Anaconda جدید بیشتر از اینکه بخواد یه بازسازی ساده از فیلم معروف ۱۹۹۷ باشه، یه ادای دین بامزه و خودآگاه به اونه. فیلم بهجای اینکه مستقیم بره سراغ بازسازی اون اثر کالت و کمپ، تمرکزش رو گذاشته روی چند تا دوست قدیمی که از بچگی عاشق Anaconda بودن و حالا بعد از سالها تصمیم میگیرن برن آمریکای جنوبی و نسخهی خودشون از این فیلم رو بسازن.
با اینکه چند تا انحراف داستانی هم تو فیلم هست، مثل اینکه کاپیتان قایقشون، آنا آلمیدا، در واقع دنبال طلا تو جنگله، اما هستهی اصلی داستان کاملاً روی دوستیها میچرخه. همهچی کمکم میرسه به یه پایان غافلگیرکننده و بهطرز عجیبی احساسی؛ پایانی که حتی دو تا از ستارههای نسخهی اصلی Anaconda رو هم برمیگردونه تا فیلم با یه شوخی بزرگ و دوستداشتنی تموم بشه.
یکی از مرگهای مهم فیلم مربوط به کارلوسه؛ همون مارگیر محلی که نقش مهمی تو نیمهی اول داستان داره. کارلوس کسیه که مار اصلی فیلمِ داگ و گریف رو مدیریت میکنه، اما بعد از اینکه مار بهطور تصادفی کشته میشه، همراه گریف میره جنگل تا یه مار جدید پیدا کنه. همونجا هم توسط آناکوندای واقعی مورد حمله قرار میگیره و بعدتر جسدش پیدا میشه، چیزی که تنش داستان رو حسابی بالا میبره.
اما فیلم یه سورپرایز آخر هم داره. تو صحنهی بعد از تیتراژ مشخص میشه کارلوس در واقع زندهست. بدنش رو میبینیم که ناگهان بههوش میاد و معلوم میشه حرفی که قبلاً زده بود راست بوده؛ اینکه آناکونداها بعضی وقتها شکارشون رو زنده نگه میدارن تا بعداً دوباره بخورن. دقیقاً همین اتفاق قبلاً برای داگ هم افتاده بود. زنده موندن کارلوس تبدیل میشه به آخرین شوخی فیلم و یه پایان خوشِ غیرمنتظره بعد از اون همه شلوغی.
فیلم پر از حضورهای غافلگیرکنندهست. داستان تو دنیایی میگذره که نسخهی ۱۹۹۷ Anaconda وجود داشته و الهامبخش داگ و گریف بوده. حتی وسط فیلم با یه گروه فیلمسازی دیگه روبهرو میشن که دارن روی یه ریبوت رسمی کار میکنن، اما اونها هم توسط مار غولپیکر نابود میشن.
تنها بازماندهی این حمله، کسی نیست جز آیس کیوب؛ یکی از ستارههای فیلم اصلی. اون تو یه صحنه به قهرمانهای داستان کمک میکنه و میگه جنیفر لوپز و اریک استولتز هم تو منطقه هستن. بعدش برای نجات همبازیهاش راهی میشه و سرنوشتش تا آخر فیلم نامشخص میمونه.
تو مونتاژ پایانی مشخص میشه آیس کیوب زنده مونده. سرنوشت اریک استولتز نامعلومه، اما فیلم صراحتاً تأیید میکنه که جنیفر لوپز هم از این ماجرا جون سالم به در برده. حتی تو یکی از آخرین صحنهها، لوپز میره سراغ داگ و ازش میپرسه آیا اون کارگردان نسخهی غیررسمی Anaconda بوده یا نه. تحت تأثیر کارش قرار میگیره و داگ رو برای کارگردانی فیلم بعدیش انتخاب میکنه؛ لحظهای که داگ از شدت شوک غش میکنه و فیلم با همون شوخی تموم میشه.
با وجود اینکه بازیگرای اصلی زنده میمونن، Anaconda کشتههای زیادی داره. تقریباً هر کسی که خارج از گروه اصلی باهاشون برخورد میکنه، طعمهی مار میشه. آنا، که خودش رو کاپیتان قایق جا زده بود، در واقع تحت تعقیب پلیس بود. با اینکه افسر اصلی رو خودش میکشه، اما در نهایت هم خودش و هم بقیهی مأمورها توسط آناکوندا کشته میشن.
گروه بزرگ فیلمسازی ریبوت هم ظاهراً نابود میشن، هرچند فقط مرگ یکیشون رو مستقیم میبینیم و فیلم بقیه رو به تخیل مخاطب میسپاره.
در نهایت، Anaconda برخلاف ظاهرش، یه فیلم گرم و صمیمی دربارهی دوستیه. رابطهی گریف با دوستای قدیمیش قلب احساسی داستانه. گریف تنها کسی بوده که واقعاً دنبال رؤیای هالیوودیش رفته، در حالی که داگ، کنی و کلر با حسرت آرزوهای نصفهنیمه زندگی میکنن.
طی فیلم، گریف مجبور میشه با اشتباهاتش روبهرو بشه و بپذیره که برای رسیدن به رؤیاهاش، آدمهایی رو که براش مهم بودن کنار زده. اوج احساسی داستان جاییه که داگ و گریف بالاخره دربارهی دوستی خراب شدشون حرف میزنن.
در پایان، اعتماد گریف به دوستاش باعث نجات همه میشه؛ چه وقتی رانندگی داگ رو به خودش ترجیح میده، چه وقتی دوباره به کلر نزدیک میشه و رابطهی قدیمیشون از نو شکل میگیره. حتی رویارویی نهایی با آناکوندا هم با همین اعتماد و اتحاد به پایان میرسه و گریف ضربهی آخر رو به مار میزنه.
Anaconda در نهایت میگه که این هیولا نیست که آدمها رو نجات میده، بلکه رفاقته. دوستیای که باعث میشه از دل جنگل، خیانت و یه مار غولپیکر جان سالم به در ببرن و آخرش هم زندگی هر کدومشون مسیر بهتری پیدا کنه.

