Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

بررسی قسمت پنجم فصل سوم خاندان اژدها و مهم‌ترین تفاوت‌هاش با کتاب Fire & Blood

سلام بر اهالی دنیای جادوگران!امیدوارم که همگی حالتون خوب باشه.من که تریلر Doomsday رو داغ داغ دیدم (البته که برای شما ها هم گذاشتمش ) و سر ذوقم!شما چطور؟ ولی خل الان فعلا قراره راجع به قسمت 5ام سریال خاندان اژدها صحبت کنیم!

اول از همه بگم که این قسمت نه اون فاجعه‌ایه که بعضی‌ها می‌گن و نه جزو بهترین قسمت‌های سریاله. چندتا صحنه و بازی خیلی خوب داره و کلی اتفاق مهم رو هم راه می‌اندازه، ولی بیشتر از اینکه خودش طوفان باشه، داره آسمون رو برای طوفان بعدی سیاه می‌کنه.

نکته مهم‌تر اینه که سریال توی این قسمت حسابی از کتاب Fire & Blood فاصله گرفته. بعضی اتفاق‌ها جابه‌جا شدن، بعضی شخصیت‌ها مسیر تازه‌ای پیدا کردن و چندتا ماجرا هم کلاً ساخته خود سریالن. حالا باید ببینیم این تغییرها داستان رو جذاب‌تر کردن یا فقط دارن مسیر رسیدن به اتفاق‌های اصلی رو پیچیده‌تر می‌کنن.

بریم بهتون بگم که چه خبره!

رنیرا کینگز لندینگ رو گرفته، ولی شهر هنوز مال اون نیست

رنیرا بالاخره روی تخت آهنین نشسته، ولی خیلی زود معلوم می‌شه گرفتن کینگز لندینگ تازه شروع بدبختی‌هاشه. شهر ظاهراً دست اونه، اما خزانه خالیه، شنل‌طلایی‌ها حقوق نگرفتن، مردم از حکومت تازه راضی نیستن و روی دیوارها هم دارن رنیرا رو «ملکه حرامزاده‌ها» صدا می‌زنن. یعنی تاج هنوز درست روی سرش جا نیفتاده که شهر از زیر پاش داره کنار می‌ره.

مشکل اصلی اینه که رنیرا تقریباً تمام حواسش رو داده به ایموند و ویگار. البته نمی‌شه گفت نگرانی‌اش بی‌دلیله؛ ویگار بزرگ‌ترین اژدهای زنده‌ست و ایموند هم اگه یک روز بد از خواب بیدار بشه، احتمالاً نصف شهر رو آتیش می‌زنه. ولی رنیرا اون‌قدر دنبال این دوتاست که جنگی رو که درست زیر پاش شروع شده نمی‌بینه.

آدم‌های گارد شهر یکی‌یکی کشته می‌شن، مردم بیشتر از قبل از شنل‌طلایی‌ها متنفر می‌شن و یه نفر خیلی حساب‌شده داره کینگز لندینگ رو علیه رنیرا می‌شورونه. بااین‌حال، رنیرا هنوز فکر می‌کنه خطر اصلی یه جایی بیرون دیوارهای شهره. درحالی‌که دشمن از همین حالا اومده وسط پایتخت و داره بیخ گوشش کار خودش رو می‌کنه.

دیمون این‌بار زودتر از رنیرا می‌فهمه قضیه فقط چندتا قتل معمولی نیست. البته قرار نیست فکر کنیم یهو دلش برای مردم شهر سوخته و تصمیم گرفته شهردار مهربون کینگز لندینگ بشه. شنل‌طلایی‌ها از قدیم آدم‌های خودش بودن و یکی از مهم‌ترین پایه‌های قدرتش توی پایتخت حساب می‌شن. وقتی حقوق نمی‌گیرن و یکی‌یکی هم کشته می‌شن، دیمون خوب می‌فهمه یه نفر عمداً داره نیروهای اون رو از سر راه برمی‌داره.

برای همین هم می‌خواد خودش ماجرا رو دنبال کنه، ولی رنیرا باز بحث رو می‌کشونه سمت ایموند و ویگار. انگار تا وقتی جای ویگار معلوم نشده، هیچ مشکل دیگه‌ای ارزش جدی گرفتن نداره. همین هم باعث شده رنیرا با اینکه روی تخت نشسته، کنترل واقعی چندانی روی شهر نداشته باشه.

رفتارش با جافری هم نشون می‌ده چقدر توی ترس و فشار گم شده. بعد از مرگ جیسریس، بیشتر از قبل خودش رو از خانواده کنار کشیده و حتی حاضر نیست مدتی کنار جافری بمونه. تمام فکرش شده تخت، جنگ و ایموند. انگار می‌ترسه اگه یک لحظه حواسش رو از حکومت برداره، همه‌چیز خراب بشه؛ غافل از اینکه همین الان هم اوضاع داره بدون اینکه بفهمه خراب می‌شه.

گفت‌وگوی رنیرا و دیمون توی سپت هم تفاوت نگاه این دوتا رو خیلی خوب نشون می‌ده. رنیرا هنوز دنبال یه نشونه‌ست که ثابت کنه واقعاً حق با اونه و خدایان اونو برای نشستن روی تخت انتخاب کردن. وقتی سپتون اعظم تاج‌گذاریش رو قبول نمی‌کنه، حس می‌کنه حتی خدایان هم پشتش رو خالی کردن.

دیمون اما اصلاً توی این فازها نیست. از نظر اون قدرت چیزی نیست که منتظر بمونی یکی تأییدش کنه؛ قدرت رو می‌گیری و بعد هم با زور نگهش می‌داری. برای همین نمی‌فهمه چرا رنیرا این‌قدر دنبال تأیید مردمه. رنیرا می‌خواد همه قبول کنن ملکه برحقه، دیمون هم فکر می‌کنه مهم نیست قبولش دارن یا نه، فقط نباید جرئت مخالفت داشته باشن.

مشکل اینجاست که هیچ‌کدوم از این دو روش به‌تنهایی جواب نمی‌ده. رنیرا زیادی توی ترس و حقانیت خودش گیر کرده و دیمون هم هنوز فکر می‌کنه هر مشکلی رو می‌شه با شمشیر و چندتا جنازه جمع کرد. نتیجه‌اش هم شده حکومتی که روی کاغذ قدرتمنده، ولی وسط خیابون‌های شهر کسی واقعاً ازش حساب نمی‌بره.

تفاوت با کتاب؛ سابیتا فری و نقشه‌ای که اصلاً توی Fire & Blood نبود

ورود لیدی سابیتا فری به شورای رنیرا یکی از تغییرهای مهم سریال نسبت به کتابه. توی Fire & Blood، سابیتا بعد از اینکه کریستون کول هرنهال رو ترک می‌کنه، کنترل قلعه رو به دست می‌گیره و حتی از حمله ویگار هم جون سالم به در می‌بره. اون توی کتاب یه زن جوان و جنگجوئه که بیشتر وسط میدان جنگ می‌بینیمش، نه داخل شورای کینگز لندینگ.

سریال اما اونو از هرنهال آورده پایتخت و کنار رنیرا نشونده. احتمالاً نویسنده‌ها می‌خوان از همین حالا نقش بزرگ‌تری براش بسازن و به‌جای اینکه فقط یه فرمانده نظامی باشه، وارد تصمیم‌های سیاسی حکومت رنیرا هم بشه.

نقشه‌ای که اورموند از تامبلتون برای کشتن شنل‌طلایی‌ها راه انداخته هم تقریباً کامل ساخته خود سریاله. توی کتاب خبری از این شبکه منظم قاتل‌ها، سکه‌های دیرون یا حمله حساب‌شده به آدم‌های دیمون نیست. اورموند توی سریال از اون سر وستروس نشسته و جوری کینگز لندینگ رو به هم ریخته که انگار سال‌هاست توی تک‌تک کوچه‌های شهر آدم داره.

خود نقشه جذابه، ولی یه سؤال بزرگ هم درست می‌کنه؛ اورموند چطور تونسته از تامبلتون این‌همه آدم و نفوذ توی پایتخت پیدا کنه، اون هم وقتی میساریا و لاریس سال‌ها وقت گذاشتن تا برای خودشون شبکه جاسوسی بسازن؟ سریال فعلاً جواب درستی برای این موضوع نداده و فقط ازمون می‌خواد قبول کنیم اورموند هرجا لازم باشه آدم داره.

بااین‌حال، نتیجه نقشه‌اش کاملاً مشخصه. شنل‌طلایی‌ها عصبانی‌تر می‌شن، مردم بیشتر از حکومت رنیرا متنفر می‌شن و دیمون هم احتمالاً برای پیدا کردن قاتل‌ها شهر رو زیرورو می‌کنه. یعنی رنیرا تخت آهنین رو گرفته، ولی اورموند بدون اینکه حتی وارد کینگز لندینگ بشه، داره شهر رو از زیر پاش می‌کشه.

اورموند و دیرون؛ جنگی که بدون اژدها شروع شده

ایموند ویگار رو داره، رنیرا روی تخت آهنین نشسته و کریستون هم یه ارتش کامل رو با خودش این‌ور و اون‌ور می‌کشه، ولی فعلاً خطرناک‌ترین آدم فصل کسیه که لازم نیست حتی از جاش بلند بشه. اورموند از تامبلتون نشسته، مهره‌هاش رو جابه‌جا می‌کنه و از همون‌جا کینگز لندینگ رو به جون خودش انداخته.

کاری که اورموند می‌کنه دقیقاً همون چیزیه که موقع تعریف داستان مریا مارتل برای دیرون توضیح می‌ده. دورنی‌ها نمی‌تونستن مستقیم جلوی اگان فاتح و اژدهاهاش وایسن، چون نتیجه چنین کاری از قبل معلوم بود؛ چندتا قلعه سوخته، یه عالمه جنازه و آخرش هم شکست. برای همین به‌جای جنگ رو‌در‌رو، قایم شدن، عقب کشیدن و اجازه دادن دشمن آروم‌آروم خسته بشه.

اورموند هم تقریباً همین نقشه رو برای رنیرا چیده. می‌دونه اگه مستقیم به کینگز لندینگ حمله کنه، باید با اژدهاهای سیاه‌ها روبه‌رو بشه و احتمالاً قبل از اینکه به دروازه شهر برسه، نصف ارتشش کباب شده. پس به‌جای اینکه خودش وارد شهر بشه، از داخل به حکومت رنیرا ضربه می‌زنه.

آدم‌هاش شنل‌طلایی‌ها رو یکی‌یکی می‌کشن، مردم رو علیه رنیرا می‌شورونن و کاری می‌کنن دیمون هر روز عصبانی‌تر بشه. هرچقدر شنل‌طلایی‌ها برای پیدا کردن قاتل‌ها فشار بیشتری به مردم بیارن، مردم بیشتر از رنیرا متنفر می‌شن و هرچقدر مردم بیشتر شورش کنن، دیمون هم خشونت بیشتری به خرج می‌ده. یعنی اورموند یه چرخه راه انداخته که هر طرفش برنده باشه، آخرش حکومت رنیرا ضعیف‌تر می‌شه.

سکه‌هایی که تصویر دیرون روشونه هم بخش مهم‌تر نقشه‌ان. اورموند می‌تونست خیلی ساده به آدم‌هاش پول معمولی بده، ولی عمداً سکه‌هایی رو پخش کرده که چهره دیرون روی اون‌ها حک شده. این کار فقط برای پرداخت دستمزد قاتل‌ها نیست؛ یه جور تبلیغ سیاسیه. اورموند داره اسم دیرون رو وارد بازی می‌کنه، حتی قبل از اینکه خود دیرون بدونه دقیقاً قراره چه نقشی داشته باشه.

رابطه اورموند و دیرون هم توی این قسمت از چیزی که اول به نظر می‌رسه پیچیده‌تره. دیرون کنار اون مدام حواسش به حرف‌ها و رفتارش هست و حتی وقتی توی بازی سایواس شکستش می‌ده، به‌جای خوشحال شدن می‌ترسه نکنه اورموند رو عصبانی کرده باشه. این ترس خیلی خوب نشون می‌ده دیرون کنار عموی مهربون و دلسوزش ننشسته؛ کنار مردیه که هر حرکتش می‌تونه یه امتحان تازه باشه.

اورموند اول باختش رو خوب نمی‌گیره، مخصوصاً چون دیرون با استفاده از مهره اژدها شکستش داده؛ همون چیزی که تمام مدت داشت درباره مقابله باهاش حرف می‌زد. ولی وقتی دیرون عذرخواهی می‌کنه، بهش می‌گه هیچ‌وقت بابت پیروزی عذرخواهی نکنه.

همین یه جمله رابطه‌شون رو یکم از حالت ساده «عموی بدجنس و شاهزاده بیچاره» درمیاره. اورموند دیرون رو کنترل می‌کنه،  می‌ترسونه و احتمالاً برای نقشه‌های خودش هم ازش استفاده می‌کنه، ولی درعین‌حال داره بهش یاد می‌ده چطور برنده بشه. مشکل اینجاست که معلوم نیست این آموزش‌ها برای آینده خود دیرونه یا اورموند فقط داره مهره‌ای رو می‌سازه که بعداً راحت‌تر ازش استفاده کنه.

تفاوت با کتاب؛ اورموند دارد از دیرون یک پادشاه می‌سازد؟

رابطه‌ای که سریال بین اورموند و دیرون ساخته، توی Fire & Blood به این شکل وجود نداره. توی کتاب خبری از این رابطه مسموم، ترس دیرون از اورموند یا بازی‌های روانی‌ای که بینشون می‌بینیم نیست. سریال عملاً اورموند رو تبدیل کرده به کسی که هم دیرون رو آموزش می‌ده، هم کنترلش می‌کنه و هم احتمالاً داره آینده‌ش رو بدون اجازه خودش می‌چینه.

سکه‌هایی که چهره دیرون روشون حک شده هم ساخته خود سریالن. توی کتاب اورموند چنین نقشه‌ای برای پخش کردن اسم دیرون توی کینگز لندینگ نداره و اصلاً این‌طور نیست که از تامبلتون یه شبکه مخفی راه بندازه و قاتل‌هاش رو با سکه‌های یه پادشاه احتمالی راهی پایتخت کنه.

این تغییر یه سؤال مهم درست می‌کنه: اورموند دقیقاً چه نقشه‌ای برای دیرون داره؟

اگان زخمیه و هر روز بیشتر از تاج‌وتخت دور می‌شه. ایموند هم معلوم نیست کجاست، چه بلایی سرش اومده و اصلاً می‌تونه دوباره برگرده یا نه. اورموند احتمالاً از همین حالا فهمیده که شاید هیچ‌کدوم از این دو برادر گزینه مناسبی برای ادامه حکومت سبزها نباشن. برای همین داره دیرون رو آروم‌آروم وارد بازی می‌کنه؛ شاهزاده‌ای جوان که هنوز مثل اگان بدنام نشده و مثل ایموند هم نصف وستروس ازش وحشت نداره.

البته هنوز معلوم نیست اورموند واقعاً می‌خواد دیرون روی تخت بشینه یا فقط اسمش رو مثل یه سلاح جلوی رنیرا گرفته. شاید دیرون برای اون فقط یه مهره تازه توی سایواسه؛ مهره‌ای که فعلاً شکل اژدها داره، ولی ممکنه خیلی زود تبدیل به پادشاه بازی بشه.

آلیسنت و هلینا؛ بارداری‌ای که شاید میلور رو به سریال برگردونه

بارداری هلینا یکی از مهم‌ترین اتفاق‌های این قسمته، چون فقط بحث به دنیا اومدن یه بچه نیست. توی این خانواده هر بچه‌ای که به دنیا میاد، قبل از اینکه حتی اسم داشته باشه تبدیل می‌شه به یه مهره سیاسی. مخصوصاً اگه اون بچه پسر باشه و از طرف پدرش به تاج‌وتخت تارگرین‌ها حق داشته باشه.

آلیسنت هم دقیقاً از همین زاویه به ماجرا نگاه می‌کنه. از نظر اون اگه هلینا یه پسر دیگه به دنیا بیاره، رنیرا فقط چندتا انتخاب داره؛ یا باید بچه رو بکشه، یا تا آخر عمر به‌عنوان گروگان نگهش داره، یا اجازه بده یه مدعی دیگه برای تخت آهنین بزرگ بشه. هیچ‌کدوم از این گزینه‌ها هم پایان خوبی ندارن.

برای همین آلیسنت از اوروایل چای ماه می‌گیره و سعی می‌کنه هلینا رو راضی کنه که بچه رو نگه نداره. از نگاه خودش هم احتمالاً داره از دخترش محافظت می‌کنه، ولی مشکل اینجاست که باز هم داره به‌جای هلینا تصمیم می‌گیره. آلیسنت تمام عمرش فکر کرده اگه کنترل همه‌چیز رو دست خودش بگیره، می‌تونه بچه‌هاش رو نجات بده؛ درحالی‌که تقریباً هر بار همین کار اوضاع رو بدتر کرده.

هلینا اما به ماجرا اصلاً سیاسی نگاه نمی‌کنه. اون قبلاً پسرش رو جلوی چشم خودش از دست داده و حالا حاضر نیست بچه دیگه‌ای رو هم فقط به‌خاطر تاج‌وتخت قربانی کنه. براش مهم نیست این بچه ممکنه یه روز مدعی سلطنت بشه یا نه؛ فقط می‌دونه بچه خودشه و نمی‌خواد بقیه درباره زنده موندنش تصمیم بگیرن.

وقتی هلینا حاضر نمی‌شه چای رو بخوره، آلیسنت خودش اون رو می‌نوشه. این حرکت هم عصبانیتش رو نشون می‌ده، هم استیصالش رو و هم اینکه چقدر بین این مادر و دختر فاصله افتاده. آلیسنت فکر می‌کنه هلینا شرایط رو نمی‌فهمه، ولی هلینا اتفاقاً خیلی خوب می‌فهمه؛ فقط حاضر نیست مثل مادرش همه‌چیز رو فدای سیاست کنه.

بعد می‌رسیم به گفت‌وگوی آلیسنت و میساریا که روی کاغذ باید یکی از بهترین صحنه‌های قسمت باشه. آلیسنت خیلی زود می‌فهمه میساریا چه احساسی به رنیرا داره و دقیقاً همون نقطه رو هدف می‌گیره. بهش یادآوری می‌کنه که رنیرا در نهایت همیشه دیمون و خانواده تارگرینی خودش رو انتخاب می‌کنه و میساریا هرچقدر هم بهش نزدیک بشه، باز بیرون اون حلقه می‌مونه.

نقشه آلیسنت هم جواب می‌ده و میساریا تصمیم می‌گیره بارداری هلینا و برنامه فرارشون رو از رنیرا مخفی کنه. اینجا بالاخره دوباره یه گوشه از همون آلیسنت فصل اول رو می‌بینیم؛ زنی که بدون شمشیر و اژدها می‌تونه فقط با چندتا جمله طرف مقابلش رو هل بده به سمتی که خودش می‌خواد.

ولی صحنه یه مشکل هم داره. بعضی چیزهایی که آلیسنت و میساریا درباره هم می‌دونن زیادی راحت و بی‌مقدمه وارد حرف‌هاشون می‌شن. انگار سریال برای اینکه این گفت‌وگو سریع‌تر به نتیجه برسه، یه سری اطلاعات رو از قبل توی ذهن هر دو گذاشته. برای همین صحنه از نظر بازی و تنش خوبه، ولی از نظر منطقی یه جاهایی زورکی به نظر می‌رسه.

در آخر هم آلیسنت و هلینا تصمیم می‌گیرن از همون راه مخفی‌ای فرار کنن که خون و پنیر قبلاً ازش وارد شده بودن. هلینا حاضر نیست بدون جیهارا بره و این تصمیم کاملاً با شخصیتش جور درمیاد؛ چون بعد از از دست دادن جهیریس، دیگه حاضر نیست هیچ‌کدوم از بچه‌هاش رو پشت سر بذاره.

البته فرار خیلی زود به بن‌بست می‌رسه. در پشت سرشون بسته می‌شه، مسیر جلو هم به جایی نمی‌رسه و بعد از افتادن چراغ، هر دو وسط تاریکی گیر می‌افتن. یعنی این دو نفر برای فرار از زندان رنیرا رفتن داخل دیوارهای رد کیپ و عملاً خودشون رو توی یه زندان بدتر حبس کردن. ظاهراً هیچ راه مخفی‌ای توی این قلعه نیست که آخرش آدم رو به دردسر بزرگ‌تری نندازه.

تفاوت با کتاب؛ آیا میلور بالاخره وارد سریال می‌شه؟

مهم‌ترین تفاوت این خط داستانی با Fire & Blood به میلور برمی‌گرده. توی کتاب، میلور تا اینجای داستان به دنیا اومده و سومین فرزند اگان و هلیناست. اما سریال از فصل دوم کلاً اون رو حذف کرد و برای مدتی به نظر می‌رسید نویسنده‌ها تصمیم گرفتن این شخصیت رو از داستان کنار بذارن.

حالا بارداری هلینا دوباره این احتمال رو وسط آورده که شاید بچه‌ای که بارداره همون میلور باشه. یعنی سریال ممکنه به‌جای حذف کاملش، فقط تولدش رو عقب انداخته باشه تا سرنوشتش رو به شکل متفاوتی تعریف کنه.

این تغییر می‌تونه روی خیلی از اتفاق‌های بعدی تأثیر بذاره، چون میلور توی کتاب سرنوشت خیلی مهم و تلخی داره. اگه سریال واقعاً بخواد اون رو با این بارداری وارد داستان کنه، احتمالاً زمان و شکل اتفاق‌هایی که براش می‌افته هم کاملاً عوض می‌شه.

گیر افتادن آلیسنت و هلینا داخل راهروهای رد کیپ هم هیچ‌جایی توی کتاب اتفاق نمی‌افته و کامل ساخته خود سریاله. فعلاً هم معلوم نیست این ماجرا قراره چه اهمیتی داشته باشه. شاید دیمون موقع پیدا کردن راه ورود قاتل‌های شنل‌طلایی بهشون برسه، شاید هلینا همون‌جا بچه‌اش رو از دست بده یا شاید نویسنده‌ها فقط می‌خواستن این دو نفر رو تا قسمت بعد جایی نگه دارن که نتونن روی بقیه داستان تأثیر بذارن.

فعلاً این پایان بیشتر از اینکه جواب بده، سؤال درست کرده. باید دید گیر افتادن توی دیوارهای رد کیپ واقعاً مسیر آلیسنت و هلینا رو عوض می‌کنه یا فقط یه کلیف‌هنگر عجیب برای آخر قسمت بوده.

اگان و لاریس؛ بالاخره یکی حقیقت رو توی صورت پادشاه کوبید

اگان هنوز همراه لاریس توی جنگل‌ها و جاده‌ها آواره‌ست، ولی بیشتر از اینکه نگران فرار و زنده موندن باشه، نشسته تمام بدبختی‌هاش رو گردن ایموند می‌اندازه. از نظر اگان، برادرش همیشه قوی‌تر، باهوش‌تر و محبوب‌تر بوده و حالا هم تاج و زندگی‌اش رو ازش گرفته.

یه بخش از حرف‌هاش درسته. ایموند واقعاً سعی کرد بکشتش، خانواده‌اش هم هیچ‌وقت حمایتی که لازم داشت بهش ندادن و حالا کسی که تا چند وقت پیش روی تخت آهنین می‌نشست، باید زخمی و نصفه‌جون از این جنگل به اون جنگل فرار کنه.

ولی مشکل اینجاست که اگان جوری حرف می‌زنه که انگار خودش هیچ نقشی توی این وضعیت نداشته. انگار همه تصمیم‌های بد، بی‌رحمی‌ها و گندهایی که به بار آورده رو فراموش کرده و حالا فقط یه قربانی بی‌گناهه که دنیا الکی باهاش بدرفتاری کرده.

لاریس هم بالاخره از شنیدن این غر زدن‌ها خسته می‌شه و حقیقت رو صاف می‌کوبه توی صورتش. بهش یادآوری می‌کنه که بهترین معلم‌ها رو داشته، از یه خانواده سلطنتی اومده، اژدهای خودش رو داشته و حتی تاج هم بدون اینکه براش زحمتی بکشه روی سرش گذاشته شده. بااین‌حال، خودش همه این فرصت‌ها رو به گند کشیده.

این صحنه یکی از بهترین گفت‌وگوهای قسمته، چون لاریس برای اولین بار نه از اگان می‌ترسه، نه چاپلوسیش رو می‌کنه و نه اجازه می‌ده نقش قربانی رو بازی کنه. خیلی مستقیم بهش می‌گه بخشی از این بدبختی‌ها تقصیر خودته و تا وقتی این موضوع رو قبول نکنی، هیچ‌چیز عوض نمی‌شه.

جالب‌تر اینکه هم‌زمان ایموند توی هرنهال دقیقاً فکر می‌کنه اگان همیشه بچه محبوب خانواده بوده. یعنی این دوتا برادر تمام عمرشون به هم حسودی کردن و هرکدوم فکر کرده اون یکی چیزی رو داشته که خودش ازش محروم بوده. درحالی‌که واقعیت احتمالاً خیلی تلخ‌تره؛ هیچ‌کدومشون اون‌طوری که لازم داشتن دوست داشته نشدن.

حرف‌های لاریس بالاخره روی اگان اثر می‌ذاره و باعث می‌شه بفهمه دنبال کردن ایموند توی این وضعیت فقط یه راه سریع برای مردنه. اگه می‌خواد دوباره چیزی از قدرتش رو پس بگیره، اول باید زنده بمونه و از جلوی چشم دشمن‌هاش کنار بره.

وسط همین ماجرا تایلند لنیستر هم ناگهان از راه می‌رسه؛ همون آدمی که آخرین بار با زره کامل از روی کشتی افتاده بود توی دریا و همه فکر می‌کردیم کارش تمومه. ولی ظاهراً قانون همیشگی وستروس هنوز سر جاشه؛ تا وقتی جنازه کسی رو ندیدیم، حتی غرق شدن با زره هم دلیل خوبی برای مردن نیست.

تایلند همراه چندتا مزدور برگشته و می‌خواد اگان و لاریس رو به کسترلی راک ببره، ولی قبل از اینکه برنامه‌شون درست راه بیفته، یانوس تاج اگان رو پیدا می‌کنه و هویتش رو می‌فهمه.

این‌بار اگان گوشه‌ای نمی‌ایسته تا لاریس مشکل رو جمع کنه. خودش یانوس رو می‌کشه و بعد هم می‌گه: «می‌تونی منو اعلی‌حضرت صدا کنی.» این قتل قرار نیست ثابت کنه اگان بهتر شده یا یهو تبدیل به یه پادشاه شجاع شده. هنوز هم همون آدم خشمگین و بی‌رحمه؛ فقط دیگه نمی‌خواد بشینه تا بقیه درباره سرنوشتش تصمیم بگیرن.

اگان برای اولین بار بعد از مدت‌ها از حالت قربانی بودن بیرون میاد و خودش دست به کار می‌شه. کاری که می‌کنه اخلاقی یا قهرمانانه نیست، ولی حداقل نشون می‌ده دیگه فقط منتظر نیست دنیا آخرین چیزهایی رو هم که براش مونده ازش بگیره.

تفاوت با کتاب؛ فراری که سریال از صفر ساخته

بیشتر اتفاق‌های این خط داستانی به این شکل توی Fire & Blood وجود ندارن. فرار اگان و لاریس وسط جنگل، سرگردون شدنشون توی جاده و روبه‌رو شدنشون با تایلند، همگی چیزهایین که سریال برای این فصل ساخته.

بازگشت تایلند هم فعلاً یکی از سؤال‌های بزرگ این قسمته. آخرین بار دیدیم با زره کامل از کشتی افتاد توی دریا، اما سریال نه توضیح می‌ده چطور غرق نشده، نه می‌گه چطور خودش رو به ساحل رسونده و نه معلوم می‌کنه چطور دقیقاً وسط اون همه جاده و جنگل، اگان و لاریس رو پیدا کرده.

حضور ناگهانی تایلند بیشتر شبیه اینه که نویسنده‌ها به یه نفر نیاز داشتن تا اگان و لاریس رو به مسیر بعدی داستان ببره و گفتن خب، تایلند رو برگردونیم. ممکنه قسمت‌های بعد برای زنده موندنش توضیحی بدن، ولی فعلاً ورودش زیادی راحت و اتفاقی به نظر می‌رسه.

قتل یانوس به دست اگان هم ساخته سریاله و بیشتر برای نشون دادن تغییر حال اگان استفاده شده. سریال می‌خواد بگه پادشاه زخمی کم‌کم داره دوباره کنترل خودش رو پس می‌گیره؛ حتی اگه این کنترل با قتل و خشونت شروع بشه.

ایموند و آلیس ریورز؛ رابطه عاشقانه کتاب فعلاً تبدیل به مامان‌بازی شده(مامی ایشوز در حد اعلا😑)

ایموند بعد از دو قسمت بالاخره چشم‌هاش رو باز می‌کنه، ولی خبری از اون شاهزاده مغرور و ترسناکی که با ویگار همه رو می‌ترسوند نیست. اینجا بیشتر شبیه بچه‌ایه که یه‌دفعه همه چیزهایی رو که پشتش قایم می‌شده ازش گرفتن و حالا خودش مونده و یه عالمه عقده و ترس قدیمی.

تا وقتی ویگار کنارش بود، ایموند می‌تونست خودش رو قوی‌ترین آدم اتاق بدونه. لازم نبود زیاد حرف بزنه یا چیزی رو ثابت کنه؛ همه فقط کافی بود یادشون بیفته بزرگ‌ترین اژدهای زنده دنیا پشت سرشه. حالا که ویگار ناپدید شده و خودش هم زخمی و نصفه‌جون توی هرنهال افتاده، تازه معلوم می‌شه بخش زیادی از قدرت ایموند واقعاً مال خودش نبوده.

خودش هم این موضوع رو می‌فهمه و خیلی واضح می‌گه بدون ویگار هیچ‌چیز نیست. این اعتراف برای شخصیتی مثل ایموند خیلی مهمه، چون تمام چیزی که از خودش ساخته بود روی ترس بقیه بنا شده بود. حالا نه کسی ازش می‌ترسه، نه می‌دونه اژدهاش کجاست و نه حتی مطمئنه می‌تونه دوباره روی پاهاش بایسته.

آلیس ریورز هم فعلاً بیشتر از اینکه شبیه معشوقه مرموز ایموند باشه، نقش پرستار، روان‌شناس و مادر جایگزینش رو بازی می‌کنه. بهش دارو می‌ده، کنارش می‌مونه و کاری می‌کنه حرف‌هایی رو بزنه که احتمالاً هیچ‌وقت جلوی آدم دیگه‌ای به زبون نمی‌آورد.

ایموند درباره اگان حرف می‌زنه و اعتراف می‌کنه همیشه فکر می‌کرده برادرش بچه محبوب خانواده بوده. جالب اینجاست که هم‌زمان اگان هم فکر می‌کنه ایموند همیشه محبوب‌تر، بااستعدادتر و خوش‌شانس‌تر بوده. یعنی این دو نفر کل عمرشون به هم حسودی کردن، درحالی‌که واقعیت احتمالاً اینه که هیچ‌کدومشون اون محبتی رو که لازم داشتن نگرفتن.

ترس ایموند از پیشگویی هلینا هم نشون می‌ده حرف‌های خواهرش بیشتر از چیزی که نشون می‌د روش اثر گذاشته. ایموند همیشه وانمود کرده از هیچ‌چیز نمی‌ترسه، ولی حالا که ویگار کنارش نیست، تمام ترس‌هایی که قبلاً پشت خشونت و غرورش قایم کرده بود یکی‌یکی بیرون می‌زنن.

این وسط شکارچی‌های جایزه‌بگیر هم سراغش میان و برای اولین بار می‌بینیم ایموند بدون اژدها هم هنوز دست‌وپا بسته نیست. وقتی مهاجم‌ها رو می‌کشه، سریال دوباره یادمون می‌اندازه که ویگار تنها دلیل خطرناک بودنش نیست. حتی زخمی و تنها هم هنوز کسیه که نباید دست‌کم گرفته بشه.

بااین‌حال، این خط داستانی یکم زیادی کش پیدا کرده. رابطه ایموند و آلیس می‌تونه جذاب باشه و اعتراف‌های ایموند هم به شخصیتش عمق می‌دن، ولی بعد از پنج قسمت دیگه وقتشه از تخت بلند بشه و واقعاً کاری بکنه. فعلاً هر بار سراغش می‌ریم یا خوابیده، یا دارو می‌خوره، یا درباره مشکلات بچگیش حرف می‌زنه. برای یکی از مهم‌ترین مهره‌های جنگ، این مقدار بی‌حرکتی داره کم‌کم خسته‌کننده می‌شه.

تفاوت با کتاب؛ آلیس فعلاً معشوقه ایموند نیست

رابطه ایموند و آلیس توی Fire & Blood با چیزی که فعلاً توی سریال می‌بینیم خیلی فرق داره. توی کتاب، این دو خیلی زود وارد یه رابطه عاشقانه و جنسی می‌شن و آلیس حتی از ایموند باردار می‌شه.

ولی سریال فعلاً کلاً از یه مسیر دیگه رفته. آلیس اینجا بیشتر کسیه که زخم‌های روحی ایموند رو باز می‌کنه و مجبورش می‌کنه با ترس‌ها و حسادت‌هاش روبه‌رو بشه. رابطه‌شون فعلاً بیشتر شبیه رابطه یه مادر با بچه زخمی و عصبانیشه تا دو نفری که دارن به هم علاقه‌مند می‌شن.

البته هنوز زوده بگیم سریال رابطه عاشقانه این دو رو کامل حذف کرده. ممکنه نویسنده‌ها فقط دارن شروع رابطه‌شون رو تغییر می‌دن و می‌خوان قبل از هر چیزی، یه وابستگی عاطفی بینشون بسازن. ولی چیزی که فعلاً می‌بینیم با تصویر کتاب خیلی فرق داره و آلیس بیشتر داره ایموند رو دوباره از نو می‌سازه تا اینکه معشوقه‌اش باشه.

کریستون کول؛ مردی که دنبال پیروزی نیست، دنبال یه مرگ آبرومنده

کریستون کول و نیروهاش توی ریورلندز عملاً جنگ چریکی راه انداختن. شبانه به اردوگاه‌ها حمله می‌کنن، پل‌ها رو آتیش می‌زنن، مسیرها رو می‌بندن و هر کاری از دستشون برمیاد انجام می‌دن تا ارتش سیاه‌ها دیرتر به تامبلتون برسه.

اوایل هم نقشه‌شون جواب می‌ده. دشمن مجبور می‌شه مسیرش رو عوض کنه، نیروها خسته می‌شن و کریستون احساس می‌کنه هنوز کنترل اوضاع دست خودشه. ولی خیلی زود ورق برمی‌گرده و نیروهای ریورلندز همون روش‌ها رو علیه خودش استفاده می‌کنن.

خارهای آهنی رو توی مسیر می‌ریزن، اسب‌ها رو از کار می‌اندازن و ارتش کریستون رو مجبور می‌کنن وارد جنگل‌ها و باتلاق‌ها بشه. بارون، گل، زالو، گرسنگی و خستگی کم‌کم سربازها رو از پا درمیاره و چیزی از اون ارتش مرتب و قدرتمند اول راه باقی نمی‌مونه.

گوین های‌تاور خیلی زود می‌فهمه این دیگه یه عملیات نظامی معمولی نیست. کریستون از اول هم برنامه‌ای برای برگردوندن سالم این سربازها نداشته. اون داره همه رو به سمت نبردی می‌بره که خودش هم می‌دونه احتمالاً بیشترشون ازش زنده بیرون نمیان.

وقتی گوین ازش می‌پرسه واقعاً چه فکری توی سرشه، کریستون عملاً انکار نمی‌کنه. از خودش به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین جنگجوهای قلمرو حرف می‌زنه و می‌گه برای مرگش ترانه خواهند ساخت. همین جمله همه‌چیز رو درباره حال این روزهاش می‌گه.

کریستون دیگه واقعاً دنبال پیروزی نیست. نه برای اگان می‌جنگه، نه برای آلیسنت و نه حتی برای سبزها. فقط دنبال یه مرگه که به نظر خودش ارزش همه گندهایی رو که قبلاً زده داشته باشه. می‌خواد طوری بمیره که اسمش توی تاریخ بمونه و مردم یادشون بره چطور به این نقطه رسیده.

از فصل اول هم این میل به نابود کردن خودش توی کریستون بود. بعد از رابطه‌اش با رنیرا و شکستن سوگندهاش می‌خواست خودش رو بکشه، ولی آلیسنت نجاتش داد. از اون موقع به بعد هم هر تصمیمش یه قدم بیشتر بردتش سمت خشونت و مرگ.

حالا به جایی رسیده که می‌خواد آخر زندگی خودش رو هم تبدیل به یه افسانه کنه. انگار اگه توی یه نبرد بزرگ کشته بشه، تمام اشتباه‌ها، کینه‌ها و آدم‌هایی که کشته خودبه‌خود پاک می‌شن. ولی گوین خیلی خوب می‌فهمه این فقط رؤیای شخصی کریستونه و سربازها هیچ وظیفه‌ای ندارن برای قشنگ شدن مرگ فرمانده‌شون کشته بشن.

گوین دقیقاً نقطه مقابل کریستونه. اون هم خسته‌ست، اون هم می‌ترسه و اون هم می‌دونه احتمال زنده موندنشون خیلی کمه، ولی هنوز برای جون سربازها ارزش قائله. هنوز نمی‌تونه قبول کنه صدها نفر باید بمیرن فقط چون کریستون تصمیم گرفته مرگ باشکوهی برای خودش بسازه.

فابین فرانکل هم این حال کریستون رو خیلی خوب بازی می‌کنه. حتی وقتی با اعتمادبه‌نفس از افتخار و ترانه حرف می‌زنه، توی صورتش معلومه که خودش هم امیدی به برگشتن نداره. کریستون شبیه فرمانده‌ای نیست که دنبال بردنه؛ شبیه مردیه که فقط دنبال یه قبر خوب می‌گرده.

تفاوت با کتاب؛ کریستون حتی به مرگ رویایی خودش هم نمی‌رسه

توی Fire & Blood، ماجرای جنگ چریکی برعکسه. این نیروهای ریورلندز هستن که از همون اول با استفاده از شناختی که از منطقه دارن، ارتش کریستون رو خسته و نابود می‌کنن. مدام بهشون ضربه می‌زنن، عقب می‌کشن و اجازه نمی‌دن ارتش بزرگ‌تر سبزها وارد یه نبرد مستقیم و راحت بشه.

سریال این بخش رو تغییر داده و اول خود کریستون رو تبدیل کرده به کسی که از این روش استفاده می‌کنه. این تغییر باعث می‌شه کریستون فقط یه فرمانده مغرور و بی‌فکر نباشه و واقعاً توانایی نظامی داشته باشه. بعد هم وقتی همون روش علیه خودش استفاده می‌شه، شکستش سنگین‌تر به نظر می‌رسه.

حرف کریستون درباره اینکه برای مرگش ترانه می‌سازن هم مستقیم داره سرنوشتش توی «ضیافت قصاب» رو زمینه‌سازی می‌کنه. توی کتاب وقتی کریستون می‌فهمه راه فراری نداره، جلو می‌ره و پیشنهاد می‌ده با فرمانده‌های دشمن مبارزه تن‌به‌تن داشته باشه. یعنی دقیقاً دنبال همون مرگ قهرمانانه‌ایه که توی این قسمت درباره‌ش حرف می‌زنه.

ولی دشمن حتی همین رو هم ازش می‌گیره. اجازه نمی‌دن کریستون توی یه مبارزه باشکوه کشته بشه و از دور با تیر می‌زننش. بعد هم خیلی واضح می‌گن قرار نیست کسی برای مرگش ترانه بخونه.

کریستون تمام عمرش دنبال این بود که بقیه اونو یه شوالیه بزرگ و باشکوه ببینن، ولی احتمالاً درست توی آخرین لحظه حتی همین رؤیا هم ازش گرفته می‌شه.

بیلا و آدام؛ تغییری که شاید آینده هر دوتاشون رو عوض کنه

خط داستانی بیلا و آدام توی این قسمت خیلی کوتاهه، ولی سریال جوری روش تأکید می‌کنه که سخت می‌شه گفت فقط یه گفت‌وگوی دوستانه ساده بوده. آدام چندبار حواسش به بیلا هست، ازش می‌پرسه چیزی خورده یا نه و سعی می‌کنه راضیش کنه یکم استراحت کنه. بیلا هم با اینکه طبق معمول خودش رو خسته نمی‌دونه، مشخصه از این توجه بدش نمیاد.

مهم‌ترین بخش گفت‌وگوشون جاییه که بحث ازدواج بیلا پیش میاد. آدام بهش می‌گه اگه مجبورش کنن با یه لرد ازدواج کنه، پیداش می‌کنه تا با اژدهاهاشون فرار کنن. شاید این حرف در ظاهر یه شوخی یا وعده دوستانه باشه، ولی House of the Dragon معمولاً این مدل جمله‌ها رو الکی وسط فیلمنامه نمی‌ذاره؛ مخصوصاً وقتی چندبار قبلش هم روی نزدیک شدن دو شخصیت تأکید کرده.

سریال خیلی آروم داره بین بیلا و آدام یه رابطه می‌سازه. هنوز خبری از اعتراف عاشقانه یا بوسه و این چیزها نیست، ولی توجه آدام به بیلا و راحتی بیلا کنار اون نشون می‌ده ممکنه این رابطه کم‌کم از دوستی جلوتر بره.

از یه طرف، این انتخاب می‌تونه برای بیلا جذاب باشه. تمام زندگی اون رو خانواده و سیاست تعیین کردن. از بچگی قرار بوده با آدمی ازدواج کنه که برای اتحاد خاندان‌ها مناسبه و تقریباً هیچ‌وقت ازش نپرسیدن خودش چی می‌خواد. آدام اما از یه دنیای کاملاً متفاوت اومده. نه شاهزاده‌ست، نه لرد بزرگیه و نه از بیلا انتظار داره نقش یه مهره سیاسی رو بازی کنه.

حرف فرار کردن با اژدهاها هم دقیقاً به همین دلیل برای بیلا جذابه. برای اولین بار یکی بهش نمی‌گه با چه کسی ازدواج کن، کجا زندگی کن یا برای کدوم خاندان بچه بیار. بهش می‌گه اگه نخواستی این زندگی رو قبول کنی، می‌تونیم فرار کنیم. حتی اگه آدام اون لحظه کاملاً جدی نبوده باشه، این حرف چیزی رو به بیلا پیشنهاد می‌ده که خیلی کم توی زندگیش داشته؛ حق انتخاب.

البته هنوز برای نتیجه گرفتن زوده. ممکنه سریال فقط بخواد دوستی این دوتا رو پررنگ‌تر کنه و بعداً ازش برای تلخ‌تر کردن اتفاق‌های آینده استفاده کنه. چون توی این دنیا هر وقت دو نفر چند دقیقه کنار هم خوشحال به نظر می‌رسن، معمولاً باید منتظر باشیم یکی‌شون به شکل وحشتناکی بمیره.

تفاوت با کتاب؛ بیلا قرار نبود با آدام فرار کنه

توی Fire & Blood، آینده بیلا با چیزی که سریال داره زمینه‌ش رو می‌چینه خیلی فرق داره. بیلا بعد از جنگ با آلین ولاریون ازدواج می‌کنه، نه آدام. حتی وقتی می‌خوان مجبورش کنن با لرد روآن ازدواج کنه، به دریفت‌مارک فرار می‌کنه و در نهایت آلین رو انتخاب می‌کنه.

رابطه بیلا و آلین هم اون عشق بی‌نقص و رؤیایی‌ای نیست که بشه گفت بعد از این‌همه بدبختی بالاخره بیلا به آرامش رسید. آلین بعدها بارها بهش خیانت می‌کنه و رابطه‌شون دردسرهای خودش رو داره. برای همین نزدیک کردن بیلا به آدام می‌تونه آینده هر دو شخصیت رو کاملاً تغییر بده.

البته یه مشکل خیلی بزرگ وسط این تئوری هست؛ آدام اول باید از اتفاق‌های آینده جان سالم به در ببره. با توجه به مسیری که کتاب براش نوشته، احتمال اینکه سریال یه پایان خوش و عاشقانه برای اون و بیلا بسازه خیلی زیاد نیست.

شاید نویسنده‌ها فقط دارن این رابطه رو می‌سازن تا سرنوشت آدام ضربه بیشتری به بیلا بزنه. شاید هم واقعاً می‌خوان داستان ازدواج بیلا و آلین رو کنار بذارن و یه مسیر تازه براش بنویسن. فعلاً فقط می‌شه گفت سریال خیلی واضح‌تر از کتاب بیلا و آدام رو به هم نزدیک کرده و بعیده این همه تأکید آخرش به هیچ‌جا نرسه.

پایان قسمت؛ مرگ لوتر چه چیزی رو عوض می‌کنه؟

قسمت پنجم با دو نفر تموم می‌شه که توی دیوارهای رد کیپ گیر افتادن و یه اتاق پر از جنازه. آلیسنت و هلینا وسط راهروی مخفی موندن و دیمون هم وقتی وارد مقر شنل‌طلایی‌ها می‌شه، با صحنه‌ای روبه‌رو می‌شه که مشخصه قرار نیست به این راحتی از ذهنش بیرون بره.

لوتر لارجنت و بقیه فرمانده‌های شنل‌طلایی دور یه میز چیده شدن؛ انگار کسی براشون یه مهمونی مرگ راه انداخته. روی دیوار هم با خون نوشته شده «ضیافتی برای خائنان» تا دیگه هیچ‌کس شک نکنه این قتل‌ها فقط برای دزدی، انتقام شخصی یا یه درگیری ساده نبودن.

این صحنه در اصل یه پیام مستقیم برای دیمونه. شنل‌طلایی‌ها فقط سربازهای حکومت رنیرا نیستن؛ این نیروها از سال‌ها قبل آدم‌های دیمون بودن و بخش مهمی از قدرتش توی کینگز لندینگ رو می‌ساختن. اورموند هم دقیقاً می‌دونه باید کجا ضربه بزنه تا دیمون رو از کنترل خارج کنه.

کشتن لوتر و بقیه فرمانده‌ها باعث می‌شه دیمون قضیه رو شخصی‌تر از قبل دنبال کنه. اون احتمالاً برای پیدا کردن قاتل‌ها شهر رو زیرورو می‌کنه و هرچقدر خشونت بیشتری به خرج بده، مردم بیشتر از شنل‌طلایی‌ها و حکومت رنیرا متنفر می‌شن. یعنی حتی واکنش دیمون به این قتل هم می‌تونه دقیقاً همون چیزی باشه که اورموند از اول می‌خواسته.

اورموند بدون اینکه خودش وارد کینگز لندینگ بشه، دیمون رو هل داده به سمتی که احتمالاً با دست خودش اوضاع رو بدتر کنه. اینجاست که نقشه‌اش از یه قتل ساده خیلی خطرناک‌تر می‌شه. اون فقط چندتا فرمانده رو نکشته؛ داره کاری می‌کنه حکومت رنیرا از داخل خودش رو تکه‌تکه کنه.

از اون طرف، گیر افتادن آلیسنت و هلینا توی دیوارها هم فعلاً یه سؤال بزرگه. احتمال زیادی هست که دیمون موقع گشتن دنبال راه ورود قاتل‌ها به اون‌ها برسه، چون بعیده این دو خط داستانی کاملاً اتفاقی کنار هم قرار گرفته باشن. راهرویی که قاتل‌ها ازش رد شدن، همون جاییه که آلیسنت و هلینا داخلش گیر افتادن و دیمون هم حالا دنبال پیدا کردن مسیر ورودشونه.

اگه دیمون واقعاً اون‌ها رو پیدا کنه، موقعیت عجیبی درست می‌شه. آلیسنت و هلینا داشتن از دست حکومت رنیرا فرار می‌کردن و حالا ممکنه کسی نجاتشون بده که از همه بیشتر ازش می‌ترسن. البته با شناختی که از دیمون داریم، «نجات دادن» شاید زیادی کلمه خوش‌بینانه‌ای باشه.

تفاوت با کتاب؛ لوتر خیلی زودتر از موعد کشته شد

لوتر لارجنت توی Fire & Blood اینجا نمی‌میره. اون تا زمان شورش مردم کینگز لندینگ زنده می‌مونه و اتفاقاً توی دوران حکومت رنیرا به یکی از خشن‌ترین آدم‌های شهر تبدیل می‌شه.

مرگش هم توی کتاب نتیجه نقشه اورموند یا یه گروه قاتل حرفه‌ای نیست. لوتر موقع آشوب با اسبش یه دختر بچه رو زیر می‌گیره و مردم عصبانی هم از روی اسب پایینش می‌کشن و می‌کشنش. یعنی مرگش نتیجه مستقیم خشونت خودش و نفرت مردمه، نه نقشه مخفی سبزها.

سریال با جلو انداختن مرگ لوتر یه تغییر خیلی مهم داده. توی کتاب، رفتار شنل‌طلایی‌ها یکی از دلایلیه که مردم از حکومت رنیرا متنفر می‌شن و علیهش شورش می‌کنن. ولی توی سریال، اورموند از همون اول پشت آشوبه و مردم رو حساب‌شده علیه رنیرا تحریک می‌کنه.

این تغییر داستان رو از یه طرف جذاب‌تر می‌کنه، چون اورموند رو تبدیل کرده به یه دشمن باهوش و خطرناک که بدون اژدها هم می‌تونه ضربه بزنه. ولی از طرف دیگه، بخشی از تقصیر سقوط حکومت رنیرا رو از دوش خودش و آدم‌هاش برمی‌داره و گردن سبزها می‌اندازه.

توی کتاب، رنیرا فقط قربانی یه توطئه بزرگ نیست. تصمیم‌های خودش، رفتار خشن نیروهاش و فشارهایی که به مردم میاد، همگی باعث سقوطش می‌شن. اگه سریال همه این اتفاق‌ها رو به نقشه اورموند ربط بده، ممکنه دوباره اشتباه‌های رنیرا رو کمتر از چیزی که واقعاً هستن نشون بده.

فعلاً باید دید واکنش دیمون به مرگ لوتر چیه. اگه با خشونت و فشار بیشتر جواب بده، هنوز هم می‌شه گفت حکومت رنیرا با تصمیم‌های خودش داره سقوطش رو سریع‌تر می‌کنه. ولی اگه سریال تمام آشوب‌های بعدی رو فقط گردن آدم‌های اورموند بندازه، بخش مهمی از تلخی داستان کتاب از بین می‌ره.

حرف آخر؛ تغییرهای سریال جواب دادن یا فقط داستان رو شلوغ‌تر کردن؟

قسمت پنجم بیشتر از اینکه یه اقتباس مستقیم از Fire & Blood باشه، داره داستان خودش رو تعریف می‌کنه. نقشه اورموند برای به هم ریختن کینگز لندینگ، سکه‌هایی که تصویر دیرون روشونه، بارداری هلینا، گیر افتادنش با آلیسنت توی دیوار، برگشت ناگهانی تایلند، رابطه متفاوت ایموند و آلیس و مرگ زودهنگام لوتر یا اصلاً توی کتاب نیستن یا اون‌قدر تغییر کردن که تقریباً تبدیل به یه ماجرای تازه شدن.

بعضی از این تغییرها واقعاً خوب  و راضی کننده بودن. اورموند بالاخره بدون اینکه فقط یه فرمانده معمولی باشه، تبدیل شده به یکی از خطرناک‌ترین آدم‌های فصل. تقابل کریستون و گوین هم خیلی بهتر نشون می‌ده کریستون دیگه دنبال بردن جنگ نیست و فقط می‌خواد یه مرگ باشکوه برای خودش دست‌وپا کنه. گفت‌وگوی اگان و لاریس هم یکی از معدود دفعاتیه که کسی واقعیت رو بدون ترس توی صورت اگان می‌کوبه.

رابطه بیلا و آدام هم می‌تونه مسیر هر دو شخصیت رو جالب‌تر کنه، مخصوصاً چون برای اولین بار بیلا کنار کسی قرار گرفته که ازش انتظار سیاسی خاصی نداره. رابطه ایموند و آلیس هم فعلاً خیلی با کتاب فرق داره، ولی دست‌کم باعث شده لایه‌های بیشتری از شخصیت ایموند رو ببینیم و بفهمیم پشت اون همه غرور و خشونت چه خبر بوده.

ولی چندتا تغییر هنوز بیشتر از اینکه جواب سوال هامون رو بدن و راضیمون کنن، سؤال درست کردن. تایلند دقیقاً چطور با زره کامل از دریا زنده بیرون اومد و بعد اگان و لاریس رو وسط ناکجاآباد پیدا کرد؟ اورموند چطور از تامبلتون این‌همه آدم و نفوذ توی پایتخت داره؟ آلیسنت و هلینا چرا باید برن وسط دیوار گیر کنن و این ماجرا واقعاً قراره چه چیزی رو عوض کنه؟

مشکل اصلی قسمت پنجم هم همین‌جاست. سریال چندتا ایده خوب راه انداخته، ولی بیشترشون رو درست قبل از رسیدن به نتیجه متوقف کرده. ایموند تازه از تخت بلند شده، کریستون هنوز به نبرد اصلی نرسیده، دیمون تازه جنازه‌ها رو پیدا کرده و آلیسنت و هلینا هم همچنان وسط تاریکی منتظرن یکی پیداشون کنه.

برای همین قسمت پنجم نه یه قسمت بد و خالیه و نه اون شاهکاری که بشه از همه کندی‌هاش چشم‌پوشی کرد. بیشتر شبیه پلیه که باید ما رو به اتفاق‌های بزرگ‌تر برسونه. چندتا از تغییرهاش این مسیر رو جذاب‌تر کردن، ولی چندتای دیگه فعلاً فقط راه رو شلوغ‌تر کردن.

حالا همه‌چیز بستگی به قسمت‌های بعدی داره. اگه سریال بتونه برای این تغییرها نتیجه درست‌وحسابی بسازه، قسمت پنجم بعداً می‌تونه تبدیل به یکی از مهم‌ترین قسمت‌های فصل بشه؛ قسمتی که همه‌چیز رو قبل از انفجار سر جاش گذاشت. ولی اگه باز هم قرار باشه اتفاق اصلی رو به هفته بعد بسپره، دیگه سخت می‌شه این همه معطل کردن رو فقط به حساب فضاسازی گذاشت.ولی در کل که کتاب رو انداختن دور دیگه 😂😂😂😑😑

خب بیاید بگید ببینم نظرتون چیه ؟ کتاب و خوندین یا نه؟

Leave a comment