یکی از گلایههای اصلی مخاطبایی که کتاب «Fire & Blood» رو خونده بودن، این بود که سریال «House of the Dragon» تو فصل دوم خیلی واضح طرف تیم سیاه (Team Black) رو گرفت.(البته ناگفته نمونه هممون تیم سایه رو بیشتر دوست داریم!)
توی سریالی که قراره جنگی بین دو جبههی تارگرینی رو نشون بده، خیلیا انتظار داشتن هر دو طرف خاکستری باشن، نه اینکه یکی قهرمان مطلق و اون یکی فقط یه مشت آدم شرور و بیرحم.
خطر اسپویل
spoiler alert
وقتی «House of the Dragon» تیم سیاه رو قهرمان نشون داد!
رینیرا (Rhaenyra) تو سریال خاندان اژدها تبدیل شد به نماد مهربونی، عدالت و عشق به مردم. تنها شخصیت تیم سیاه که یه ذره لایهی اخلاقی پیچیده داشت، دیمون بود؛ اونم در نهایت تسلیم دیدگاه رینیرا شد.
در مقابل، کل تیم سبز (Team Green) مثل یه ارتش سرد و بیروح نشون داده شد که انگار فقط یه هدف داشتن: نابودی رینیرا و هرکسی که کنارش وایستاده.
آلیسنت ملکهای بود بدون ذرهای محبت، ایموند یه فرمانده سادیست، اتو یه عروسکگردان خونسرد و… اگان؟ فقط یه پادشاه خودخواه، بیعقل و بیثبات.
اولین نگاه به سریال جدید هری پاتر + تاریخ پخش
اما این چهرهی تکبعدی ممکنه تو فصل سوم کاملاً تغییر کنه — مخصوصاً برای کسی که تا امروز همه دوست داشتن ازش متنفر باشن: اگان دوم تارگرین (Aegon II Targaryen).
تصویر منفی تیم سبز در فصل دوم House of the Dragon | همهچیز علیه اگان و خانوادهاش

فصل دوم یه تصویر بسیار منفی از تیم سبز ساخت؛ اونم درحالی که خیلی از تصمیماتشون نه صرفاً از شرارت، بلکه از اضطراب، فشار و سیاست ناشی میشد.
-
آلیسنت مثل نسخهی یخی پدرش، هیچ نشونهای از محبت به فرزندش نشون نداد؛ حتی بعد از مرگ نوهاش.
-
ایموند از جایی به بعد تبدیل شد به یه شاهزادهی دیکتاتور، که حتی احساسات انسانی نسبت به مردم عادی نداشت.
-
و اگان؟ اون همون پادشاهیه که حتی وقتی نشونههایی از انسانیت نشون میداد، باز هم رفتارهای بچهگانه و انفجاریش همهچی رو خراب میکرد.
اما شاید سریال House of the Dragon از این فضای یکطرفه فاصله بگیره و در فصل سوم، بالاخره به اگان فرصت بده خودش باشه. چون حقیقت اینه که زیر همهی این آشوبها، یه روح شکسته پنهان شده.
فصل سوم House of the Dragon و فرصتی برای نجات اگان دوم | وقتی گذشته شخصیت رو میسازه

واقعیت اینه که اگان از همون فصل اول هیچوقت برای پادشاه بودن آماده نشد. نه از طرف مادرش، نه از طرف پدربزرگش.
اون مثل عروسکی بود که فقط موقع مرگ ویسریس بهش گفتن: «تو باید پادشاه بشی.»
گذشتهی اگان پر از رفتارهای غیرقابل دفاعه:
از رابطهی غیراخلاقی با خدمتکارها تا شرکت در حلقهی مبارزات کودکانهی زیرزمینی. حتی خودش هم علاقهای به پادشاهی نداشت و بارها گفته بود که فقط میخواد آزاد باشه و عیاشی کنه.
اما پشت همهی این رفتارها، یه احساس طردشدگی عمیق وجود داشت. کسی که همیشه از طرف خونوادهاش نادیده گرفته شد، از عشق محروم بود و فقط بهعنوان یه ابزار سیاسی بهش نگاه میکردن.
لحظههای تغییر در فصل دوم | اگان واقعاً داره تلاش میکنه؟
برخلاف تصور اولیه، فصل دوم چند نشونه مهم از تغییر در رفتار اگان داشت؛ نشونههایی که خیلی از مخاطبها نادیده گرفتن:
-
وقتی به یه چوپان برای پیداکردن گوسفندش کمک میکنه (گرچه اتو بهشدت سرزنشش میکنه)
-
وقتی بچهش رو برای اولین بار به شورای کوچک میبره تا آموزش پادشاهی بده
-
و از همه مهمتر: عصبانیت خالص و واکنش انسانی بعد از قتل پسرش، جهریس (Jaehaerys)
حتی اگه این کارها از روی بیتجربگی باشن، نشونهی یه چیزن: اگان واقعاً میخواد بهتر باشه، ولی هیچکس بهش اجازه نمیده.
نبرد Rook’s Rest و سقوط واقعی اگان | وقتی همه علیهش بودن… حتی برادرش!
تصمیم اگان برای شرکت در نبرد Rook’s Rest یه اشتباه محض بود. اما پشت اون تصمیم اشتباه، یه انگیزه انسانی و دردناک خوابیده بود:
نیاز شدید به اثبات خودش.
اگان از همه طرف احساس ضعف و بیارزشی میکرد. مادری که هیچوقت بهش محبت نکرد. پدربزرگی که همیشه بهش میگفت: «تو فقط پادشاه شدی چون ما خواستیم، نه چون لیاقتشو داشتی.»
برادری که ازش باهوشتر، ترسناکتر و محبوبتر بود… و مردمی که هنوز با چشم تردید بهش نگاه میکردن.
همه اینا باعث شد که اگان فکر کنه اگه خودش بهتنهایی سوار بر اژدهاش به نبرد بره و پیروز بشه، بالاخره میتونه به همه ثابت کنه که پادشاه واقعیه.
ولی نتیجه چی شد؟ یه فاجعه تمامعیار.
سانفایر (Sunfyre)، اژدهای طلایی وفادارش، بهشدت زخمی شد. خودش از آسمون سقوط کرد، سوخت، و تبدیل شد به یه پادشاه فلج، بیدفاع و شکسته.
و بدتر از همه اینه که برادر خودش، ایموند، اون ضربهی نهایی رو بهش زد.
نه بهصورت عمدی، ولی نمادینتر از این نمیشه: اگان تو تلاش برای ثابت کردن خودش، توسط خانوادهاش خرد شد.
لاریس استرانگ: تنها کسی که اگان رو میفهمه؟

وقتی همه از اگان فاصله گرفتن، وقتی دیگه نه مادری بود که نگرانش باشه، نه پدربزرگی که حمایتش کنه، و نه برادری که پناهش بشه… یه نفر سر رسید: لاریس استرانگ.
شخصیتی که خودشم از بچگی با برچسب «ضعیف» و «ناقص» شناخته شده بود. لاریس هم مثل اگان، آدمیه که همیشه تو سایهها بوده و زیر نگاه تحقیر بقیه زندگی کرده.
با اینکه انگیزههای لاریس هیچوقت صددرصد پاک نیست، ولی بین این دو نفر یه درک متقابل شکل میگیره؛ مخصوصاً وقتی اگان بهش میگه:
“I’m burned, disgusting and alone… and I’m a cripple.”
جملهای که شاید برای اولین بار، ذرهای از اگان واقعی رو نشون میده. نه یه شاهزاده عیاش. نه یه پادشاه احمق. بلکه یه پسر زخمخورده، تنها، و تشنهی توجه.
خورشید طلایی گمشده | ارتباط احساسی اگان با اژدهایش، سانفایر

شاید خیلیا متوجه نشن، ولی یکی از صحنههای احساسی و نمادین فصل دوم لحظهایه که اگان قبل از رفتن به نبرد، با سانفایر خداحافظی میکنه.
و درست همون موجود، تو همون نبرد، از دست میره.
این فقط مرگ یه اژدها نیست. این سقوط امیدهای اگانه. چیزی که اگان بعد از اون بهسختی میتونه بازسازی کنه.
پیشگویی هیلینا و خیانت آلیسنت | تهدیدی تازه برای اگان

فینال فصل دوم با چند تا افشاگری مهم تموم شد؛ چیزایی که مسیر فصل سوم رو بهطور کامل میتونن تغییر بدن.
یکی از مهمترینهاش، حرفهای هیلینا (Helaena) تو گفتوگوش با ایموند بود:
«تو توی گادزوود میمیری. و اگان دوباره پادشاه میشه… روی یه تخت چوبی.»
اولین جمله بهنوعی پیشگویی مرگ ایموند رو نشون میده — ولی اون قسمت دوم؟ “تخت چوبی”؟
به احتمال زیاد اشارهای استعاری به ویلچر اگانه. یعنی حتی بعد از اونهمه درد و تحقیر، سرنوشت باز قراره تاج و تخت رو به اگان برگردونه.
اما نه بهشکل قبلی. اینبار نه با غرور، نه با اژدها… بلکه در حالتی فلج، تنها و فروتن.
اما شاید سنگینترین ضربه برای اگان، چیزی باشه که هنوز خودش نمیدونه:
مادرش آلیسنت، حاضر شده اونو قربانی کنه.
بله همون مادری که با تمام وجود پافشاری کرد که اگان باید پادشاه بشه و همه چیو بهم ریخت و باعث جنگ خانوادگی شد، حالا تو غیابش، به رینیرا پیشنهاد داده که صلح کنن و اگان رو کنار بذارن به اصطلاح واضح تر قتل اگان!
این افشاگری میتونه روح اگان رو برای همیشه بشکنه — یا شاید تبدیلش کنه به همون پادشاه واقعیای که هیچوقت اجازه نداشت بشه.
مصاحبه تام گلین-کارنی و آینده اگان | شخصیتپردازی عمیقتر از کتاب

تام گلین-کارنی (Tom Glynn-Carney)، بازیگر نقش اگان، تو مصاحبهای اخیر گفته که نمیتونه چیز زیادی از فصل سوم لو بده، ولی اشاره کرده که:
«اگان مجبور میشه به گذشتهش نگاه کنه و بفهمه چطور انتخابهاش اونو به اینجا رسوندن.»
این یعنی فصل سوم فقط یه برگشت فیزیکی برای اگان نیست؛ بلکه قراره یه سفر درونی واقعی باشه. سفری که ممکنه در نهایت به رهایی واقعی ختم بشه — حتی اگه روی یه تخت چوبی باشه.
درسته که تو کتاب، شخصیت اگان خیلی ساده و بیعمق روایت شده، ولی این خاصیت «Fire & Blood»ـه. چون به سبک تاریخنگاری نوشته شده، نه داستانی کامل.
سریال House of the Dragon اما این فرصت رو داره که این شخصیت رو زندهتر، پیچیدهتر و واقعیتر بسازه.
تریلز بازی جدید Game of Thrones
حرف آخر | شاید اگان دوم هم خاکستری باشه… نه سفید نه سیاه
یکی از دلایلی که دنیای «بازی تاجوتخت» انقدر محبوب شد، همین شخصیتهای خاکستریش بود. آدمهایی که نه کاملاً خوب بودن، نه کاملاً بد — بلکه پر از تعارض، اشتباه، درد، ترس، جاهطلبی و پشیمونی.
تو فصل دوم «House of the Dragon»، خیلیا حس کردن این عمق شخصیتی فقط به تیم سیاه داده شده و تیم سبز — مخصوصاً اگان — تبدیل شده به کاریکاتورِ شر.
ولی حالا، تو فصل سوم، همهچی ممکنه تغییر کنه.
شاید اگان دوم بالاخره از زیر سایهی تحقیر، ضعف، و انتظارات بقیه بیرون بیاد.
شاید اونی که همیشه فکر میکردیم قراره شرور داستان باشه، قربانی واقعی این جنگ تختآهنینه.
شاید اون تخت چوبی، نماد یه پادشاهی جدید باشه؛ نه از جنس قدرت و آتش، بلکه از جنس تجربه، شکست، و فهمیدن اینکه گاهی سقوط، تنها راه رسیدن به ذات واقعیه.
و شاید، فقط شاید، وقتی اگان دوم دوباره به کینگزلندینگ برگرده، اینبار یه پادشاه واقعاً لایق باشه… نه چون مادرش خواست، نه چون پدربزرگش دسیسهچینی کرد، بلکه چون خودش انتخاب کرد.

