سریال The Leftovers که یکی از بهترین سریالهاییه که به شخصه دیدم، داستان دنیاییه که در یه روز رندوم و معمولی، ۲ درصد از مردمش رو از دست میده.
۲ درصدی که از لحاظ آماری بسیار کم و بیاهمیته، اما همین مقدار هم قطعاً قسمتی از خانوادهای رو تشکیل میده.
با اینکه اکثر مردم ناپدید نشدن، اما این ۲ درصد میتونه خواهری، برادری، مادری، پدری، فرزندی، دوست و همسایهای و هر کس دیگهای باشه؛ چیزی که در واقعیت اصلاً کم یا بیاهمیت نیست.
حتی اگر کسی رو هم از دست نداده باشید، باز هم این اتفاق قابل چشمپوشی نیست.
سریال The Leftovers سه فصله و بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷ پخش شده؛ سریالی که از همون قسمت اولش مشخصه قراره با سریالهای دیگه فرق داشته باشه. بازیگرهای اصلیش مثل جاستین ترو در نقش کوین و کری کوون در نقش نورا، با بازی خیلی قویشون کاری میکنن کل این غم و گیجی و سردرگمیِ جهان سریال کاملاً زیر پوست آدم بره.
این سریال رو دیمون لیندلف ساخته، همون نویسندهای که پشت سریال Lost هم بوده، و همین باعث شده فضای مرموز، فلسفی و عمیق Leftovers چیزی فراتر از یه داستان فاجعهمحور معمولی بشه.
۱۴ اکتبر چه روزی بود؟

۱۴ اکتبر روزی بود که جمعیتی نهچندان زیاد از مردم، در لحظهای ناپدید شدن؛ بدون هیچ اطلاع قبلی، بدون هیچ حرفی و حتی بدون فرصتی برای خداحافظی. یه روز کاملاً معمولی مثل هر روز قبلش شروع شد؛ صبحی که هیچ نشونهای از فاجعه توش نبود، هیچ خبری عجیب نبود، هیچکس حس نمیکرد قراره آخرینبار عزیزش رو ببینه. اما برخلاف تمام روزهای بعدش، همین روز معمولی تبدیل شد به روزی پر از انتظار، پر از غم، پر از نگرانی و پر از سردرگمی.
هیچکس نمیدونست آخرین دیداره؛ نه کسی که ناپدید میشد و نه کسی که بازمانده بود. همین بیخبری باعث شد شوک اتفاق سنگینتر بشه، چون در کسری از ثانیه زندگی هزاران نفر زیر و رو شد. هیچکس فرصت نکرد آماده بشه، توضیحی بپرسه یا حتی یه «مواظب خودت باش» ساده بگه. همهچیز توی یک چشمبرهمزدن اتفاق افتاد.
از اون روز به بعد، جهان برای خیلیها توقف کرد؛ چون هیچکس نمیتونست جواب بده که چی شد، چرا شد یا اینکه آدمهایی که ناپدید شدن دقیقاً کجا رفتن. فقط یه لحظه بود، اما لحظهای که مثل یک خط پررنگ، زندگی رو به دو قسمت قبل و بعد تقسیم کرد.
معرفی شخصیتهای اصلی و مسیر هرکدوم
کوین و خانوادهاش

سریال The Leftovers دو شخصیت اصلی و کلی شخصیت فرعی اما تاثیرگذار داره؛ شخصیتهایی که هرچند گذرا، اما باز هم قادر به بازگویی داستان خودشون هستن.
کوین، رئیس پلیس شهر، بههمراه خانوادهاش و پدرش ـکه او هم مثل خودش پلیس و رئیس پلیس قبل از او بودهـ ماجراهایی رو از سر میگذرونن که فقط قسمتیش مربوط به روز ۱۴ اکتبره.
اما چیزی که بر هیچکس پوشیده نیست اینه که بعد از اون روز، خانوادهٔ کوین هرگز مثل قبل نشد.
از همسرش لوری که بهخاطر دردی که فقط خودش میدونه به جمع سفیدپوشها پیوسته، تا پسرش تام که محافظ دخترهای یه فرقهٔ خاصه، و دخترش جیل که وسط اینهمه سردرگمی در تلاش برای پیدا کردن تعادل برا زندگیش و البته جلب توجه پدر و مادرشه.
و صد البته پدری که خیلیها میگن دیوونه شده، ولی اون فقط صداهایی رو میشنوه و چیزهایی رو میبینه که بقیه نمیبینن؛ و با گذر زمان، کوین هم متوجه اونا میشه.
نورا و فاجعهای که زندگیاش را تغییر داد

نورا یکی دیگه از شخصیتهای اصلیه که داستانش کاملاً با ۱۴ اکتبر گره خورده. هرچیزی که از سر میگذرونه و هر اتفاقی که براش میفته، همه کاملاً مرتبط با اون روزه؛ روزی که همهٔ اعضای خانوادش، دو فرزند و همسرش، ناپدید شدن و اون رو مثل خیلیهای دیگه داغدار کرد.
تا قبل از اون اتفاق، نورا به دنبال پیدا کردن هویت دیگهای بهجز «مادر بودن» برای خودش بود و میخواست جایگاهی در این دنیا داشته باشه. اما بعد از اون اتفاق، نورا دربهدر برای فراموش کردن حتی لحظهایِ فرزندانش، خیلی ماجراها از سر میگذرونه و دیدن و لمس کردن خانوادش تبدیل به بزرگترین حسرت زندگیش میشه.
در آینده، وقتی زندگی و سرنوشت این دو شخصیت ــ نورا و کوین ــ به هم گره میخوره، جذابیت داستان چندین برابر میشه.
واقعیت ۱۴ اکتبر از دید نورا

مسیر نورا برای فهمیدن حقیقت
در پایان داستان The Leftovers، نورا ــ که زخمی که از اون اتفاق خورده بود هیچوقت خوب نشد و تا آخر مثل یه کابوس دنبالش میکرد ــ واقعیت رو برای ما روشن کرد.
بعد از از سر گذروندن کلی ماجرا و بالا و پایینهای زیاد، نورا تصمیم گرفت که به دنبال فرزندانش بره. اهمیتی نداشت که آیا اونها توی جهنم هستن یا دنیایی دیگه؛ تا زمانی که خانوادهش رو پیدا میکرد و با اونها بود، چیزی برای نگرانی وجود نداشت. تصمیمی که فقط یه مادر میتونست بگیره.
با اینکه در قسمتهای زیادی، نورا خودش رو عادی جلوه میداد و تظاهر میکرد که خوب شده و اون روز براش تموم شده، اما به اقرار خودش «همیشه یه فاحشه و جلیقهٔ ضدگلولهای وجود داره، همیشه تتویی برای کاور کردن اسم بچههاش هست».
چیزی که واقعاً اون رو خوب میکرد، فهمیدن سرنوشت فرزندانش بود؛ اینکه اونها الان کجا هستن، چه زندگی دارن و آیا مردن یا نه. همین زخمِ همیشههمراهش بود که باعث شد به سمت دستگاهی بره که افراد رو پیش ناپدیدشدهها میفرستاد.
دنیای دیگر: ۲٪ در آن سوی ماجرا
وقتی نورا بعد از استفاده از دستگاه به اون دنیا میرسه، متوجه میشه که اونها فقط در «سمت دیگهٔ دنیا» قرار گرفتن؛ جایی دقیقاً مثل همینجا، با این تفاوت که فقط ۲ درصد مردم در اون مکان هستن. مثل یه دنیای موازی، اما خالی از جمعیت.
اون افراد نمرده بودن، ناپدید نشده بودن؛ فقط در دنیایی دیگه زندگی میکردن. چیزی اونها رو از این دنیا کنده و به اون دنیا برده بود. البته این فقط تعبیر بازماندههای این دنیاست.
وقتی نورا با گشتن زیاد، خونهای رو پیدا میکنه و با افراد داخلش همصحبت میشه، متوجه واقعیت از دید اونها میشه: مردی که در سوپرمارکت شاهد ناپدید شدن همهٔ افراد بوده و زنی که سه دختر، هشت نوه و شوهرش ناپدید شدن، این حقیقت رو به نورا نشون میدن که:
«در اینجا ما بعضیهاشون رو از دست دادیم، ولی در اونجا، اونها همهٔ ما رو از دست دادن.»
و این یکی از دردناکترین لحظاتیه که ما در سریال باهاش روبهرو میشیم؛ اینکه چه بر سر بازماندههای اون دنیا اومده؟
دنیایی که همه فکر میکنن تنها بازماندههاش خودشون هستن و کل جمعیت جهان ناپدید شده.
لحظهی مواجههٔ نورا با حقیقت زندگی خانوادهاش

نورا که تنها هدفش از اومدن به اون دنیا پیدا کردن خانوادهش و برگشتن به زندگی قبلیش بود، با سختی زیاد و تلاشی خستگیناپذیر شروع به گشتن برای پیدا کردنشون کرد. وقتی به شهری که در اون بزرگ شده بود و بچههاش رو از دست داده بود برگشت، متوجه حقیقت دیگهای شد.
لحظهای که پس از پنهان شدن و منتظر موندن، دختر یازدهساله، پسر و شوهرش رو همراه با خانمی زیبا دید، فهمید که چقدر خانوادهش خوششانس بودن.
تو دنیایی که پر از یتیم و آدمهای تنهاست، اونها همدیگه رو داشتن و تنها نبودن. زندگیشون ادامه پیدا کرده بود؛ بدون او، اما با ثبات و آرامشی که حتی تصورش برای نورا سخت بود.
وقتی نورا فهمید که جایی در اون دنیا نداره، تصمیم به برگشت گرفت. شاید هم فهمیدن سرنوشت خانوادهش و اینکه خوششانسی اونها به قیمت رنج و عذاب خودش توی دنیای دیگه تموم شده، بیتأثیر توی تصمیمش نبود.
نورا برگشت به این دنیا، و فقط بعد از فهمیدن سرنوشت خانوادشه که بالاخره تونست آرامش بگیره و به زندگی خودش ادامه بده؛ زندگیای که نه چندان راحت و بیدغدغه بود و نه بیشباهت به تمام زندگیهای قبلیش.
مقایسهی درد بازماندههای دو دنیا

این رو زیاد شنیدین که سریال The Leftovers برخلاف خیلیهای دیگه به داستان بازماندهها پرداخته. اما وقتی حرف بازمانده به میان میاد، خیلیهامون ذهنمون میره سمت بازماندههای این دنیا؛ کسانی که عزیزاشون رو از دست دادن، سردرگم شدن و سالها با غم و اندوه زندگی کردن.
ولی نویسنده با روایتی کمنظیر، هر دو دنیا رو به ما نشون داده. کافیه به این فکر کنید که وقتی تعداد زیادی از بازماندههای این دنیا اینقدر درد و رنج تحمل کردن، پس بازماندههای اون دنیا دیگه چی کشیدن؟
افرادی سرگردون که هیچ اطلاعی از اتفاقی که براشون افتاده ندارن و فکر میکنن کل جمعیت جهان ناپدید شده.
آیا واقعاً خوشبختن؟ از بین تمام افرادی که ناپدید شدن، اونها برای موندن در اون دنیا «انتخاب شده بودن»؛ برای زندگی کردن. اما آیا میدونن چه اتفاقی براشون افتاده؟
میدونن که در دنیای دیگه، اونها بدشانسها بودن؟
میدونن که فقط خودشون نیستن که عزادارن و دنیایی هست که برای از دستدادنشون فرقهای سفیدپوش تشکیل داده و مدام از دستدادنشون رو یادآوری میکنه؟
نه، قطعاً از همه اینها بیخبرن و فقط به زندگیشون ادامه میدن.
اما چیزی که ذهن نویسنده رو مدتها درگیر کرده بود اینها نبود؛ این بود که سرنوشت افراد ناتوانی که به اون دنیا رفته بودن چی میشد؟
سرنوشت کودکی که در اول فیلم ناپدید شد، جنین در شکم لوری و خیلی از افراد یتیم و تنها…
چه بلایی سرشون میومد؟ آیا اون دنیا اونقدر رحم و شفقت داشت که ازشون مراقبت کنه؟
یا مثل دنیای بیرحم و ظالم این دنیا محکوم به مرگ بودن؟
سوالهای زیادی هست که هیچ جوابی براشون وجود نداره. سریال در ۳ فصل به زیبایی همهچیز رو به پایان میرسونه، اما این سوالها مثل گیرههایی میمونن برای نگهداشتن این فرنچایز توی ذهنتون و فراموش نکردنش.
حرف پایانی
سریال در ۳ فصل به زیبایی تمام، همهچیز رو به پایان میرسونه و این سوالها فقط گیرههایی برای نگه داشتن این فرنچایز در ذهنتون و فراموش نکردنشه.
در آخر، امیدوارم شما هم مثل من به همون اندازه از این سریال لذت برده باشین و براتون فراموشنشدنی باشه. و البته در آینده شاهد سریالهایی به زیبایی و متفاوتی دنیای The Leftovers باشیم.

