سلام جادوگرا!
بالاخره پارت دوم از Stranger Things فصل پنجم هم منتشر شد و کاملاً حس میکنی همهچیز داره با سرعت به سمت جمعبندی نهایی حرکت میکنه. بعد از شروع پرسر و صدای ولوم ۱ که زمین بازی رو برای نبرد آخر آماده کرد، پارت ۲ مثل یه قطار بیامان میزنه به دل پایان. اینجا دیگه خبری از مقدمهچینیهای طولانی نیست؛ داستان مستقیم پرتت میکنه وسط Upside Down، با Vecna که همچنان تاریک و بهشدت خطرناکه و با بچههایی که این بار نه فقط برای نجات شهر، بلکه برای نجات کل دنیا میجنگن.
همه منتظریم ببینیم این سفر دهسالهی هاوکینز و این گروهِ گرهخورده به سرنوشت هم، بالاخره به کجا میرسه یا هنوز چند تا پیچ مهم مونده که باید باز بشه. پارت ۲ پر از لحظههاییه که هم هیجانانگیزه، هم گاهی گیجکننده، و هم مدام این حس رو میده که یه پایان واقعی داره پشت در نفسنفس میزنه. اینجا قراره ببینیم تو مسیر رفاقت، ترس، تاریکی و امید، کدوم شخصیتها به «حقیقت» نزدیکتر میشن و این همه انتظار در نهایت قراره به چی ختم بشه.
ادامه مستقیم Part 1؛ داستان دقیقاً از کجا شروع میشود؟

پارت ۲ دقیقاً از همونجایی شروع میشه که پارت ۱ تموم شد؛ بدون مکث، بدون یادآوری، بدون اینکه بخواد دست مخاطب رو بگیره و توضیح بده چی شده. سریال فرض رو بر این گذاشته که هنوز وسط ماجرایی و قراره همون آشفتگی و فشار قبلی ادامه پیدا کنه. هنوز بحران ویل جمع نشده و اون اتصال عجیبش به Upside Down، بیشتر از قبل دردسرساز شده.
ویل عملاً تبدیل شده به پل بین دو دنیا. هم برای گروه یه راه ارتباطیه، هم یه نقطهضعف خطرناک. هر لحظه ممکنه Vecna از همین اتصال استفاده کنه و ضربهی بعدی رو بزنه. از اون طرف، الون هنوز اون نیروی مطمئن همیشگی نیست. قدرتها کامل برنگشتن و بخش زیادی از پارت ۲ صرف این میشه که دوباره خودش رو جمعوجور کنه. همین موضوع باعث میشه بقیهی گروه مجبور شن بیشتر از همیشه حواسشون بهش باشه و مسئولیتها تقسیم بشه.
Vecna هم دقیقاً میدونه چی میخواد. هدفش دیگه پیچیده یا مرموز نیست؛ میخواد Upside Down و دنیای واقعی رو یکی کنه و کنترل همهچی رو دست بگیره. پارت ۲ خیلی واضح نشون میده که این نقشه تصادفی نیست و قدمبهقدم داره جلو میره، حتی وقتی بقیه فکر میکنن هنوز وقت دارن.
وسط همهی اینها، هاوکینز دیگه اون شهر سابق نیست. اوضاع بههمریختهست، مردم سردرگمن و فشار از هر طرف روی گروهه. زمان کمه، خطر زیاده و تقریباً همه میدونن دارن به سمتی میرن که برگشت نداره. پارت ۲ دقیقاً از همین حس شروع میکنه؛ جایی که دیگه شوخی تموم شده و هر تصمیم میتونه آخرین تصمیم باشه.
Upside Down زیر ذرهبین؛ پاسخها، افشاگریها و ابهامها

پارت ۲ بالاخره مجبور میشه دربارهی خودِ Upside Down توضیح بده. چیزی که پنج فصل باهاش بازی کرده بود، ترسناک نشونش داده بود، ولی خیلی وقتها جواب درستوحسابی نداده بود. اینجا سریال سعی میکنه بگه این دنیا دقیقاً چیه، چرا به هاوکینز وصله و اصلاً چرا Vecna میتونه اینقدر راحت توش قدرت داشته باشه.
یهسری اطلاعات تازه داده میشه که کمک میکنه Upside Down کمتر شبیه یه فضای الکی باشه و بیشتر شبیه یه دنیایی با منطق خودش. اینکه چرا بعضی آدما بهش وصل میشن، چرا بعضی اتفاقها تکرار میشن و چرا زمان و مکان توش یهجور خاص رفتار میکنه. حداقل این حس رو میده که سازندهها بالاخره نشستن فکر کردن دارن چی تعریف میکنن.
اما مشکل اینه که خیلی از این جوابها درست جا نمیافتن. بیشتر شبیه اینه که اطلاعات رو بریزن سرت تا بگن «ببین، توضیح دادیم»، نه اینکه اجازه بدن توی داستان حل بشه. بعضی جاها واقعاً حس لورDump میگیری؛ توضیح پشت توضیح، بدون اینکه فرصت کنی هضمش کنی یا اثرش رو ببینی.
از اون بدتر، هنوز کلی سؤال اساسی بیجواب میمونه. بعضی چیزها نصفهنیمه گفته میشن، بعضی ارتباطها فقط اشاره میشن و رد میشن، و مشخصه که خیلی از جوابها عمداً نگه داشته شدن برای قسمت آخر. Upside Down تو پارت ۲ قابلفهمتر از قبل میشه، ولی هنوز کامل نیست. بیشتر شبیه اینه که در رو یه کم باز کردن، نه اینکه واقعاً بخوان همهچی رو نشون بدن.
تمرکز روی کاراکترها؛ نقطه قوت یا ترفند زمانکُش؟

بخش زیادی از پارت ۲ میره سمت کاراکترها و رابطههاشون؛ تصمیمی که بسته به اینکه از سریال چی میخوای، یا به دلت میشینه یا کاملاً اعصابت رو خرد میکنه. بعضیها این رو نقطه قوت میدونن، چون بعد از ده سال بالاخره وقتشه بفهمیم این آدمها دقیقاً کجان و با خودشون چی کار میکنن. بعضیها هم میگن این صحنهها بیشتر شبیه پر کردن زمانه تا پیش بردن داستان.
از یه طرف، سریال سعی میکنه عمیقتر بره تو درگیریهای درونی شخصیتها. مخصوصاً جاهایی که تمرکز میره روی حرفهایی که مدتها تو دلشون مونده و بالاخره گفته میشن. این لحظهها بعضی وقتها واقعاً کار میکنن و حس میکنی هنوز همون ارتباط انسانی قدیمی Stranger Things زندهست.
از طرف دیگه، یهسری صحنهها کاملاً حس اجبار میدن. انگار سازندهها یه لیست داشتن که «این حرف باید گفته بشه، این رابطه باید جمعبندی بشه»، و حالا دارن تیک میزنن. نتیجه این میشه که بعضی لحظههای احساسی بهجای اینکه ضربه بزنن، مصنوعی به نظر میان و حتی ریتم داستان رو هم کند میکنن.
تعامل ویل و رابین از اون رابطههاییه که دوگانه عمل میکنه. بعضی دیالوگها صادقانه و درستن، ولی بعضی لحظهها حس میکنی زیادی توضیح داده میشن. جاناتان و نانسی هم بالاخره مجبور میشن با چیزهایی روبهرو شن که مدتها ازش فرار میکردن، اما نحوهی پرداختش همیشه به اندازهی اهمیتش قوی نیست. در عوض، استیو و داستین مثل همیشه طبیعیترن؛ رابطهای که هنوز بدون زور زدن جواب میده و جزو معدود جاهاییه که احساساتش تو ذوق نمیزنه.
صحنههای گروهی هم وزن احساسی خاص خودشون رو دارن. وقتی همه کنار هم قرار میگیرن، هنوز اون حس «ما باهمیم» منتقل میشه، حتی اگه داستان یه جاهایی لنگ بزنه. مشکل اینجاست که پارت ۲ خیلی وقتها بین این لحظههای خوب، گیر صحنههایی میافته که بیشتر از اینکه لازم باشن، فقط دارن زمان میخرن.
Max و Holly؛ قلب تپنده پارت دوم!

واقعیتش اینه که اگه پارت ۲ یه جای درستدرمون داشته باشه، همینه: مکس و هالی.(البته از نظر من همش دزست و حسابیه البته ) مکس بعد از اینکه تو بخش اول تقریباً کنار گذاشته شده بود، اینجا دوباره برمیگرده وسط بازی و بالاخره یه نقشی داره که به درد داستان میخوره. نه بهعنوان قهرمان، نه کسی که همهچی رو حل میکنه؛ فقط کسی که Upside Down رو دیده و میدونه اینجا شوخی نداره.
هالی هم برعکس انتظارها تبدیل میشه به یکی از مهرههای مهم Vecna. شخصیتی که قبلاً فقط «خواهر کوچیکه» بود، حالا گیر افتاده وسط یه بازی بزرگتر از خودش. نه تصمیمهاش قهرمانانهست، نه خیلی منطقی؛ بیشتر از سر ترس و اجباره، و دقیقاً به همین خاطر باورپذیره.
ارتباط مکس و هالی تو Upside Down یکی از جاهاییه که به نظرم عالی نوشته شده. مکس نقش راهنما رو داره چون تجربهش بیشتره و هالی نمایندهی کسیه که تازه داره میفهمه این دنیا چقدر خطرناکه. این رابطه هم به داستان کمک میکنه، هم بار احساسی داره، بدون اینکه زیادی کش داده بشه.
دلیل اینکه این خط داستانی از بقیه کاملتر حس میشه، واضحه: یه مسیر مشخص داره. شروع میشه، جلو میره و حداقل تو همین پارت به یه نقطهی قابلقبول میرسه. برخلاف خیلی از بخشهای دیگه که فقط دارن وقت میخرن تا برسیم به فینال، اینجا واقعاً حس میکنی یه چیزی اتفاق افتاده. و از همه مهم تر به نظرم تیم شدنشون واقعا خوبه!
Vecna در آستانه اوج؛ تهدیدی که هنوز تمام نشده

پارت ۲ Vecna رو شکستخورده نشون نمیده و اصلاً هم قصد نداره این حس رو بده که داریم به آخرش میرسیم. برعکس، بیشتر شبیه کسیه که عجله نداره و مطمئنه بازی دست خودشه. حتی وقتی مستقیم تو صحنه نیست، باز هم معلومه همهچی دور نقشههای اونه میچرخه.
اون دوگانگی Vecna هنوز سر جاشه؛ همون ترکیب آشنای آدمی که یه زمانی انسان بوده و هیولایی که حالا هیچچیزی جلوش رو نمیگیره. اجرای بازیگر دقیق و کنترله، نه شلوغ میکنه، نه زیادی توضیح میده. همین باعث میشه Vecna هنوز خطرناک به نظر بیاد، نه یه ویلن مصرفشده که منتظر ضربهی آخره.
دلیل اینکه حس نمیکنی پیروزی نزدیکه اینه که واقعاً هم نزدیک نیست. هر حرکتی که گروه میزنه، بیشتر شبیه واکنش به بازی Vecnaست تا جلو افتادن ازش. هیچ نقطهای تو پارت ۲ وجود نداره که بشه گفت «اوکی، الان دست بالا با بچههاست». یا حتی اصلا با کسه دیگه ای!به نظرم میاد یواش یواش دارن اعلام میکنن که وکنا ویلن اصلی نیست 😁
پارت ۲ بیشتر از اینکه امید بده، داره ذهن مخاطب رو آماده میکنه. آمادهی اینکه نبرد آخر قراره راحت نباشه، بدون هزینه هم تموم نشه و احتمالاً قراره چیزهایی از دست بره. Vecna هنوز ایستاده، هنوز کنترل رو ول نکرده و همین یعنی پایان، هر چی که باشه، قرار نیست ساده از راه برسه.
ریتم، تدوین و ساختار روایی؛ جایی که اختلاف نظر شروع میشود

بزرگترین مشکل پارت ۲ همینجاست. ریتم سریال اصلاً یکدست نیست. یهجا اتفاقها پشت سر هم میافتن و فرصت نفس کشیدن نمیدن، یهجای دیگه همهچی بیدلیل کند میشه و معلق میمونه. این تند و کند شدنِ ناگهانی باعث میشه تمرکز مخاطب مدام بههم بخوره، مخصوصاً وقتی چند خط داستانی همزمان جلو میرن.
شلوغی داستان هم به این مشکل دامن میزنه. تعداد کاراکترها زیاده، هرکدوم یه مسیر جدا دارن و پارت ۲ سعی میکنه به همه سر بزنه. نتیجه این میشه که بعضی خطها نصفهنیمه میمونن و بعضی صحنهها بیشتر از حد لازم طول میکشن، فقط برای اینکه همه تو بازی بمونن.البته یه چیزی که هست طبیعیه چون الان به جای یه گروه چند تا گروه داریم که مجبوریم همزمان چیزای مختلفی ازشون رو ببینیم !
انتشار تکهتکه هم ضربهی خودش رو زده. پارت ۲ بیشتر شبیه یه بخش میانیه که مجبور شده کش بیاد تا برسیم به فینال. وقتی داستان رو نصفه میکنی و بینش فاصله میندازی، طبیعیه که ریتم آسیب ببینه. خیلی از صحنهها حس «نگهداشتن» میدن؛ نه اوج دارن، نه پایان، فقط دارن زمان میخرن تا قسمت آخر برسه.
پارت 2 بهعنوان بخش میانی؛ پل یا گلوگاه؟

واقعیت اینه که پارت ۲ بیشتر شبیه یه بخش میانیه تا یه قسمت کامل و مستقل. بهسختی میشه گفت خودش یه Arc جمعوجور داره. شاید یکم تجاری طور به نظر برسه ؟ 🤔 خیلی از اتفاقها شروع میشن، جلو میرن، ولی عمداً به نتیجه نمیرسن؛ چون قرار نیست اینجا تموم بشن. همین باعث میشه پارت ۲ بهتنهایی حس ناتمام بودن بده.
اون حس معروف «نگهداشتن عطسه» دقیقاً همینه. داستان هی میره بالا، هی نشونه میده که قراره یه اتفاق مهم بیفته، ولی درست قبل از ضربهی اصلی وایمیسته. نه اونقدر بسته میشه که راضیکننده باشه، نه اونقدر باز میمونه که هیجانش کامل منتقل بشه. یه حالت معلق آزاردهنده که بیشتر از لذت، استرس میده.
بخش زیادی از این مشکل برمیگرده به ساختار انتشار. Volume 2 انگار قربانی این تصمیم شده که فصل رو تکهتکه پخش کنن. خیلی از صحنهها واضحاً برای این نوشته شدن که فقط ما رو برسونن به فینال، نه اینکه خودشون ارزش مستقل داشته باشن. اگر همهی این قسمتها پشت سر هم دیده میشدن، احتمالاً این حس کمتر اذیت میکرد.
در نهایت، پارت ۲ بیشتر نقش پل رو داره تا یه بخش ایستاده روی پای خودش؛ پلی که لازم بوده، ولی خیلی جاها بیش از حد شلوغ و کشدار شده و عملاً تبدیل شده به گلوگاهی که داستان مجبور شده ازش رد بشه.
حرف آخر
پارت ۲ Stranger Things فصل ۵ بیشتر شبیه یه بخش میانیه که وظیفهش آمادهکردن ذهن مخاطبه برای قسمت آخر، نه راضیکردنش. یهجاهایی واقعاً خوب کار میکنه؛ مخصوصاً تو خط داستانی مکس و هالی یا وقتی Vecna رو هنوز خطرناک و دستبالا نشون میده. اما همزمان پره از لحظههایی که حس میکنی فقط دارن زمان میخرن تا برسیم به قسمت آخر. درسته که پارت ۲ یکم ریتم نامتعادل، شلوغه و خیلی از صحنهها نصفهنیمه به نظر میان و بیشتر شبیه اینه که سریال داره نفسش رو نگه میداره.
با این حال، همهچی هنوز از دست نرفته. پایهها چیده شده، تهدید Vecna سر جاشه و سریال کاملاً آگاهه که آخرین ضربه باید محکم باشه. حالا همهچیز رسیده به فینال؛ جایی که یا این ده سال انتظار رو توجیه میکنه، یا کاری میکنه که برگردیم عقب و بگیم کاش بعضی چیزها اصلاً کش داده نمیشدن. نظر شما چیه؟

