Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

خلاصه دو فصل اول House of the Dragon؛ از رنیرا تا جنگ اژدهایان

سلام و درود به اهالی وستروس از دنیای جادوگران!

خب، از اون‌جایی که فصل سوم House of the Dragon قراره ۳۱ام خرداد بیاد، گفتم قبل از این‌که دوباره اژدهایان و بریزن وسط آسمون و خاندان تارگرین شروع کنه به آتیش زدن خودش و نصف وستروس، یه خلاصه درست‌وحسابی از دو فصل قبلی براتون بذارم.

چون واقعاً کی الان وقت داره بشینه دو فصل قبل رو دوباره از اول ببینه؟ مخصوصاً سریالی مثل خاندان اژدها که کلی شخصیت‌ داره و روابطشون ..خب دیگه خودتون میدونین(از جم تیوی گذشته)، تازه از اون گذشته، همه یا فامیل همدیگه‌ان یا دشمن همدیگه، همه هم که ادعای سلطنت و این داستانارو دارن که تازه هرکدوم یا یه زخم و عقده خانوادگی، یه اژدها یا حداقل یه نقشه کثیف تو آستینش داره.

برای همین تو این مقاله می‌خوایم خیلی راحت و بی‌دردسر یادآوری کنیم اصلاً دعوای رنیرا و سبزها از کجا شروع شد، چرا اگان نشست روی تخت، آلیسنت دقیقاً چی رو اشتباه فهمید، دیمون چرا رفت هارنهال، ایموند چطور تبدیل شد به کابوس وستروس و این رقص اژدهایان بالاخره چطور از یه دعوای خانوادگی رسید به جنگی که قراره کل سرزمین رو بسوزونه.

پس با من همراه باشین 😁😁

همه‌چیز از انتخاب رنیرا شروع شد!

اگه بخوایم کل بدبختی خاندان تارگرین رو از یه نقطه شروع کنیم، باید برگردیم به همون روزی که ویسریس تصمیم گرفت رنیرا رو به عنوان وارث تخت آهنین معرفی کنه. یعنی دخترش، نه برادرش دیمون، نه هیچ مرد دیگه‌ای از خاندان؛ خود رنیرا.

روی کاغذ، همه‌چیز خیلی رسمی و مرتب بود. لردهای وستروس اومدن، جلوی شاه زانو زدن، قسم خوردن که بعد از ویسریس از رنیرا به عنوان وارث قانونی تخت حمایت کنن و خلاصه همه‌چیز ظاهراً قشنگ و بی‌دردسر تموم شد. ولی خب، داریم درباره وستروس حرف می‌زنیم؛ جایی که مردمش حتی سر صندلی شام هم ممکنه توطئه کنن، چه برسه به تخت آهنین.

مشکل اصلی این بود که رنیرا دختر بود. ویسریس شاید خودش با تمام وجود می‌خواست دخترش بعد از او ملکه بشه، اما خیلی از لردها و خاندان‌های قدیمی وستروس هنوز توی همون فکر قدیمی گیر کرده بودن که تخت باید به یه مرد برسه. برای همین، از همون اول یه چیزی زیر پوست دربار قل‌قل می‌کرد. همه قسم خورده بودن، ولی خیلی‌ها ته دلشون هنوز منتظر بودن ببینن شاه بالاخره پسر‌دار می‌شه یا نه.

بعد از مرگ همسر اول ویسریس، همه‌چیز پیچیده‌تر شد. شاه با آلیسنت های‌تاور ازدواج کرد؛ کسی که فقط یه دختر اشرافی معمولی نبود، بلکه دختر اتو های‌تاور بود؛ همون دستی که سیاست رو خیلی خوب بلد بود و می‌دونست چطور باید مهره‌ها رو بچینه. این ازدواج، فقط یه ازدواج ساده نبود. با ورود آلیسنت به جایگاه ملکه، خاندان های‌تاور هم رسماً یه پای خودش رو گذاشت وسط قدرت تارگرین‌ها.

بعد هم اگان به دنیا اومد؛ پسر ویسریس و آلیسنت. و اینجا بود که ماجرا واقعاً بوی دردسر گرفت. چون تا قبل از اگان، رنیرا وارث بی‌رقیب شاه بود. اما حالا ویسریس یه پسر داشت و توی ذهن خیلی‌ها، همین یه جمله کافی بود: «پسر شاه زنده‌ست، پس چرا دخترش باید وارث باشه؟»

اما ویسریس نظرش رو عوض نکرد. با وجود تولد اگان، هنوز رنیرا رو وارث خودش می‌دونست. همین تصمیم باعث شد دربار کم‌کم دو تکه بشه؛ یه طرف کسانی که به قسم خودشون برای حمایت از رنیرا پایبند بودن، یه طرف کسانی که باور داشتن اگان باید وارث واقعی باشه. فعلاً شاید کسی شمشیر نکشیده بود، ولی شکاف ایجاد شده بود. همون شکافی که بعداً کل وستروس رو قورت داد.

اینجا هنوز جنگی شروع نشده بود، هنوز خبری از رقص اژدهایان نبود، اما بذر همه‌چیز کاشته شده بود؛ یه شاه که می‌خواست خلاف سنت‌های وستروس عمل کنه، یه دختر که حق قانونی خودش رو داشت، یه پسر تازه‌متولدشده که خیلی‌ها منتظر بودن جاش رو بگیره، و یه درباری که کم‌کم داشت به دو رنگ تقسیم می‌شد.

رنیرا و آلیسنت چطور از دوست به دشمن تبدیل شدند؟

حالا وسط این همه سیاست و تخت و تاج، یه چیزی هست که دردناک‌تر از بقیه به نظر می‌رسه؛ رابطه رنیرا و آلیسنت. چون این دوتا از اول دشمن نبودن. اتفاقاً اول سریال، رنیرا و آلیسنت واقعاً به هم نزدیک بودن. از اون رفاقت‌هایی که آدم فکر می‌کنه حداقل وسط این همه مار و عقرب درباری، یه نفر هست که می‌شه بهش تکیه کرد.

رنیرا اون موقع هنوز شاهزاده‌ای بود که بیشتر از سیاست، دنبال آزادی خودش بود. دلش نمی‌خواست فقط یه مهره برای ازدواج و اتحاد خاندان‌ها باشه. از اون طرف آلیسنت هم دختری بود که زیر سایه پدرش زندگی می‌کرد و خیلی وقت‌ها بیشتر از این‌که خودش تصمیم بگیره، تصمیم‌ها براش گرفته می‌شد. یعنی هر دوشون یه جورهایی توی قفس بودن؛ فقط قفس‌هاشون فرق داشت.

اما اولین ترک جدی رابطه‌شون از همون‌جایی خورد که آلیسنت با ویسریس ازدواج کرد. حالا تصور کن بهترین دوستت یهو بشه نامادریت. اونم نه تو یه خانواده معمولی که نهایتاً دعواتون سر شام و ظرف شستن باشه؛ توی خاندان تارگرین، کنار تخت آهنین، وسط نگاه صدتا لرد فضول و پدری مثل اتو های‌تاور که قشنگ معلومه از همون اول داره نقشه می‌کشه. واقعاً از جم تیوی گذشته این یکی.

برای رنیرا، این ازدواج فقط یه تغییر خانوادگی نبود؛ یه جور خیانت بود. آلیسنت به نزدیک‌ترین آدم زندگی پدرش تبدیل شد، اون هم درست وقتی که رنیرا هنوز با مرگ مادرش کنار نیومده بود. از اون طرف، آلیسنت هم شاید خودش انتخاب زیادی نداشت. اتو هلش داد سمت ویسریس، دربار هم ازش همون چیزی رو می‌خواست که همیشه از زن‌های این دنیا می‌خواستن: ازدواج کن، بچه بیار، خاندان رو قوی‌تر کن، خیلی هم سؤال نپرس.

بعد با تولد اگان، فاصله بین این دو نفر بیشتر شد. چون آلیسنت دیگه فقط دوست قدیمی رنیرا نبود؛ مادر پسری بود که خیلی‌ها می‌خواستن جای رنیرا رو بگیره. از اینجا به بعد، رابطه‌شون دیگه فقط رابطه دو دوست سابق نبود. هر حرف، هر نگاه و هر تصمیم‌شون یه بار سیاسی پیدا کرد. رنیرا هر روز بیشتر حس می‌کرد جایگاهش داره تهدید می‌شه و آلیسنت هم کم‌کم باور می‌کرد که آینده بچه‌هاش در خطره.

بدترین بخش ماجرا اینه که هیچ‌کدوم‌شون از اول هیولا نبودن. رنیرا فقط می‌خواست حقی که پدرش بهش داده بود ازش گرفته نشه. آلیسنت هم توی ذهن خودش داشت از بچه‌هاش محافظت می‌کرد. ولی وقتی ترس، قدرت، خانواده و سیاست قاطی می‌شن، آدم‌ها خیلی راحت از دوست تبدیل می‌شن به دشمن.

همین رابطه است که قلب احساسی خاندان اژدها رو می‌سازه. چون دعوای رنیرا و آلیسنت فقط دعوای دو زن بر سر قدرت نیست؛ دعوای دو آدمیه که یه زمانی همدیگه رو می‌فهمیدن، ولی کم‌کم آن‌قدر بین‌شون دروغ، سوءظن، فشار خانوادگی و بازی‌های درباری جمع شد که دیگه حتی وقتی روبه‌روی هم می‌ایستن، انگار دارن با یه غریبه حرف می‌زنن.

و این دقیقاً همون چیزیه که داستان رو دردناک‌تر می‌کنه. چون قبل از این‌که سبزها و سیاه‌ها شکل بگیرن، قبل از این‌که جنگ به اژدهاها برسه، قبل از این‌که وستروس دو تکه بشه، اول یه دوستی از هم پاشید.

مرگ ویسریس و اشتباهی که وستروس را به آتش کشید

خب، برسیم به جایی که همه‌چیز رسماً از کنترل خارج شد؛ مرگ ویسریس.

ویسریس از همون اول هم پادشاهی نبود که بخواد با مشت آهنین حکومت کنه. بیشتر از اون مدل آدم‌هایی بود که دلش می‌خواست همه‌چیز با حرف، محبت، خانواده‌دوستی و یه دورهمی شام خانوادگی حل بشه. مشکل اینجاست که آقاجان، این‌جا وستروسه، نه جلسه صلح و دوستی مدرسه. وقتی همه دور میز نشستن و نصفشون منتظرن اون یکی نصفه بمیره، دیگه با «بیایید خانواده باشیم» چیزی درست نمی‌شه.

ویسریس سال‌ها تلاش کرد رنیرا رو به عنوان وارث خودش نگه داره. حتی وقتی اگان به دنیا اومد، حتی وقتی دربار کم‌کم دو دسته شد، حتی وقتی همه می‌دونستن این تصمیم بعد از مرگش دردسر درست می‌کنه، باز هم نظرش رو عوض نکرد. برای خودش قضیه روشن بود: رنیرا وارثه. تمام.

اما مشکل دقیقاً از همون‌جایی شروع شد که ویسریس قبل از مرگش، توی حال و هوای بیماری و تب و هذیون، دوباره برگشت سراغ اون پیش‌گویی معروف خاندان تارگرین؛ همون «نغمه یخ و آتش» و رؤیای اگان فاتح. پیش‌گویی‌ای که می‌گفت یه تهدید بزرگ قراره از شمال بیاد و برای نجات قلمرو، باید یه تارگرین روی تخت آهنین باشه تا وستروس رو متحد کنه.

حالا ویسریس این حرف‌ها رو قبلاً به رنیرا گفته بود. یعنی این راز قرار بود از پادشاه به وارث منتقل بشه. اما شب آخر، وقتی آلیسنت کنار بسترش بود، ویسریس با همون حال خراب شروع کرد درباره اگان، شاهزاده موعود و نغمه یخ و آتش حرف زدن. آلیسنت هم که از قبل ذهنش پر از ترس و فشار و حرف‌های اطرافیان بود، این حرف‌ها رو یه جور دیگه فهمید.

اینجاست که فاجعه اتفاق می‌افته.

آلیسنت فکر کرد ویسریس داره درباره پسر خودش، یعنی اگان، حرف می‌زنه. فکر کرد شاه در آخرین لحظه‌هاش پشیمون شده و می‌خواد اگان روی تخت بشینه. درحالی‌که ما می‌دونیم ویسریس اصلاً توی اون حال و هوا منظورش این نبود. داشت درباره اگان فاتح و پیش‌گویی خاندان حرف می‌زد، نه اگان پسر آلیسنت. ولی خب، وقتی اسم‌ها توی خاندان تارگرین همه شبیه همه‌ست، معلومه یه روز یکی از همین اسم‌های تکراری نصف وستروس رو می‌فرسته هوا.

از اینجا به بعد، آلیسنت خودش رو قانع کرد که داره خواسته آخر ویسریس رو اجرا می‌کنه. یعنی توی ذهن خودش، این دیگه فقط یه نقشه سیاسی نبود؛ یه جور وظیفه بود. یه چیزی که فکر می‌کرد شاه مرده ازش خواسته. برای همین هم وقتی ویسریس مرد، آلیسنت فقط با غم از دست دادن همسرش روبه‌رو نبود؛ با یه تصمیم خیلی سنگین هم روبه‌رو بود: این‌که باید اجازه بده رنیرا به تخت برسه، یا طبق چیزی که خودش فکر می‌کرد وصیت ویسریسه، اگان رو پادشاه کنه.

و خب، می‌دونیم کدوم مسیر رو انتخاب کرد.

مرگ ویسریس آخرین چیزی بود که هنوز این خانواده رو به زور کنار هم نگه داشته بود. تا وقتی ویسریس زنده بود، همه با تمام کینه‌ها و نقشه‌هاشون یه جورهایی ترمز داشتن. نه از روی عشق و احترام لزوماً؛ بیشتر چون هنوز شاه زنده بود و حرف آخر رو می‌زد. اما به محض این‌که ویسریس رفت، اون ترمز هم کنده شد.

از اون لحظه به بعد، دیگه هیچ‌کس واقعاً دنبال آرامش نبود. هرکسی چیزی رو که از قبل می‌خواست، از حرف‌های آخر ویسریس برداشت کرد. آلیسنت فکر کرد داره وصیت شاه رو اجرا می‌کنه. اتو های‌تاور فرصت رو دید. سبزها آماده بودن. و رنیرا، بدون این‌که اصلاً خبر داشته باشه پدرش مرده، داشت حقش رو از دست می‌داد.

یعنی قشنگ یه سوءبرداشت، یه اسم تکراری، یه پیش‌گویی نصفه‌نیمه و یه خانواده پر از زخم کافی بود تا وستروس بره سمت آتیشی که دیگه خاموش کردنش کار هیچ‌کس نبود.

سبزها تخت را گرفتند، سیاه‌ها جنگ را شروع کردند(بسیار هم عالی😑🤷🏻‍♀️)

بعد از مرگ ویسریس، اتفاقی که افتاد خیلی ساده بود، ولی اثرش وحشتناک شد: سبزها خبر مرگ شاه رو سریع عمومی نکردن. اول درها رو بستن، آدم‌ها رو جمع کردن، نقشه‌ها رو رو کردن و شروع کردن به چیدن مهره‌ها. یعنی هنوز بدن ویسریس سرد نشده بود که بحث اصلی این بود: حالا چطوری اگان رو روی تخت بنشونیم؟

و اینجاست که می‌فهمیم خیلی از آدم‌های دربار از مدت‌ها قبل برای همین لحظه آماده بودن. این‌طور نبود که همه با شنیدن حرف آلیسنت یهو بگن «عه واقعاً؟ پس اگان شاه بشه؟» نه عزیز من، خیلی‌ها از قبل ته ذهنشون همین رو می‌خواستن. حرف آلیسنت فقط بهترین بهانه ممکن بود. یه جور مهر تأیید آسمونی روی نقشه‌ای که زمینی‌ها خیلی وقت بود براش دندون تیز کرده بودن.

اتو های‌تاور و سبزها می‌دونستن اگر خبر مرگ شاه همین‌طوری پخش بشه، رنیرا به عنوان وارث رسمی می‌تونه ادعای خودش رو مطرح کنه. پس باید سریع‌تر عمل می‌کردن. باید قبل از این‌که دراگون‌استون خبردار بشه، قبل از این‌که طرفداران رنیرا جمع بشن، قبل از این‌که کسی فرصت فکر کردن داشته باشه، اگان رو پیدا کنن و تاج رو بذارن روی سرش.

حالا خود اگان هم واقعاً از اون شاه‌های آماده و باابهت نبود که بگیم از بچگی منتظر بوده بیاد قلمرو رو نجات بده. نه، اگان بیشتر شبیه کسی بود که خودش هم درست نمی‌دونست چرا همه دارن هلش می‌دن سمت تخت آهنین. ولی خب، تخت آهنین هیچ‌وقت فقط درباره لیاقت نبوده. خیلی وقت‌ها درباره اینه که چه کسی زودتر می‌رسه، چه کسی پشتش آدم‌های قدرتمندتری داره و چه کسی بهتر می‌تونه بقیه رو ساکت کنه.

در نهایت، اگان رو تاج‌گذاری کردن. وسط کینگز لندینگ، جلوی مردم، با تمام شکوه و نمایش لازم. چون سبزها خوب می‌دونستن پادشاهی فقط این نیست که یه نفر روی تخت بشینه؛ باید تصویرش رو هم به مردم بفروشی. باید مردم ببینن، بشنون، تشویق کنن، باور کنن. حتی اگه پشت پرده ماجرا پر از خیانت و عجله و پنهان‌کاری باشه.

اما این تاج‌گذاری یه معنی واضح داشت: رنیرا کنار زده شده بود.

از اون طرف، وقتی خبر به رنیرا رسید، همه‌چیز براش یک‌دفعه خراب شد. اول مرگ پدرش، بعد فهمیدن این‌که سبزها تخت رو برداشتن و اگان رو پادشاه اعلام کردن. یعنی رنیرا نه فقط پدرش رو از دست داده بود، بلکه هم‌زمان دید حق قانونی‌ای که سال‌ها براش قسم خورده بودن، جلوی چشمش داره دزدیده می‌شه.

واکنش رنیرا هم از همون اول فقط خشم کور نبود. این خیلی مهمه. رنیرا می‌فهمید جنگ یعنی چی. می‌فهمید اگر دو طرف شمشیر بکشن، فقط چند نفر از خاندان تارگرین آسیب نمی‌بینن؛ کل وستروس می‌ره زیر آتیش اژدهاها. برای همین اولش هنوز یه جایی ته دلش دنبال این بود که شاید بشه راهی پیدا کرد، شاید بشه قلمرو رو از جنگ نجات داد. ولی خب، وقتی تختت رو گرفتن و اسم یکی دیگه رو به عنوان شاه فریاد زدن، صلح دیگه خیلی سخت شبیه صلح می‌مونه؛ بیشتر شبیه تسلیم شدنه.

اینجا بود که دو جبهه اصلی داستان رسماً شکل گرفتن.

یه طرف سبزها بودن؛ طرفداران اگان، آلیسنت، اتو های‌تاور، کریستن کول و اون‌هایی که یا از اول با پادشاهی رنیرا مشکل داشتن، یا می‌خواستن قدرت کنار اگان بمونه. رنگ سبز هم از همون لباس معروف آلیسنت میاد؛ همون لحظه‌ای که قشنگ بی‌صدا اعلام کرد من دیگه کنار شما نیستم، من طرف خودم وایسادم.

طرف دیگه سیاه‌ها بودن؛ طرفداران رنیرا، دیمون، خاندان ولاریون و کسانی که هنوز به همون قسم قدیمی پایبند بودن. سیاه‌ها رنیرا رو وارث قانونی ویسریس می‌دونستن و از نگاه اون‌ها، کاری که سبزها کردن چیزی جز غصب تخت نبود.

پس از اینجا به بعد، داستان دیگه فقط درباره یه اختلاف خانوادگی نبود. دیگه بحث این نبود که رنیرا و آلیسنت با هم مشکل دارن، یا ویسریس انتخاب درستی کرده یا نه. حالا وستروس دو تکه شده بود؛ یه طرف می‌گفت اگان شاهه، یه طرف می‌گفت رنیرا ملکه‌ست.

و خب، وقتی دو نفر هم‌زمان خودشون رو صاحب تخت آهنین بدونن، اونم توی دنیایی که اژدهاها هنوز زنده‌ان، نتیجه‌اش معمولاً مذاکره دوستانه و چای دارچینی نیست. نتیجه‌اش می‌شه رقص اژدهایان؛ جنگی که قرار بود اول فقط سر جانشینی باشه، ولی کم‌کم همه‌چیز رو با خودش بسوزونه.

مرگ لوسریس؛ لحظه‌ای که دیگر راه برگشتی نماند

تا اینجای داستان، هنوز یه ذره امید بود که شاید این دعوای تاج‌وتخت با مذاکره، نامه، قسم‌های قدیمی و یکم عقل و منطق جمع بشه. یعنی رنیرا هنوز کامل نرفته بود سمت جنگ. از اون طرف سبزها هم تازه تخت رو گرفته بودن و هر دو طرف داشتن سعی می‌کردن خاندان‌های مهم وستروس رو بکشن سمت خودشون. خلاصه هنوز همه‌چیز به اون نقطه «دیگه تموم شد، بزن بریم جنگ» نرسیده بود.

برای همین رنیرا تصمیم گرفت پسرهاش رو بفرسته سراغ لردهای بزرگ، تا بهشون یادآوری کنن که قبلاً به خودش قسم خوردن. جیسریس رفت سمت شمال و وینترفل، لوسریس هم رفت سمت استورمز اند، پیش خاندان براتیون. روی کاغذ مأموریت لوسریس خیلی ساده بود؛ یه پیام ببره، یه قسم قدیمی رو یادآوری کنه و برگرده. ولی خب، توی خاندان اژدها هیچ مأموریت ساده‌ای واقعاً ساده تموم نمی‌شه.

لوسریس وقتی به استورمز اند رسید، دید اوضاع اون‌قدرا هم به نفعش نیست. بوروس براتیون از اون مدل لردهایی نبود که فقط با یادآوری یه قسم قدیمی سریع بگه چشم، ملکه رنیرا تا پای جان. از اون بدتر، ایموند هم قبل از لوسریس رسیده بود اون‌جا. یعنی همون ایموندی که از بچگی با لوک مشکل داشت و هنوز ماجرای از دست دادن چشمش رو فراموش نکرده بود. حالا هم با ویگار اومده بود؛ بزرگ‌ترین و ترسناک‌ترین اژدهای زنده اون زمان. قشنگ یعنی یکی با موتور اومده، یکی با تانک.

اینجا فضا از همون اول سنگین بود. لوسریس هنوز بچه بود، نه برای جنگ اومده بود، نه دنبال درگیری بود. پیام‌رسان رنیرا بود و قرار بود فقط حرف مادرش رو برسونه. ولی ایموند دنبال یه چیز دیگه بود. اون می‌خواست قدیمی‌ترین عقده‌اش رو بالاخره صاف کنه. می‌خواست لوک رو تحقیر کنه، بترسونه و بهش یادآوری کنه که اون چشم از دست رفته هنوز بین‌شون مونده.

بعد از این برخورد پرتنش، لوسریس با آراکس از استورمز اند بیرون زد. بارون، طوفان، آسمون تاریک و اون فضای خفه‌ای که از همون اول معلومه قراره یه بلایی سر یکی بیاد. ایموند هم با ویگار دنبالش رفت. حالا از نظر قدرت، اصلاً مقایسه خنده‌داره؛ آراکس یه اژدهای کوچیک و جوون بود، ویگار اما یه هیولای جنگی پیر و عظیم که نصف تاریخ تارگرین‌ها رو از نزدیک دیده بود.

ایموند شاید اولش قصد نداشت واقعاً لوک رو بکشه. بیشتر می‌خواست بترسونتش، بازی دربیاره، همون کینه قدیمی رو خالی کنه. ولی مشکل اینجاست که وقتی با اژدها بازی می‌کنی، مخصوصاً اژدهایی مثل ویگار، دیگه همه‌چیز دست خودت نیست. آراکس وحشت کرد و به ویگار حمله کرد، ویگار هم دیگه به حرف ایموند گوش نداد. و همین شد فاجعه.

ویگار آراکس و لوسریس رو توی آسمون تکه‌تکه کرد.

این لحظه یکی از مهم‌ترین نقطه‌های کل سریاله. چون تا قبل از مرگ لوک، هنوز جنگ بیشتر شبیه یه بحران جانشینی بود. تلخ بود، خطرناک بود، ولی هنوز شاید می‌شد یه جوری جلوش رو گرفت. اما وقتی پسر رنیرا کشته شد، اونم به دست پسر آلیسنت، همه‌چیز عوض شد. این دیگه فقط دزدیدن تخت نبود. این دیگه فقط خیانت سیاسی نبود. این قتل فرزند بود.

رنیرا وقتی خبر مرگ لوسریس رو شنید، وارد یه سکوت سنگین شد. از اون سکوت‌هایی که از هزار تا داد و فریاد ترسناک‌تره. چون می‌دونی طرف هنوز چیزی نگفته، ولی یه چیزی توی دلش شکسته که دیگه درست‌شدنی نیست. همون نگاه آخر رنیرا کافی بود تا بفهمیم از اینجا به بعد، ماجرا وارد مرحله تازه‌ای شده.

مرگ لوک هم برای رنیرا یه زخم مادرانه بود، هم برای سیاه‌ها یه اعلام جنگ واقعی. از این لحظه به بعد، دیگه صحبت از صبر و مذاکره و راه‌حل نرم خیلی سخت می‌شه. چون وقتی یه مادر بچه‌اش رو از دست می‌ده، اونم وسط جنگ تاج‌وتخت و خیانت خانوادگی، دیگه نمی‌شه انتظار داشت فقط بشینه و نامه‌نگاری کنه.

اینجا بود که رقص اژدهایان واقعاً شروع شد. نه با تاج‌گذاری اگان، نه با دعوای شوراها، نه حتی با قسم‌شکنی لردها؛ با مرگ یه پسر که قرار بود فقط پیام مادرش رو برسونه و برگرده.

انتقام خونین؛ یک پسر در برابر یک پسر

بعد از مرگ لوسریس، دیگه فضا کاملاً عوض شد. رنیرا عزادار بود، دیمون خشمگین بود و سیاه‌ها فهمیده بودن که سبزها فقط تخت رو نگرفتن؛ حالا خون هم ریخته شده. و خب توی دنیای تارگرین‌ها، خون معمولاً بی‌جواب نمی‌مونه. مخصوصاً وقتی پای دیمون وسط باشه، که کلاً آدمی نیست بگه «بیایید منطقی و آرام بررسی کنیم.» نه عزیز من، دیمون از اون آدم‌هاست که اول انتقام می‌گیره، بعد شاید بشینه فکر کنه چی شد.

اینجاست که جمله معروف «یک پسر در برابر یک پسر» وارد ماجرا می‌شه. یعنی چون رنیرا پسرش رو از دست داده، باید از طرف مقابل هم یه پسر گرفته بشه. این انتقام قرار بود سراغ ایموند بره؛ چون ایموند کسی بود که باعث مرگ لوک شده بود. اما مثل خیلی از اتفاق‌های این سریال، چیزی که قرار بود یه جور حساب‌وکتاب خونین باشه، تبدیل شد به یه فاجعه حتی کثیف‌تر.

دو نفر به اسم‌های Blood و Cheese وارد ماجرا شدن؛ یکی از نگهبان‌ها و یکی هم موش‌گیر ردکیپ. همین ترکیب خودش نشون می‌ده ما دیگه از جنگ شرافتمندانه و دوئل اژدهاسوارها خیلی فاصله گرفتیم. اینجا دیگه بحث میدان نبرد نیست. بحث راهروهای تاریک قصره، درهای مخفی، ترس، بچه‌ها و آدم‌هایی که هیچ دفاعی از خودشون ندارن.

هدف اصلی این بود که ایموند کشته بشه، اما وقتی بهش دسترسی پیدا نکردن، رفتن سراغ هلینا و بچه‌هاش. و اینجاست که داستان واقعاً دارک می‌شه. هلینا، که از همه شخصیت‌های این خاندان بی‌آزارتر و دورتر از بازی‌های سیاسی بود(حتی رنیرا هم تو دعوا های بعد این داستان با دیمن به این ماجرا اشاره کرد که هلینا و بچه هاش بی‌گناه بودن)، یک‌دفعه وسط کابوس قرار گرفت. اون نه دنبال تاج بود، نه دنبال جنگ، نه مثل بقیه توطئه می‌چید. ولی توی این خانواده، حتی اگر کاری به جنگ نداشته باشی، جنگ خودش میاد سراغت.

Blood و Cheese پسر کوچک هلینا، جهیریس، رو کشتن. همون چیزی که قرار بود «یک پسر در برابر یک پسر» باشه، تبدیل شد به قتل یه بچه بی‌گناه. و این دقیقاً همون نقطه‌ایه که انتقام از حالت قابل‌فهم خارج می‌شه و می‌ره توی تاریک‌ترین گوشه‌های داستان.

از نگاه سیاه‌ها، شاید این قرار بود جوابی به مرگ لوسریس باشه. اما از نگاه مردم، از نگاه دربار، از نگاه هر کسی که هنوز یه ذره وجدان براش مونده، این اتفاق یه لکه بزرگ بود. چون مردم شاید سیاست رو کامل نفهمن، شاید براشون مهم نباشه رنیرا وارث قانونی بوده یا اگان، شاید حتی ندونن پشت پرده شوراها چی گذشته؛ ولی قتل یه بچه رو می‌فهمن. اون دیگه چیزی نیست که بشه راحت توجیهش کرد.

سبزها هم دقیقاً از همین استفاده کردن. جنازه و عزاداری و نمایش عمومی، همه تبدیل شد به سلاح تبلیغاتی علیه رنیرا. حالا مهم نبود رنیرا خودش مستقیم دستور قتل اون بچه رو داده بود یا نه؛ مهم این بود که مردم اسم اون رو کنار این اتفاق می‌شنیدن. تصویری که سیاه‌ها می‌خواستن از رنیرا بسازن، تصویر وارث قانونی و ملکه‌ای مظلوم بود که تختش رو دزدیدن. اما Blood and Cheese این تصویر رو ترک انداخت.

این اتفاق برای هلینا هم یه ضربه وحشتناک بود. هلینا از قبل هم شخصیت شکننده و متفاوتی داشت؛ کسی که انگار همیشه یه جاهایی چیزهایی رو می‌فهمید که بقیه نمی‌فهمیدن، ولی هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گرفت.(درواقع یک dreamer ه ،قدرتی که تو قسمت اخر از دیمن هم دیدیم یعنی یه جورایی میتونن آینده رو ببینن) بعد از مرگ پسرش، اون بیشتر از قبل از دنیای اطرافش جدا شد. و دردناک‌ترین بخشش اینه که هلینا شاید یکی از بی‌گناه‌ترین آدم‌های این جنگ بود، اما یکی از سنگین‌ترین ضربه‌ها رو خورد.

از اینجا به بعد، جنگ دیگه حتی اون ظاهر شرافتمندانه‌اش رو هم از دست داد. قبلش می‌شد گفت دعوا سر حق جانشینیه، سر قسم‌هاست، سر قانون و سنت و قدرت. ولی بعد از Blood and Cheese، همه فهمیدن این جنگ قرار نیست فقط توی میدان نبرد بمونه. قراره وارد اتاق بچه‌ها بشه، وارد خواب مردم بشه، وارد جایی بشه که هیچ‌کس واقعاً در امان نیست.

و این همون چیزیه که خاندان اژدها رو این‌قدر تلخ می‌کنه. چون هر بار یکی می‌خواد انتقام بگیره، به جای این‌که درد قبلی رو کم کنه، یه زخم تازه باز می‌کنه. مرگ لوک قرار بود با مرگ ایموند جواب داده بشه، اما نتیجه‌اش شد مرگ جهیریس. بعد سبزها این رو علیه رنیرا استفاده کردن و آتش جنگ تندتر شد.

یعنی خلاصه‌اش اینه: یک پسر کشته شد، بعد برای انتقامش یک پسر دیگه رو کشتن، و حالا دیگه هیچ‌کس نمی‌تونست ادعا کنه هنوز راه برگشتی وجود داره.

Leave a comment