Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

پایان اصلی سه‌گانه خانه‌ی دوشیزه پرگرین| داستانی که هرگز به فیلم نرسید

در سال ۲۰۱۶، تیم برتون فیلم خانه‌ی دوشیزه پرگرین برای بچه‌های خاص (Miss Peregrine’s Home for Peculiar Children) رو روی پرده‌ی سینما آورد. اثری پر از فضای گوتیک، بچه‌هایی با توانایی‌های عجیب و داستانی که در نگاه اول هم ماجراجویانه بود و هم رمزآلود. فیلم موفق شد تماشاگرها رو با شخصیت‌ها و دنیای متفاوتش آشنا کنه، اما واقعیت اینه که تنها بخش ابتدایی ماجرا رو روایت کرد؛ درست مثل باز کردن کتابی که بعد از چند فصل ناگهان بسته بشه.

ادامه‌ی قصه‌ی جیکوب پورتمن، اِما، میس پرگرین و بقیه‌ی بچه‌های خاص هیچ‌وقت به پرده‌ی سینما نرسید. سرنوشت واقعی اون‌ها، نبردهای بزرگ‌ترشون و پایان ماجرایی که آغاز شده بود، فقط در صفحات کتاب‌های رنسوم ریگز شکل گرفت. سه‌گانه‌ی اصلی شامل:

  • Miss Peregrine’s Home for Peculiar Children

  • Hollow City

  • Library of Souls

این مجموعه نه‌تنها رازهای نیمه‌کاره‌ی فیلم رو روشن می‌کنه، بلکه جهانی وسیع‌تر، خطرناک‌تر و در عین حال پرهیجان‌تر رو به مخاطب نشون می‌ده. اگر فیلم رو دیده باشید، شاید با خودتون پرسیده باشید: «آخر این بچه‌ها چه می‌شه؟ سرنوشت میس پرگرین چی بود؟ و آیا جیکوب بالاخره جای خودش رو در این دنیای عجیب پیدا می‌کنه؟»

جواب همه‌ی این سؤال‌ها توی سه‌گانه‌ی کتاب داده می‌شه؛ جایی که داستان به سمت نبردی میان امید و تاریکی می‌ره و پایانی می‌سازه که خیلی‌ها ازش بی‌خبرن. این مقاله، اون پایان واقعی رو براتون آشکار می‌کنه؛ پایانی که فیلم هیچ‌وقت فرصت گفتنش رو پیدا نکرد.

آغاز ماجرا

قلب قصه با پسری شانزده‌ساله به نام جیکوب پورتمن شروع می‌شه. از همون کودکی، جیکوب شیفته‌ی قصه‌های عجیب و غریب پدربزرگش آبراهام بود؛ قصه‌هایی پر از بچه‌هایی با قدرت‌های غیرعادی، خانه‌ای دورافتاده در یک جزیره‌ی مرموز و زنی به نام میس پرگرین که از همه مراقبت می‌کرد. برای یک کودک، این داستان‌ها مثل افسانه‌هایی واقعی و پرهیجان بودن. اما هرچه جیکوب بزرگ‌تر شد، بیشتر فکر کرد که این‌ها فقط خیالات یک پیرمرد eccentric ـه، خاطراتی که ربطی به دنیای واقعی ندارن.

با این حال، پیوند عاطفی بین جیکوب و آبراهام خیلی عمیق‌تر از قصه‌ها بود. تا اینکه شبی همه‌چیز تغییر کرد: جیکوب پدربزرگش رو کشته‌شده پیدا می‌کنه؛ مرگی وحشیانه و مرموز در جنگل. درست پیش از جان دادن، آبراهام با کلمات بریده‌بریده و پر از ترس از جیکوب می‌خواد «برو پیداشون کن… جزیره… پرگرین». اون لحظه همه‌چیز در ذهن جیکوب زیرورو می‌شه.

این وصیت آخر تبدیل به جرقه‌ای می‌شه برای سفر بزرگ او. جیکوب به پدرش اصرار می‌کنه تا با هم به جزیره‌ی دورافتاده‌ی خُلم در ولز برن؛ همون جایی که آبراهام همیشه درباره‌ش صحبت می‌کرد. سفر پر از تردید و کنجکاوی آغاز می‌شه و در دل مه و باتلاق‌های جزیره، جیکوب بالاخره خرابه‌های خانه‌ی مشهور میس پرگرین رو پیدا می‌کنه. ساختمونی نیمه‌ویران که به‌گفته‌ی محلی‌ها سال‌ها پیش در جریان جنگ جهانی دوم با بمباران آلمان‌ها نابود شده بود و همه‌ی ساکنانش به جز آبراهام در اون روز کشته شدن.

اما در میان خاک و سنگ‌های فروریخته، جیکوب سرنخ‌هایی پیدا می‌کنه که باورش رو تکان می‌ده: یک نامه‌ی قدیمی از طرف میس پرگرین به اسم پدربزرگش و جعبه‌ای پر از عکس‌های عجیب و قدیمی. همون عکس‌هایی که آبراهام همیشه به او نشان می‌داد؛ بچه‌هایی که روی هوا شناور بودن، دختری با قدرت آتش در دست‌هاش و پسری نامرئی.

اینجاست که شک در دل جیکوب به یقین تبدیل می‌شه: قصه‌های آبراهام فقط داستان‌های تخیلی نبودن. پشت این روایت‌ها حقیقتی نهفته‌ست و جیکوب تصمیم می‌گیره هرطور شده پرده از راز گذشته‌ی پدربزرگش برداره.

کشف دنیای لوپ زمان

جیکوب وقتی برای بار دوم سراغ خرابه‌ی خانه رفت، اصلاً فکرش رو نمی‌کرد قراره دروازه‌ای مخفی پیدا کنه. یه گذرگاه سنگی قدیمی، درست وسط ویرانه‌ها، ناگهان باز شد و اون رو پرت کرد وسط یه روز عجیب: ۳ سپتامبر ۱۹۴۰. همون روزی که طبق تاریخ باید با بمبارون آلمانی‌ها همه‌چیز نابود می‌شد، اما اینجا دوباره زنده بود.

خانه‌ی ویران حالا مثل قصه‌ها پر از رنگ و زندگی بود. جیکوب چشمش به بچه‌هایی افتاد که تا دیروز فقط تو عکس‌های پدربزرگش دیده بود:

  • اِما، دختری که می‌تونست با یه جرقه آتیش روشن کنه.

  • میلارْد، پسر نامرئی‌ای که تنها لباس‌هاش حضورشو ثابت می‌کرد.

  • و خیلی‌های دیگه که هر کدوم استعداد عجیبی داشتن.

همه‌ی اینا زیر نظر میس پرگرین زندگی می‌کردن؛ زنی شیک و مرموز که حقیقت رو براش روشن کرد. او از نسل ایمبرین‌ها بود؛ زنانی که توانایی تبدیل شدن به پرنده و کنترل زمان رو داشتن. اون برای حفاظت از بچه‌ها یه «لوپ» ساخته بود: یه حلقه‌ی زمانی که بارها و بارها روز ۳ سپتامبر رو تکرار می‌کرد. نتیجه؟ بچه‌ها هرگز پیر نمی‌شدن و هیچ‌وقت هم پای جنگ جهانی به دنیای کوچیکشون باز نمی‌شد.

اما حضور جیکوب بی‌دلیل نبود. کم‌کم معلوم شد که خودش هم یک پیکیولره؛ با توانایی نایاب دیدن هیولاهایی به نام هالو. همون موجوداتی که همه می‌ترسیدن اما جز اون و پدربزرگش کسی نمی‌تونست ببینه‌شون.

خطر اصلی

پناهگاه عجیب میس پرگرین همیشگی نبود. سایه‌ی دشمن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
هالوها هیولاهای بی‌چشمی بودن که از یه آزمایش شکست‌خورده برای جاودانگی به‌وجود اومدن. موجوداتی گرسنه که تنها با بلعیدن روح بچه‌های خاص زنده می‌موندن.

اما خطر به همین ختم نمی‌شد. از دل همین هیولاها، دسته‌ی جدیدی سر برآورده بود: وایت‌ها. اون‌ها با خوردن روح‌های کافی دوباره ظاهر انسانی پیدا کرده بودن، اما چیزی جز هیولاهای هوشمند نبودن. باهوش، سازمان‌یافته و بی‌رحم. وایت‌ها از پشت پرده همه‌چیز رو کنترل می‌کردن و برای تسلط بر دنیای پیکیولرها نقشه‌ای بزرگ داشتن.

خیلی زود اتفاقی افتاد که همه‌چیز رو تغییر داد: میس پرگرین توی هیئت پرنده‌اش ربوده شد و حلقه‌ی زمان شکست. دیگه خبری از روز بی‌پایان ۳ سپتامبر نبود. بمبارون واقعی شروع شده بود و پناهگاه امن نابود شد.

بچه‌ها حالا باید انتخاب می‌کردن: تسلیم بشن یا برای نجات پرگرین و متوقف کردن وایت‌ها بجنگن. جیکوب و دوستاش همون‌جا تصمیم گرفتن راه دوم رو برن؛ قدم گذاشتن تو مسیری پر از خطر که تازه اول ماجرا بود.

سفر در Hollow City

بعد از سقوط لوپ و نابودی پناهگاه، بچه‌های خاص هیچ راهی نداشتن جز فرار. اون‌ها با قایق‌های کوچیک خودشون رو به دل دریای طوفانی زدن و پا گذاشتن به دنیای واقعی؛ دنیایی که زیر سایه‌ی جنگ جهانی دوم پر از ترس و ویرانی بود.

در مسیرشون موجودات تازه‌ای وارد داستان شدن. یکی از به‌یادماندنی‌ترینشون اَدیسون بود؛ سگی که نه‌تنها حرف می‌زد، بلکه مثل یک راهنما همیشه گوش به زنگ بود تا بچه‌ها رو از خطر رد کنه. اَدیسون اون‌ها رو به پناهگاهی پر از موجودات عجیب‌تر رسوند؛ جایی که فهمیدن تنها نیستن و جامعه‌ی پیکیولرها خیلی گسترده‌تر از چیزی‌ه که فکر می‌کردن.

اینجا بود که با ایمبرین‌های دیگه مثل میس رِن هم آشنا شدن. زنی قدرتمند که هنوز در برابر وایت‌ها مقاومت می‌کرد و حاضر بود جونش رو برای نجات بچه‌ها بذاره. اما نقشه‌ی دشمن هر لحظه واضح‌تر می‌شد: وایت‌ها دنبال نابود کردن لوپ‌ها و ساختن نسل تازه‌ای از هالوها بودن، هیولاهایی که این‌بار می‌تونستن وارد حلقه‌های زمانی بشن و دیگه هیچ جای امنی برای پیکیولرها باقی نذارن.

وسط تمام این آشوب‌ها، بچه‌ها فهمیدن زمان علیه‌شونه. اگر میس پرگرین تا سه روز توی هیئت پرنده بمونه، برای همیشه گرفتار اون شکل می‌شه و هیچ‌وقت به حالت انسانی برنمی‌گرده. پس مأموریت نجاتش فوری‌تر از همیشه بود.

اما درست وقتی همه امیدوار بودن که بالاخره موفق شدن، ضربه‌ی واقعی از جایی خورد که هیچ‌کس فکرشو نمی‌کرد: پرنده‌ای که فکر می‌کردن میس پرگرینه، درواقع کال بود؛ برادر خائن پرگرین که از همون اول نقشه ریخته بود. خیانتی که همه‌چیز رو زیرورو کرد و سرنوشت بچه‌ها رو به تاریکی کشوند.

ورود به Library of Souls

بعد از این فاجعه، اوضاع برای جیکوب و دوستانش حتی سخت‌تر شد. اون‌ها به دست وایت‌ها افتادن و به جایی به اسم Devil’s Acre برده شدن؛ محله‌ای تاریک و خطرناک که توش پیکیولرها رو مثل برده خرید و فروش می‌کردن.

اینجا بود که شخصیت تازه‌ای وارد داستان شد: شَرون. مردی خاکستری که بیشتر شبیه قاچاقچی و خلافکار به نظر می‌رسید، اما در لحظه‌های حساس نقش ناجی رو بازی کرد. با کمک اون، بچه‌ها به عمارت بِنتام رسیدن؛ برادر دیگه‌ی پرگرین و کال. مردی پیچیده که گذشته‌ش پر از اشتباه بود. سال‌ها قبل، او هم توی آزمایش‌های جاودانگی نقش داشت و در واقع یکی از مقصرهای به‌وجود اومدن هالوها بود.

بنتام نقشه‌ای روی میز گذاشت: استفاده از پان‌اپتیکان، ماشینی افسانه‌ای که می‌تونست دروازه‌ای به لوپ‌های مختلف باز کنه. تنها مشکل؟ این دستگاه برای فعال شدن به انرژی یک پیکیولر زنده نیاز داشت. همین‌جا بود که قدرت تازه‌ی جیکوب خودش رو نشون داد. اون تونست ارتباطی عجیب با یکی از هالوها برقرار کنه و برای اولین‌بار به‌جای جنگیدن، ازش استفاده کنه. این توانایی تازه راه رو برای نفوذ به قلعه‌ی وایت‌ها باز کرد.

نبرد نهایی توی کتابخانه‌ی ارواح رقم خورد؛ جایی که قدرت پیکیولرها درون شیشه‌های روح نگهداری می‌شد. جیکوب با شجاعت روحی رو انتخاب کرد که نیروی عظیمی داشت و همین تصمیم سرنوشت همه‌چیز رو تغییر داد.
کال برای آخرین‌بار سعی کرد همه‌چیز رو به‌دست بگیره، اما این‌بار ورق برگشت. درگیری خونین پایان یافت و در نهایت کال سقوط کرد. حتی بنتام هم برای جبران گذشته‌ی تاریکش خودش رو قربانی کرد تا جلوی برادرش رو بگیره.

پایان داستان

در نهایت، همه‌چیز به نقطه‌ی اوج خودش رسید. کال، برادر خائن میس پرگرین، در نبردی سهمگین شکست خورد و لوپی که سال‌ها مأمن پیکیولرها بود، برای همیشه بسته شد. با نابودی او، نفس تازه‌ای در دل بچه‌های خاص دمیده شد؛ برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها، خطر بزرگ از سرشون دور شده بود و طعم آرامش ـ هرچند کوتاه ـ رو چشیدند.

اما برای جیکوب و اِما، این پایان معنای دیگه‌ای داشت. رابطه‌ای که میان‌شون شکل گرفته بود، نمی‌تونست دوام بیاره. فاصله‌ی زمانی و دنیایی که هرکدوم بهش تعلق داشتن، جدایی رو اجتناب‌ناپذیر می‌کرد. پس تصمیم گرفتن به‌جای معشوق، دوست باقی بمونن؛ تصمیمی تلخ اما واقعی.

جیکوب بعد از همه‌ی این ماجراجویی‌ها به دنیای واقعی برگشت؛ جایی که نه لوپی وجود داشت و نه کسی قصه‌هاش رو باور می‌کرد. والدینش، که از همون اول به سلامت روانی پسرش مشکوک بودن، حالا جدی‌تر از همیشه به فکر بستری کردنش در آسایشگاه افتادن. دنیای واقعی بی‌رحمانه‌تر از هر هیولایی بود که تا حالا دیده بود.

اما درست در لحظه‌ای که همه‌چیز داشت از دست می‌رفت، معجزه رخ داد: میس پرگرین و کودکان خاص جلوی چشم والدین جیکوب ظاهر شدن. حقیقتی که سال‌ها مخفی بود، بالاخره خودش رو آشکار کرد. حالا دیگه هیچ‌کس نمی‌تونست بگه جیکوب خیال‌بافی می‌کنه یا قصه‌های پدربزرگش دروغ بوده.

ماجرا در همین نقطه تموم نمی‌شه؛ برعکس، پایان بازه. جیکوب حالا ثابت کرده که جایگاهش در دنیای پیکیولرهاست، و سرنوشتش تازه شروع شده. راه‌های ناشناخته، لوپ‌های جدید و دشمنانی که هنوز در سایه‌ها منتظرن، همه نوید می‌دن که این قصه ادامه داره.

حرف آخر

فیلم تیم برتون فقط دریچه‌ای کوچک به دنیای بزرگ و تاریک بچه‌های خاص باز کرد. اما سه‌گانه‌ی رنسوم ریگز نشون داد که این قصه چیزی فراتر از یک ماجرای فانتزی ساده‌ست؛ داستانی درباره‌ی هویت، انتخاب، خیانت و امید. جیکوب پورتمن از پسری معمولی که کسی باورش نداشت، به قهرمانی تبدیل شد که توانست هم حقیقت پدربزرگش را ثابت کند و هم خانواده‌ی تازه‌ای برای خودش پیدا کند.

پایانی که در کتاب‌ها رقم خورد، هم تلخ بود و هم شیرین: دشمن اصلی نابود شد، اما بهای سنگینی پرداخت شد. بچه‌ها دیگر هیچ‌وقت به همان آرامش اولیه برنمی‌گردند. جیکوب هم مجبور شد بین عشق و واقعیت یکی را انتخاب کند، ولی در نهایت ثابت کرد که جایش در دنیای پیکیولرهاست.

این سه‌گانه پایان بسته‌ای ندارد. برعکس، ماجراهای جیکوب و دوستانش همچنان باز مانده تا ذهن خواننده پر از سؤال و خیال‌پردازی بماند. شاید همین رمز ماندگاری دنیای «خانه‌ی دوشیزه پرگرین» باشد: قصه‌ای که هیچ‌وقت واقعاً تمام نمی‌شود.

Leave a comment