Skip to content Skip to sidebar Skip to footer

رتبه‌بندی تمام فصل‌های بازی تاج و تخت؛ از بدترین تا بهترین

اگه بخوایم دنیای «بازی تاج و تخت» رو فقط با خود سریال اصلی بسنجیم، کار خیلی راحت‌تره؛ هشت فصل داریم و می‌شه سر خوب یا بد بودنشون ساعت‌ها بحث کرد. ولی الان دیگه وستروس فقط همون Game of Thrones نیست. «خاندان اژدها» اومده، «شوالیه هفت پادشاهی» هم وارد ماجرا شده و کم‌کم داریم با یه فرنچایز کامل طرف می‌شیم که هر سریالش یه گوشه متفاوت از تاریخ وستروس رو نشون می‌ده. نکته جالب اینه که وقتی همه این فصل‌ها رو کنار هم می‌ذاریم، تازه اختلاف کیفیتشون بیشتر به چشم میاد؛ بعضی فصل‌ها واقعاً هنوزم بعد از سال‌ها بی‌رقیبن، بعضی‌ها خوبن ولی یه چیزی کم دارن و بعضی‌ها هم خب… بهتره زیاد زخمشون رو باز نکنیم. پس بریم از بدترین فصل شروع کنیم و کم‌کم برسیم به جایی که Game of Thrones واقعاً در بهترین حالت خودش بود.

۱۲. فصل هشتم Game of Thrones

فکر نکنم کسی انتظار داشته باشه یه فصل دیگه ته این لیست باشه. فصل هشتم هنوزم برای خیلی از طرفدارها یه جور زخم بازه؛ نه به این خاطر که همه اتفاق‌هایی که افتاد لزوماً بد بودن، بلکه بیشتر چون تقریباً هیچ‌کدوم فرصت نکردن درست جا بیفتن. سریال هفت فصل وقت گذاشته بود تا شخصیت‌ها، دشمن‌ها و درگیری‌های مختلف رو بسازه و بعد تصمیم گرفت همه‌چی رو تو شش قسمت جمع کنه.

نایت کینگی که سال‌ها به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین تهدیدهای کل داستان ساخته شده بود، تو یه نبرد جمع شد و دنریس هم مسیری رو رفت که روی کاغذ حتی می‌شد قبولش کرد، ولی سریال اون‌قدر سریع از چند مرحله مهم شخصیتش رد شد که خیلی‌ها حس کردن یه تکه بزرگ از داستان رو ندیدن. حتی قضیه پادشاه شدن برن هم مشکل اصلی نبود؛ مشکل این بود که سریال انگار فقط می‌خواست هر طور شده به پایان برسه.

از نظر موسیقی، طراحی صحنه و جلوه‌های ویژه هنوز همه‌چیز در سطح خیلی بالایی بود، ولی Game of Thrones هیچ‌وقت فقط به خاطر اژدها و جنگ جذاب نبود. چیزی که این سریال رو خاص می‌کرد شخصیت‌ها، انتخاب‌هاشون و نتیجه اون انتخاب‌ها بود و دقیقاً همین بخش تو فصل آخر بیشتر از هر چیز دیگه‌ای ضربه خورد.

۱۱. فصل دوم House of the Dragon

فصل دوم خاندان اژدها از اون فصل‌هاییه که موقع دیدنش مدام حس می‌کنی «خب دیگه، الان قراره اتفاق اصلی بیفته» و بعد می‌بینی نه، هنوز نه. همه‌چیز برای جنگ آماده شده؛ سبزها و سیاه‌ها عملاً دیگه راه برگشتی ندارن، اژدهایان وارد بازی شدن و خانواده تارگرین داره رسماً خودش رو تیکه‌تیکه می‌کنه، ولی با این حال بخش زیادی از فصل صرف آماده کردن مهره‌ها می‌شه.

رینیرا بیشتر وقتش رو تو شوراها می‌گذرونه، دیمون مدت زیادی تو هرنهال گیر کرده و آلیسنت هم وارد مسیری شده که بعضی وقت‌ها حس می‌کنی بیش از حد کش داده شده. البته فصل لحظه‌های خیلی خوبی هم داشت و نبرد روکزر رست واقعاً نشون داد وقتی House of the Dragon بخواد اژدهایان رو وارد جنگ کنه، چه چیزی می‌تونه تحویل بده. مشکل اینه که کل فصل بیشتر شبیه مقدمه‌ای برای اتفاقات بعدی بود تا یه فصل کامل که شروع و پایان مشخص خودش رو داشته باشه.

۱۰. فصل هفتم Game of Thrones

فصل هفتم دقیقاً همون جاییه که کم‌کم متوجه می‌شی قوانین قدیمی سریال دیگه خیلی جدی گرفته نمی‌شن. قبلاً سفر از یه طرف وستروس تا اون طرفش خودش یه ماجرا بود، شخصیت‌ها هفته‌ها و ماه‌ها در راه بودن و خیلی از اتفاق‌ها تو همین مسیر شکل می‌گرفت، ولی فصل هفتم یهو همه انگار تلپورت کردن رو یاد گرفتن؛ یه لحظه یکی شماله و چند دقیقه بعد می‌بینیم رسیده جنوب یا دوباره برگشته.

داستان رفتن آن‌سوی دیوار برای گرفتن یه وایت هم هنوز یکی از اون نقشه‌هاییه که هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنی، عجیب‌تر می‌شه. با همه این مشکلات، فصل هفتم هنوز کلی صحنه داره که نمی‌شه دوستشون نداشت؛ حمله دنریس به ارتش لنیسترها، مرگ اولنا تایرل، دیدار شخصیت‌هایی که چند فصل منتظر بودیم بالاخره همدیگه رو ببینن و البته خراب شدن دیوار، همه‌شون لحظه‌های بزرگی بودن. مشکل فقط اینجا بود که سریال دیگه حوصله نداشت مسیر رسیدن به این لحظه‌ها رو مثل قبل با دقت و حوصله بسازه.

۹. فصل سوم House of the Dragon

فصل سوم بالاخره اون چیزی رو نشون داد که تقریباً از اول سریال منتظرش بودیم؛ جنگ واقعی خاندان تارگرین. دیگه فقط شورا، تهدید، نامه و مذاکره نیست و همه دارن هزینه انتخاب‌هاشون رو می‌دن، در حالی که جنگ هم کم‌کم داره کاملاً از کنترل خارج می‌شه.

از نظر مقیاس، این فصل قطعاً یکی از بزرگ‌ترین فصل‌های کل فرنچایزه و وقتی اژدهایان وارد نبرد می‌شن، واقعاً می‌فهمی چرا «رقص اژدهایان» یکی از خونین‌ترین بخش‌های تاریخ وستروسه. با این حال یه مشکل وجود داره؛ فصل اون‌قدر اتفاق بزرگ پشت سر هم داره که بعضی وقت‌ها فرصت نمی‌کنه تأثیر هرکدوم رو درست نشون بده. مرگ، خیانت، جنگ و تغییر شخصیت‌ها خیلی سریع از راه می‌رسن و گاهی دلت می‌خواد سریال فقط یه کم وایسه تا بشه چیزی که اتفاق افتاده رو هضم کرد. فصل بدی نیست، اصلاً، ولی وقتی می‌ذاریش کنار بهترین فصل‌های Game of Thrones، حس می‌کنی یه چیزی از اون عمق و صبری که سریال اصلی تو بهترین سال‌هاش داشت، اینجا کمه.

۸. فصل اول Game of Thrones

فصل اول شاید از نظر اتفاقات بزرگ به پای فصل‌های بعد نرسه، ولی واقعاً باید بهش حق داد، چون بدون این فصل هیچ‌کدوم از چیزایی که بعداً دوست داشتیم شکل نمی‌گرفت. سریال باید تو فقط ده قسمت یه دنیای کامل رو معرفی می‌کرد؛ از استارک‌ها و لنیسترها گرفته تا دیوار، وایت واکرها، تارگرین‌ها، دوتراکی‌ها، سیاست کینگز لندینگ و کلی خاندان دیگه، ولی جالبه که با وجود این همه اسم و داستان مختلف، هیچ‌وقت حس نمی‌کردی نشستی سر یه کلاس تاریخ طولانی.

ند استارک هم بهترین شخصیت ممکن برای ورود ما به این دنیا بود، چون ما دقیقاً مثل خودش فکر می‌کردیم هنوز تو یه داستان معمولی هستیم؛ جایی که آدم خوب شاید سختی بکشه، ولی در نهایت حق به حق‌دار می‌رسه. بعد قسمت نهم رسید و سریال خیلی محترمانه بهمون فهموند که نه عزیزم، اینجا از این خبرا نیست. فصل اول شاید از نظر بودجه و نبردها محدودتر از فصل‌های بعدی باشه، ولی پایه‌ای که ساخت انقدر محکمه که هنوزم یکی از بهترین فصل‌های کل فرنچایزه.

۷. فصل پنجم Game of Thrones

فصل پنجم یه جور مرز بین دوران طلایی سریال و دورانیه که کم‌کم مشکلات خودشون رو نشون می‌دن. هنوز کلی داستان خوب داریم، ولی برای اولین بار بعضی خط‌های داستانی حس می‌دن کیفیتشون به اندازه بقیه نیست. داستان دورن احتمالاً واضح‌ترین نمونه‌اشه، مخصوصاً اگه کتاب‌ها رو خونده باشین و بدونین اون منطقه چه شخصیت‌های جذاب و چه سیاست پیچیده‌ای داشت و بعد ببینین سریال در نهایت باهاش چه کرد. ماجرای سانسا هم از اون تغییراتیه که هنوزم بین طرفدارها سرش بحثه.

ولی از اون طرف Hardhome رو داریم که واقعاً یکی از بهترین اپیزودهای کل سریاله و تازه تو همون قسمت می‌فهمیم وایت واکرها واقعاً چه تهدید ترسناکی هستن. جان اسنو هم تو این فصل مسیر خیلی خوبی داره و تلاشش برای کنار هم آوردن وحشی‌ها و نگهبانان شب در نهایت به همون پایان معروف می‌رسه، در حالی که سرسی و High Sparrow هم بخش سیاسی داستان رو حسابی سنگین می‌کنن. در کل فصل پنجم پر از لحظه‌های خوبه، فقط اولین باریه که حس می‌کنی یه سری پیچ و مهره‌های داستان دارن کم‌کم شل می‌شن.

۶. فصل دوم Game of Thrones

فصل دوم جاییه که بازی واقعی شروع می‌شه. فصل اول مهره‌ها رو معرفی کرد و فصل دوم همه رو انداخت وسط صفحه شطرنج؛ راب استارک برای خودش پادشاه شمال شده، استنیس و رنلی دنبال تاج‌وتختن، جافری پادشاهه و دنریس هم هنوز اون طرف دنیا دنبال راه خودش می‌گرده، ولی ستاره اصلی این فصل بدون شک تیریونه.

دورانی که تیریون دست پادشاه بود هنوز یکی از بهترین دوره‌های شخصیتشه، چون مدام باید با سرسی، جافری، لیتل‌فینگر و بقیه آدم‌های خطرناک پایتخت سر و کله بزنه و تقریباً تنها سلاحش هم مغزشه. رابطه آریا و تایوین تو هرنهال هم یکی از اون تغییرات نسبت به کتابه که واقعاً عالی جواب داد و از اون طرف تئون رو داریم که تصمیم می‌گیره خودش رو به خانواده‌اش ثابت کنه و دقیقاً همون تصمیم زندگیش رو نابود می‌کنه. آخرشم نبرد بلک‌واتر از راه می‌رسه و برای اولین بار ثابت می‌کنه Game of Thrones می‌تونه یه نبرد بزرگ بسازه، بدون اینکه شخصیت‌ها وسط شلوغی جنگ گم بشن.

۵. فصل سوم Game of Thrones

اگه کسی تا قبل از فصل سوم هنوز فکر می‌کرد Game of Thrones یه سریال فانتزی معمولیه، عروسی سرخ خیلی سریع نظرش رو عوض کرد. بخش مهم ماجرا فقط این نبود که چند شخصیت کشته شدن؛ مسئله این بود که ما چند فصل کامل داشتیم راب و کتلین رو دنبال می‌کردیم و فکر می‌کردیم جنگ استارک‌ها و لنیسترها قراره یکی از داستان‌های اصلی تا آخر سریال باشه، بعد در عرض چند دقیقه همه‌چی تموم شد.

ولی فصل سوم فقط عروسی سرخ نیست. رابطه جیمی و برین تو این فصل خیلی جدی‌تر می‌شه و تازه می‌فهمیم جیمی اون آدم ساده‌ای نیست که از فصل اول فکر می‌کردیم. داستانش درباره پادشاه دیوانه هم خیلی از تصویری که تا اون لحظه ازش داشتیم رو عوض می‌کنه. از اون طرف دنریس تو آستاپور بالاخره از یه دختر فراری تبدیل می‌شه به کسی که واقعاً می‌تونه ارتش داشته باشه و فرمان بده. فصل سوم یکی از کامل‌ترین فصل‌های سریاله و اگه چند فصل بعدی این‌قدر خوب نبودن، خیلی راحت می‌شد گذاشتش رتبه اول.

۴. فصل اول House of the Dragon

وقتی خاندان اژدها معرفی شد، راستش خیلی‌ها هنوز از Game of Thrones دلخور بودن و یه بخش بزرگی از مخاطب‌ها با خودشون می‌گفتن «واقعاً دوباره برگردیم وستروس؟» بعد فصل اول اومد و ثابت کرد هنوز کلی داستان خوب تو این دنیا مونده و مهم‌تر از اون، لازم نیست هر سریالی که تو وستروس ساخته می‌شه دوباره همون فرمول Game of Thrones رو تکرار کنه.

چیزی که باعث شد House of the Dragon جواب بده دقیقاً همین بود که سعی نکرد Game of Thrones دوم باشه. اینجا دشمن اصلی یه ارتش خارجی یا وایت واکرها نیستن؛ دشمن اصلی خود خانواده‌ان و تقریباً تمام تراژدی داستان از این میاد که تارگرین‌ها بلد نیستن با هم کنار بیان. ویسریس هم واقعاً یکی از بهترین شخصیت‌های فصل بود؛ نه جنگجوی بزرگیه و نه پادشاه خیلی قدرتمندی، ولی تمام تلاشش رو می‌کنه خانواده‌ای رو کنار هم نگه داره که عملاً دیگه قابل جمع کردن نیست. صحنه ورودش به تالار تخت هم هنوز یکی از بهترین لحظه‌های کل فرنچایزه. پرش‌های زمانی شاید اولش یه کم اذیت‌کننده باشن، ولی تا آخر فصل دقیقاً می‌فهمی چطور همه‌چی قدم‌به‌قدم به نقطه جنگ رسیده.

۳. فصل ششم Game of Thrones

فصل ششم واقعاً یه فصل شلوغ و دیوانه‌واره و تقریباً هر چند قسمت یه اتفاقی می‌افته که تو فصل‌های دیگه شاید پایان فصل حساب می‌شد. جان اسنو برمی‌گرده، داستان هودور رو می‌فهمیم، آریا مسیر خودش رو پیدا می‌کنه، رمزی بالاخره به سرنوشتش می‌رسه و دنریس هم کم‌کم آماده می‌شه برگرده وستروس.

نبرد حرام‌زادگان به‌تنهایی برای معروف کردن یه فصل کافیه، ولی جالب اینه که حتی اونم احتمالاً بهترین قسمت فصل نیست، چون بعدش The Winds of Winter می‌رسه و تقریباً همه‌چی رو به هم می‌ریزه. سرسی سپت بیلور رو منفجر می‌کنه، تامن خودش رو می‌کشه، جان پادشاه شمال می‌شه، حقیقت خانواده‌اش رو می‌فهمیم و دنریس بالاخره راه می‌افته سمت وستروس. واقعاً انگار نویسنده‌ها تصمیم گرفته بودن هر چیزی که چند سال منتظرش بودیم رو تو همین فصل تحویل بدن و عجیب‌تر اینکه بیشترش هم جواب داد.

۲. فصل اول A Knight of the Seven Kingdoms

این یکی احتمالاً عجیب‌ترین رتبه کل لیسته، چون «شوالیه هفت پادشاهی» اصلاً شبیه چیزی نیست که معمولاً از دنیای Game of Thrones انتظار داریم. اینجا نه اژدهای عظیم داریم، نه جنگ چند کشور و نه دعوای مستقیم برای تخت آهنین؛ داستان بیشتر درباره دانک و اگ می‌چرخه، یه شوالیه دوره‌گرد و یه بچه که با هم تو وستروس سفر می‌کنن و دقیقاً همین سادگیه که باعث می‌شه داستانشون جواب بده.

وقتی از دعواهای عظیم خاندان‌ها فاصله می‌گیریم، تازه می‌بینیم زندگی آدم‌های معمولی تو وستروس چه شکلیه. دانک آدم خیلی پیچیده‌ای نیست و اتفاقاً شاید بعضی وقت‌ها زیادی ساده باشه، ولی یه ویژگی مهم داره؛ واقعاً سعی می‌کنه کار درست رو انجام بده. اگ هم خیلی زود تبدیل می‌شه به یکی از اون شخصیت‌هایی که هم بامزه‌ است و هم می‌دونی آینده خیلی مهمی داره. شاید جذاب‌ترین نکته این سریال این باشه که ثابت می‌کنه برای ساختن یه داستان خوب در وستروس لازم نیست هر ده دقیقه یکی با اژدها یه قلعه رو بسوزونه و گاهی فقط چند شخصیت خوب و یه داستان درست‌وحسابی کافیه.

۱. فصل چهارم Game of Thrones

اینجا دیگه واقعاً بحث زیادی نداریم، چون فصل چهارم همون Game of Thronesیه که بیشترمون عاشقش شدیم. تقریباً همه خط‌های داستانی تو بهترین وضعیت خودشون قرار دارن و هیچ قسمتی حس اضافه بودن نمی‌ده. از همون اوایل فصل، عروسی بنفش رو داریم و جافری بالاخره به چیزی می‌رسه که چند فصل کامل منتظرش بودیم، ولی مرگ جافری تازه شروع ماجراست.

تیریون متهم می‌شه، دادگاهش شروع می‌شه و پیتر دینکلیج یکی از بهترین اجراهای کل سریال رو تحویل می‌ده. بعد اوبرین مارتل وارد می‌شه و تو چند قسمت کاری می‌کنه همه دوستش داشته باشن و خب چون داریم Game of Thrones می‌بینیم، دقیقاً وقتی دوستش داری اتفاقی می‌افته که هنوزم دیدنش درد داره. مبارزه اوبرین و کوه یکی از اون صحنه‌هاییه که با اینکه می‌دونی آخرش چی می‌شه، بازم هر بار یه گوشه ذهنت می‌گه «شاید این دفعه ببره.»

تو شمال هم نبرد Castle Black رو داریم، آریا و سندور کلیگین به یکی از جالب‌ترین زوج‌های داستان تبدیل شدن و دنریس کم‌کم می‌فهمه گرفتن یه شهر با حکومت کردن بهش زمین تا آسمون فرق داره. آخر فصل هم تیریون هم شی رو می‌کشه، هم تایوین رو و در نهایت از کینگز لندینگ فرار می‌کنه.

واقعاً سخت می‌شه نقطه ضعف بزرگی برای این فصل پیدا کرد؛ شخصیت‌ها هنوز طبق منطق خودشون رفتار می‌کنن، تصمیم‌ها هزینه دارن، داستان برای رسیدن به لحظه‌های مهم عجله نمی‌کنه و تقریباً هر خط داستانی یه چیزی برای ارائه داره. برای همینه که با وجود تمام سریال‌ها و اسپین‌آف‌هایی که بعدش اومدن، فصل چهارم هنوزم برای خیلی‌ها بهترین فصل تاریخ Game of Thrones باقی مونده.

حرف آخر

وقتی همه فصل‌های دنیای Game of Thrones رو کنار هم می‌ذاریم، یه چیز خیلی واضح می‌شه؛ وستروس وقتی بهترینه که به شخصیت‌هاش وقت بده. نه تعداد اژدها مهم‌ترین چیزه، نه بزرگی جنگ و نه اینکه هر قسمت چند نفر بمیرن. بهترین فصل‌های این دنیا همون‌هایی هستن که قبل از هر اتفاق بزرگ، کاری می‌کنن ما به آدم‌های داخل داستان اهمیت بدیم و وقتی بلایی سرشون میاد، واقعاً برامون مهم باشه.

برای همین هنوز عروسی سرخ یادمون مونده، هنوز داستان اوبرین حرصمون می‌ده و هنوز مرگ ند استارک تأثیر خودش رو داره. House of the Dragon و A Knight of the Seven Kingdoms هم ثابت کردن این دنیا هنوز کلی ظرفیت داره، ولی فعلاً حداقل برای من، اون دوره‌ای که Game of Thrones به فصل چهارم رسیده بود هنوز یه چیز دیگه بود.

حالا اگه قرار باشه فقط یه فصل رو دوباره از اول ببینین، انتخابتون کدومه؟

Leave a comment