌وایز و ریشه‌های اجتماعی ترس، باعث شده بیشتر جنبه‌ی روان‌شناسانه داشته باشه تا وحشت کلاسیک.

اگه دنبال ترس خالص و پرهیجان فیلم‌های «It» هستی، شاید اینجا کمتر اون حس رو بگیری. اما اگه بخوای بفهمی چرا شر در درری تموم نمی‌شه و چطور جامعه خودش هیولاهاشو می‌سازه، این سریال جوابش رو با جزئیات و آرامش می‌ده.

در نهایت، Welcome to Derry یه قدم تازه برای گسترش دنیای استیون کینگه دنیایی که حتی وقتی پنی‌وایز روی صحنه نیست، هنوز بوی ترس از زیر زمینش بلند می‌شه.

Leave a comment