دنیای جان ویک، با اون قوانین عجیب و فضاهای نئونوآر خاص خودش، پر از فرصت برای قصههای فرعی بود. وقتی اعلام شد قراره یه اسپینآف ساخته بشه که قهرمانش دیگه جان ویک نیست، بلکه یه شخصیت زن جدید از دل همون دنیا، خیلیها — از جمله من — هیجانزده شدن.
قصهی جدید؟ زاویه دید متفاوت؟ و البته آنا د آرماس؟ ترکیب وسوسهانگیزی بود.
ولی خب… همونقدر که ظاهر فیلم برق میزنه، داستانش بعضی جاها لیز میخوره. و نه فقط یهبار.
داستان از چه قراره؟
شخصیت اصلی این فیلم، «ایو» با بازی Ana de Armas، یه قاتل آموزشدیدهست که از بچگی بهخاطر قتل پدرش وارد مسیر انتقام میشه. در کنار آموزشهای مرگبار، هنر باله هم یاد میگیره — درست مثل سیستمی که قبلاً تو سری فیلمهای جان ویک دیده بودیم.
همهچیز خوب پیش میره، تا اینکه با گذشتهی خودش روبهرو میشه. از اونجا به بعد، مسیر ایو از سکوت و انضباط، به خشونت و هرجومرج میرسه.
ظاهر؟ چشمنواز

فیلم از نظر بصری واقعاً چیزی کم نداره.
نورپردازی شبانه، رنگهای نئون، قابهای سرد و خشونت زیبا – همهچی تو خط همون دنیای جان ویک طراحی شده.
درگیریها طراحیشده و سنگینه، و اجرای Ana de Armas توی مبارزهها بدون شک یکی از نقاط قوت فیلمه، مخصوصاً تو نیمهی دوم.
Anjelica Huston هم مثل همیشه، یه کلاس خاص به فیلم اضافه کرده و واقعاً تو نقش «مدیر» درخشیده.
اما مشکل از کجا شروع میشه؟
از همون جایی که فیلم سعی میکنه دو تا قصه رو تو یه فیلم جا بده.
ساختار داستانی فیلم یهجورایی بههم فشردهست. انگار یه پروژهی دو قسمتی بوده، ولی به امید اینکه مخاطب متوجه نشه، همهچیزو چپوندن تو یه روایت ۲ ساعته.
درگیریها بعضیجاها بیدلیل به نظر میرسن.
نه اینکه جذاب نباشن، ولی وقتی زمینهی داستانی نداره، دعوا فقط دعواست.
در حالی که تو سری جان ویک، هر گلوله و مشت معنا داشت، اینجا خیلی وقتها حس میکنی صرفاً برای اینه که «یه اکشن دیگه هم داشته باشیم.»
و اون افشاگریهای داستانی که باید بمب باشن… نیستن.
نه اینکه بد باشن، ولی اونقدری که باید «وااای!» باشن، نیستن. بیشتر حالتت میشه: «خب معلوم بود دیگه.»
شرور فیلم؟ پتانسیل بالا، پرداخت پایین

Gabriel Byrne انتخاب عالیای برای یه ویلن جدید تو این دنیا بود.
چهره، کاریزما، لحن… همهچی داشت.
ولی فیلم اونقدری ازش نمیگه که ما بخوایم ازش بترسیم یا براش اهمیت قائل بشیم.
سرنخهایی میده، ولی توضیح نمیده.
و تو دنیای جان ویک، وقتی نمیدونی پشت یه شخصیت چی میگذره، نمیتونی باهاش درگیر شی.
مرموز بودن خوبه، ولی اینجا بیشتر شبیه به نپرداختن بود تا ایجاد رمز و راز.
و اما بزرگترین حیف فیلم: Norman Reedus
دیدن اسم نورمن ریداس باعث میشه هیجانزده شی.
ولی حضورش تو فیلم اونقدر کمرنگه که انگار فقط برای یه مهمونی افتخاری دعوت شده.
نه نقشش خاصه، نه تأثیرگذار، نه حتی یادموندنی.
واقعاً یه جور حیف شدن پتانسیله، چون میتونست یه مهره کلیدی باشه.
حرف آخر: تلاش زیاد، نتیجه نصفهنیمه
Ballerina یه اثر خوشساخت و خوشچهرهست.
صحنههاش چشمنوازه، بعضی مبارزهها واقعاً تماشاییان، و آنا د آرماس، بهتنهایی بار زیادی از فیلم رو به دوش میکشه.
ولی مشکل اینه که قصهی فیلم نمیتونه با همین قدرت جلو بره.
هرچند با عشق ساخته شده، اما کمبود توضیح، ریتم تند و روایتهای نصفهنیمه باعث میشن Ballerina نتونه به کلاس جان ویک برسه.
نه اینکه فیلم بدی باشه، ولی اگه با انتظار دیدن یه اسپینآف جانویکی میری سراغش، شاید آخرش فقط یه کف زدن نصفه تحویلت بده.

