در سال ۲۰۱۳، فیلمی به نام Beautiful Creatures اکران شد؛ پروژهای که خیلیها فکر میکردن قراره “Twilight” بعدی یا حتی جایگزینی برای “The Hunger Games” باشه. فیلم همهی المانهای جذاب ژانر نوجوانانه رو داشت: عاشقانهای ممنوعه، دنیایی پنهان از جادو، و البته نفرینی قدیمی. ولی با اینکه پتانسیل زیادی داشت، نتونست مخاطب عام رو جذب کنه. فروش فیلم پایین بود، نقدها متوسط، و در نتیجه کل فرانچایز ناتمام موند.
با آن رایس، نویسنده کتاب Mayfair Witches و Interview With The Vampire آشنا بشید

اما چیزی که خیلیها نمیدونن اینه که این فیلم Beautiful Creatures فقط جلد اول از یه مجموعهی چهارجلدی پرماجراست که به اسم Caster Chronicles شناخته میشه. ادامهی داستان از فیلم خیلی تاریکتر، عمیقتر، هیجانانگیزتر و احساسیتره. تو این پست میخوایم داستان واقعی Beautiful Creatures رو مرور کنیم — همون چیزی که فیلم بهش نرسید؛ داستانی که از کتاب دوم شروع میشه و تا جلد چهارم ادامه داره.

آغاز یک سرنوشت در: وقتی عشق، جادو و نفرین با هم گره میخورن

داستان تو شهری کوچیک و محافظهکار به اسم گتلین (Gatlin) شروع میشه؛ جایی تو جنوب آمریکا که زندگی برای نوجوانی مثل ایتن وات (Ethan Wate) خیلی یکنواخته. اما وقتی شروع میکنه خواب دیدن یه دختر مرموز با موهای تیره و چشمهایی جادویی، زندگیاش برای همیشه تغییر میکنه.
اون دختر لنا دوشان (Lena Duchannes) ـه؛ تازهواردیه که میاد پیش داییش، میکن ریونوود (Macon Ravenwood)، مرموزترین مرد شهر. لنا از یه خانوادهی جادوگر (کستر) میاد و داره به روز تولد شانزدهسالگیاش نزدیک میشه روزی که به اجبار، یا به سمت نور کشیده میشه یا تاریکی. و برخلاف بقیهی کسترها، لنا حق انتخاب نداره. انتخابش، بازتاب ذات واقعیشه.
لنا و ایتن خیلی زود عاشق هم میشن، ولی عشقشون همزمان با تهدید جادوگرهای تاریکتر مثل سرافین (مادر لنا) و ریدلی (دخترخالهاش) پیش میره. پایان داستان جلد اول، جاییه که لنا فکر میکنه ایتن مرده، ولی در واقع این میکن بوده که خودش رو جای ایتن گذاشته و جونشو فدا کرده تا نفرینی که لنا رو به سمت تاریکی میکشید، شکسته بشه.
لنا برای محافظت از ایتن، تصمیم میگیره حافظهاش رو پاک کنه و از زندگیش بره. اما آخر فیلم، ایتن با عبور از تابلوی جادوشدهی ورودی گتلین، به یاد لنا میافته و اسمش رو صدا میزنه… نشونهای از عشقی که حتی جادو هم نمیتونه پاکش کنه.
کتاب دوم: Beautiful Darkness

وقتی عشق در تاریکی گم میشود
داستان «Beautiful Darkness» از جایی شروع میشه که ما فکر میکنیم همهچی تموم شده؛ لنای عزیزمون بالاخره از زیر بار نفرین فرار کرده، ولی به چه قیمتی؟! میکن، تنها کسی که مثل یه پدر ازش محافظت میکرد، توی نبرد آخر جونش رو فدا کرد. و همین فداکاریه که حالا لنا رو تبدیل کرده به یه روح زخمی و خاموش.
توی مراسم خاکسپاری میکن، همهچی از بیرون ساکته، ولی توی دل لنا، طوفانیه. توی همون فضا، برای اولینبار یه شخصیت مرموز به اسم جان برید (John Breed) وارد داستان میشه. اون یه اینکوبوسه(Incubus)، نیمه انسان، نیمه چیزی تاریکتر… و البته، بوی دردسر میده.
هرچی میگذره، فاصله بین ایتن و لنا بیشتر میشه. لنا غرق سوگ و بیاعتمادی میشه و کمکم از اِیتن فاصله میگیره، در حالی که وقت بیشتری رو با جان و ریدلی، دخترعموی شورشی و نیمهتاریکش، میگذرونه. اِیتن که نمیتونه این رفتار عجیب رو درک کنه، شروع میکنه به تحقیق و کمکم وارد تونلهای مخفی و جادویی زیر شهر گَتلین میشه — جایی که واقعیت و جادو بههم میرسن.
در همین مسیر، یه شخصیت تازه وارد داستان میشه: لیو (Liv), نگهبانِ در حال آموزش که کنار ماریان تو کتابخونه کار میکنه. لیو نه تنها به دنیای کَسترها مسلطه، بلکه تبدیل میشه به یکی از متحدای اصلی اِیتن.
کمکم مشخص میشه که اِیتن فقط یه نوجوان معمولی نیست؛ اون یه Wayward ـه، یعنی یه انسان نادری که با یه کستر پیوند روحی پیدا میکنه و نقش هدایتگر رو توی مسیر اون بازی میکنه. اینجا دیگه مطمئن میشیم که اون پیوند با لناست، حتی اگه خودشون نتونن ازش فرار کنن.
بعد از کشمکشهای احساسی، دیدارهای پرتنش، و حتی یه بوسهی نزدیک با لیو که در نهایت کامل نمیشه، اِیتن همراه با لینک، دوست وفادارش، به دل تونلها میزنه تا لنا رو از چنگ تاریکی نجات بده. اونجا، صحنهای دردناک اما قدرتمند شکل میگیره: سرافین، مادر لنا، داره اونو مجبور میکنه که در ماه هفدهم تولدش به تاریکی بپیونده. ولی لنا با قلب شکسته و ذهنی آشفته، در نهایت تصمیمی میگیره که توازن همهچیز رو بههم میزنه: او هم نور رو انتخاب میکنه و هم تاریکی رو.
این لحظه نهفقط نجاتی برای لناست، بلکه آغاز فصلی جدید از آشوب توی دنیای کسترهاست. چون انتخاب هردو مسیر، یعنی شکستن قوانین کهن، و این تصمیم، تاوان خواهد داشت.
در پایان کتاب دوم، ما با یه واقعیت تلخ روبهرو میشیم: لینک دیگه آدم نیست تبدیل شده به موجودی نیمهجادویی، بعد از نیش زدن جان برید و ریدلی، قدرت سیرن بودنش رو از دست داده. پس این فقط لنا و اِیتن نیستن که تغییر کردن؛ همهی آدمای اطرافشون هم دیگه اون چیزی که بودن، نیستن.
کتاب سوم: Beautiful Chaos

ناگفتههای ونوم، قهرمان یا ضد قهرمان؟
وقتی عشق کافی نیست… و دنیا از هم میپاشه
اگه تا اینجا فکر میکردی همهچی به یه تعادل رسیده، کتاب سوم یه شوک تمامعیاره! Beautiful Chaos دقیقاً از همونجایی شروع میشه که تاریکی توی لبهی شهر گَتلین کمین کرده. انتخاب جسورانهی لنا در پایان کتاب دوم — اینکه هم نور رو بخواد و هم تاریکی رو — باعث یه عدمتعادل کیهانی شده؛ هم توی دنیای کسترها، هم توی دنیای آدمها.
شهر گَتلین زیر بار بلایای طبیعی میلرزه: از هجوم ملخها و طوفانهای ناگهانی گرفته تا موج گرمای بیسابقه. دنیای اطرافشون در حال فروپاشیه، و هیچکس نمیدونه چطور میشه درستش کرد.
در این میان، اِیتن هم بینصیب نمونده. اون کمکم نشونههایی از یه آشفتگی درونی رو نشون میده: فراموشی لحظهای، تغییر در سلیقهها، و کابوسهایی که مدام تکرار میشن. توی این کابوسها، یه موجود مرموز تعقیبش میکنه — سایهای که انگار بخش فراموششدهای از خودشه.
بعد از کلی تحقیق و رؤیاهای مرموز، مشخص میشه که روح اِیتن، اونطور که باید، بهطور کامل به دنیای زندگان برنگشته. وقتی میکن توی جلد اول جای اون فداکاری کرد، روح اِیتن دو تکه شد؛ نیمی توی دنیای زندهها، و نیم دیگهاش توی جهان دیگر جا موند. و حالا اون نیمهی گمشده داره کل وجودش رو میخوره، ذرهذره.
در همین زمان، اما، مادربزرگ جانسخت و همیشهحامی اِیتن، شروع به رفتارهای مشکوک میکنه. کمکم فاش میشه که اون، برای محافظت از اِیتن، یه پیمان خطرناک با نیروهای تاریک بسته. پیمانی که تبعات دردناکی داره.
اما مشکل فقط این نیست. قدرتهای کسترها هم شروع به لغزش میکنن. جادوها درست عمل نمیکنن، وردها اشتباه میرن، و حتی اشیای جادویی مثل کتاب مونها، دیگه مطمئن نیستن. اینجاست که یه پیشگویی قدیمی سر بر میآره:
«آنکه دوگانه است، باید فدا شود… تا توازن بازگردد.»
در نگاه اول، همه فکر میکنن منظور لنائه — چون اون کسیه که هم نور رو داره، هم تاریکی رو. اما خیلی زود مشخص میشه که اینبار، این پیشگویی به کسی دیگه اشاره داره: اِیتن.
در یه مسیر نفسگیر و احساسی، اِیتن باید تصمیم بگیره: یا خودش رو فدا کنه تا دنیای کسترها و گَتلین نجات پیدا کنه، یا همهچیز رو از دست بده. و اون… انتخاب میکنه عشقش به لنا و بقیه رو نجات بده.
شب قبل از فداکاری، اون و لنا لحظاتی آروم و عاشقانه دارن. اون به لنا یه نقشه میده — با علامتگذاری همهجاهایی که همیشه آرزو داشته باهاش بره — و لنا بهش گردنبند خاطراتش رو میده، هدیهای که همهی لحظاتشون رو در خودش داره.
سحرگاه، اِیتن به بالای برج آب گَتلین میره. همونجایی که همهچی شروع شد، حالا قراره تموم بشه. اما درست قبل از پریدن، اون نیمهی گمشدهاش ظاهر میشه. اون دو با هم مبارزه میکنن، و در نهایت، با هم سقوط میکنن.
پیشگویی محقق میشه. تعادل برمیگرده. ولی اِیتن… دیگه نیست.
یا حداقل، ما اینطور فکر میکنیم…
کتاب چهارم: Beautiful Redemption

وقتی مرگ پایان نیست… و عشق راه بازگشت رو پیدا میکنه
همهچیز تموم شده… یا حداقل اینطور به نظر میرسه. بعد از سقوط از بالای برج، اِیتن وات توی دنیای مردگان بیدار میشه — جایی شبیه به خونهی قدیمیشون، واتز لندینگ، اما بدون رنگ، بدون صدا… یه نسخهی خوابزده و آرام از زندگیای که قبلاً میشناخت.
اونجا، اولین کسی که میبینه، مادرش، لایا اِوِرز واته. لحظهای که هم پر از آرامشه، هم پر از درد. اما اِیتن خیلی زود میفهمه که نمیتونه بمونه. دلش برای لنا، برای گَتلین، برای زندگی، برای همهی چیزهایی که هنوز ناتموم مونده، تنگ شده. پس تصمیم میگیره که راهی پیدا کنه تا برگرده.
در همین زمان، لنا تو دنیای زندگان شکسته و مصممه. از دست دادن اِیتن مثل بریدن یه تکه از روحشه. ولی وقتی سرنخهایی از امکان بازگشتش پیدا میکنه، حاضر میشه تا آخر دنیا بره — حتی اگه به قیمت همپیمانی با دشمنای قدیمی یا شکستن قوانین کهن باشه.
اما بازگشت از مرگ آسون نیست. اِیتن باید صفحهی خودش رو از کتاب «Caster Chronicles» پاک کنه — کتابی که سرنوشت همهی کسترها و انسانها رو ثبت میکنه. و برای این کار، باید به «فارکیپ» (Far Keep) بره؛ جایی خطرناک که تنها از طریق «دروازهی نگهبان» میشه بهش رسید.
برای عبور از رودخانهی مرز زندگی و مرگ، اِیتن نیاز به دو «چشمرودخانه» داره — سنگهایی مشکیرنگ و جادویی. اولی رو از سُلا، پیامبرِ جهان مردگان میگیره، دومی رو لنا از طریق نشونهها و پازلهایی توی روزنامهی محلی براش میفرسته. اینجا همونجاییه که عشق و خاطره تبدیل میشن به راهنما.
با کمک کلاغی به نام اِکسو (فرستادهشده از طرف داییاش، اَبنر)، اِیتن بالاخره چشم دوم رو میگیره و با بازی بلکجک، رودخانه رو از نگهبان عبور میکنه.
در اونطرف، با زاویِر آشنا میشه — نگهبان سابق فارکیپ که برای سرپیچی از آزمایشهای بیرحمانهی آنجِلوس، تبعید شده. زاویِر قول میده که ایتن رو راهنمایی کنه… البته به یه شرط: یه چیز باارزش بهش بده.
همزمان، لنا، جان برید، میکِن ریونوود و لینک به دنبال کتاب مونها میرن — تنها چیزی که اِیتن میتونه به عنوان بهای عبور به زاویِر بده. اونا توی یه نبرد مرگبار با نیروهای تاریک، کتاب رو پس میگیرن و از طریق جادو، برای اِیتن میفرستن.
با رسیدن کتاب، زاویِر دروازه رو باز میکنه. اما حالا یه هزارتو در پیشه، محافظتشده توسط کسی که هیچکس انتظارش رو نداره: سرافین دوشان — مادر تاریک لنا.
و درست اینجاست که یکی از دراماتیکترین لحظههای کل سری رقم میخوره: سرافین برای نجات ایتن فداکاری میکنه. در یه عمل ناباورانه، خودش رو قربانی میکنه تا راه پسرش به زندگی باز شه.
در دل فارکیپ، ایتن با آنجِلوس روبهرو میشه؛ کسی که مدتهاست داره سرنوشت همه رو به بازی میگیره. اما اِیتن، نه با قدرت، بلکه با شجاعت و عشقش به لنا، موفق میشه صفحهی خودش رو از کتاب بیرون بکشه، آنجِلوس رو شکست بده، و راه بازگشت به دنیا رو پیدا کنه.
و در نهایت، اِیتن دوباره بیدار میشه. همونجایی که مرده بود: بالای برج آب گَتلین.
اما نه همهچیز با لبخند تموم میشه. اَمّا، مادر دوم اِیتن، برای نجاتش، خودش رو فدا کرده و به دنیای مردگان رفته. گَتلین عزادارشه، و اِیتن و لنا، با قلبی سنگین، باید با دنیایی روبهرو شن که دیگه مثل قبل نیست.
اما یه چیز تغییر نکرده: عشق بینشون.
عشقی که از مرز مرگ گذشته، بر تاریکی پیروز شده، و حالا توی نوری شکننده ولی واقعی، دوباره جون گرفته.
حرف آخر
اگر تا اینجا همراه ما بودی، حالا میدونی که فیلم Beautiful Creatures فقط یه فیلم نیمهکاره از سال ۲۰۱۳ نیست. بلکه دریچهایه به دنیایی غنی، پرشور، و تاریکروشن که توی چهار جلد از مجموعهی Caster Chronicles به اوج خودش میرسه. داستانی که با یک عاشقانه ممنوعه شروع میشه، ولی خیلی زود تبدیل میشه به سفری برای شناخت هویت، قربانیکردن، نبرد با سرنوشت… و عشق بیپایان.
کتابها چیزی رو بهت میدن که فیلم هیچوقت نتونست نشون بده: عمق، پیچیدگی و تحول واقعی شخصیتها. توی صفحات این رمانها، گَتلین خودش یه شخصیت زندهست، اِیتن و لنا رشد میکنن، اشتباه میکنن، میمیرن، برمیگردن و معنای واقعی “انتخاب” رو کشف میکنن.
و اگه بعد از این چهار جلد هنوز سیر نشدی، خوشحال باش چون داستان ادامه داره! سریهای فرعی مثل Dangerous Creatures (ماجراهای لینک و ریدلی)، و کمیکها و اسپینآفها هنوز منتظر تو هستن.
داستان توماس شلبی در پرده سینما چطوری خواهد بود؟
حالا نوبت توئه!
اگه دوست داری وارد دنیای جادویی فیلم Beautiful Creatures بشی، الان بهترین زمانه. منم سعی میکنم خیلی زود کتاب هارو برای دانلود براتون بزارم.
اگه این پست برات جذاب و تازه بود، خوشحال میشم تو کامنتها نظرتو بدونم.
برای خوندن پست های بیشتر درباره کتاب ها و فیلم های فانتزی کمتر دیدهشده، میتونی سایت رو دنبال کنی،چون هر روز براتون پست های تازه مینویسم.
دوست داری پست بعدی دربارهی کتاب یا فیلم باشه؟ 😏

