وقتی صحبت از دنیای وستروس میشه، ذهن همهمون میره سمت اژدها، جنگ، خیانت و تخت آهنین. اما قراره خیلی زود برگردیم به یه گوشهی متفاوت از همین دنیا، جایی که هنوز خبری از والریاهای دیوونه و بازیهای خطرناک پادشاهان نیست. سریال A Knight of the Seven Kingdoms قراره قصهی یه شوالیهی ساده و یه پسر طاس مرموز رو روایت کنه، دو نفری که بعداً نقش بزرگی تو تاریخ تارگرینها و حتی اتفاقهای Game of Thrones دارن.
برخلاف House of the Dragon که پر از اژدها و خون و سیاست بود، این یکی داستانش کوچیکتره؛ انسانیتر، گرمتر و پر از لحظههای دوستی و وفاداری. ما با سر دانکن بلندبالا (Dunk) و شاگرد جوونش اِگ (Egg) همراه میشیم یه پسر معمولی با یه راز بزرگ. رازی که قراره نشونمون بده گاهی قهرمانها از سادهترین آدمها شروع میشن… حتی از یه بچهی طاس با اسم بامزه.
اینروزها ذهن خیلیها درگیر یه سواله:
Egg کیه؟ و اصلاً چرا اسمش Eggه؟
خب، امروز قراره ما جواب این سوال رو بدیم.
Egg در واقع کیه؟
اِگ در واقع اِگان تارگرین پنجم (Aegon V Targaryen) ـه؛ چهارمین پسرِ مِیکار تارگرین و نوهی پادشاه دِیرون دوم. یعنی با اینکه از دلِ خاندان سلطنتی تارگرینها میاد، اما وقتی باهاش آشنا میشیم نه تاجی داره، نه زرهی درخشان، نه حتی موهای نقرهای معروف خاندانش؛ فقط یه پسر طاس با لباسهای سادهست که دنبال ماجراجوییه.
لقب «اِگ» هم از همون اسم خودش میاد. توی تلفظ قدیمی وستروسی، اسمش که Aegon بوده، بیشتر به «اِگ-آن» شبیه تلفظ میشده. یکی از برادرهاش از بچگی اینطور صداش میکرد و اسم روش موند. بعدتر که برای پنهون کردن هویت واقعیش موهاش رو تراشید، لقبش حتی بیشتر معنی پیدا کرد چون دیگه واقعاً شبیه یه “تخممرغ” کوچیک و براق شده بود!
وقتی وارد داستان میشیم، اِگ شاگرد و پیشکار سر دانکن بلندبالا (Dunk)ه. پیشکار بودن توی دنیای شوالیهها یعنی کسی که قراره همهچی یاد بگیره: از تمیز کردن زره و مراقبت از اسب گرفته تا قوانین افتخار و نبرد. اما برای یه شاهزاده، این فقط یه تمرین نیست؛ یه تجربهی کاملاً متفاوت از زندگیه.
اِگ با سر دانکن توی تورنمنت Ashford Meadow آشنا میشه؛ جایی که یه اتفاق ساده باعث میشه مسیر زندگی هر دو برای همیشه تغییر کنه. از اونجا به بعد، این دو نفر وارد سفری میشن که نهتنها سرنوشت خودشون، بلکه آیندهی خاندان تارگرین رو هم شکل میده.
یه خلاصهی کوتاه از هویت واقعی اِگ:
-
نام کامل: اِگان تارگرین پنجم
-
لقبها: اِگ / اِگانِ غیرمنتظره (Aegon the Unlikely)
-
پدر: پرنس مِیکار تارگرین
-
پدربزرگ: پادشاه دِیرون دوم
-
برادرها: دِیرون، اِیریون (معروف به Brightflame)، و ایمون (مِیستر ایمون نگهبانان شب)
-
ویژگی ظاهری: چشمهای بنفش تارگرینی، موهای نقرهای که برای پنهانکاری تراشیده شدن
-
جایگاه در داستان: شاگرد و پیشکار دانکن بلندبالا، در حالی که هویت واقعیش رو از همه پنهون کرده
در واقع، اِگ همون شاهزادهایه که تصمیم گرفت از پایینترین جایگاه شروع کنه. نه به خاطر قدرت، بلکه برای اینکه بفهمه مردم عادی چطور زندگی میکنن. همین مسیر ساده و فروتنانهست که بعدها ازش پادشاهی ساخت که مردم هنوزم بهش احترام میذارن.
چرا اِگ هویت واقعیاش را پنهان میکند؟
پشت اون سر طاس و ظاهر سادهی اِگ، یه داستان حسابی پرماجرا قایمه. ماجرا از تورنمنت اَشفورد مدو (Ashford Meadow) شروع میشه؛ جایی که قرار بود اِگ طبق رسم، پیشکار برادر بزرگترش پرنس دِیرون تارگرین باشه. اما دِیرون، برعکس ظاهر اشرافیش، علاقهای به جنگ و تورنمنت نداشت. به قول خودش، آیندهی نبردها و خونریزیها رو توی رویاهاش میدید و ازش فراری بود.
پس چی کار کرد؟ خیلی ساده: از تورنمنت زد بیرون. با خودش هم اِگ رو برداشت و به یه مهمونخونهی دور از چشم بقیه رفت. اونجا برای اینکه کسی نتونه چهرهی شاهزادهی کوچولو رو بشناسه، موهای نقرهای و خاص تارگرینیش رو تراشید. و همین شد نقطهی شروع اسم و چهرهی تازهی اون: اِگ، پسرکی طاس که هیچکس حتی فکرش رو نمیکرد یه شاهزادهی واقعی باشه.
توی همون روزهاست که سر دانکن بلندبالا (Dunk) وارد داستان میشه یه شوالیهی دورهگرد، فقیر اما شریف، که دنبال فرصتیه تا توی همون تورنمنت شرکت کنه. اِگ به شکل کاملاً اتفاقی باهاش برخورد میکنه و ازش خوشش میاد. از اونجا به بعد تصمیم میگیره دنبال دانک راه بیفته و شاگردش بشه، بدون اینکه هویت واقعیش رو لو بده.
اما دلیل اصلی این پنهونکاری فقط ترس از شناسایی نبود. اِگ میخواست دنیا رو از نگاه مردم عادی ببینه. نمیخواست مثل شاهزادههای دیگه، در قصر بزرگ بشه و از زندگی واقعی بیخبر بمونه. میخواست یاد بگیره، سختی بکشه، زمین بخوره و دوباره بلند بشه درست مثل هر پیشکار دیگهای.
و این تصمیم، شاید ساده به نظر بیاد، اما مسیر زندگیش رو برای همیشه تغییر داد. چون همین تجربهی زندگی بین مردم، باعث شد سالها بعد، وقتی تاج بر سر گذاشت، تبدیل بشه به یکی از مردمیترین پادشاههای تاریخ تارگرینها.
ماجراهای دانک و اِگ
بعد از تورنمنت اَشفورد مدو، سفر دانک و اِگ تازه شروع میشه؛ یه سفر پر از نبرد، سیاست، عشق و تصمیمهای سخت. این دو نفر از اون به بعد مثل سایهی هم میشن — یه شوالیهی ساده و شاگردی که کسی نمیدونه در واقع شاهزادهست.
اولین ماجرای بزرگشون مربوط به داستان The Sworn Swordه. دانک و اِگ سر از سرزمینهای حاصلخیز ریچ در میارن؛ جایی که بین دو خاندان، سر مالکیت یه رودخانه دعوا درگرفته. از یه طرف، سر یوستیس اوسگری مدعی رودخونهست، از طرف دیگه لیدی روهان وبر، زنی سرسخت و باهوش که حاضر نیست کوتاه بیاد. دانک برای یوستیس میجنگه، اما در نهایت با دخالت خودش و درک هر دو طرف، ماجرا با یه راه غیرمنتظره حل میشه: ازدواج یوستیس و لیدی وبر. یه صلح عاشقانه وسط جنگی که میتونست خونبار بشه.
بعد از اون، مسیرشون به قلعه وایتوالز (Whitewalls) میکشه؛ جایی که قراره یه عروسی باشه، ولی پشت جشن، توطئهای خطرناک در جریانه. این ماجرا رو توی داستان The Mystery Knight میخونیم. در واقع، اون عروسی بهونهایه برای شورش دوم بلکفایرها (Blackfyre Rebellion)؛ گروهی از تارگرینهای نامشروع که چند نسل قبل به خاطر قدرت، درگیر جنگ داخلی شدن.
اینجا نقش اِگ حسابی پررنگ میشه. وقتی شورشیها متوجه میشن اون یه تارگرینه، تصمیم میگیرن ازش به عنوان گروگان استفاده کنن تا پدرش، پرنس مِیکار، رو وادار به تسلیم کنن. اما اِگ، باهوشتر از اون چیزیه که اونا فکر میکردن. خودش رو به عنوان جاسوس تاجوتخت جا میزنه و با دروغی حسابشده، دشمنها رو فریب میده. اون ادعا میکنه ارتش سلطنتی در راهه، و همین باعث میشه بین شورشیها وحشت و اختلاف بیفته.
در نهایت، همهچی با ورود بریندن ریورز (Bloodraven)، فرماندهی مرموز و جادوآمیز ارتش سلطنتی، تموم میشه. شورش دوم بلکفایر سرکوب میشه و دانک موفق میشه اِگ رو از اسارت نجات بده.
اما چیزی که از همه مهمتره، اینه که این ماجراجوییها فقط سفر بین قلعهها و تورنمنتها نیستن؛ مسیر رشد دو آدم متفاوتن. دانک، از یه شوالیهی دورهگرد تبدیل میشه به نماد افتخار و عدالت. و اِگ، با دیدن واقعیت دنیایی که همیشه ازش دور نگهش داشته بودن، کمکم آماده میشه برای سرنوشتی که حتی خودش هم نمیتونه حدس بزنه: تاجگذاری.
چطور اِگ پادشاه شد – سلطنت اِگان پنجم تارگرین
وقتی داستانهای دانک و اِگ به آخر میرسن، تازه سرنوشت واقعی این پسر طاس شروع میشه. اِگ که روزی پیشکار یه شوالیهی دورهگرد بود، بالاخره تاج پادشاهی رو بر سر میذاره. اما مسیر رسیدنش به تخت آهنین اصلاً ساده و معمولی نیست؛ برای همینه که بهش میگن اِگانِ غیرمنتظره (Aegon the Unlikely) — چون هیچکس فکرش رو نمیکرد یه شاهزادهی فراموششده، چهارمین پسر یه پادشاه کماهمیت، روزی بشه پادشاه هفت اقلیم.
بعد از مرگ پدرش پرنس مِیکار تارگرین، تاج و تخت بیوارث موند. برادر بزرگترش، دِیرون، سالها قبل از یه بیماری مُرده بود. اِیریون (Aerion) که به خاطر غرور و جنونش معروف بود، خودش رو با نوشیدن Wildfire کشت چون باور داشت با این کار تبدیل به اژدها میشه! از بین پسران مِیکار فقط دو نفر زنده موندن: مِیستر ایمون که در نایتواچ خدمت میکرد و از قدرت فراری بود، و اِگ، همون پسربچهی طاس و کنجکاو.
وقتی شورای بزرگ برای انتخاب پادشاه جدید تشکیل شد، همه انتظار داشتن ایمون تاج رو قبول کنه، ولی اون با قاطعیت گفت: «نه، برادرم اِگان باید پادشاه بشه.» و همین شد که اِگ، یا همون اِگان پنجم تارگرین، به تخت آهنین رسید.
اما پادشاهی اِگ با بقیه فرق داشت. اون توی قصر بزرگ نشده بود، بین مردم زندگی کرده بود، سختی کشیده بود و درد رو از نزدیک حس کرده بود. برای همین وقتی پادشاه شد، اولین هدفش این بود که زندگی مردم عادی رو بهتر کنه. مالیاتها رو سبک کرد، با ظلم اشرافزادهها جنگید و برای دهقانها زمین و آزادی خواست. اما همون چیزهایی که باعث محبوبیتش بین مردم شد، خشم خاندانهای بزرگ رو هم برانگیخت.
در دوران سلطنتش چند شورش داخلی رخ داد، از جمله شورش چهارم بلکفایر (The Fourth Blackfyre Rebellion) که با قدرت سرکوبش کرد. با اینحال، مخالفت اشرافزادهها و فشار سیاسی از هر طرف زیاد بود، چون خیلیها حاضر نبودن پادشاهی که با مردم عادی همدلی میکنه، روی تخت بشینه.
در سالهای پایانی، اِگ بیشازپیش احساس میکرد خاندان تارگرین بدون اژدهاها قدرتش رو از دست داده. اون وسواس عجیبی پیدا کرده بود برای برگردوندن اژدهاها به وستروس. این وسواس، سرانجام، به فاجعهی سامِرهال (Summerhall) ختم شد؛ جایی که اِگ سعی کرد با جادو و تخمهای قدیمی اژدهاها، آتشی تازه بیافرینه. اما آتیش از کنترل خارج شد. قصر در شعلهها سوخت و پادشاه اِگان پنجم، پسرش دِیرون، و سر دانکن بلندبالا، همگی در اون آتش نابود شدن.
مرگش مثل زندگیش بود — پرشور، پرریسک و پر از نیت خوب. و با اینکه پایانش تراژیک بود، یادش همیشه به عنوان پادشاهی که برای مردمش جنگید توی تاریخ وستروس موند.
ارجاعات اِگ در Game of Thrones
حالا که ماجراجوییها و سرنوشت اِگ رو شناختیم، وقتشه نگاهی بندازیم به ردپای اون در Game of Thrones. شاید توی خود سریال اسمش زیاد شنیده نشه، اما اگر دقیقتر به حرفها گوش بدی، میفهمی که اِگ همیشه یه گوشهی دنیای وستروس حضور داشته — حتی از پشت دیوار یخزدهی نایتواچ.
- اشارههای مِیستر ایمون به برادرش «اِگ»
در سریال، مِیستر ایمون تارگرین همون برادر بزرگتر اِگه؛ همون کسی که تاج رو رد کرد تا برادر کوچیکترش پادشاه بشه. ایمون در قلعهی بلک (Castle Black) خدمت میکنه و سالهاست که از سیاست و قدرت فاصله گرفته، اما گهگاهی خاطراتش از گذشته رو لو میده. وقتی با جان اسنو حرف میزنه و از تصمیمهای سخت زندگی میگه، اونجا برای لحظهای از «برادرم، اِگ» یاد میکنه. و فقط تماشاگرایی که تاریخ تارگرینها رو میدونن، میفهمن منظورش کیه. - دیالوگ معروف در بستر مرگ
در فصل پنجم، ایمون که دیگه پیر و ناتوان شده، روی بستر مرگش یکی از احساسیترین جملات کل سریال رو میگه:
“Egg, I dreamed that I was old.”
(اِگ، خواب دیدم پیر شدم.)
این جمله در ظاهر سادهست، ولی توی بافت دنیای مارتین، سنگینه از غم و دلتنگی. نشون میده ذهن ایمون در واپسین لحظات زندگی، برگشته به دوران جوانی، وقتی برادر کوچیکش هنوز زنده بود، موهاش تراشیده بود و با اون لبخند بچگانه دنبال ماجراجویی میرفت. - احساسات پنهان در پسِ این دیالوگ
حالا که قراره سریال A Knight of the Seven Kingdoms گذشتهی اِگ رو نشون بده، اون جملهی کوتاه از ایمون معنی خیلی عمیقتری پیدا میکنه. وقتی بدونیم چه پیوند برادرانهای بین این دو وجود داشته، و چطور ایمون تاج رو به خاطرش کنار گذاشته، مرگ ایمون دیگه فقط یه صحنهی غمانگیز نیست یه وداع نمادینه بین دو برادری که راهشون از هم جدا شد، ولی تا آخرین لحظه همدیگه رو فراموش نکردن.
حرف آخر
اِگ شاید در ظاهر یه پسربچهی طاس و کنجکاو بود، اما توی دلش چیزی بود که کمتر توی خاندان تارگرین پیدا میشد: انسانیت. از پیشکاری یه شوالیهی گمنام تا رسیدن به تخت آهنین، مسیرش پر از اشتباه، امید و تجربههای واقعی بود؛ چیزهایی که هیچ شاهزادهای توی قصر یاد نمیگیره.
تراژدی سامِرهال پایان زندگیِ اِگ بود، ولی نه پایان تأثیرش. اون نشون داد که قدرت واقعی نه توی خون اژدهاست، نه توی شمشیر یا جادو توی دلسوزی برای مردمه. شاید همین فرقش با بقیه باعث شد توی تاریخ وستروس موندگار بشه، حتی وقتی اژدهاها و پادشاهها یکییکی از بین رفتن.
و حالا با ساخت سریال A Knight of the Seven Kingdoms، قراره دوباره به روزهایی برگردیم که هنوز همهچیز سادهتر بود. قبل از «بازی تاجوتخت»، قبل از دیوار، قبل از سقوط خاندانها.
به روزهایی که یه شوالیهی بلندبالا و یه پسر طاس، با اسب و شمشیر، دنیایی رو ساختن که هنوز هم ذهنمون رو جادو میکنه.
در دنیای وستروس، هیچوقت مطمئن نباش آخرین باریه که یه تارگرین رو دیدی…

