بالاخره رسیدیم به همون نقطهای که سالها باهاش شوخی میکردیم و تهش هم ته دلمون جدی بود: پایان استرنجر تینگز. فینال فصل ۵ دقیقاً همون جور اپیزودیه که یا باهاش آشتی میکنی و میگی «خب… خداحافظی قشنگی بود»، یا میزنی تو سر خودت که «این همه راه اومدیم آخرش این؟!» و راستش؟ هر دو واکنش قابل فهمه، چون وقتی یه سریال نزدیک یه دهه تو زندگیمون جا خوش کرده، پایانش فقط پایان داستان نیست؛ پایان یه تیکه از خاطرهست.
هاوکینز از همون روزی که ویل گم شد، دیگه هیچوقت شهر معمولیای نبود. شکافها، آپسایدداون، وکنا، اون حس همیشگیِ «یه چیزی پشت دیوار واقعیت داره نفس میکشه»… همهشون کاری کردن که بچههای قصه زودتر از سنشون بزرگ بشن. حالا تو قسمت آخر، مسئله فقط کشتن هیولا یا بستن درِ یک بُعد دیگه نیست؛ مسئله اینه که این گروه بالاخره میتونه زندگیشو پس بگیره یا نه.
تو این مقاله قراره با یک نگاه ترکیبی فینال رو ببریم زیر ذرهبین: از ریتم و اکشن و جلوهها گرفته تا تصمیمهای داستانی، پایانبندی ۱۸ ماه بعد، و مهمتر از همه سرنوشت الون و حسِ خداحافظی با کاراکترها.

نقشهی آخر تیم: اینبار هدف فقط جنگیدن نیست

حسِ کلیِ فینال از همون اسمش معلومه؛ «The Rightside Up» یعنی قراره بالاخره این دنیا از زیرِ سایهی اون یکی دنیا دربیاد—یا حداقل تیم برای همین میجنگه. طولانی بودن اپیزود و فضای سنگینِ انتشارش هم دقیقاً از همینجا میاد: همه میدونن این دفعه دیگه “مرحلهی بعدی” وجود نداره. برای همین هم نقشهی آخر تیم، مثل قبل فقط بریم بزنیم بکشیمش راحت شیم ،نیست؛ چندتا هدف همزمانه که اگه یکیشون لنگ بزنه، کل ماجرا میپاشه.
نقشهشون از یک اصل ساده شروع میشه: باید جلوی ادغام کامل دنیاها رو بگیرن، قبل از اینکه مرزها کامل بریزه. یعنی اولویت اول، قطع کردن مسیر وکنا برای نزدیک کردن/هل دادن اون سمت به سمت دنیای واقعیه. ولی این فقط نصف ماجراست، چون وکنا اینبار فقط با هیولا و حمله جلو نمیاد؛ با آدمها بازی میکنه و مهره میسازه. پس اولویت دوم تیم اینه که اون بچههایی که تو دام ذهنی وکنا گیر افتادن رو هم از بازی خارج کنن—نه فقط بهخاطر نجات دادنشون، بلکه چون همونها سوختِ نقشهی وکنا هستن. یعنی تیم باید همزمان هم جلوی “طرح” رو بگیره، هم “ابزار طرح” رو پس بگیره.
برای اینکه این کار شدنی بشه، تیم مجبور میشه نقشه رو تکهتکه و دقیق بچینه: یکی باید راه رو پیدا کنه، یکی باید حواس وکنا رو پرت کنه، یکی باید نقطههای اتصال رو بشکنه، یکی باید مراقب باشه هیچکس جا نمونه. اینجا نقش ویل خیلی مهم میشه، چون ویل فقط یک عضو گروه نیست؛ یه جور قطبنماست برای فهمیدن اینکه وکنا دقیقاً کجاست و از کجا ضربه میزنه. از اون طرف الون هم مثل موتورِ اصلی این نقشه عمل میکنه؛ نه به معنی “همهچی رو تنهایی حل میکنه”، بیشتر به این معنی که بدون قدرت و ارادهی الون، تیم حتی شانس نزدیک شدن به نقطهی اصلی درگیری رو هم نداره. خلاصه نقشهی تیم بر پایهی یک همکاری واقعی میچرخه: هرکس باید نقش خودش رو درست بازی کنه، چون این دفعه اگر یک نفر کم بیاره، بقیه نمیتونن با معجزه جمعش کنن.
و چیزی که این نقشه رو از نقشههای قبلی سنگینتر میکنه، محدودیت زمانه. تیم میدونه هر دقیقهای که میگذره، فاصلهی دنیاها کمتر میشه و شرایط بدتر. برای همین توی این مرحله، احساسات و خاطرهها و حتی ترسها هم بخشی از نبرد میشن؛ چون وکنا دقیقاً از همینها تغذیه میکنه. نقشهی آخر تیم در واقع یه مسابقهست: مسابقهی رسیدن به نقطهی اصلی قبل از اینکه وکنا بازی رو کامل قفل کنه—و توی همین مسابقهست که میفهمیم این پایان، فقط پایان یک جنگ نیست؛ پایان یک کمپینه که سالهاست دارن با جونشون بازیش میکنن.
نقشهی آخر وکنا: چرا بچهها رو گرفته و The Abyss دقیقاً چیه؟

وکنا اینبار دنبال ترسوندن هاوکینز یا یک حملهی معمولی نیست؛ هدفش اینه که کل دنیا رو به شکل دلخواه خودش بازنویسی کنه. یعنی قضیه از «انتقام» و «قدرتنمایی» گذشته و رسیده به اینکه میخواد جهان رو تبدیل کنه به جایی که قوانینش دست خودش باشه؛ یک دنیا که در اون، آدمها یا باید زیر دستش زندگی کنن یا اصلاً جایی توش نداشته باشن.
برای رسیدن به این هدف، وکنا فقط با هیولا و خشونت جلو نمیاد؛ بیشتر از هر چیز روی کنترل ذهن و “مهرهسازی” حساب میکنه. دلیل اینکه بچهها براش مهم میشن هم دقیقاً همینه: از نگاه وکنا، بچهها ظرفهای بهتریان چون میشه راحتتر روی ترسها، خاطرهها و زخمهای ذهنیشون اثر گذاشت. انگار نقشهاش اینه که به جای اینکه دنیا رو با زور خالص بگیره، آدمها رو از داخل تهی کنه و تبدیلشون کنه به ابزارِ نقشهی خودش.
اینجا ویل جایگاه ویژه پیدا میکنه، چون داستان از همون اول نشون داده ویل فقط یک قربانی تصادفی نبود. وکنا به نوعی روی این حساب کرده بود که ویل نقطهی آسیبپذیر گروه است؛ کسی که اگر از طریقش وارد بشه، میتونه بقیه رو هم از هم بپاشونه. ولی نکته اینجاست که ویل با گذشت زمان، صرفاً “ضعف” نیست؛ تبدیل میشه به یک حلقهی اتصال. یعنی همون چیزی که وکنا میخواد ازش استفاده کنه، میتونه بعدها تبدیل به عاملی بشه که نقشهاش رو هم لو بده یا به هم بزنه. همین دوگانه بودنِ ویل باعث میشه نقش او در طرح نهایی وکنا، فقط احساسی نباشه؛ کاملاً استراتژیکه.
و در نهایت میرسیم به «The Abyss». این مفهوم مثل یک لایهی جدید به جهانِ سریال اضافه میشه که کمک میکنه نقشهی وکنا از نظر منطقی “جا بیفته”. The Abyss بیشتر شبیه یک فضای بینابینی/مرزیه؛ جایی که فاصلهی دنیاها کمتره و این امکان فراهم میشه که اتصال یا فشار آوردن بین ابعاد واقعیتر به نظر بیاد. یعنی اگر Upside Down رو یک سمتِ تاریک ماجرا بدونیم، The Abyss مثل همان نقطهایه که وکنا میتونه ازش اهرم بگیره تا مرزها رو شل کنه و دنیاها رو به هم نزدیکتر کنه.
نقاط قوت این قسمت فینال Stranger Things

یکی از بهترین کارهای فینال اینه که یادش میمونه استرنجر تینگز همیشه بیشتر از اینکه درباره هیولاها باشه، درباره آدمها بوده. یعنی هر جا داستان میتونه از زیر بار احساسات در بره و فقط بره سمت “اکشنِ بزرگ”، برعکس میایسته و چند لحظه درست و حسابی میذاره که واقعاً حسش کنی. رابطهی هاپر و الون تو این قسمت دقیقاً همون چیزیه که باید باشه؛ هم پدرانه، هم دردناک، هم پر از اون حسِ امنیتی که سالها دنبالش بودیم. همینطور وداعها و حرفهای آخر بین آدمهایی که سالها کنار هم جنگیدن، طوری نوشته شده که مصنوعی و زورکی به نظر نیاد. بهخصوص وقتی سریال میذاره دو نفر بدون شعار و شلوغکاری، واقعاً با هم خداحافظی کنن یا حرفی رو بزنن که مدتها عقب افتاده بود، اونجا فینال میدرخشه.
نقطه قوت بعدی، نیمهی پایانی و جمعبندیهاست؛ اون بخشی که بعد از طوفان بالاخره اجازه میده آدمها نفس بکشن. پرش زمانی و فضای آرامتر، کمک میکنه حس نکنی فقط “نبرد تموم شد” و تمام؛ بلکه میبینی این همه بلا چه اثری گذاشته و آدمها چطور دارن زندگیشون رو دوباره جمع میکنن. مراسمها و جمعشدنها دقیقاً همون کاریه که یه پایان خوب باید بکنه: بهت یک مدل آرامش بده، بدون اینکه ادعا کنه همهچیز گل و بلبل شده. حتی ارجاعها و رفرنسها هم وقتی تو این بخش میاد، بیشتر حسِ «دایره کامل شد» میده تا حسِ «فنسرویسِ زورکی». مخصوصاً وقتی دوباره اون حسِ “Party” بودن برمیگرده و قصه به ریشههای خودش—یعنی رفاقت و بازی و کنار هم بودن—وصل میشه، فینال واقعاً کارش رو درست انجام میده.
از نظر بازیگری هم فینال چند جا واقعاً سنگین میزنه. اجرای وکنا تو لحظههایی که هم باید ترسناک باشه هم انسانی، خوب از آب دراومده و باعث میشه ته دلِ مخاطب بین نفرت و ترحم گیر کنه؛ دقیقاً همون حسِ پیچیدهای که برای یک پایانبندیِ جدی لازمه. در کنارش، بازی بعضی از شخصیتهای اصلی تو سکانسهای احساسی کاملاً میشینه و این حس رو میده که این آدمها فقط “کاراکتر” نیستن؛ سالها کنارمون بودن و حالا داریم بدرقهشون میکنیم. خلاصه فینال هر جا روی قلبِ داستان تمرکز میکنه—یعنی رفاقت، خانواده، و هزینهای که برای نجات هم میدن—واقعاً بهترین نسخهی خودش میشه.
نقاط ضعف این قسمت فینال Stranger Things

اولین چیزی که تو فینال ممکنه اذیتت کنه، ریتمشه. مشکل این نیست که اپیزود طولانیه—مشکل اینه که این طولانی بودن همیشه به نفعش کار نمیکنه. بعضی جاها فینال خیلی خوب و تمیز جلو میره و حست رو نگه میداره، ولی یه جاهایی انگار چند تا پایان کوچیک پشت سر هم چیده شده و همین باعث میشه وسط کار یککم خسته بشی یا حس کنی انرژی داستان داره بالا و پایین میشه. دو ساعت زمان داشتن میتونه فرصت طلایی باشه، اما وقتی تقسیمش دقیق نباشه، نتیجه این میشه که بخشهایی زیادی کش میاد و بخشهایی که باید بیشتر نفس بکشن، سریعتر رد میشن.
نکتهی بعدی اکشن و جلوههاست؛ همون جایی که فینال برای بعضیها خیلی میچسبه و برای بعضیها نه. چند سکانس واقعاً جذابه و حسِ “آخرین نبرد” رو میده، ولی بعضی جاها هم طراحی و اجرا طوریه که آدم حس میکنه زیادی مصنوعی شده یا بیش از حد رفته سمت فضای عجیبغریب و دور از حالوهوای فصلهای اول. حتی خود نبرد نهایی هم برای بعضیها زیر انتظار احساسی درمیاد؛ یعنی از نظر اندازه و شلوغی بزرگه، اما از نظر ضربهی احساسی ممکنه اون چیزی نباشه که همه دنبالش بودن. انگار اپیزود گاهی بین اینکه “خیلی جدی و تاریک” باشه یا “خیلی اکشن و نمایشی” باشه گیر میکنه و یکدست نمیمونه.
و یک موردی که باز هم میتونه تو ذوق بزنه، خط داستانی دولت و ارتشه. چون درسته وجودش تو داستان از قبل بوده، ولی تو فینال وقتی زمان اینقدر ارزشمنده، هر دقیقهای که صرف این خط میشه باید خیلی حسابشده باشه. این بخشها برای خیلیها جذابترین قسمت قصه نیست و وقتی پررنگ میشه، ممکنه حس کنی از قلب ماجرا دور شدی؛ مخصوصاً وقتی داستان اصلی باید روی وکنا و گروه و اون پایانِ احساسی تمرکز کنه. با این حال، سریال از این خط برای فشار آوردن روی تصمیمهای الون استفاده میکنه و عملاً همونجا است که یکسری انتخابهای بزرگ شکل میگیره—ولی باز هم ممکنه مخاطب حس کنه میشد این مسیر کوتاهتر و تیزتر جمع بشه.
خلاصه اگر بخوام جمعش کنم، فینال جاهایی واقعاً میدرخشه، ولی جاهایی هم به خاطر ریتم ناهماهنگ، بعضی اکشنهای عجیب یا مصنوعی، و پررنگ شدن خط دولت/ارتش، اون “عالیِ بینقص” نمیشه و بیشتر تبدیل میشه به یک خداحافظی خوب که میشد بهتر هم باشه.(البته بی راهم نبود چون همیشه دولت ها دنبال این چیزا میگردن و خب همه چیو بهم میریزن!)
افشاگریها و لور: هنری کریل، مایند فلیر و سؤالهای بیجواب

فینال از اون مدل قسمتهاست که هم میخواد حقایقو روشن کنه و هم یه بخشایی رو هم راز بزاره بمونه. برای همین سراغ لورِ هنری کریل و ارتباطش با مایند فلیر میره؛ جایی که قرار است وزنِ نهاییِ وکنا رو کاملتر کنه و بگه این هیولا دقیقاً از کجا دراومده و چه چیزی پشت تصمیمهاش بوده. مشکل اینجاست که این افشاگری برای همه یک حس نداره: برای بعضیها جذابه چون قطعههای پازل سر جای خودش میشینه، برای بعضیها هم حسِ “این که چیز تازهای نبود” میده، چون بخشهایی از این مسیر قبلاً هم تو خود سریال یا حاشیههای مرتبط باهاش مطرح شده بود. یعنی فینال سعی میکنه این پرونده رو یکجا و رسمی ببنده، اما همه لزوماً با حسِ کشفِ بزرگ ازش بیرون نمیان.
از طرفی سریال تو همین بخش تلاش میکنه یک تعادل عجیب رو نگه داره: وکنا رو فقط یک مهرهی بیاختیار نشون نده، ولی همزمان هم زیادی “قربانیِ قابل ترحم”ش نکنه. نتیجه این میشه که وکنا هم رگههای انسانی و تلخ پیدا میکنه، هم همچنان قرار است هیولای اصلی باقی بماند. این تصمیم از نظر ایده بد نیست، چون اگر وکنا کاملاً عروسک یک نیروی بزرگتر میشد، ترسناک بودنش میریخت. اما از آن طرف، وقتی داری تو فینال یکسری توضیحها رو میدی، خطر این هست که بخشی از هیبت و ابهام شخصیت هم کم بشه. بعضیها دقیقاً همین حس رو میگیرن: سریال میخواد هم وکنا رو ترسناک نگه داره، هم بهش دلیل و ریشه بده، و همین دو تا همیشه با هم راحت جور نمیشن.
و بعد میرسیم به سؤالهایی که جواب درست و درمان نمیگیرن. مثلاً اگر واقعاً وکنا دنبال ساختن “یک جهان جدید” بود، این جهان دقیقاً قرار بود چی باشه؟ فقط یک زمینِ هیولایی؟ یک واقعیتِ بازنویسیشده؟ یا یک نظم جدید که خودش مرکز همهچیزه؟ یا اینکه ما از فرست شدو میدونستیم تحت کنترل مایند فلیره ولی چرا تا اخر جبهش رو عوض نکرد؟چرا جویس و هاپر کلا راجع به دوستیشون با هنری تو زمان مدرسشون هیچ حرفی نمیزنن؟ و خیلی چرا های دیگه!فینال بیشتر حس و جهت میده تا تصویر واضح. خلاصه فینال در لور و افشاگریها، یک کار مهم انجام میده: ارتباطها رو رسمیتر و واضحتر میکنه؛ ولی همزمان چند تا درِ نیمهباز هم میذاره که یک بخشش احتمالاً برای حفظ آن حسِ رازآلودگیه، و یک بخشش هم از این میاد که وقتی داری با یک پایان خیلی شلوغ خداحافظی میکنی، همهی جوابها لزوماً جا نمیشن.
سرنوشت گروه: بعد از فینال چی سرِ همه اومد؟
بعد از اون حجم از جنگ و داغونی، فینال یه پرش زمانی حدود ۱۸ ماهه میزنه و میذاره ببینیم این آدمها بعد از اون همه کابوس، چطور دارن زندگی رو دوباره سرِ پا میکنن. همین تصمیم باعث میشه پایان، حسِ «خداحافظی واقعی» بده؛ نه فقط یک پایان اکشن که تیتراژ بیاد و تمام.
تو این بخشِ بعد از نبرد، ما گروه رو میبینیم که بالاخره از حالتِ سربازهای جنگی درمیآن و دوباره آدم میشن؛ با زندگیهای معمولیتر، با شوخیها، با زخمهایی که هنوز هست، ولی دیگه قرار نیست هر روز از دیوار واقعیت هیولا بریزه تو اتاقشون. یکی از لحظههای خیلی مهم این بخش، فضای فارغالتحصیلی و جمع شدنهاست؛ حسِ اینکه بچههایی که قرار نبود اصلاً به این سن برسن، حالا دارن مراسمی رو تجربه میکنن که نماد «برگشتن به زندگی»ـه. از اون طرف هم ارجاعها و حالوهوای “کمپین تموم شد” کاملاً تو هوا هست؛ دقیقاً مثل آخر یک بازی طولانی که همه نفسنفس میزنن، ولی خوشحالن که بالاخره از میز بلند شدن و زنده موندن.
از نظر سرنوشت آدمها هم فینال عمداً میره سمت اینکه به هر کسی یک قاب خداحافظی بده. نَنسی، استیو و رابین تو اون جمعهای آخر حضور دارن و فینال بیشتر از اینکه براشون یک پیچش عجیب بسازه، تلاش میکنه حسِ «اینها بعد از این همه بلا بالاخره کنار هم آروم میشن» رو منتقل کنه. نَنسی بعد از این همه فصل که بین عقل و احساس و مسئولیت گیر بود، اینجا بیشتر شبیه کسیه که بالاخره میدونه خودش چی میخواد. استیو هم همون استیوِ “محافظِ گروه” میمونه، ولی دیگه اون فشارِ همیشگی رو شونهش نیست و حالا مربی شده ؛ انگار فینال بهش اجازه میده یک لحظه برای خودش هم زندگی کنه، نه فقط برای بقیه. رابین هم که بالاخره برگشته سرکارش و جاناتان هم داره به کار فیلم سازیش میرسه!
جویس و هاپر بالاخره بهم میرسن!بچه های فارغ التحصیل شدن،هالی و دوستاش کمپین D&D راه انداختن که یه جورایی نشون میده راه خواهر برادراشونو پیش گرفتن و اما گروه اصلی که دارن کمپین باز موندشونو میبندن و دانژن مسترشون هم مایکه!
مایک با حرفها و روایت آخرش عملاً یه چراغ کوچیک روشن میکنه که «این پایان، صددرصد بسته نیست». چون طوری درباره الون حرف میزنه و طوری داستان رو قاب میگیره که انگار خودش ته دلش مطمئنه هنوز همهچی تموم نشده. این دقیقاً همون جاییه که سریال پایان رو باز میذاره که از نظر من خیلیم منطقیه .این فصل خیلی ها فکر میکردن کالی ویلن این فصل ولی میتونه در اخر نجات دهنده ال باشه و در واقع پایان بازی رو بهمون میده که شاید در اینده دوباره پیش مایک برگرده یا حتی تصمیم بگیره زندگی خودش رو داشته باشه!
در نهایت، من که خیلی از پایان راضی بودم!فقط دوست داشتم سر عقل اومدن هنری رو ببینم یا مثلا شخصیت پتی رو شاید ببینم که نشد !
حرف اخر
حرف آخر اینه که فینال استرنجر تینگز شاید اون پایانِ «بینقصِ افسانهای» نباشه، ولی یه خداحافظی درست و حسابی بهمون میده؛ هم پروندهی جنگ رو میبنده، هم به آدمها وقت میده از شوک دربیان و دوباره زندگی رو لمس کنن. بهترین بخشش هم دقیقاً همینه که یادش نمیره ما عاشق این سریال شدیم چون درباره رفاقت بود، نه فقط هیولاها. آخرش هم همون رفاقت بود که کار رو درآورد و کمپین رو تموم کرد.
از اون طرف، سریال هوشمندانه یک درِ کوچیک رو هم نیمهباز میذاره؛ نه از جنس “ادامه بدیم پول دربیاریم”، بیشتر از جنسِ امید. حرفهای مایک درباره الون دقیقاً همون نقطهست: یه جور یادآوری که بعضی پایانها قرار نیست همهچیز رو با میخ و چکش بکوبن و قفل کنن، بعضی پایانها فقط میخوان بهت اجازه بدن خودت انتخاب کنی با چه حسی از داستان بیرون بیای. میخوای بگی «تموم شد» و باهاش خداحافظی کنی؟ میتونی. میخوای ته دلت رو نگه داری که شاید هنوز یک جایی نفس میکشه؟ اونم میتونی.
پس آره… هاوکینز شاید بالاخره آروم شد، ولی این قصه، مثل خیلی از قصههای خوب، کامل خاموش نمیشه!خب حالا شما بیاید بهم بگید نظر شما چیه؟


2 Comments
،
یسوالی برای من پیش اومد اینکه بچه ها بازی های دی اند دی شونو جمع کردن گذاشتن تو کمد یعنی اخرین باری بود که بازی میکردن؟ و دیگه کلا از هم جدا شدن؟
غیر یا نخیلی دیدگاه قشنگی بود😭
Shiva
یه جورایی انگار نشون داد که وارد بزرگسالی و مرحله جدیدی از زندگی شدن پس گذشته رو پشت سر گذاشتن !چون اگه دقت کرده باشی بعدش بالافاصله جاشونو دادن به بچه های کوچیکتر