سرزمین Lands Between هیچوقت جای آرومی نبوده. اگه بخوای دقیق نگاه کنی، انگار از همون اولش با یه فاجعه به دنیا اومده.
همهچی از شبی شروع شد که یه حلقه شکست، یه خدا زندانی شد، نیمهخداها افتادن به جون هم، و تاریکی از دل سرزمین سر برآورد.
ولی اگه میخوای بفهمی چه بلایی سر Elden Ring اومد، باید بریم عقبتر… خیلی عقبتر…
تا وقتی که یه نیروی مرموز و غولآسا برای اولینبار چشمش به این دنیا افتاد:
«اراده برتر (Greater Will)».
تولد قدرت: اراده برتر و آغاز Lands Between

از همون اولِ کار، دنیا پر بود از موجودات الههمانند. قدرتهایی که هر کدوم دنبال این بودن که سیطرهشون رو روی دنیا گسترش بدن.
یکی از این نیروهای مرموز، اراده برتر (Greater Will) بود — قدرتی عظیم، دور از دسترس، و در عین حال عجیب آشنا.
اراده برتر یه سرزمینی کشف کرد پر از پتانسیل: هم طبیعت داشت، هم موجودات، هم نژادهای گوناگون. اسمش Lands Between بود؛ جایی بدون نظم مشخص، یهجور خاک حاصلخیز برای دیکته کردن یه نظم جدید.
برای این که سلطهش رو تثبیت کنه، اراده برتر ستارههایی رو به سمت زمین فرستاد.
هر ستاره، نماینده بخشی از قدرت اون بود. اولینشون توی قالب موجودی ظاهر شد به اسم مادر انگشت (Mother of Fingers) — یهجورایی دختر معنوی اراده برتر حساب میشد.
بقیهی ستارهها هم شکلهای دیگهای از قدرت رو گرفتن و تبدیل شدن به موجوداتی عجیبوغریب به اسم الدن بیست (Elden Beast).
هدفشون چی بود؟ ساختن یه شیء مقدس: الدن رینگ (Elden Ring)
یه حلقهی افسانهای که مفاهیمی مثل مرگ، زندگی، نظم، تولد، جاودانگی و زمان رو توی خودش ترکیب میکرد.
این حلقهی عظیم، بعداً در دل یه درخت افسانهای جای گرفت:
ارد تری (Erdtree) — یه درخت زرد و درخشان که از هر جای Lands Between دیده میشد. یهجور نماد سلطه الهی.
طلوع فرمانروایی: تو فینگرزها و ظهور ایمپریاها
اراده برتر فهمید که برای حکومت واقعی روی Lands Between، نیاز به یه نماینده زمینی داره؛ کسی که از دل همین دنیا باشه ولی با ارادهی خودش هماهنگ.
برای همین موجوداتی خلق شدن به اسم دو انگشتیها (Two Fingers) — پیامرسانهای مستقیم Greater Will.
ولی خب… زبان اونها، زبون مردم نبود.
پس یه گروه دیگه به وجود اومدن به اسم خوانندههای انگشت (Finger Readers) تا بتونن پیام دو انگشتیها رو ترجمه کنن و به مردم برسونن. اینا یهجور مترجمهای مذهبی بودن بین آسمون و زمین.
اما فقط پیامرسان داشتن کافی نبود. اراده برتر میخواست یه لرد، یه فرمانروا داشته باشه. اینجا بود که پای یه دسته خاص وسط اومد:
ایمپریاها (Empyreans) — آدمهایی با شرایط ویژه که میتونستن به عنوان جانشین اراده برتر انتخاب بشن.
برای اینکه یکی ایمپریا بشه باید چند تا شرط میداشت:
-
از تبار خدایان باشه
-
توسط دو انگشتیها تأیید بشه
-
یه سایه (Shadow) وفادار همراهش باشه که همیشه مراقبش باشه
این سایهها فقط نگهبان نبودن، یه مأموریت دیگه هم داشتن:
اگه یه روز اون ایمپریا تصمیم میگرفت خیانت کنه یا از مسیر اراده برتر منحرف شه، سایه وظیفه داشت جلوی اون رو بگیره — حتی اگه به قیمت جونش تموم بشه.
ماریکا (Marika): ایمپریای طلایی و آغاز سلطه

یکی از مهمترین ایمپریاهایی که اراده برتر انتخاب کرد، زنی بود به نام ماریکا (Marika) — زنی با موهای طلایی که اصلاً اهل Lands Between نبود.
اینکه چطوری وارد این دنیا شد هنوز یه معماست، ولی یه چیز مشخص بود: تو فینگرها اونقدر از رفتارها و ویژگیهاش خوششون اومد که ماریکا رو بهعنوان محافظ و حاکم الدن رینگ (Elden Ring) انتخاب کردن.
حالا ماریکا نیاز به یه همسر داشت — یه همراه قوی و کاریزماتیک برای پایهگذاری سلطنت.
انتخابش مردی بود به نام هارا لو (Hoarah Loux) — یه جنگجوی وحشی، بیرحم و نترس. همه ازش میترسیدن.
ولی ماریکا نمیخواست یه حیوان وحشی کنارش باشه. برای همین هارا لو رو با یه شیر به اسم سروش (Serosh) پیوند داد. این شیر نقش یه مهارکنندهی درونی رو بازی میکرد تا ذات خشن اون مرد رو کنترل کنه.
بعد از این اتحاد، هارا لو با هویت جدیدش شناخته شد: گادفری (Godfrey) — اولین الدن لرد (Elden Lord) تاریخ!
فرزندان ماریکا: گادوین، مورگوت و موگ

ماریکا و گادفری با هم سه تا بچه داشتن که سرنوشت هر کدومشون کلی حماسه ساخت:
-
گادوین طلایی (Godwyn the Golden) — پسر محبوب، خوشچهره، خوشنام و ولیعهد رسمی
-
مورگوت (Morgott) و موگ (Mohg) — یه جفت دوقلوی طردشده
مورگوت و موگ بدنشون علائمی داشت که اونا رو به اسم اومن (Omen) میشناختن. این شاخهای عجیبغریب که روی بدنشون رشد کرده بود، بهعنوان نشونهی نحسی شناخته میشد.
ماریکا هم با اینکه مادرشون بود، این دو تا بچه رو به اعماق پایتخت، یعنی لیندل (Leyndell) تبعید کرد، و فقط گادوین رو بهعنوان ولیعهد به رسمیت شناخت.
خیانت به چرخهی زندگی: جدایی رون مرگ
ماریکا بعد از اینکه قدرت مطلق رو به دست آورد، یه تصمیم عجیب گرفت.
اون رون مرگ (Rune of Death) رو از الدن رینگ جدا کرد!
تا این لحظه، مرگ یکی از اجزای طبیعی چرخهی زندگی بود. ولی ماریکا خواست اون رو از معادله حذف کنه — یعنی دیگه هیچ موجود خدایی نمیمرد!
ماریکا رون مرگ رو به محافظ شخصی خودش، یعنی ملیکت (Maliketh) داد.
برای اینکه کسی به این رون دسترسی نداشته باشه، ماریکا، ملیکت رو همراه با رون مرگ به یه مکان دورافتاده به نام فاروم آزولا (Farum Azula) تبعید کرد.
و اینطوری بود که مرگ، از چرخهی جهان حذف شد — و نظم طبیعی دنیا رسماً زیر پا گذاشته شد.
خون، آتش و خیانت: جنگهای سرنوشتساز
سلطنت ماریکا با آرامش پیش نرفت؛ چهار جنگ بزرگ سرنوشت سرزمین رو برای همیشه تغییر دادن — هر کدومشون نقطهی عطفی بودن تو سقوط نظم قدیم:
۱. جنگ با جاینتها (Giants)
جاینتها قدرتی در اختیار داشتن که حتی برای ماریکا تهدید بهحساب میاومد:
شعلهی ابدی (Flame of Ruin) — آتشی که میتونست درخت ارد تری (Erdtree) رو بسوزونه و نظم جدید رو نابود کنه.
ماریکا به همراه گادفری لشکرکشی کرد و نسل جاینتها رو تقریباً منقرض کرد.
فقط یه نفر ازشون زنده موند: فایر جاینت (Fire Giant) — نگهبان نهایی شعلهای که دیگه ممنوعه اعلام شده بود.
۲. حملهی اژدهاها به پایتخت
بعد از نابودی جاینتها، یه ارتش از اژدهایان باستانی تصمیم گرفتن انتقام بگیرن.
اونا به پایتخت یورش بردن، اما گادوین طلایی (Godwyn) با شجاعت از سرزمین دفاع کرد.
تو اوج این نبرد، گادوین با رهبر اژدهاها یعنی فورتیسَکس (Fortissax) به توافق صلح رسید.
و اینطوری یه دشمن، تبدیل به متحدی مهم شد.
۳. حمله به قلعه استورمویل (Stormveil)

ماریکا تصمیم گرفت قلعهی مهم استورمویل (Stormveil Castle) رو تصاحب کنه — قلعهای که نماد مقاومت و قدرت مستقل بود.
گادفری فرماندهی این نبرد شد و موفق شد استورم لرد (Storm Lord) رو شکست بده. ولی این جنگ اونقدر وحشیانه و خونین بود که حتی روی گادفری هم تأثیر گذاشت.
روحیهی جنگیش کمکم فروریخت، و ماریکا دید که دیگه به درد سلطنت نمیخوره.
برای همین، گادفری و پیروانش تبعید شدن — همونا که بعداً با اسم تار نیشتها (Tarnished) شناخته شدن؛ تبعیدیهایی که یه روز قراره دنیا رو عوض کنن…
۴. درگیری با آکادمی جادوگری رایا لوکاریا (Raya Lucaria)

رادگون (Radagon)، جنگجوی مو قرمز و نیرومند، مأمور شد که آکادمی جادوگری رایا لوکاریا رو فتح کنه.
اما وقتی با رِنالا (Rennala)، ملکه خاندان کاریا و استاد بزرگ جادوگری روبهرو شد، دلش رفت!
بهجای جنگ، عشق اتفاق افتاد.
رادگون با رِنالا ازدواج کرد و نتیجهی این اتحاد، سه فرزند قدرتمند بود:
-
رادان (Radahn)
-
رایکارد (Rykard)
-
رانی (Ranni)
سه فرزندی که هرکدوم تو مسیر خودشون دنیا رو لرزوندن…
تولد نفرینشدهها: مالنیا (Malenia) و میکلا (Miquella)

بعد از اینکه رادگون از رِنالا جدا شد، برگشت به پایتخت و با ماریکا ازدواج کرد — بله، دقیقاً همون ماریکایی که خودش هم بود (ولی فعلاً بذار اون راز بزرگ واسه بعد بمونه 😏).
از این ازدواج، دو تا فرزند به دنیا اومدن:
مالنیا (Malenia) و میکلا (Miquella) — و جفتشون از همون اول با نفرین به دنیا اومدن.
مالنیا: جنگجوی آلوده به پوسیدگی
مالنیا یه دختر فوقالعاده قوی بود؛ یه جنگجوی بیرحم و کمنظیر.
ولی بدنش از درون، توسط یه بیماری مرگبار نابود میشد:
اسکارلت رُت (Scarlet Rot) — یه نوع پوسیدگی آلودهکننده که نه فقط اعضای بدنش رو میخورد، بلکه تهدیدی برای کل سرزمین بود.
با این حال، اون تبدیل شد به یکی از خطرناکترین مبارزهای Lands Between؛ کسی که حتی با نصف بدنش میتونست ارتشها رو نابود کنه.
میکلا: نابغهای که هرگز بزرگ نمیشه
برادر مالنیا، میکلا، یه نابغهی واقعی بود — مهربون، باهوش، و در ظاهر یه کودک…
چون نفرینی عجیب باعث شده بود هیچوقت بزرگ نشه.
با اینکه تو ظاهر یه بچه بود، ولی ذهنش از همه جلوتر بود.
اون میخواست خواهرش رو از اسکارلت رُت نجات بده، واسه همین شروع کرد به جستوجو برای راهی که حتی فراتر از قدرت ارد تری باشه…
خلق درخت مقدس: Haligtree
میکلا تصمیم گرفت درخت خودش رو بسازه — چیزی که جای ارد تری رو بگیره و سرنوشت رو عوض کنه.
نتیجهی تلاشش شد: هالیگ تری (Haligtree) — یه درخت مقدس که قرار بود شفابخش باشه، امید جدیدی برای نفرینشدهها، و خانهای برای خواهرش.
ولی برای کامل کردن این درخت، میکلا باید خودش رو فدا میکرد.
اون وارد درخت شد، به خوابی عمیق فرو رفت، و هیچکس دیگه ازش خبری نداشت…
یا حداقل تا وقتی که موگ (Mohg) وارد داستان شد…
شب چاقوهای سیاه: Black Knife Night

همهچیز از یه شب تاریک شروع شد…
شبی که گروهی از قاتلان زن، معروف به بلک نایفها (Black Knives)، وارد پایتخت شدن.
اونا از نژاد نومن (Numen) بودن — همنژاد با خود ماریکا — و مأموریتشون چیزی نبود جز کشتن یکی از خدایان.
ولی چطور میشد یه خدا رو کشت؟
فقط با یه چیز: بخشی از رون مرگ (Rune of Death)
و اونا دقیقاً همینو داشتن…
قتل گادوین: اولین مرگ الهی
با کمک اون بخش از رون مرگ، بلک نایفها موفق شدن گادوین طلایی (Godwyn the Golden) — پسر محبوب ماریکا — رو به قتل برسونن.
این اولین باری بود که یکی از نسل خدایان واقعاً مرد.
اما مرگش کامل نبود…
فقط روحش مرد، و بدنش زنده موند — یه اتفاق نادر و ترسناک که شروع فساد جدیدی به نام مرگ بیروح (Deathroot) شد؛ یه فساد تاریک که ریشه در زیرزمین دواند و خیلیا رو آلوده کرد.
پیامدها: فروپاشی نظم
ماریکا که از مرگ پسرش شکسته و خشمگین شده بود، دست به کاری زد که همهچیز رو به هم ریخت:
الدن رینگ رو شکست.
با شکستن حلقهی مقدس، نظم جهان از هم پاشید.
تکههای الدن رینگ، که به اسم رونهای بزرگ (Great Runes) شناخته میشن، تو سراسر دنیا پخش شدن و هر کدوم به دست یکی از نیمهخدایان افتاد.
ماریکا به خاطر این کار توسط اراده برتر زندانی شد.
و رادگون، که همسر و در عین حال تجلی مردانهی خودش بود، سعی کرد حلقه رو بازسازی کنه — ولی شکست خورد.
و اینطوری، دنیای Lands Between وارد دورهای شد از آشوب، قدرتطلبی، جنگ و فساد…
ظهور تار نیشت (Tarnished): سفر برای تاج و تخت

بعد از شکسته شدن الدن رینگ و فروپاشی نظم، نیمهخداها با چنگ و دندون افتادن دنبال تکههای حلقه.
هرکسی که یه رون بزرگ (Great Rune) گیرش میومد، ادعای پادشاهی میکرد. Lands Between به یه جهنم واقعی تبدیل شد — پر از مرگ، طمع، آشوب و دیوونگی.
اراده برتر که اوضاع رو دید، فهمید که دیگه باید یه راه جدید امتحان کنه؛ اینبار نه با نیمهخداها، نه با فرزندان خودش، بلکه با کسی از دل مردم…
به کمک چیزی به نام گریس (Grace) — یه جور نسیم طلایی و مرموز که به نجاتیافتهها راه رو نشون میداد — موجوداتی که یهزمانی تبعید شده بودن، دوباره فراخوانده شدن.
همونا که زمانی از Lands Between بیرون انداخته شده بودن…
تار نیشتها (Tarnished)
قهرمان ما: یک تار نیشت خاموش
یکی از همین تار نیشتها، قهرمان داستان ماست.
بدون اسم، بدون گذشته، بدون ادعا…
ولی با یه سرنوشت بزرگ: تبدیل شدن به الدن لرد (Elden Lord) یا چیزی فراتر از اون.
و توی این مسیر، تنها نمیمونه…
ندیمهای بهنام ملینا (Melina)

در شروع سفر، تار نیشت با یه زن مرموز آشنا میشه:
ملینا (Melina) — ندیمهای که ظاهرش پر از سکوت و درد بود، ولی حرفاش پر از معنا.
اون به تار نیشت پیشنهاد میده:
«من همراهت میشم، راه رو نشونت میدم، ولی تو باید عهد ببندی… که شعلهی آتش رو برپا کنی.»
برای آغاز این سفر، ملینا به قهرمان یه اسب خاص هدیه میده:
تورنت (Torrent) — اسبی وفادار، جادویی، و یکی از یارای کلیدی مسیر.
از این لحظه، سفر آغاز میشه؛ سفری پر از نبرد، انتخاب، و رویارویی با گذشتهی تاریک Lands Between.
نبردها و اتحادها: قلعهها، آکادمیها، و رونهای گمشده
تار نیشت سفرشو شروع میکنه و تو هر منطقهای که پا میذاره، با یه نیمهخدای جدید روبهرو میشه؛ هرکدوم با یه رون بزرگ، یه قلمرو وحشت، و یه داستان تراژیک برای خودشون.
قلعه استورمویل (Stormveil Castle)
اولین مقصد، قلعهایه که زیر سلطهی یه حاکم دیوونهست:
گادریک (Godrick) — یکی از نوادگان گادفری که از ترس ضعفش، دست و پای خودش رو با اعضای بدن بقیهی موجودات تقویت کرده.
یه هیولای چنددستِ واقعی!
تار نیشت با عبور از دروازههای سنگی، سربازهای جهشیافته، و پرندههای غولآسا، بالاخره میرسه به خود گادریک.
با شکست دادن اون، قهرمان اولین رون بزرگ رو به دست میاره — قدم اول در مسیر سلطنت.
آکادمی جادویی رایا لوکاریا (Raya Lucaria)
بعد از قلعه، مسیر قهرمان به سمت آکادمی جادویی رایا لوکاریا منحرف میشه؛ جایی که هنوز بوی خیانت، عشق، و افسوس توش پیچیده.
در اینجا، رِنالا (Rennala) زندگی میکنه — زنی که بعد از ترک شدن توسط رادگون، شکسته و افسردهست، اما هنوز قدرتی ترسناک داره.
توی دستاش یه تخم طلایی نگه میداره؛ چیزی که رادگون بهش داده بود… ولی معلوم نیست مال کیه.
با شکست دادن رِنالا، قهرمان نهتنها رون بزرگ دوم رو به دست میاره، بلکه برای اولین بار با یه حقیقت تلخ روبهرو میشه:
تو این دنیا، حتی عشق هم به یه ابزار قدرت تبدیل شده…
ملاقات با رانی (Ranni): بانوی ستارهها

در ادامهی سفر، قهرمان با یکی از مرموزترین شخصیتهای دنیا ملاقات میکنه:
رانی (Ranni) — دختر رِنالا و رادگون، ایمپریایی که دنبال یه راه متفاوت برای آیندهست.
رانی برخلاف بقیهی نیمهخداها، نمیخواد الدن رینگ رو ترمیم کنه؛ اون میخواد دنیا رو از ارادهی آسمونیها آزاد کنه و یه عصر ستارهها (Age of Stars) بسازه — دنیایی بدون سلطهی الهی.
برای اجرای نقشهش، رانی از بلک نایفها کمک گرفته بود، و حالا میخواد قهرمان داستان ما رو هم به عنوان شریکش در مسیرش همراه کنه…
ولی این اتحاد آسون به دست نمیاد.
قهرمان باید برای رانی، دوستاشو قربانی کنه:
شدوش بلاید (Blaidd)، مشاور وفادارش ایجی (War Counselor Seluvis)، و خودش رو از تمام چیزهای دنیای قدیم جدا کنه…
در ازاش، رانی قهرمان رو به عنوان همسر انتخاب میکنه.
و اینطوری، سرنوشت دیگه فقط مربوط به تاجوتخت نیست… بلکه به ستارگان گره میخوره.
سقوط رادان (Radahn): آغاز فروپاشی ستارگان

ژنرال رادان (Radahn) — پسر رادگون و رِنالا — یکی از قویترین نیمهخداهای تاریخ Lands Between بود.
از همون بچگی، تو شهر سلینا (Sellia) جادوی گرانش (Gravity Magic) یاد گرفت، ولی نه فقط برای جنگ…
اون این جادو رو یاد گرفت تا بتونه با اسب کوچیکش بمونه — چون بدنش اونقدر عظیم شده بود که دیگه اسبش تحملش رو نداشت.
اما رادان با جادوی گرانش، اسبش رو با خودش حمل میکرد — یه صحنهی عجیب، غمانگیز، و عمیقاً وفادارانه.
رادان اونقدر قدرتمند شده بود که ستارهها رو توی آسمون متوقف کرده بود.
هدف؟
محافظت از مادرش، رِنالا، که ذهنش دیگه تاب فشار آسمونی رو نداشت.
نبرد خواهر و برادر: رادان و مالنیا
اما رادان یه دشمن داشت:
مالنیا (Malenia) — خواهر ناتنیش، جنگجوی آلوده به اسکارلت رُت.
برای متوقف کردن نفوذ رادان، مالنیا وارد میدان شد.
نبرد این دو، تبدیل شد به یکی از خشنترین جنگهای تاریخ.
در لحظهای بحرانی، مالنیا از قدرت مخوفش استفاده کرد:
اسکارلت بلوم (Scarlet Bloom) — یه شکوفهی سمی و آلوده که کل منطقهی کیلید (Caelid) رو آلوده کرد.
رادان، آلوده به اسکارلت رُت، دیوونه شد…
اونقدر که دیگه کنترل خودشو نداشت و حتی سربازهای خودش رو میخورد!
رادان فستیوال: آغاز پایان
برای پایان دادن به این وحشت، قهرمان ما همراه با گروهی از قهرمانهای دیگه وارد یه فستیوال خاص شد:
رادان فستیوال (Radahn Festival) — یه مراسم سنتی برای نبرد با ژنرال.
تار نیشت در نهایت با تلاش زیاد و بعد از یکی از حماسیترین باسفایتهای تاریخ، موفق شد رادان رو شکست بده.
و با مرگ رادان، آسمون از طلسم آزاد شد…
ستارهها دوباره حرکت کردن…
و در دل زمین، راههایی جدید به اعماق باز شدن:
-
ناکروُن (Nokron)
-
نوکستلا (Nokstella)
-
شهرهای فراموششدهای که تو دل تاریکی منتظر بودن…
رایکارد (Rykard) و عمارت ولکن مانور (Volcano Manor)

رایکارد (Rykard)، برادر رادان و پسر رادگون و رِنالا، یه نیمهخدای جاهطلب بود که مسیرش با همه فرق داشت.
در حالی که بقیه دنبال قدرت از طریق اراده برتر بودن، رایکارد تصمیم گرفت با خود اراده برتر بجنگه!
اون به دل کوههای آتشفشانی جلمیر (Mt. Gelmir) رفت و اونجا کاری کرد که خیلیا حتی جرئت فکر کردن بهش رو هم ندارن:
خودش رو به یه مار عظیم و کهن (Great Serpent) خوروند!
با این اتحاد عجیب، رایکارد جاودانه شد؛ اما دیگه انسان نبود…
شده بود یه هیولای بیچهره، پر از شعله و خشم و نفرت.
تأسیس ولکن مانور (Volcano Manor)
رایکارد تو دل کوه، یه پایگاه جدید ساخت به اسم عمارت ولکن مانور (Volcano Manor) — پناهگاهی برای شورشیها، قاتلها و کسانی که با نظم گلدن اوردر دشمن بودن.
شعارش چی بود؟
«ما خدا رو میخوریم!»
توی این عمارت، یه سیستم عجیب راه افتاده بود:
اگه میخواستی عضو شی، باید یه سری از دشمنان خاص رو ترور میکردی.
و در نهایت، خودت هم میتونستی به رایکارد برسی — البته فقط اگه میخواستی با هیولایی روبهرو شی که یه زمانی آدم بوده…
نبرد با مار ابدی
تار نیشت در نهایت راه خودش رو به دل ولکن مانور باز میکنه و به اتاق رایکارد میرسه.
اونجا با مار ابدی روبهرو میشه — یه نبرد طولانی، پر از آتش، فریاد و نفرین.
ولی قهرمان ما با استفاده از شمشیری مخصوص که برای کشتن مار ساخته شده، رایکارد رو شکست میده.
و اینطوری، شورش آتشفشانی هم خاموش میشه…
میکلا (Miquella) و هالیگ تری (Haligtree)

میکلا (Miquella) برای نجات خواهرش مالنیا (Malenia)، همه کاری کرد.
اون دیگه امیدی به ارد تری (Erdtree) نداشت، چون این درخت مقدس نتونست مالنیا رو از اسکارلت رُت نجات بده.
برای همین، تصمیم گرفت یه راه تازه خلق کنه — یه راهی که نه به اراده برتر وابسته باشه، نه به حلقههای شکستهی دنیا.
و اینطوری، میکلا دست به خلق یه چیز مقدس زد:
هالیگ تری (Haligtree) — درختی که قرار بود شفابخش باشه، جایگزینی برای ارد تری، و پناهگاهی برای تمام نفرینشدهها.
خوابی بدون بیداری
ولی ساخت هالیگ تری یه بهای سنگین داشت.
برای اینکه درخت کامل بشه، میکلا باید خودش رو بهش پیوند میداد.
اون وارد درخت شد، مثل یه پیلهی طلایی درونش فرو رفت، و به خوابی عمیق فرو رفت — یه خواب بیپایان، که حتی صداش هم خاموش شده بود.
همه فکر میکردن که اون قراره برگرده…
اما قبل از اینکه امیدها جوانه بزنه، یه نفر اومد و همهچیزو خراب کرد:
حملهی موگ (Mohg) و دزدیدن میکلا

موگ (Mohg) — همون پسر طردشدهی ماریکا که به دنیای خون و ظلم پناه برده بود — تصمیم گرفت که از میکلا استفاده کنه.
اون با نقشهای از پیش طراحیشده به هالیگ تری حمله کرد و میکلا رو از دل درخت بیرون کشید.
بعد اون رو به اعماق زمین، به قلمروی خودش برد:
کاخ موگوین (Mohgwyn Palace)
هدفش؟
ایجاد یه سلطنت جدید به اسم سلسلهی خون (Mohgwyn Dynasty)
و باور داشت که با «ازدواج» با میکلا، این سلطنت رو جاودانه میکنه.
ولی حقیقت تلخ این بود:
میکلا هیچ واکنشی نداشت.
بیجان، بیحرکت، داخل یه پیله، مثل جسدی در خواب فرو رفته بود…
نبرد نهایی با موگ
تار نیشت خودش رو به اعماق تاریکی میرسونه، وارد کاخ موگوین میشه، و با موگ روبهرو میشه.
نبردی سنگین و خونین درمیگیره — نبردی که با مرگ موگ تموم میشه.
ولی وقتی قهرمان به میکلا نگاه میکنه، فقط یه جسم درون پیله میبینه…
نه صدا، نه حرکت، نه پاسخ.
آیا میکلا واقعاً مرده؟ یا فقط در حال آماده شدنه برای یه چیزی بزرگتر…؟
قلمرو سایه (Shadow Realm) و رازهای پنهان

در یکی از مسیرهای خاص، تار نیشت از مرزهای دنیای مرئی رد میشه و وارد جایی عجیب و غریبه:
قلمرو سایه (Shadow Realm) — جایی که انگار بازتابی تاریک از Lands Between باشه، ولی همهچیز توش وارونهست.
خورشید سیاهه، آسمون خاکستریه، و موجوداتش یهجورایی آشنا ولی غریبهان.
تو این دنیا، انگار روح میکلا سرگردونه.
اینجا سرزمینیه که همه به دنبال یه چیزن: رسیدن به میکلا یا نابود کردنش.
شخصیتهای مرموز
در قلمرو سایه، شخصیتهایی عجیب یکییکی ظاهر میشن:
-
لدا (Leda) — شوالیهای وفادار که میگه باید از میکلا محافظت کرد.
-
سنت ترینا (St. Trina) — شخصیتی افسانهای که به نظر میرسه همون روح زنانهی میکلا باشه؛ آرام، مرموز، و خوابآور.
ولی وسط این وفاداریها، شک هم هست…
آیا میکلا واقعاً همون قهرمان مهربونه؟
یا پشت معصومیتش، داره برای تسلط مطلق بر دنیا نقشه میکشه؟
جواب هنوز معلوم نیست، اما یه چیز واضحه:
قلمرو سایه، چیزی بیشتر از یه آینهی تاریکه — اینجا ممکنه آیندهی کل دنیا رقم بخوره.
افشاگری بزرگ: ماریکا (Marika) و رادگون (Radagon) یک نفرند!

و حالا برسیم به یکی از شگفتانگیزترین رازهای کل داستان…
شاید تا الان فکر میکردی ماریکا و رادگون، یه زوجن.
ولی حقیقت؟
اونا یه نفرن.
بله، درست خوندی.
ماریکا و رادگون دو نیمهی زنانه و مردانهی یک موجود واحدن.
ماریکا برای اینکه هم سلطنت کنه، هم شورش راه بندازه، خودش رو به دو نیمه تقسیم کرد:
نیمهی زنانهش باقی موند توی نقش ملکه،
و نیمهی مردونهش — رادگون — رو فرستاد برای ازدواج با رِنالا، برای حمله، برای نظمبخشی، برای دخالت از درون…
شکست و بازسازی حلقه
وقتی ماریکا الدن رینگ رو شکست، این نیمهی دومش، یعنی رادگون، تلاش کرد حلقه رو ترمیم کنه.
اما چون یه وجود بودن، شکست یکی، یعنی شکست اون یکی.
ماریکا نمیخواست واقعاً نظم قبلی حفظ بشه؛ اون میخواست کل این سیستم فرو بریزه.
و این راز بزرگ، دید ما رو به کل داستان عوض میکنه:
شاید از همون اول، ماریکا با کل نظام مخالف بوده؛ حتی با اراده برتر…
بلک نایفها (Black Knives) و مرگ گادوین (Godwyn)
خیلیها فکر میکردن که بلک نایفها (Black Knives) به دستور رانی (Ranni) دست به قتل گادوین زدن.
اما حقیقت پشت پرده خیلی عجیبتره…
این گروه قاتلهای زن، که از نژاد نومن (Numen) بودن، نه فقط با رانی در ارتباط بودن، بلکه رابطهای مرموز با ماریکا هم داشتن — بله، خود مادر گادوین!
نقشهی واقعی ماریکا
ماریکا برای اینکه نظم قدیم رو نابود کنه و بتونه الدن رینگ رو بشکنه، نیاز به یه فاجعهی بزرگ داشت — یه شوک غیرقابلبخشش.
و چی میتونست بزرگتر از مرگ پسر محبوبش، گادوین طلایی (Godwyn the Golden)، باشه؟
اون هم به دست زنی از نژاد خودش…
پس ماریکا، در واقع، با بلک نایفها همکاری کرد.
اون بخشی از رون مرگ (Rune of Death) رو بهشون داد تا بتونن مرگی واقعی رو رقم بزنن — مرگی که فقط بدن رو نابود نکنه، بلکه روح رو هم بسوزونه.
و نتیجه؟
گادوین مُرد، رون مرگ دوباره فعال شد، و نظم خدایی فرو ریخت.
این، همون جرقهای بود که ماریکا نیاز داشت برای شروع شورش بزرگش.
آتش زدن ارد تری (Erdtree) و فداکاری ملینا (Melina)

تار نیشت بعد از سفر پر از جنگ و راز و ویرانی، بالاخره به دروازهی ارد تری (Erdtree) میرسه — همون درخت عظیم و درخشانی که از تمام نقاط Lands Between دیده میشد.
ولی یه مشکل وجود داره:
در بستهست.
شاخ و برگهای طلایی و جادویی درخت، قفل شده و کسی نمیتونه وارد بشه.
و تنها راه باز کردنش اینه که… خود درخت بسوزه.
شعلهی جاینتها
برای این کار، تار نیشت باید به قلهی جاینتها (Mountaintops of the Giants) بره، جایی که تنها منبع شعلهی لازم برای سوزوندن ارد تری وجود داره:
Flame of Ruin — همون آتشی که فقط فایر جاینت (Fire Giant) ازش محافظت میکنه.
با شکست دادن اون نگهبان عظیم، آتش مهیاس، ولی هنوز یه شعلهورکننده لازمه…
کسی که بتونه خودش رو فدا کنه تا شعله شعلهور شه.
فداکاری ملینا
اینجاست که ملینا (Melina)، همراه بیصدای قهرمان، سرنوشتش رو آشکار میکنه.
اون از همون اول، میدونست که قراره بسوزه.
ملینا رو به شعلهها میسپره، آتیش زبانه میکشه، و ارد تری توی شعلهها میسوزه…
راه باز میشه.
اما هزینهاش سنگینه — یه جان، یه همراه، یه ندیمهی وفادار.
آخرین کلماتش؟
“برای آغاز عصری نو، باید درخت کهنه رو سوزوند…”
بازگشت تار نیشت، رویارویی با گادفری (Godfrey)

وقتی درخت میسوزه و دروازهی ارد تری باز میشه، قهرمان وارد آخرین مرحله از سفرش میشه.
اما قبل از رسیدن به قلب درخت، باید از سد یکی از بزرگترین مبارزهای تاریخ بگذره:
گادفری (Godfrey) — همسر ماریکا، اولین الدن لرد (Elden Lord)، همون جنگجوی افسانهای که یهزمانی به خاطر خسته شدن از جنگ، تبعید شده بود.
ولی حالا برگشته، با همون قدرت، همون شیر (سروش – Serosh) روی شونههاش، و یه هدف مشخص:
آزمایش کردن ارزش قهرمان.
نبرد پدر و وارث
گادفری میخواد ببینه آیا قهرمان واقعاً شایستهی تاج و تخت هست یا نه.
وقتی مبارزه شروع میشه، بعد از مدتی شیر از دوشش جدا میشه، و گادفری به شکل واقعی و وحشی خودش برمیگرده:
هارا لو (Hoarah Loux) — همون مردی که یهزمانی فقط با خون و مشت حکومت میکرد.
این یکی از خشنترین و فنیترین نبردهای بازیه.
ولی قهرمان، با تمام زخما و رنجهایی که پشت سر گذاشته، بالاخره پیروز میشه.
گادفری، در لحظهی مرگش، به تار نیشت ادای احترام میکنه:
“تو یه لرد واقعی هستی…”
ورود به اتاق مقدس: ملاقات با ماریکا
دروازهی نهایی باز میشه…
قهرمان وارد قلب ارد تری میشه؛ جایی که همهچیز ازش شروع شده بود.
اونجا، پیکر شکستهی ماریکا رو میبینه — زنی که هم خدا بود، هم شورشی، هم الهه، هم مادر.
و حالا، بسته به انتخابهایی که بازیکن در طول بازی کرده، مسیر داستان به یکی از چند پایان بزرگ ختم میشه…
پایانها: سرنوشت Lands Between در دستان تو
چهار پایان اصلی وجود داره — هرکدوم حاصل تصمیمات قهرمانه، و هرکدوم سرنوشت دنیارو از یه مسیر خاص رقم میزنن:
۱. الدن لرد (Elden Lord)
اگه تار نیشت راه سنتی گلدن اوردر رو رفته باشه و به ارادهی آسمونی وفادار مونده باشه،
ماریکا بازسازی میشه، الدن رینگ ترمیم میشه، و قهرمان تاج رو به سر میذاره.
اون میشه الدن لرد جدید — ادامهدهندهی راه نظم قدیمی.
۲. عصر ستارهها (Age of Stars)
اگه قهرمان با رانی (Ranni) همپیمان شده باشه، اون با تار نیشت ازدواج میکنه و کنترل کامل الدن رینگ رو در دست میگیره.
اما بهجای ترمیم حلقه، اون نظم کهنه رو ترک میکنه — و دنیا وارد عصری میشه بدون دخالت ارادههای الهی:
عصر ستارهها.
۳. شعلهی جنون (Frenzied Flame)
اگه قهرمان با Three Fingers ارتباط برقرار کرده باشه، نفرین جنون مطلق آزاد میشه.
قهرمان به عامل آتش سوزنده تبدیل میشه و کل دنیا رو تو شعلهها میسوزونه.
در این پایان، ملینا زنده میمونه… اما بهت قسم میخوره که یه روز تو رو میکشه.
۴. پایان میکلا؟ (Shadow of the Erdtree)
تو مسیر DLC و قلمرو سایه (Shadow Realm)، یه احتمال دیگه هم وجود داره:
میکلا تو سکوت و تنهایی داره دنیای خودش رو میسازه؛ با درختی که جای ارد تری رو بگیره، و قانونی که خودش پایهگذاری کرده باشه.
این پایان، مبهمترین و رازآلودترینه.
هنوز معلوم نیست نتیجهی نهاییش چیه — اما شاید، مقدمهای برای قسمت دوم Elden Ring باشه…
حرف آخر: داستانی از مرگ، خدا، و اختیار
Elden Ring فقط یه بازی نیست — یه حماسهست.
روایتیه دربارهی شک، امید، جنگ، وفاداری، و تولد دوباره.
از لحظهای که حلقه شکست، تا زمانی که دوباره بسته شد — یا نابود شد —
تو تصمیم گرفتی دنیا چطوری تموم بشه.
شاید تو لرد شدی.
شاید شورشگر.
شاید هم شریک یه الههی ستارهای…
ولی هر چی که بود، این تو بودی که سرنوشت Lands Between رو برای همیشه تغییر دادی.
اگه از این داستان حماسی لذت بردی، حتماً بخشهای بعدی دنیاهای فانتزی رو هم با ما دنبال کن!
منتظر تحلیلها، رازها و پایانهای پنهان بیشتری باش!

