Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

راز غار نفرین‌شده: چرا هنری کریل نتوانست مکس را دنبال کند؟

پایان این فصل از Stranger Things دقیقاً همون کاری رو با مخاطب کرد که وعده داده شده بود؛ همه‌چیز به‌هم وصل شد، شخصیت‌ها به نقطه‌های مهمی رسیدن و بعضی صحنه‌ها هنوز توی ذهن آدم می‌چرخن. یکی از همون لحظه‌ها، صحنه‌ایه که خیلی‌ها از کنارش ساده رد شدن، اما در واقع یکی از مهم‌ترین کلیدهای داستانه؛ جایی که وکنا مکس رو تا لبه‌ی غار دنبال می‌کنه… و ناگهان می‌ایسته.

این توقف عجیب نه از روی ضعف بود، نه اشتباه، و نه حتی حساب‌وکتاب لحظه‌ای. ترسی که وکنا رو عقب کشید، ریشه‌ای خیلی عمیق‌تر داشت؛ ترسی که به گذشته‌ی هنری کریل برمی‌گرده و به خاطره‌ای که ذهنش سال‌ها دفنش کرده. اگر فقط سریال رو دیده باشی، این صحنه ممکنه گیج‌کننده به نظر بیاد، اما وقتی قطعات پازل کنار هم قرار می‌گیرن، همه‌چیز معنا پیدا می‌کنه.

توی این مقاله قراره دقیقاً همین لحظه رو کالبدشکافی کنیم؛ این‌که چرا وکنا نتونست وارد غار بشه، این ترس از کجا اومده، و چطور همین یک صحنه می‌تونه مسیر اتفاقات بعدی داستان رو روشن‌تر کنه.

وعده‌های فصل پایانی و قطعه‌ای که سر جایش نبود

این فصل دقیقاً همون چیزی بود که از یک پایان‌بندی انتظار می‌رفت؛ داستان‌ها بالاخره به هم رسیدن، مسیر شخصیت‌ها شفاف‌تر شد و اتفاقاتی که از فصل‌های قبل کاشته شده بودن، کم‌کم جواب خودشون رو دادن. روایت منسجم‌تر از قبل جلو رفت و حس نمی‌کردی با چند خط داستانی جدا از هم طرفی؛ همه‌چیز انگار داشت به یک نقطه مشترک نزدیک می‌شد.

یکی از واضح‌ترین تغییرها، رشد ویل بود. نه فقط از نظر شخصیتی، بلکه از نظر جایگاهی که توی داستان پیدا کرد. قدرت‌هایی که کم‌کم ازش دیدیم، اون هم به شکلی غیرمنتظره، نشون داد ویل دیگه فقط اون بچه‌ی آسیب‌دیده‌ی فصل‌های قبل نیست و قراره نقش مهم‌تری توی ادامه‌ی ماجرا داشته باشه.

با این حال، وسط این انسجام و رشد، یک صحنه بود که مثل یک قطعه‌ی ناتمام باقی موند؛ لحظه‌ای که هنری مکس رو تا غار دنبال کرد اما ناگهان ایستاد و عقب کشید. صحنه‌ای کوتاه، اما به‌شدت معنادار. درست همون‌جاست که اگر دقیق‌تر نگاهش کنیم، می‌تونیم سرنخ‌هایی از اتفاقات آینده و مسیر ادامه‌ی داستان رو پیدا کنیم.

منبعی که نادیده گرفته شد اما همه‌چیز را توضیح می‌دهد

برای فهمیدن این‌که چرا بعضی اتفاقات این فصل دقیقاً همون‌طوری که انتظار داریم پیش نمی‌رن، باید کمی عقب‌تر بریم؛ جایی بیرون از خود سریال. نمایشی به اسم The First Shadow وجود داره که خیلی‌ها مدت‌ها جدی‌اش نگرفتن، اما حالا مشخص شده بخش مهمی از پازل داستان دقیقاً همون‌جاست.

این نمایش تمرکزش روی گذشته هنری کریله و اتفاقاتی که قبل از وقایع سریال براش افتاده. اطلاعاتی که ارائه می‌ده نه برای تزئین دنیای Stranger Things، بلکه برای توضیح ریشه‌ای چیزهایی که توی سریال فقط بهشون اشاره شده. بدون دونستن این بخش از داستان، بعضی تصمیم‌ها و واکنش‌های هنری ممکنه عجیب یا حتی متناقض به نظر بیان.

نکته مهم اینجاست که روایت The First Shadow عملاً چندتا از فرضیات رایجی رو که سریال به مخاطب القا کرده، زیر سؤال می‌بره؛ از رابطه‌ی هنری با دنیای دیگر گرفته تا این‌که واقعاً چه کسی کنترل اوضاع رو در دست داره. به همین دلیله که نمی‌شه این نمایش رو نادیده گرفت و انتظار داشت همه‌چیز فقط با دیدن سریال روشن بشه.

ما قبلاً کل داستان The First Shadow رو به‌صورت کامل بررسی کردیم و اگه دوست دارید قبل از ادامه این تحلیل جزئیاتش رو بدونید، می‌تونید از لینکی که براتون می‌ذاریم اون مقاله رو بخونید.

آزمایش فیلادلفیا و اولین برخورد با Dimension X

ماجرا از یه آزمایش مخفی شروع می‌شه. دولت آمریکا می‌خواست با پروژه‌ای به اسم آزمایش فیلادلفیا، کشتی USS Eldridge رو نامرئی کنه. اما نتیجه اصلاً اون چیزی نشد که انتظارش رو داشتن. کشتی به‌جای نامرئی شدن، یه‌هو ناپدید شد و سر از یه دنیای دیگه درآورد؛ دنیایی که بهش می‌گن Dimension X.

وقتی کشتی برگشت، تقریباً همه‌ی خدمه کشته شده بودن. دموگورگون‌ها بهشون حمله کرده بودن و فقط یک نفر زنده مونده بود؛ کاپیتان کشتی، یعنی پدر مارتین برنر. بدنش بعد از برگشت طبیعی نبود. خونش با هیچ انتقال خونی سازگار نمی‌شد و همین باعث شد کم‌کم مریض بشه. قبل از این‌که از دنیا بره، همه‌ی اتفاقاتی که برای کشتی افتاده بود رو برای پسرش تعریف کرد.

سال‌ها بعد، همین ماجرا باعث شد آزمایش دیگه‌ای برای تکرار اون اتفاق راه بیفته؛ این‌بار توی نوادا. وسط این آزمایش، یکی از کارکنان دستگاه مهمی رو دزدید و برای مخفی شدن رفت داخل یکی از غارهای اطراف. همون‌جاست که پای هنری کریل وسط کشیده می‌شه.

هنری اون موقع بچه بود و یه روز اتفاقی وارد همون غار شد. برخوردش با اون فرد و دستگاه باعث شد هر دوتاشون به Dimension X منتقل بشن. بعد از حدود دوازده ساعت، هنری برگشت، اما دیگه مثل قبل نبود. خونش تغییر کرده بود و رفتارش هم فرق کرده بود. اون کارمند اما هرگز برنگشت و توی همون دنیا کشته شد.

از نوادا تا هاوکینز؛ شروع آزمایش‌ها

بعد از اتفاقی که برای هنری توی نوادا افتاد، خانواده‌اش از اون‌جا رفتن و ساکن هاوکینز شدن. به نظر می‌اومد همه‌چیز تموم شده، ولی در واقع تازه داشت شروع می‌شد.

برنر بعداً برگشت همون منطقه و وسایلی که گم شده بودن رو پیدا کرد. بینشون چیزهایی بود که به هنری تعلق داشت، مثل دوربینش. همین سرنخ‌ها کافی بود تا بفهمه چه کسی با اون دستگاه تماس داشته.

با دنبال کردن همین ردها، برنر تونست هنری رو توی هاوکینز پیدا کنه. از این‌جا به بعد، هنری دیگه یه بچه‌ی معمولی نبود. برنر ازش برای آزمایش‌هاش استفاده کرد تا ببینه دقیقاً چی باعث این تغییر شده.

کم‌کم مشخص شد که قدرت‌های هنری اتفاقی نیستن. همه‌چیز برمی‌گرده به تغییری که بعد از رفتن به Dimension X توی خونش ایجاد شده بود. همون تغییر، پایه‌ی تمام قدرت‌هایی شد که بعداً ازش دیدیم.

سریال در برابر نمایش؛ کدام روایت درست است؟

اینجا دقیقاً همون‌جاییه که داستان Stranger Things دو تا مسیر مختلف رو جلو پامون می‌ذاره. سریال یه روایت مشخص از گذشته هنری می‌ده، اما نمایش The First Shadow میاد همون روایت رو به چالش می‌کشه. مسئله فقط یه اختلاف جزئی نیست؛ بحث سر اینه که اتفاقات به چه ترتیبی افتادن و اصلاً چه کسی کنترل ماجرا رو در دست داره.

روایت سریال چه چیزی را نشان می‌دهد؟

سریال این‌طور نشون می‌ده که هنری بعد از شکست خوردن از الون، برای اولین بار وارد دنیای دیگه می‌شه. دنیایی که قبل از اون پای انسانی بهش نرسیده. توی همون دنیا هم با Mind Flayer روبه‌رو می‌شه و کم‌کم بهش شکل می‌ده؛ همون فرم عنکبوتی که بعداً می‌شناسیم.

برداشتی که سریال به مخاطب می‌ده اینه که:

  • این اولین باره هنری وارد اون دنیا می‌شه

  • Mind Flayer تحت کنترل هنری قرار می‌گیره

یعنی هنری نه‌تنها وارد یه دنیای ناشناخته می‌شه، بلکه خیلی سریع تبدیل می‌شه به کسی که اون دنیا رو شکل می‌ده.

روایت نمایش چه می‌گوید؟

نمایش The First Shadow مسیر متفاوتی رو نشون می‌ده. طبق این روایت، هنری سال‌ها قبل، وقتی هنوز بچه بوده یک بار به Dimension X منتقل شده و دوباره برگشته. یعنی تجربه‌ی تماس با اون دنیا، خیلی زودتر از اتفاقات آزمایشگاه براش اتفاق افتاده.

از طرف دیگه، نمایش نقش Mind Flayer رو کاملاً برعکس نشون می‌ده. این‌جا Mind Flayer موجودی نیست که تحت کنترل هنری باشه، بلکه نیروی اصلی پشت ماجراست و هنری بیشتر کسیه که تحت تأثیر اون قرار گرفته.

خلاصه‌ی روایت نمایش:

  • هنری قبلاً به Dimension X رفته

  • Mind Flayer کنترل‌کننده‌ی اصلیه، نه هنری

چرا روایت نمایش منسجم‌تر به نظر می‌رسد؟

اینجا قرار نیست بگیم سریال اشتباه می‌کنه، اما اگر بخوایم منطقی جلو بریم، روایت نمایش چندتا جای خالی مهم رو بهتر پر می‌کنه.

اول از همه، رفتار هنری با این ایده که «برای اولین بار وارد اون دنیا شده» خیلی جور درنمیاد. چیزی که از هنری می‌بینیم، بیشتر شبیه کسیه که انگار از قبل یه ارتباطی با اون دنیا داشته، نه یه تازه‌وارد کامل. نمایش این رو توضیح می‌ده: هنری قبلاً اون‌جا بوده، فقط یادش نمیاد.

دوم این‌که روایت نمایش توضیح بهتری برای ترس‌ها و واکنش‌های ناگهانی هنری می‌ده. اگر اولین تجربه‌ی هنری وقتی بچه بوده اتفاق افتاده باشه، منطقیه که یه خاطره‌ی سنگین توی ذهن و بدنش مونده باشه؛ حتی اگر خودش آگاهانه چیزی رو به یاد نیاره.

و در نهایت، مسئله‌ی کنترل Mind Flayer. سریال خیلی ساده نشون می‌ده که هنری بهش شکل می‌ده و در نتیجه کنترلش هم دست هنریه. اما نمایش این رابطه رو پیچیده‌تر می‌بینه. توی این نگاه، Mind Flayer فقط شکل نمی‌گیره، بلکه ذهن هنری رو شکل می‌ده و جهت می‌ده. این دیدگاه با رفتار وسواسی، کنترل‌گر و چرخه‌ی تکرارشونده‌ی کارهای هنری هماهنگ‌تره.

به همین دلیله که اگر بخوایم کل داستان رو کنار هم بذاریم، روایت نمایش تصویر کامل‌تری از گذشته هنری و نقش واقعی Mind Flayer توی این ماجرا می‌ده.

حافظه سرکوب‌شده؛ وقتی ذهن برای دوام آوردن فراموش می‌کند

اتفاقی که برای هنری افتاده، این نیست که «یادش رفته». ماجرا خیلی ساده‌تره. ذهنش تصمیم گرفته بعضی چیزها رو کنار بزنه، چون اگه نگهشون می‌داشت، نمی‌تونست ادامه بده.

اینجا هنری خیلی شبیه الونه. الون هم یه مدت طولانی بخش بزرگی از گذشته‌اش رو یادش نمیاد. نه چون اون اتفاقات پاک شدن، بلکه چون ذهنش طاقت روبه‌رو شدن باهاشون رو نداشته. برای همین هلشون داده عقب، جایی که دسترسی بهشون سخت باشه.

ذهن وقتی با یه اتفاق خیلی سنگین روبه‌رو می‌شه، مخصوصاً توی بچگی، یه راه‌حل ساده انتخاب می‌کنه:
«الان نه.»
نه این‌که حذفش کنه، نه این‌که عوضش کنه؛ فقط نمی‌ذاره بیاد بالا. اما نکته اینجاست که حتی اگه خودت چیزی رو یادت نیاد، بدنت یادشه. واکنش‌هات، ترس‌هات، مکث‌هات، همه از همون‌جا میان.

برای همین خاطره‌ها وقتی برمی‌گردن، یه‌هو کامل برنمی‌گردن. اول یه حس مبهمه، بعد یه تصویر نصفه‌نیمه، بعد یه صحنه کوتاه. دقیقاً همون چیزی که درباره الون دیدیم؛ خاطره‌هاش ذره‌ذره برگشتن، نه یه‌دفعه.

برای هنری هم همین اتفاق افتاده. اون چیزی که توی بچگی براش توی Dimension X افتاده، از ذهنش نرفته. فقط دفن شده. و حالا، هر بار که به اون نقطه نزدیک می‌شه، همون خاطره‌ی دفن‌شده خودش رو نشون می‌ده؛ حتی اگه هنری ندونه دقیقاً چرا داره می‌ترسه یا چرا قفل می‌کنه.

و اما سوال اصلی این مقاله:چرا هنری وارد غار نشد؟

جواب این سؤال خیلی ساده‌تر از چیزیه که اول به نظر میاد. هنری وارد غار نشد چون اون غار، همون جاییه که اولین اتفاق سنگین زندگی‌اش براش افتاده. همون نقطه‌ای که برای اولین بار به Dimension X پرت شد. برای ذهن هنری، غار فقط یه مسیر نبود؛ یادآور همون لحظه‌ای بود که همه‌چیز از کنترلش خارج شد.

نکته‌ای که خیلی مهمه اینه که اون غاری که توی نوادا بود، از نظر شکل و فضا خیلی شبیه جاییه که مکس توش گیر افتاده. همین شباهت کافی بود تا ذهن هنری بدون این‌که خودش آگاه باشه، همون خاطره‌ی قدیمی رو فعال کنه. برای ذهن، جزئیات مهم نیست؛ حس و فضا کافیه.

اینجا هنری ضعیف نمی‌شه و اشتباه هم نمی‌کنه. اتفاقی که می‌افته اینه که ذهنش مقاومت می‌کنه. وقتی یه خاطره‌ی خیلی سنگین دوباره تحریک می‌شه، بدن قبل از فکر کردن واکنش نشون می‌ده. عضلات قفل می‌کنن، حرکت قطع می‌شه و بدن عملاً اجازه ادامه دادن نمی‌ده.

این ترس، ترس واقعیه. نه ترس از مکس، نه ترس از شکست. ترس از روبه‌رو شدن دوباره با همون نقطه‌ای که ذهنش سال‌ها سعی کرده ازش فرار کنه. حتی اگه خود هنری به‌صورت آگاهانه اون خاطره رو به یاد نیاره، بدنش کاملاً می‌دونه با چی طرفه.

برای همین هم هنری جلوتر نمی‌ره. چون بعضی خاطره‌ها حتی وقتی به یاد آورده نمی‌شن، باز هم روی تصمیم‌ها اثر می‌ذارن. ذهن ممکنه قبول نکنه، اما بدن همیشه یادش می‌مونه.

Mindscape و زندان درونی Vecna

اون جایی که مکس توش گیر افتاده، یه دنیای واقعی نیست. اسمش Mindscapeـه؛ یعنی فضایی که از ذهن خود وکنا ساخته شده. همه‌چیز اون‌جا بر اساس خاطره‌ها و ترس‌های هنری شکل گرفته، نه بر اساس قوانین دنیای واقعی. برای همین هم خیلی از چیزهایی که می‌بینیم، بیشتر شبیه خاطره‌ان تا مکان.

ذهن هنری توی این Mindscape چند تا لایه داره. هر چی جلوتر می‌ریم، فضا تاریک‌تر و سخت‌تر می‌شه. اولین لایه، خانه کریله. جایی که همه‌چیز آروم و امن به نظر میاد، ولی اون امنیت واقعیه نیست. این خونه فقط ساخته شده که بچه‌ها احساس خطر نکنن و همون‌جا بمونن.

بعد از اون می‌رسیم به زمین بازی. این لایه هنوز خیلی ترسناک نیست، اما دیگه خبری از اون حس امن اولیه هم نیست. انگار ذهن داره کم‌کم اجازه می‌ده آدم جلوتر بره، ولی هنوز جلوی بخش‌های اصلی رو گرفته.

لایه بعدی جنگله. این‌جا فضا بسته‌تر و سنگین‌تر می‌شه. مسیرها مشخص نیستن و حس گم‌شدن کاملاً وجود داره. این بخش بیشتر شبیه مرحله‌ایه که ذهن دیگه نمی‌تونه وانمود کنه همه‌چیز خوبه.

آخرین لایه، سنگ‌ها هستن. این عمیق‌ترین بخش ذهن هنریه. جایی که تروما اصلی اون‌جا دفن شده. همون خاطره‌ای که ذهنش سال‌ها سعی کرده ازش فرار کنه. برای همین هم خود هنری نمی‌تونه به‌راحتی وارد این بخش بشه.

نکته مهم اینه که چرا مکس توی Mindscape قدرتی نداره. جوابش ساده‌ست: چون این فضا از ذهن هنری ساخته شده، نه از ذهن مکس. مکس اون‌جا فقط گیر افتاده و کنترلی روی محیط نداره.

تفاوت مکس با قربانی‌های قبلی هم دقیقاً همینه. بقیه‌ی بچه‌ها کامل توی این فضا گیر می‌افتادن، اما بدن مکس هنوز توی دنیای واقعی زنده‌ست. برای همین یه راه برگشت داره؛ چیزی که قربانی‌های قبلی نداشتن. همین تفاوت باعث می‌شه مکس بتونه مقاومت کنه و تا مرز برگشتن جلو بره.

الگوی قربانیان Vecna

اگه به قربانی‌هایی که وکنا انتخاب می‌کنه دقت کنیم، یه الگوی مشخص دیده می‌شه. بیشترشون بچه‌هایی هستن که سنشون حدود ۹ تا ۱۰ ساله. سنی که آدم هنوز کامل قوی نشده، نه از نظر جسمی، نه از نظر روحی. دقیقاً همون سنی که هنری خودش اولین تجربه‌ی سنگین زندگیش رو از سر گذروند.

این بچه‌ها معمولاً یه نقطه ضعف دارن؛ یا بدنشون ضعیفه، یا از نظر روحی تحت فشاره، یا توی خونه و مدرسه احساس تنهایی می‌کنن. وکنا سراغ آدم‌هایی نمی‌ره که محکم و آماده‌ان. اون دقیقاً کسایی رو انتخاب می‌کنه که از قبل ترک برداشتن.

اینجا پای خود هنری وسطه. وکنا در واقع داره کودکِ درونِ خودش رو توی این قربانی‌ها می‌بینه. بچه‌ای که ضعیف بوده، ترسیده بوده و کسی کمکش نکرده. به‌جای این‌که با اون بخش از خودش روبه‌رو بشه، همون درد رو روی بقیه تکرار می‌کنه.

برای همین هم وکنا فقط یه هیولا نیست که بی‌هدف آدم بکشه. کاری که می‌کنه شبیه یه چرخه‌ی تروماست. زخمی که خودش خورده، داره مدام از نو روی بقیه ایجادش می‌کنه. هر قربانی، یه تکرار از همون درد قدیمیه؛ دردی که هیچ‌وقت درست باهاش روبه‌رو نشده.

قدرت‌های ویل از کجا آمدند و چرا دقیقاً حالا فعال شدند؟

اگه بخوایم ساده نگاه کنیم، توی داستان Stranger Things فقط دو راه برای به‌دست آوردن قدرت‌ها وجود داره. یا یه نفر مستقیم با Dimension X تماس داشته، یا به شکلی با خون هنری در ارتباط بوده. تقریباً همه‌ی شخصیت‌هایی که قدرت دارن، به یکی از این دو مسیر وصل می‌شن.

ویل از همون فصل اول یه تفاوت مهم با بقیه داشت. اون مدت طولانی به تاک‌ها وصل بود، نفس نمی‌کشید، اما زنده موند. یعنی بدنش مستقیم با همون انرژی‌ای در تماس بود که هنری رو تغییر داد. این یعنی قدرت از همون موقع توی ویل وجود داشت، فقط فعال نشده بود.

نکته اینجاست که ویل خودش رو همیشه قربانی می‌دید. کسی که اتفاقات براش می‌افتن، نه کسی که کاری می‌کنه. برای همین اون قدرت، هرچقدر هم که وجود داشت، استفاده نمی‌شد. نه چون نبود، چون ویل هنوز آماده‌ی پذیرفتنش نبود.

اینجا یه تئوری هم مطرح می‌شه که نمی‌شه کامل نادیده‌اش گرفت. این احتمال که هنری پدر واقعی ویل باشه. می‌دونیم هنری و جویس همدیگه رو می‌شناختن. از طرف دیگه، گذشته‌ی ویل همیشه یه جاهایی مبهم بوده. حتی بعضیا پا رو فراتر می‌ذارن و می‌گن شاید جویس، ویل رو به سرپرستی گرفته باشه. اینا فعلاً فقط تئوری‌ان، اما اگه درست باشن، توضیح می‌دن چرا ویل این‌قدر به Dimension X و هنری وصله، حتی بدون آزمایش یا تزریق مستقیم.

اما جدا از این تئوری‌ها، چیزی که توی داستان خیلی واضح نشون داده می‌شه اینه که فعال شدن قدرت‌های ویل فقط فیزیکی نیست، روانیه.

اینجا نقش بقیه خیلی مهم می‌شه. مایک اولین کسیه که به ویل این نگاه رو می‌ده که شاید لازم نباشه همیشه قربانی باشه. این‌که می‌تونه از چیزی که بهش آسیب زده، استفاده کنه. اما قطعه‌ی اصلی پازل، حرف‌های رابینه. جایی که به ویل کمک می‌کنه خودش رو همون‌طوری که هست بپذیره، بدون فرار، بدون شرم.

وقتی ویل هویتش، احساسش و عشقی که توی دلش هست رو قبول می‌کنه، اون قفل روانی باز می‌شه. همون لحظه‌ست که قدرتی که همیشه وجود داشت، بالاخره راهش رو پیدا می‌کنه. ویل از کسی که فقط تحمل می‌کرد، تبدیل می‌شه به کسی که عمل می‌کنه.

اینجا قدرت فقط یه توانایی خاص نیست؛ نتیجه‌ی پذیرش خوده. و دقیقاً به همین دلیله که ویل می‌تونه از همون سبک و سیاق وکنا، علیه خودش استفاده کنه.

حرف آخر

اگه همه‌ی این تیکه‌ها رو کنار هم بذاریم، یه تصویر مشخص شکل می‌گیره. رفتار وکنا، قدرت‌های ویل، غار، Mindscape و حتی انتخاب قربانی‌ها، همشون به یه نقطه مشترک وصل می‌شن: اتفاقی که برای هنری توی بچگی افتاد و هیچ‌وقت واقعاً باهاش روبه‌رو نشد.

غاری که واردش نشد، فقط یه مسیر ساده نبود. همون جایی بود که ذهنش اولین بار شکست خورد. ویل هم دقیقاً از همون مسیر عبور کرد، اما راه متفاوتی رو انتخاب کرد؛ به‌جای فرار از خودش، کم‌کم پذیرفت کیه و چی تو وجودشه. همین تفاوت، خط بین قربانی و کنش‌گر رو مشخص می‌کنه.

شاید فصل‌های بعدی خیلی از این سؤال‌ها رو شفاف‌تر جواب بدن، شاید هم بعضی چیزها همیشه تو حد تئوری بمونن. ولی چیزی که الان می‌دونیم اینه که Stranger Things فقط داستان هیولاها نیست؛ داستان زخمیه که درمان نشده و مدام خودش رو تکرار می‌کنه.

اگه این تحلیل برات جالب بود، حتماً نظرت رو برامون بنویس و مقاله رو با دوستات به اشتراک بذار.

Leave a comment