اگر بخوای یکی از ترسناکترین دشمنان دنیای تالکین رو اسم ببری، بدون شک «جادوگر اعظم» یا همون ویچ-کینگ اولین گزینهست. فرماندهی نازگولها، دست راست سائورون و کسی که پادشاهی تاریکی خودش رو در شمال بنا کرد: آنگمار.
آنگمار فقط یه قلمروی معمولی نبود. سرزمینی بود ساخته برای یه هدف مشخص؛ نابودی آرنور، پادشاهی شمالی نومهنوریها. جادوگر اعظم از همون اول با نقشه و صبر جلو اومد، کمکم تخم اختلاف رو بین سه بخش آرنور پاشید و وقتی زمانش رسید، ضربهی نهایی رو زد.
اهمیت تاریخی آنگمار دقیقاً همینجاست. اگر گاندور تو جنوب با دشمنان و شرق و غربش درگیر بود، آرنور هم تو شمال باید با یه نیروی سازمانیافته و کاملاً شیطانی دست و پنجه نرم میکرد. پادشاهیای که شاید عمر طولانی نداشت، اما تأثیرش انقدر زیاد بود که سرنوشت دونهداینهای شمال رو برای همیشه عوض کرد.
این مقاله هم یه جور سفر تاریخیـه؛ هم بر اساس نوشتههای خود تالکین، هم با الهام از بازآفرینیهای جدید مثل Middle-earth Strategy Battle Game: Rise of Angmar که بخشهایی از این تاریخ رو تو قالب بازی و داستان دوباره زنده کرده.
معرفی خاندانهای مهم وستروس
ریشههای سقوط آرنور

ماجرای سقوط آرنور خیلی قبلتر از ظهور آنگمار شروع شد. بعد از مرگ شاه اراندور، وارث ایزیلدور، پادشاهی بزرگ شمالی دیگه یکپارچه باقی نموند. سه پسرش هرکدوم تاج و تخت جداگانهای خواستن و همین باعث شد آرنور به سه بخش تقسیم بشه:
-
آرتداین: بزرگترین و قدرتمندترین شاخه، به رهبری پسر بزرگتر.
-
کاردولان: پادشاهی میانی که معمولاً بین همسایههاش گیر میکرد.
-
روداور: شاخهای که خیلی زود زیر سایهی جاهطلبی و خیانت رفت.
این تقسیمبندی همون لحظه مثل یه زخم باز روی بدن آرنور بود. چون از همون ابتدا جنگ و درگیری بین این سه شاخه شروع شد، مخصوصاً بر سر کنترل «ویذرتاپ» (Amon Sûl) و سنگ دیدبانی پالانتیر که اونجا قرار داشت.
از طرف دیگه، آرتداین علاوه بر ویذرتاپ، دو پالانتیر دیگه هم داشت: یکی در «آنومیناس» و دیگری در «برجهای تپهای». همین موضوع باعث میشد بقیهی شاخهها خودشون رو محروم و ضعیفتر بدونن. نتیجه؟ اتحاد دونهداین شمالی که قرنها پیش ایزیلدور پایهگذاری کرده بود، کمکم از بین رفت و بذر نابودی تو دلش کاشته شد.
تو چنین شرایطی بود که آنگمار ظهور کرد؛ جایی که جادوگر اعظم بهترین فرصت رو برای ضربه زدن پیدا کرد.
ظهور آنگمار و جادوگر اعظم

وقتی آرنور داشت از درون ضعیف و تکهتکه میشد، جادوگر اعظم مثل یه شکارچی صبور منتظر نشست. اون سرزمین شمالی رو انتخاب کرد تا پایگاه خودش رو بسازه؛ جایی پشت ایتنمورز، در نزدیکی کوههایی که بعدها به اسم خودشون معروف شدن: کوههای آنگمار.
پایتختش رو در دژی خوفناک به اسم کارندوم (Carn Dûm) بنا کرد. از اونجا بود که ارتش تاریکیاش رو جمع کرد: اورکها، ترولها، و انسانهایی که حاضر بودن برای قدرت با تاریکی همپیمان بشن. حتی کوه مقدس دورفها یعنی گونداباد هم به دست آنگمار افتاد و تبدیل به یکی از پایگاههای استراتژیک اون شد.
جادوگر اعظم سیاست رو هم خوب بلد بود. خیلی زود با روداور متحد شد؛ سرزمینی که پادشاهش تحت کنترل یه لرد شریر از میان هیلمنها بود. این اتحاد اولین ضربهی واقعی رو به آرنور زد. چون روداور که باید متحد آرتداین میبود، حالا تبدیل شد به خنجری در قلبش.
با این قدرت تازه، جادوگر اعظم اولین حرکت جدی خودش رو آغاز کرد. شاه آرگلب اول، پادشاه آرتداین، برای مقابله با خطر آنگمار و روداور به نبرد رفت، اما در همون جنگ کشته شد. این مرگ نقطهی آغاز درگیریهای خونین بود که تا قرنها سرنوشت شمال رو تغییر داد.
آنگمار رسماً متولد شد؛ پادشاهیای تاریک که هدفش فقط یک چیز بود: نابودی کامل آرنور و دودمان ایزیلدور.
حملات بزرگ آنگمار

محاصره ریوندل
بعد از چندین پیروزی اولیه، جادوگر اعظم تصمیم گرفت دشمن قدیمیتر و قدرتمندترش رو هدف بگیره: الفهای ریوندل. اون با ارتشی عظیم به سمت ریوندل حرکت کرد و این سرزمین رو زیر محاصره گرفت. اما الفها تنها نبودن. با رسیدن نیروهای کمکی از لورین و همچنین یاری لرد الروند، محاصره شکست خورد و جادوگر اعظم مجبور شد عقبنشینی کنه. این شکست موقت نشون داد که برای نابودی کامل دشمن، باید اول آرنور رو به زانو دربیاره.
نبرد ۱۴۰۹ و ویرانی ویذرتاپ
سال ۱۴۰۹ دوران سیاهی برای آرنور بود. جادوگر اعظم با نیرویی عظیم به سمت سرزمینهای دونهداین حمله کرد. در این نبرد، شاه آرگلب دوم کشته شد و نیروهای آرتداین به سختی شکست خوردن.
یکی از بزرگترین فجایع این حمله، سقوط و تخریب برج آمنسول بود. این برج که یکی از مهمترین مراکز آرنور و محل نگهداری یک پالانتیر بود، به آتش کشیده شد و ویران گشت.
اما شاید هولناکترین پیامد این دوره، سرنوشت بارو-داونز بود. جادوگر اعظم با فرستادن ارواح اهریمنی و جادوهای تاریک، مقبرههای دونهداین در این منطقه رو آلوده کرد و از اون پس، بارو-وایتها (اشباح مقبره) به وحشتی ابدی در اونجا تبدیل شدن. جایی که قرنها بعد، حتی هابیتها هم طعم هولناکش رو چشیدن.
دوران آرامش نسبی
بعد از این تهاجمات مرگبار، دورهای از سکون و آرامش نسبی فرا رسید. شاه آرفور (پسر آرگلب دوم) نزدیک به ۱۸۰ سال بر آرتداین حکومت کرد. در این دوران، آنگمار حملهی جدی دیگهای نکرد و همین باعث شد که مردم کمی فرصت بازسازی پیدا کنن.
در همین زمان بود که هابیتها از ناحیهی «اَنگل» به سمت غرب مهاجرت کردن. سال ۱۶۰۱، شاه آرگلب دوم بهشون اجازه داد سرزمینی به اسم شایر رو به عنوان خانهی جدیدشون انتخاب کنن. اتفاقی که بعدها در تاریخ سرزمین میانه اهمیت زیادی پیدا کرد.
طاعون بزرگ و ضعف کاردولان
اما آرامش پایدار نبود. در سال ۱۶۳۵، طاعون بزرگ سرزمینهای شمالی رو فرا گرفت. کاردولان تقریباً به طور کامل از سکنه خالی شد و قدرتش نابود شد. حتی هابیتها هم از این طاعون بینصیب نموندن، هرچند خسارتش در شایر کمتر بود.
این بلا نهتنها جمعیت رو کاهش داد، بلکه آرنور رو از متحدی مهم محروم کرد. و دوباره شرایطی ایدهآل برای جادوگر اعظم فراهم شد تا ضربهی بعدی رو آماده کنه.
آخرین شاهان و نبرد سرنوشتساز

اتحاد دوباره با گاندور
در قرن نوزدهم دوران سوم، شاه آرنت متوجه شد که همهی این حملات – چه از شرق به گاندور، چه از شمال به آرنور – تصادفی نیستن. پشت همهشون یک قدرت واحد قرار داشت: سائورون. برای همین، تصمیم گرفت اتحاد قدیمی بین دو پادشاهی نومهنوری رو دوباره زنده کنه.
در سال ۱۹۴۰، پسرش آرودوی با «فیئل»، دختر شاه گندور ازدواج کرد. این وصلت امیدی تازه برای اتحاد دوبارهی دو قلمرو بود.
پیشگوییهای مالبث پیشگو
یکی از مشاوران شاه، مردی به نام مالبث پیشگو بود؛ کسی که با قدرت پیشبینی خودش آیندهای تاریک رو هشدار داد. اون به آرنت گفت پسرش رو «آرودوی» (به معنی آخرین شاه) بنامه، چون آخرین فرمانروای آرنور خواهد بود. همچنین پیشبینی کرد که اگر دونهداین راه درست رو انتخاب نکنن، غم و نابودی تا قرنها گریبانشون رو خواهد گرفت.
پیشگویی دیگهی مالبث هم بعدها در زمان آراگورن به حقیقت پیوست؛ وقتی که وارث ایزیلدور «راه مردگان» رو پیمود و ارتش مردگان رو برای آخرین بار به میدان جنگ آورد.
سقوط فورنست و مرگ شاه آرودوی
سال ۱۹۷۴، جادوگر اعظم آخرین حملهی خودش رو تدارک دید. ارتشی عظیم از آنگمار به سمت فورنست، پایتخت آرتداین، هجوم آورد. الفها و حتی ۵۰۰ کماندار هابیت هم در کنار دونهداین جنگیدن، اما قدرت آنگمار خیلی بیشتر بود. پایتخت سقوط کرد و شاه آرودوی به شمال گریخت.
او دو پالانتیر باقیمانده رو نجات داد و با همراهانش به خلیج فوروشل پناه برد. اونجا مردم «لاسوت» (اسنورمنهای شمالی) بهش کمک کردن، اما وقتی کشتیای از سرزمینهای جنوبی رسید تا شاه رو نجات بده، طوفانی مهیب از سوی جادوگر اعظم وزید. کشتی درهم شکست و شاه آرودوی همراه با دو پالانتیر در دریا غرق شد. با مرگ او، دودمان شاهان آرنور به پایان رسید.
ورود گاندور و نبرد نهایی
با سقوط فورنست، گاندور دست روی دست نگذاشت. شاه ائارنیل دوم ناوگانی بزرگ فرستاد به رهبری پسرش ائارنور. الفها، بازماندههای دونهداین و حتی سوارانی از شمال (که بعدها نیاکان روهیریم شدن) به این ارتش پیوستن.
در سال ۱۹۷۵، نبردی بزرگ در دشتهای شمال رخ داد. نیروهای متحد موفق شدن ارتش آنگمار رو تار و مار کنن. جادوگر اعظم که شکست رو دید، سعی کرد ائارنور رو به قتل برسونه، اما در لحظهی آخر، گلورفیندل، لرد الفها، وارد شد.
جادوگر اعظم شکست خورد و به تاریکی گریخت. گلورفیندل همونجا پیشگویی معروفش رو گفت:
«او در این سرزمین نابود نخواهد شد، و دست هیچ مردی او را نخواهد کشت.»
پیشگوییای که صدها سال بعد به دست ائووین و مری در نبرد پلهنور به واقعیت پیوست.
سقوط آنگمار و میراثش

نابودی پادشاهی تاریک
بعد از شکست سنگین نبرد فورنست، دیگه چیزی از آنگمار باقی نموند. ارتشهای متحد گاندور، الفها و بازماندههای شمالی همهچیز رو جارو کردن و هرچی اورک، ترول یا متحد تاریک بود، یا کشته شد یا فرار کرد. ویچکینگ هم وقتی دید کار تمومه، خودش به سایهها زد و بعدتر به موردور برگشت تا دوباره در کنار سائورون قدرت بگیره. با این حال، نفرتش از دودمان ایزیلدور هیچوقت خاموش نشد.
پایان آرنور
آنگمار سقوط کرد، اما مأموریتش به نتیجه رسید: آرنور دیگه وجود نداشت. شاهانش منقرض شدن و دونهداینهای شمال فقط به شکل گروههای کوچیک باقی موندن. از اون به بعد، فقط به عنوان رنجرهای شمال شناخته میشدن؛ مردمی پراکنده که توی دشت و جنگلها زندگی میکردن.
امید آینده فقط توی وارثان پنهان ایزیلدور زنده موند؛ نسلی که چند قرن بعد با ظهور آراگورن دوباره خودش رو نشون داد.
میراث آنگمار
حتی با نابودی آنگمار، رد پای اون پادشاهی تاریک همچنان تو تاریخ باقی موند:
-
بارو-وایتها در بارو-داونز که از جادوی سیاه ویچکینگ به وجود اومدن.
-
شمالی که تا مدتها خالی و خطرناک باقی موند.
-
و البته، پیشگویی معروف گلورفیندل: «هیچ مردی ویچکینگ رو نخواهد کشت»؛ جملهای که در نهایت تو نبرد پلهنور توسط یه زن (ائووین) و یه هابیت (مری) تحقق پیدا کرد.
تام بامبادیل، رازآلودترین چهرهی سرزمین میانه
حرف آخر

آنگمار شاید چند قرن بیشتر دوام نیاورد، ولی اثرش روی تاریخ سرزمین میانه غیرقابل انکاره. جادوگر اعظم تونست آرنور رو به زانو دربیاره و شاهان شمال رو از بین ببره، اما دودمان ایزیلدور کاملاً از بین نرفت. همون خط خونی سالها بعد توی آراگورن دوباره خودش رو نشون داد و شکوه دونهداین به سرزمین میانه برگشت.
حالا چه از روی نوشتههای تالکین و چه از طریق بازآفرینیهایی مثل Rise of Angmar، میشه این بخش مهم از تاریخ شمال رو دوباره مرور کرد؛ داستانی پر از نبرد، سقوط و بازماندههایی که راهشون رو ادامه دادن.
شما چی فکر میکنید؟ اگه جای دونهداینهای شمال بودید، حاضر میشدید تا آخرین نفس جلوی آنگمار بجنگید یا راهی مثل رنجرها رو انتخاب میکردید؟ نظرتون رو توی کامنتها برامون بنویسید

