اگه پارت اولِ این پرونده—«جادو و جادوگران در دنیای Game of Thrones»—رو خونده باشی، میدونی اونجا بیشتر دربارهی ریشهها و مفهوم جادو تو دنیای مارتین حرف زدیم. اینکه جادو فقط یه ورد یا طلسم خشک و خالی نیست؛ یه نیروی زندهست که نفس میکشه، میسوزه، یخ میزنه و توی تاریخ وستروس و اسوس رد پا گذاشته. از بازگشت جادو بعد از خواب طولانی گرفته تا تفاوت دیدگاه مردم نسبت بهش، همه رو مرور کردیم.
حالا توی این پارت دوم، میخوایم سراغ بخش هیجانانگیزتر ماجرا بریم: موجودات و شخصیتهایی که خودشون تجسم زندهی جادو هستن. از اژدهاهایی که با آتیش و خون به دنیا میان تا وایتواکرهایی که از دل یخ بیرون میزنن، از سایههایی که ملیساندر احضار میکنه تا سبزنبینهایی مثل برن استارک. بعدش هم یه نگاه سریع میکنیم به تفاوت جادو توی وستروس و اسوس، و در نهایت یه خط زمانی جمعوجور از گذشته تا بازگشت دوبارهی جادو با دنریس و اژدهاهاش میکشیم.
پس آماده باش، چون این بار قراره وسط قلب آتش و یخ بریم؛ جایی که جادو فقط قصه نیست، واقعیه.
موجودات جادویی (زنده و فعال)
اژدهاها (Dragons)

اژدهاها در دنیای مارتین فقط حیوانات افسانهای نیستن؛ خودشون تجسم زندهی جادو هستن. بدون آتش و خون، هیچ تخم اژدهایی از خواب بیدار نمیشه. تولد سه اژدهای دنریس، نقطهی شروع بازگشت جادو به دنیاست و نشون میده که والیریاییها با جادوی خاصی این موجودات رو رام میکردن. آتش اژدها هم فقط برای جنگ نیست؛ میتونه فولاد والیریایی رو شکل بده یا طلسمها رو فعال کنه. حتی مرگ اژدها هم پایان کار نیست—مثل ویسریون که با جادوی نایتکینگ به اژدهای یخی تبدیل شد.
ما قبلا راجع به اژدهایان مفصل صحبت کردیم و میتونید از اینجا بخونیدش!
وایتواکرها و وایتها (White Walkers & Wights)

همونطور که آتش با اژدها زندهست، یخ هم با وایتواکرها قدرت میگیره. این موجودات با پوست سفید و چشمهای آبی، نماد جادوی تاریک شمال هستن. اونها میتونن جسد یا حتی نوزاد انسان رو با یک لمس به موجودی مثل خودشون تبدیل کنن. ارتش عظیمشون از وایتها ساخته شده: مردگانی بیاراده که فقط برای کشتن حرکت میکنن. تنها سلاحهایی که روی اونها اثر دارن فولاد والیریایی و دراگونگلس هست. حضور نایتکینگ و تواناییاش در زنده کردن جنازهها، این جادو رو به یکی از تهدیدهای اصلی دنیا تبدیل کرد.
کودکان جنگل (Children of the Forest)

قبل از انسانها، وستروس متعلق به کودکان جنگل بود؛ نژادی قدکوتاه و جادویی که پیوند عمیقی با طبیعت داشتن. اونها پرستشگر خدایان قدیم بودن و قدرتهای خاصی مثل سبزنبینی، کنترل طبیعت و دیدن آینده داشتن. کودکان جنگل در ساخت دیوار یخی کمک کردن و بعدها به برن استارک یاری دادن تا کلاغ سهچشم بشه. با اینکه جمعیتشون تقریباً از بین رفت، ولی ردپای جادوی اونها هنوز توی درختان ویروود و باورهای شمالیها زندهست.
سایهها (Shadow Creatures)

یکی از عجیبترین نمودهای جادو، موجودات سایهای هستن که توسط ملیساندر احضار شدن. این سایهها نیمهواقعیان؛ نه انسانن، نه خیال. با استفاده از جانمایهی یک فرد و جادوی آتش به وجود میان و توانایی کشتن بدون استفاده از سلاح رو دارن. سایهای که ملیساندر به دنیا آورد، رنلی براتیون رو در یک لحظه از بین برد. چنین جادویی فقط در اَشای آموزش داده میشه و تعداد کمی از ساحرهها قادر به انجامش هستن. سایهها نشون میدن که جادوی تاریک میتونه حتی قوانین دنیای فیزیکی رو هم دور بزنه.
شخصیتهای پیوندخورده با جادو
Melisandre (کشیش سرخ)

ملیساندر یکی از مرموزترین چهرههای دنیای مارتینه. کشیشی که پیرو خدای نور بود و همیشه با نگاهش به شعلهها آینده رو میدید—البته نه همیشه درست! اون با جادوی آتش کارای بزرگی کرد: از احضار سایهای قاتل برای کشتن رنلی گرفته تا زنده کردن جان اسنو. هرچند ایمانش محکم بود، ولی بارها تعبیر اشتباهش از پیشگویی مسیر اتفاقات رو عوض کرد. آخر سر هم وقتی حس کرد مأموریتش تموم شده، گردنبندش رو برداشت و خودش رو به آتیش سپرد.
Bran Stark (کلاغ سهچشم)

برن بعد از سقوط و فلج شدن، یه مسیر کاملاً متفاوت پیدا کرد. با قدرت وارگ میتونست وارد ذهن حیوانات بشه، گذشته و آینده رو ببینه و در نهایت به کلاغ سهچشم تبدیل شد؛ حافظهی زندهی دنیا. اون رازهایی رو میدونست که هیچکس دیگه حتی تصورش رو هم نداشت—از جمله هویت واقعی جان اسنو. انتخاب برن بهعنوان پادشاه در پایان سریال، یعنی برای اولینبار کسی روی تخت نشست که قدرتش از شمشیر نمیاد، از دانایی و جادو میاد.
Pyat Pree (وارلاک کارث)

پایت پری با لبهای آبی و ظاهر عجیبش از همون اول نشون میداد که یه آدم عادی نیست. اون و وارلاکهای کارث بعد از تولد اژدهای دنریس دوباره قدرت گرفتن. پایت پری میخواست دنریس و اژدهاهاش رو زندانی کنه تا از انرژی اونها برای تقویت جادوش استفاده کنه، اما در نهایت شکست خورد. نوشیدنی معروف «Shade of the Evening» هم نشون میده جادوی اونها بیشتر بر پایه توهم و تغییر واقعیت بود.
Thoros of Myr

ثوروس شاید شبیهترین به یه کشیش سنتی نبود—شوخطبع، میگسار و بیخیال. ولی جادویی در اختیار داشت که همه رو غافلگیر کرد. او بارها برک دانداریون رو بعد از مرگ زنده کرد، بدون اینکه خودش دقیقاً بدونه چطور این کار رو میکنه. شمشیر آتشینش هم در جنگ نمادی از ایمانش به خدای نور بود. فرقش با ملیساندر این بود که دنبال افسانه و منجی نبود؛ فقط باور داشت نور میتونه جلوی مرگ رو بگیره.
Mirri Maz Duur

میری ماز دور در ظاهر یه شفابخش ساده بود، اما جادوی خونش مسیر داستان رو تغییر داد. وقتی سعی کرد جان کال دروگو رو نجات بده، نتیجه وحشتناک شد: دروگو به اغما رفت و بچهی دنریس هم مرد. ولی همین ماجرا باعث شد تخمهای اژدها زنده بشن و دنیای مارتین برای همیشه تغییر کنه. میری نشون داد که جادو بدون هزینه نیست و همیشه بهایی سنگین میطلبه.
Mokorro

موکورو کشیش سیاه و قدرتمند خدای نور بود که از اَشای میاومد. مثل ملیساندر آینده رو در شعلهها میدید، اما در داستان بیشتر نقش راهنمایی متفاوت رو ایفا کرد؛ حتی ویکتاریون گریجوی رو از مرگ برگردوند. حضورش ثابت میکرد شبکهی کشیشان سرخ خیلی گستردهتر از چیزیه که فقط در وستروس دیدیم.
Quaithe

کویث با اون نقاب مرموزش، همیشه بیشتر شبیه یه صدا از سایهها بود تا یه شخصیت کامل. او به دنریس هشدارهایی درباره آینده داد، ولی هیچوقت واضح توضیح نداد. همین رمزآلود بودنش باعث شد نقش راهنمای مبهم رو داشته باشه—یه جور فانوس توی تاریکی که راه رو نشون میده ولی هیچوقت همهچی رو روشن نمیکنه.
Beric Dondarrion

برک دانداریون شوالیهای بود که بارها و بارها توسط ثوروس زنده شد. هر بار بخشی از وجودش رو از دست میداد، اما همچنان برای عدالت و مردم میجنگید. خودش تبدیل شد به نمادی از مبارزهی دائمی بین مرگ و زندگی.
Arya Stark

آریا استارک با آموزش دیدن نزد بیچهرگان در براووس یاد گرفت هویت خودش رو پشت سر بذاره و هر چهرهای رو به خودش بگیره. همین هنر بود که ازش یه قاتل بیصدا ساخت. اوج این مسیر هم جایی بود که توی نبرد وینترفل، با خنجری از فولاد والیریایی نایتکینگ رو از پا درآورد. مرگ نایتکینگ به دست آریا نشون داد جادو هرقدر هم بزرگ باشه، آخرش به اراده و عمل انسان بستگی داره.
جادو در وستروس در برابر اسوس

یکی از جذابترین تفاوتها توی دنیای مارتین، برخورد مردم دو قاره با جادوه. توی وستروس، جادو تقریباً همیشه سرکوب یا فراموش شده؛ ولی توی اسوس، جادو بخشی از زندگی روزمرهست.
در وستروس، مذهب رسمی یعنی Faith of the Seven هیچ نشونهای از جادوی واقعی نداره و بیشتر روی اخلاق و نظم اجتماعی تمرکز میکنه. سیتادل هم سالهاست جادو رو به عنوان خرافه کنار گذاشته. حتی وقتی خبر تولد اژدهای دنریس رسید، بعضی از مایسترها میترسیدن دوباره پای جادو وسط بیاد. تنها استثنا، شماله: جایی که استارکها هنوز به خدایان قدیم و درختهای ویروود اعتقاد دارن و طلسمهای دیوار هم نشون میده جادو هنوز اونجا زندهست—هرچند ضعیف و محدود.
اما در اسوس اوضاع فرق داره. شهرهایی مثل کارث، ولانتیس و براووس پر از فرقهها و معابده: وارلاکها، کشیشان سرخ، بیچهرگان و حتی ساحرههای اَشای. مردم نهتنها از جادو نمیترسن، بلکه بعضی وقتها خودشون سراغش میرن. اینجاست که جادو نه پنهان، بلکه کاملاً پذیرفتهشدهست.
تفاوت دیگه در کاربردشه. وستروس روی ابزارهایی کمیاب مثل فولاد والیریایی یا دراگونگلس تکیه میکنه، اما در اسوس، جادو خیلی مستقیمتر عمل میکنه؛ از پرورش اژدها گرفته تا تغییر چهره و احضار سایه.
تاریخ هم همین تفاوت رو نشون میده: بعد از مرگ آخرین اژدهای تارگرینی، جادو توی وستروس برای قرنها خاموش شد و فقط توی افسانهها موند. ولی در اسوس، فرقهها و آیینها هیچوقت محو نشدن—قدرتشون کم و زیاد شد، اما همیشه حضور داشتن.
خط زمانی جادو: از کودکان جنگل تا بازگشت آتش

جادو توی دنیای «نغمهی یخ و آتش» همیشه جریان داشته، اما شدت و حضورش در طول تاریخ بالا و پایین شده. اینجا یه مرور سریع و داستانی داریم از لحظههای مهمی که جادو سرنوشت وستروس و اسوس رو تغییر داد.
همهچی از عصر کهن شروع شد؛ زمانی که کودکان جنگل با ویروودها و سبزنبینها دنیای خودشون رو میساختن. اونها با فرستمن وارد جنگ شدن و حتی دست به جادوی بزرگی مثل «پتک آبها» زدن تا جلوی پیشروی انسانها رو بگیرن. بعد از قرنها نبرد، پیمان آیل آو فِیْسِز بسته شد و برای مدتی صلح برقرار شد، تا اینکه افسانهی «شب طولانی» و نبرد سپیدهدم همهچیز رو دوباره به آشوب کشوند.
قرنها بعد، والیریا به اوج رسید؛ امپراتوری آتش و اژدها. اونها فولاد والیریایی ساختن، شمعهای دراگونگلس رو روشن کردن و جادوشون به همهی دنیا سایه انداخت. اما «Doom of Valyria» همهچیز رو در یک روز نابود کرد. فقط تارگرینها که به دراگوناستون مهاجرت کرده بودن زنده موندن.
با فتح ایگن، وستروس برای اولینبار با اژدها متحد شد و جادوی آتش تثبیت شد. ولی این دوران طولانی نبود؛ جنگ داخلی «Dance of the Dragons» باعث مرگ بیشتر اژدهاها شد و نسلهای بعدی ضعیفتر شدن. در نهایت، اژدهاها خاموش شدن و وستروس وارد قرنهای رکود شد—زمانی که شمعها خاموش بودن، کیمیاگران درمانده بودن و سیتادل با شکگرایی راه علم رو دنبال میکرد.
همهچیز دوباره از نو شروع شد وقتی دنریس تارگرین با آتش و خون، سه تخم اژدها رو زنده کرد. این تولد فقط زندگی شخصی اون رو تغییر نداد؛ جادو در مقیاسی جهانی دوباره بیدار شد: از کیمیاگران کینگز لندینگ گرفته تا وارلاکهای کارث. در همون زمان، شمال دوباره با تهدید بازگشت شب طولانی روبهرو شد. ارتش مردگان و نایتکینگ به حرکت درآمدن و در نهایت با اتحاد آتش و یخ—دنریس و جان، اژدهاها و استارکها—و ضربهی آریا متوقف شدن.
بعد از نبرد، دنیا وارد دورهی تازهای شد. برن بهعنوان پادشاه و حافظهی زندهی تاریخ روی تخت نشست، دروگون جایی دوردست پرواز کرد و جادو دوباره بهظاهر خاموش شد. ولی مثل همیشه، زیر خاکستر هنوز زندهست و شاید یه روز دوباره سر بر بیاره.
حرف آخر
جادو توی دنیای «نغمهی یخ و آتش» مثل یه رودخونهست؛ گاهی روی زمین پرخروش جاری میشه، گاهی زیر لایههای خاک و یخ پنهون میمونه، ولی هیچوقت واقعاً نمیمیره. از کودکان جنگل و شب طولانی گرفته تا والیریا و اژدهاهای تارگرین، و بعد هم بازگشت دنریس و نبرد با نایتکینگ—همیشه جادو جایی وسط داستان نفس کشیده.
حالا که آریا شاه شب رو شکست داده و برن روی تخت نشسته، ممکنه به نظر برسه دوران جادو تموم شده. اما واقعیت اینه که مارتین نشون داده جادو فقط عقب میشینه، خاموش نمیشه. شاید دروگون هنوز نشونهی بیداری بعدی باشه، شاید هم درختهای ویروود راز آینده رو توی خودشون نگه داشتن.
تو این دنیا، آتش و یخ هیچوقت بهطور کامل از بین نمیرن؛ فقط منتظرن دوباره زمانش برسه.
نظرتون چیه؟
بهنظر شما جادو دوباره به وستروس برمیگرده یا دیگه پروندهاش بسته شده؟ 🤔
توی کامنتها برامون بنویسین که کدوم بخش از جادوی دنیای مارتین بیشتر براتون جذابه—اژدهاها، وایتواکرها یا پیشگوییهای مرموز.
🔗 برای خوندن ادامه و پارت اول: جادو و جادوگران در دنیای Game of Thrones – پارت اول


2 Comments
مریم
شیوا جون چه شیوا گفتی👍😁
من گردنبند ملیساندره رو میخوام😍
آخه بهتر از هر عمل زیبایی ای کار میکرد🤣
Shiva
😂😂 چی بگم والا!