بعد از اکران Avengers: Endgame، خیلیها حس عجیبی داشتن؛ نه فقط بهخاطر صحنههای حماسی، بلکه بهخاطر فضای سنگینی که روی کل فیلم سایه انداخته بود. برای اولینبار، دنیای مارول قهرمانهاش رو در موقعیتی نشون داد که هیچ نبردی برای پیروزی وجود نداشت فقط واقعیتی تلخ برای پذیرفتن.
در دنیای ابرقهرمانها همیشه راهی برای نجات پیدا میشه، اما در اینجا نصف جهان از بین رفته و هیچ برنامهای جواب نداده. از همین نقطه است که فیلم وارد مرحلهای انسانیتر میشه؛ جایی که هرکدوم از اعضای اصلی اونجرز با واکنشی متفاوت نسبت به فقدان روبهرو میشن.
روانشناسی سالها پیش برای توضیح روند کنار اومدن با غم، الگویی به نام «پنج مرحلهی سوگواری» تعریف کرد: انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش.
این مدل فقط مخصوص مرگ یا بیماری نیست، بلکه هر نوع از دست دادن و شکست رو شامل میشه و دقیقاً همون چیزیه که Endgame با جزئیات نشون میده.
در این تحلیل، بررسی میکنیم که چطور هر یک از اونجرز در یکی از این مراحل قرار میگیرن، چطور واکنشهاشون به هم گره میخوره و در نهایت چطور از دل سوگواری جمعی، داستانی دربارهی رشد و بازسازی شکل میگیره.
تعریف مدل پنجمرحلهای سوگواری

نظریهی «پنج مرحلهی سوگواری» اولینبار توسط روانپزشک سوئیسی الیزابت کوبلر-راس (Elisabeth Kübler-Ross) مطرح شد.
طبق این مدل، انسانها در مواجهه با هر نوع فقدان از دست دادن عزیز، شکست، یا حتی تغییر ناگهانی در زندگی معمولاً از چند مرحلهی احساسی عبور میکنن تا به تعادل برسن.
این مسیر پنج مرحله داره: انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش.
اما نکته اینجاست که این مراحل پشت سر هم و منظم پیش نمیرن. بعضیا ممکنه یه مرحله رو رد کنن، بعضیا تو یه مرحله بمونن، و بعضیا هم چند بار بینشون رفتوبرگشت داشته باشن.
هدف این مدل این نیست که بگه همه دقیقاً همینطوری رفتار میکنن، بلکه کمک میکنه بفهمیم چرا واکنش آدما به درد و فقدان اینقدر فرق داره. خب تو Endgame هم دقیقاً همین حس رو میبینیم هرکدوم از اونجرز یه جور خاص با باخت کنار میان و هرکسی تو یکی از همین مرحلهها گیر کرده.
تحلیل شخصیتها در قالب مراحل غم
۱. ناتاشا رومانوف (انکار)

ناتاشا هنوز از اون اتفاق رد نشده. پنج سال گذشته، ولی انگار برایش هیچچیز تغییر نکرده. همه رفتن سراغ زندگی جدیدشون، یکی خانواده تشکیل داده، یکی از ماجراها کنار کشیده، ولی ناتاشا هنوز تو پایگاه نشسته، با همون وسواس همیشگی. جلسه میذاره، گزارش میخونه، با بقیه هماهنگ میکنه، انگار قراره دوباره دنیا رو نجات بده در حالی که خودش میدونه این مأموریت دیگه وجود نداره.
اون با خودش صادق نیست. همیشه آدمی بوده که باید کاری انجام بده، باید در حال حرکت باشه تا معنی پیدا کنه. حالا که هیچ کاری باقی نمونده، کار ساختگی درست میکنه تا از سکوت فرار کنه.
این همون انکاره: نپذیرفتن اینکه همهچیز تموم شده.
وقتی با بقیه صحبت میکنه، لحنش بین امید و درماندگی در جریانه. هنوز دنبال برنامه و مأموریت جدیده، چون اگه این رو قبول کنه که دیگه کاری نیست، باید با خودش روبهرو بشه با حس شکست، با پوچی، با تنهایی.
برای ناتاشا، اونجرز فقط یه تیم نبوده، یه خانواده بوده. از بین رفتن اون، یعنی از بین رفتن خودش.
جملهاش که میگه «اگه دست از تلاش بردارم، یعنی همهچیز واقعاً تموم شده» فقط دربارهی نجات دنیا نیست؛ دربارهی نجات خودشه. تا وقتی بجنگه، میتونه وانمود کنه هنوز امیدی هست. ولی ته دلش، خودش هم میدونه که واقعیت چیز دیگهایه.
۲. کلینت بارتون (خشم)

کلینت اونجاییه که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره. خانوادهاش با یه اسنپ از بین رفتن و اون مونده با یه خشم خالص. دیگه نه هدفی داره، نه دلیلی برای کنترل خودش. برای همین به رونین تبدیل میشه؛ یه نسخه تاریکتر از خودش که هیچ مرزی نمیشناسه.
اون با خشمش زندگی میکنه، چون خشم تنها چیزیه که براش معنی داره. دنیا بهنظرش بیقانون شده، پس خودش قانون میسازه. هر مجرمی که زندهست، براش نمادی از بیعدالتیه.
وقتی میگه: «خانوادهی من مردن، ولی تو هنوز زندهای؟ پس نوبت توئه»، داره انتقام نمیگیره، داره با دنیا حرف میزنه.
در واقع دنبال معناست، دنبال یه حس کنترل تو جهانی که از هم پاشیده. خشمش یه سپر دفاعیه، چون اگه ولش کنه، فقط غم میمونه.
۳. بروس بنر (چانهزنی)

بروس همیشه با خودش درگیر بوده. یه طرفش دانشمنده، یه طرفش هیولا. هیچوقت نتونسته این دو تا رو کنار هم نگه داره. تا اینکه تو Endgame تصمیم میگیره با خودش صلح کنه و تبدیل میشه به «پروفسور هالک».
از بیرون بهنظر میاد بالاخره تعادل پیدا کرده، ولی در واقع داره با خودش معامله میکنه. انگار میگه: «باشه، اگه نمیتونم هیولا رو شکست بدم، حداقل میتونم کنترلش کنم.»
این سازش، یه جور چانهزنیه با خودش و با گذشتهش. اون به خودش میقبولونه که با این ترکیب جدید، همهچی رو درست کرده، اما ته دلش میدونه هنوز چیزی حل نشده.
وقتی پیش آگهوان میره تا سنگ زمان رو بگیره، باز هم همون رفتار تکرار میشه؛ بهجای جنگیدن، میخواد حرف بزنه، قانع کنه، منطق بیاره.
بروس هنوز دنبال راهیه که بدون درد، بدون درگیری، مشکل رو حل کنه. ولی این خودش یه جور انکار نرم و بیصداست یه امید خسته برای درست کردن چیزی که واقعاً تموم شده.
۴. ثور (افسردگی)

ثور همیشه نماد قدرت بوده؛ کسی که در هر نبردی، حتی وقتی همه شکست میخوردن، هنوز امید داشت. اما بعد از Infinity War، همهچیز براش عوض شد. اون با تمام قدرتش نتونست جلوی اسنپ رو بگیره، و این شکست برایش فقط از بین رفتن نیمی از دنیا نبود از بین رفتن اعتمادبهنفس و هویت خودش بود.
پنج سال بعد، ثور دیگه اون خدای مغرور نیست. خودش رو از همه جدا کرده، با دوستانش تو نیوآزگارد زندگی میکنه، ولی واقعاً زندگی نمیکنه. وقتش با الکل و بازیهای ویدئویی میگذره و با خندههای مصنوعی سعی میکنه فراموش کنه که دنیا رو از دست داده.
رفتارش در ظاهر بامزهست، ولی دقیقاً همون چیزیه که تو افسردگی واقعی دیده میشه: بیتفاوتی، گریز از مسئولیت و تلاش برای بیحس کردن احساسات.
هر بار که اسم تانوس رو میشنوه، واکنشش نشون میده هنوز اون زخم بازه. حس شکست براش تبدیل به یه وسواس شده؛ فکر میکنه اگه یه تصمیم اشتباه کمتر گرفته بود، هنوز همه زنده بودن.
وقتی یه نفر مثل ثور با اون قدرت، غرور و موقعیت خودش رو بیارزش میدونه، یعنی غم از سطح گذشته و به عمق وجودش رسیده. اون قهرمانیه که نمیتونه خودش رو ببخشه، و همین ناتوانی، تعریف دقیق افسردگیه.
۵. تونی استارک (پذیرش)

تونی تنها کسیه که واقعاً با خودش کنار اومده. بعد از همهی شکستها، بالاخره یاد گرفته چطور زندگی کنه بدون اینکه دائم دنبال نجات دنیا باشه. با پپر و مورگان زندگی آروم و واقعیای داره، چیزی که همیشه ازش فرار میکرد.
اون بالاخره قبول کرده که نمیشه همهچیز رو کنترل کرد. این یعنی رسیده به مرحلهی «پذیرش». ولی جالبه که این پذیرش، بیخیالی نیست. هنوز اون حس مسئولیت و کنجکاوی همیشگی رو داره، فقط فرقش اینه که دیگه از روی ترس یا غرور تصمیم نمیگیره.
وقتی تیم سراغش میاد، وسوسه میشه، چون هنوز براش مهمه. اما این بار انتخابش آگاهانهست، نه از سر عذاب وجدان یا نیاز به قهرمان بودن.
تونی میدونه ممکنه آخرش تموم بشه، ولی این بار نمیخواد فرار کنه.
صحنهی آخرش که میگه «I am Iron Man» فقط یه دیالوگ نمادین نیست؛ خلاصهی کل مسیرشه. از مردی که همیشه سعی میکرد زنده بمونه، به کسی تبدیل شده که با مرگ خودش صلح کرده. همونجا نشون میده قهرمان واقعی فقط کسی نیست که دنیا رو نجات بده، کسیه که خودش رو هم در آخر میفهمه.
کاپیتان آمریکا (درمانگر گروه)

استیو راجرز توی این فیلم یه نقش متفاوت داره. برخلاف بقیه که هنوز درگیر غم خودشونن، اون سعی میکنه بقیه رو جمع کنه، حرف بزنه، کمک کنه حرکت کنن. از همون اول، جلسات گروهی برگزار میکنه تا آدمها بتونن حرف بزنن و از حس سنگینشون بیرون بیان. خودش هنوز غم داره، ولی یاد گرفته باهاش کنار بیاد، نه اینکه سرکوبش کنه.
کپیتان آمریکا همیشه نمایندهی امید و پایداری بوده، اما اینجا امیدش واقعیتره. از جنس شعار نیست، از جنس تجربهست. میدونه غم از بین نمیره، فقط شکلش عوض میشه. برای همین سعی میکنه هرکسی رو تو مسیر خودش پیش ببره ناتاشا رو از انکار، بروس رو از چانهزنی، ثور رو از افسردگی و تونی رو از ترس.
در نهایت، خودش هم به اون مرحلهی آخر میرسه: پذیرش.
وقتی برمیگرده به گذشته و تصمیم میگیره زندگی کنه، اون اولین باره که بهجای نجات دنیا، خودش رو نجات میده. انتخابش ساکت و انسانیه، اما دقیقاً همون چیزیه که نشون میده دایرهی سوگواری بسته شده. استیو بالاخره به آرامش رسیده، و اون لبخند آخرش یعنی: «من ادامه دادم.»
حرف آخر
Endgame فقط یه پایان برای داستان اونجرز نیست، یه تصویر از غم جمعیه. قهرمانهاش بعد از نجات دنیا، حالا باید خودشون رو نجات بدن. هرکدوم یه جور با درد کنار میان یکی انکار میکنه، یکی میجنگه، یکی خودش رو قانع میکنه، یکی فرو میریزه و یکی بالاخره میپذیره.
فیلم بهجای اینکه فقط یه نبرد آخر باشه، یه مسیر روانیه برای بستن زخمها. نشون میده قهرمان بودن همیشه دربارهی قدرت نیست، دربارهی پذیرفتن ضعفه. دربارهی اینه که حتی وقتی نمیتونی همهچیز رو درست کنی، هنوز میتونی ادامه بدی.
پایانش غمانگیزه، ولی صلحآمیزه چون بعد از سالها جنگیدن، بالاخره همهشون به یه چیز ساده میرسن: رها کردن همیشه شکست نیست، گاهی تنها راه نجاته.


2 Comments
مهدی
این جالب بود.فکر کنم داشتن خانواده به رسیدن به مرحله پذیرش کمک میکنه. ولی مگه این یک روند نیست؟!نباید توی پنج سال ناتاشا از مرحله اول رد میشد؟؟ خودم این روند رو طی کردم ولی جالبه واسم که کسی توی همون اولی اینقدر طولانی گیر کنه،مراحل بعدی براش خیلی خیلی طولانی تر میشه و انگار شخصیت شکنندست ولی تلاش میکنه حفظ ظاهر کنه ولی چون بلد نیست رشد و تغییر کنه گیر کرده . عجیب ترین واسم کاپیتان امریکاست.خیلی شخصیت قوی میخواد درمانگر بودن توی اون وضعیت.معمولا همه خودشونو گم میکنن. شخصیت یلنا هم همین روند رو طی میکنه و توی سریال هاک ای و تاندربولت میشه قشنگ تغییر رو درش دید.شاید واسه همین بود که هاک ای خشم یلنا رو درک میکرد و میدونست چه حسی داره اون وضع
Shiva
اره منم اینو قبول دارم ولی مسئله اینجاست که شاید اصلا قصدشون این نبوده از اول و توی هاکای و تاندر بولت اومدن اینو نشون دادن چون این مراحل سوگواری و خیلی چیزای دیگه (تئوری های عجیب طرفدارا ) در واقع شنیده شد .اگه دقت کنی خیلی از چیزایی که همه ی ماها (طرفدارا) راجع بهش ایده پردازی میکردیم و یجورایی احتمال میدادیم اتفاق بیفته یا توقعمون این بود که اون اتفاقه بیفته واقعا میشه و خب ما ها هم خوشحال تریم.
بزار راحت تر بگم حس میکنم مارول بالاخره فهمیده ما چی دوست داریم ببینیم و چی دوست نداریم که این خیلی خوبه
احتمال بعدی هم اینه که اگه قصدش رو داشتن پس شاید فقط مراحل رو میخواستن کنار هم نشون بدن و تو فازای بعدی صرفا روند رو نشون بدن یعنی چیزی که تو تاندر بولت و هاکای دیدیم.در کل که از این که مارول دوباره خوب شده خوشحالیم 😁🌟
ممنونم که برامون نظرتونو نوشتین😊